دلش پر زده بود برای بگو بخند های پشت خاکریز
توی راه همه اش تیکه هاشو آماده می کرد و مرور می کرد که تا پاش رسید به منطقه حواله بچه ها کنه
اما ...
وقتی رسید هیچ کس نبود ! یه نگاهی به دور و برش کرد
انگار همه رفته بودند جلو ...
یه بغض کودکانه گلوشو چنگ زد : بازم دیر رسیدم ؟!!!
اشک حیرت ، خاک های روی صورتشو دو نیم کرد ...
می خواست بره جلو ... اما چجوری؟ آخه اون فقط یک پا داشت !
تکیه زد به عصاش ، سرشو انداخت پایین ، کمی مکث کرد ...
نگاهشو به سمت آفتاب بلند کرد و تصمیمشو گرفت : نمیشه پشت خاکریز بمونم ، باید رفت جلو !
صدای اونور خاکریز ، دعوتش می کرد بره ...
عصاشو توی مشتش محکم کرد ، کسی نبود سر بندشو ببنده ، برای همین توی دستش گرفت
و بسم الله گفت و رفت اونور
یک عصا ... دو عصا ... سومین عصا دیگه روی زمین نبود
چون رفته بود روی یک مین ضد تانک ...! و چند مین به هم پیوسته ، یکجا منفجر شد
فقط یه دست مونده بود و سربندی که توی اون مشت بود ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------
اما جالب تر اینکه روی مزارش نوشته بود : شهادت 1378
ده سال پس از پایان جنگ !
نشون داد که هنوزم اونور خاکریز خبرهایی هست و دروازۀ باغ شهادت ، هنوز باز بازه .
پشت خاکریز رو با همه شیرینی هاش رها کرده بود و به دنبال صدایی که اونو به جلو می خوند پرکشید





