««««««.....پشت خاکريز....»»»»»»

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
پست: 2218
تاریخ عضویت: جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۰۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 3085 بار
سپاس‌های دریافتی: 5884 بار
تماس:

Re: ««««««.....پشت خاکريز....»»»»»»

پست توسط محمد علي »

  یه عالمه امید و آرزو ساکشو پیچید که برگرده منطقه تصویر 
 
دلش پر زده بود برای بگو بخند های پشت خاکریز  
 
توی راه همه اش تیکه هاشو آماده می کرد و مرور می کرد که تا پاش رسید به منطقه حواله بچه ها کنه

اما ...

وقتی رسید هیچ کس نبود ! یه نگاهی به دور و برش کرد

انگار همه رفته بودند جلو ...

یه بغض کودکانه گلوشو چنگ زد : بازم دیر رسیدم ؟!!!

اشک حیرت ، خاک های روی صورتشو دو نیم کرد ...  
 

می خواست بره جلو ... اما چجوری؟      آخه اون فقط یک پا داشت !

تکیه زد به عصاش ، سرشو انداخت پایین ، کمی مکث کرد ...

نگاهشو به سمت آفتاب بلند کرد و تصمیمشو گرفت : نمیشه پشت خاکریز بمونم ، باید رفت جلو !

صدای اونور خاکریز ، دعوتش می کرد بره ...

عصاشو توی مشتش محکم کرد ، کسی نبود سر بندشو ببنده ، برای همین توی دستش گرفت تصویر

و بسم الله گفت و رفت اونور  
 

یک عصا ... دو عصا ... سومین عصا دیگه روی زمین نبود

چون رفته بود روی یک مین ضد تانک ...! و چند مین به هم پیوسته ، یکجا منفجر شد  
 
فقط یه دست مونده بود و سربندی که توی اون مشت بود ...


-------------------------------------------------------------------------------------------------  
 
اما جالب تر اینکه روی مزارش نوشته بود : شهادت 1378

ده سال پس از پایان جنگ !

نشون داد که هنوزم اونور خاکریز خبرهایی هست و دروازۀ باغ شهادت ، هنوز باز بازه .

پشت خاکریز رو با همه شیرینی هاش رها کرده بود و به دنبال صدایی که اونو به جلو می خوند پرکشید تصویر 
[External Link Removed for Guests]

 
[External Link Removed for Guests] 
Iron
Iron
پست: 266
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶, ۹:۴۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 71 بار
سپاس‌های دریافتی: 568 بار

Re: ««««««.....پشت خاکريز....»»»»»»

پست توسط راوي »

parastoye-mohajer نوشته شده:  تصویربسم رب المهدی تصویر         تصویر اين سفره رنگ رنگ مال خودتان   تصویر

  تصویر آرامش بعد جنگ مال خودتان   تصویر

  تصویر شيريني مرگ ، سهم من از دنياست   تصویر

  تصویر اين زندگي قشنگ مال خودتان
 تصویر 

  
  


تصویر
.
تصویر
Iron
Iron
پست: 229
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۷ تیر ۱۳۸۶, ۴:۰۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 88 بار
سپاس‌های دریافتی: 557 بار

Re: ««««««.....پشت خاکريز....»»»»»»

پست توسط پاسخ جو »

تا اطلاع ثانوی ، در پشت خاکریز هیچ خبری نیست /// دوستان لطفا اینقدر سوال نفرمایند :grin:


اما از شوخی که بگذریم ... واقعا هم پشت خاکریز خبری نیست. یا همه رفتند و پر کشیدند ...

یا اینقدر نا اهلان ، پشت خاکریز رو تغییر دکور دادند که اگر اهالی اون سرزمین هم برگردند اینجا رو نمی شناسند !!!


کجایند مردان بی ادعا ؟ :razz:
چو مي بيني که نابينا و چاه است ... اگر خاموش بنشيني گناه است !
Iron
Iron
پست: 240
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۶, ۱۱:۱۹ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 200 بار
سپاس‌های دریافتی: 440 بار
تماس:

Re: ««««««.....پشت خاکريز....»»»»»»

