« بسم الله الرَّحمن الرَّحیم »
به نقل های معتبر شهادت حضرت رقیه (ع) در روز 5 صفر سال 61 هـ . اتفاق افتاده است .
شهادت غم انگيز حضرت فاطمه صغري و يا رقيه (ع) ، دختر امام حسين(ع) چنين است:
عصر روز سه شنبه در خرابه در كنار حضرت زينب(س) نشسته بود. جمعي از كودكان شامي را ديد كه در رفت و آمد هستند.
ــ پرسيد: عمه جان! اينان كجا مي روند؟
ــ حضرت زينب(س)فرمودند : عزيزم اين ها به خانه هايشان مي روند.
ــ پرسيد: عمه! مگر ما خانه نداريم؟
ــ فرمودند: چرا عزيزم، خانه ما در مدينه است.
تا نام مدينه را شنيد، خاطرات زيباي همراهي با پدر در ذهن او آمد.
ــ بلافاصله پرسيد: عمه! پدرم كجاست؟
ــ فرمود: به سفر رفته.
طفل ديگر سخن نگفت، به گوشه خرابه رفته زانوي غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. پاسي از شب
گذشت. ظاهراً در عالم رؤيا پدر را ديد. سراسيمه از خواب بيدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جويي نمود، به گونه اي
كه با صداي ناله و گريه او تمام اهل خرابه به شيون و ناله پرداختند.
خبر را به يزيد رساندند، دستور داد سر بريده پدرش را برايش ببرند. رأس مطهر سيد الشهدا (ع) را در ميان طَبَق جاي داده، وارد خرابه كردند
و مقابل اين دختر قرار دادند. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سيد الشهدا (ع) را ديد، سر را برداشت و د رآغوش كشيد.
بر پيشاني و لبهاي پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسي صورت شما را به خونت رنگين كرد؟ پدر جان چه كسي
رگهاي گردنت را بريده؟ پدر جان « مَن ذَالَّذي أَيتَمَني علي صِغَرِ سِنِّيِ » چه كسي مرا در كودكي يتيم كرد؟ پدر جان يتيم به چه كسي
پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زير سرم قرار مي دادم، ولي محاسنت را خضاب شده به خونت نمي ديدم.
دختر خردسال حسين(ع) آن قدر شيرين زباني كرد و با سر پدر ناله نمود تا خاموش شد. همه خيال كردند به خواب رفته. وقتي به سراغ او آمدند،
از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند. (1)
از دنيا رفته بود. شبانه غساله آوردند، او را غسل دادند و در همان خرابه مدفون نمودند. (1)
دخترم بر تو مگر غیر از خرابه جا نبود
گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود
جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی
هیچکس در گوشه ویران به یاد ما نبود
دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را
ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود
جـان بابا، هر کجـا نـام تـو را بردم به لب
پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود
دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت
عمّـه آیـا در کنـارت بـود بـابـا ،یـا نبـود
جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را ميزدند
ذرهای رحم و مروت در دل آنها نبود
دخترم وقتی عدو ميزد تو را برگو مگر
حضـرت سجّـاد زینالعـابدین آنجـا نبـود
جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود
کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود
دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس
مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود
جان بابا من دویدم زجر هم ميزد مرا
آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود
دخترم من از فراز نی نگاهم با تو بود
تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود
جان بابا ابر سیلی دیدهام را بسته بود
ورنه از تو لحظهای غافل دلم بابا نبود
گوشه ویرانه جای بلبل زهرا نبود
جان بابا خوب شد بر ما یتیمان سر زدی
هیچکس در گوشه ویران به یاد ما نبود
دخترم روزی که من در خیمه بوسیدم تو را
ابر سیلی روی خورشید رخت پیدا نبود
جـان بابا، هر کجـا نـام تـو را بردم به لب
پاسخم جز کعب نی ،جز سیلی اعدا نبود
دخترم وقتی که دشمن زد تو را زینب چه گفت
عمّـه آیـا در کنـارت بـود بـابـا ،یـا نبـود
جان بابا، هم مرا ،هم عمه ام را ميزدند
ذرهای رحم و مروت در دل آنها نبود
دخترم وقتی عدو ميزد تو را برگو مگر
حضـرت سجّـاد زینالعـابدین آنجـا نبـود
جان بابا بود، اما دستهایش بسته بود
کس به جز زنجیر خونین، یار آن مولا نبود
دخترم آن شب که در صحرا فتادی از نفس
مادرم زهرا (س) مگر با تو در آن صحرا نبود
جان بابا من دویدم زجر هم ميزد مرا
آن ستمگر شرمش از پیغمبر و زهرا نبود
دخترم من از فراز نی نگاهم با تو بود
تو چرا چشمت به نوک نیزه اعدا نبود
جان بابا ابر سیلی دیدهام را بسته بود
ورنه از تو لحظهای غافل دلم بابا نبود
------------------------ فهرست مآخذ -------------------------
1 - شرح شمع: صفحه 310 - نفس المهموم456 -الدمع الساكه 5/141