پست توسط نسيم »

 ...سلام

إن شاء الله به زودی خبرهایی خواهد شد.... دعا کنید نویسنده پشت خاکریز هر چه زودتر شفا یابد و ... برگردد.. این روزها حالشان خوب نیست... من هم با ایدی ایشان می آیم ... گاهی سرکی می کشم تا به " نسیم" خبرهای اعتقادی بدهم... دلش برای همه شما تنگ شده....
نسیم:

"پشت خاکریز هنوز می تواند خبرهایی باشد... هنوز خاکریزها را جمع نکرده اند.... هنوز درهای آسمان های خاکریزها باز است،... اما خب هر دری باز نیست... باید گشت... باید درها را باز کرد..."  
خاک پایت سرمه چشم فلک یا فاطمه ( سلام الله علیها)
Commander
Commander
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶, ۳:۰۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

عطر دنیوی

پست توسط مائده آسمانی »

 بسم ربّ الشّهداء والصّدّیقین 
   
   
 عطر دنیوی !!! 
   
   
 شب چهارشنبه بود  
   
 یکی از همین عملیاتهایی که شهید زیاد دادیم ، بود 
   
 بچه ها تو سنگر دعای توسل میخوندند 
   
 همه جا تاریک بود 
   
 یکی از بچه ها شروع کرد به پخش کردن عطر  
   
 همه عطرها رو به سرو صورت میزدن تا برای شهادت آماده بشن 
   
 دعای توسل تمام شد... 
   
 برق را روشن کردن  
   
 ..... 
   
 همه دست ها و صورتها سیاه شده ... 
   
 ای بابا مگر عطر نزدیم ... 
   
 این رزمنده عزیز برای شوخی عطر رو ریخته بود داخل شیشه مرکب 
   
 صورت همه سیاه شده بود ... 
   
   
 جاتون خالی ...  
   
 جشن پتوی قشنگی براش گرفتن ... 
   
 در همین گیر واگیر جشن پتو بود که گفت بزارید حرفم رو بزنم ... 
   
   
 گفتن : بگو 
   
 گفت : 
   
 دنیا مثل همین عطر میمونه ... 
   
 خوش بو ... 
   
 اگه شما این مرکبها رو میدیدید به سرو صورت خود نمیزدید... 
   
 دنیا هم کثیفیهاش رو نشون نمیده ... 
   
 اگه قرار بود سیاهیهاش رو نشون بده دیگه گناه نمیکردیم ...  
   
 دنبال هوای نفس و شهوت پرستی نمی رفتیم ...  
   
   
   
   
   
   
تصویر
Iron
Iron
پست: 266
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶, ۹:۴۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 71 بار
سپاس‌های دریافتی: 568 بار

Re: ««««««.....پشت خاکريز....»»»»»»

پست توسط راوي »

کمپوت


داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... تصویر

نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .

بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

در حالی که داشت شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :

من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .

 اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو (اون کاغذ روشو) نکَنید !  
 
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...

با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده !!تصویر 


 تصویرتصویر 
.
تصویر
Commander
Commander
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶, ۳:۰۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

اخوی شفاعت یادت نره !

پست توسط مائده آسمانی »

 به نام خدا 

 اخوی شفاعت یادت نره !  



 تصویر 
             آموزش آبی خاکی می دیدیم. یکبار آمدیم بلایی را که دیگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بیاوریم ولی نشد.  
    
    
   می کردم لابد همین که خودم را مثل آن بنده خدا زدم به مردن و غرق شدن، از چپ و راست وارد و ناوارد می ریزند توی   
    
    
   عجله و التهاب من را می کشند بیرون و کلی تر و خشکم می کنند و بعد می فهمند که با همه زرنگی کلاه سرشان رفته   
    
    
  . کلاه سرشان این بود که در یک نقطه ای از سد بنا کردم الکی زیر آب رفتن. بالا آمدن. دستم را به علامت کمک بالا بردن.   
    
    
   خلاصه نقش بازی کردن. نخیر هیچکس گوشش بدهکار نیست. جز یکی دو نفر که نزدیکم بودند.   
    
    
   هم مرا که با این وضع دیدند، شروع کردند دست تکان دادن:   
    
    
    
  !   اخوی اگه شهید شدی شفاعت یادت نره!             شده از وبلاگ [External Link Removed for Guests]  
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “نکته ها و لطایف”