دلتنگیهای من ...
مدیر انجمن: شورای نظارت

-
- پست: 23
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۵:۲۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 9 بار
- سپاسهای دریافتی: 4 بار
Re: دلتنگیهای من ...
در ساعتی شگفت، مکعّب شکست و بعد
مردی به جای قبلهی مردم نشست و بعد
رکعـت شـد و نمـاز شد و حمـد و سوره شد
آمـد طلسم مسجـدیـان را شکــست و بعد
با یک نــفر شبیه خـودش گشـت روبرو
خود را گرفت ثانیه ای روی دست و بعد
آیات نوبری ز درخت انار چیـد
و خواند از تشهّدش: از بود و هست و بعد
مِثلِ مَثل شد و به زبان همه شکفت
از راه حلق در ته دل ریشه بست و بعد
چون روح در نسوج گیاهان حلول کرد
یک خوشه خورد از خودش و کرد مست و بعد
مقداری از ترشّح او را زمین چشید
قیمت گرفت خاک اراضی پست و بعد
ما را ببخش ما که گناهی نداشتیم
او خواست اهل بادیه را بت پرست و بعد
هر سال گفت تا که بگویند شاعران:
در ساعتی شگفت مکعب شکست و بعد...
-------------- رضا جعفری
مردی به جای قبلهی مردم نشست و بعد
رکعـت شـد و نمـاز شد و حمـد و سوره شد
آمـد طلسم مسجـدیـان را شکــست و بعد
با یک نــفر شبیه خـودش گشـت روبرو
خود را گرفت ثانیه ای روی دست و بعد
آیات نوبری ز درخت انار چیـد
و خواند از تشهّدش: از بود و هست و بعد
مِثلِ مَثل شد و به زبان همه شکفت
از راه حلق در ته دل ریشه بست و بعد
چون روح در نسوج گیاهان حلول کرد
یک خوشه خورد از خودش و کرد مست و بعد
مقداری از ترشّح او را زمین چشید
قیمت گرفت خاک اراضی پست و بعد
ما را ببخش ما که گناهی نداشتیم
او خواست اهل بادیه را بت پرست و بعد
هر سال گفت تا که بگویند شاعران:
در ساعتی شگفت مکعب شکست و بعد...
-------------- رضا جعفری
از خواب چون به یاد تو بیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شوم
هر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شومهر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
-
- پست: 23
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۵:۲۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 9 بار
- سپاسهای دریافتی: 4 بار
Re: دلتنگیهای من ...
لبریزِگناه
من از خجالت گرم گناه لبریزم
من از تغافلِ عفو اله لبریزم
بجز شکست ندارد نتیجه کردارم
تلاشِ جاهلم از اشتباه لبریزم
بجز ندامت از این سینه برنمی خیزد
غبار آینه هستم از آه لبریزم
کسی که همسفرم شد به دردِسر افتاد
مسیر غفلتم از کوره راه لبریزم
نگاهِ منتظرم از امید سرشارم
امیدِسرشارم از نگاه لبریزم
نوشته اند مرا سرنوشتِ یوسف شهر
زِ نابرادری و گرگ و چاه لبریزم
---------------- رضا جعفری
من از خجالت گرم گناه لبریزم
من از تغافلِ عفو اله لبریزم
بجز شکست ندارد نتیجه کردارم
تلاشِ جاهلم از اشتباه لبریزم
بجز ندامت از این سینه برنمی خیزد
غبار آینه هستم از آه لبریزم
کسی که همسفرم شد به دردِسر افتاد
مسیر غفلتم از کوره راه لبریزم
نگاهِ منتظرم از امید سرشارم
امیدِسرشارم از نگاه لبریزم
نوشته اند مرا سرنوشتِ یوسف شهر
زِ نابرادری و گرگ و چاه لبریزم
---------------- رضا جعفری
از خواب چون به یاد تو بیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شوم
هر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شومهر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
-
- پست: 23
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۵:۲۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 9 بار
- سپاسهای دریافتی: 4 بار
Re: دلتنگیهای من ...
و این بحر طویل است...
عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...
گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...
سید حمیدرضا برقعی زمستان ۸۶ / سوم محرم
عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...
گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...
سید حمیدرضا برقعی زمستان ۸۶ / سوم محرم
از خواب چون به یاد تو بیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شوم
هر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شومهر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
-
- پست: 23
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۵:۲۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 9 بار
- سپاسهای دریافتی: 4 بار
Re: دلتنگیهای من ...
ابري شده است حال و هواي نگاهتان
بغض غروب مي چكد از هر پگاهتان
دلتنگيِ غمی چقدر موج مي زند
در اشكهاي نيمه شبِ گاه گاهتان
چشمان صحن آينه هم تار مي شود
با غربتي كه مي چكد از اشك و آهتان
همراه گريه هاي تو از دست مي رويم
پائين پاي روضة شال سياهتان
عطر مزار مادر سادات مي رسد
از ياسهاي هر سحر بارگاهتان
« فردا چه خاكهاي ندامت به سر كند
امروز هر دلي كه نشد خاك راهتان »
اينقدر كه پر از تب اندوه و ناله اي
شايد دلت گرفته به ياد سه ساله اي
مي گفت چشمهاي ترش درد مي كند
قدش خميده و كمرش درد مي كند
از بسكه سوخت دامن معصوم خيمه ها
حتي نگاه شعله ورش درد مي كند
طوفان تازيانه و باران سنگها !
بيخود كه نيست بال و پرش درد مي كند
مي سوخت غرقِ حسرت خورشيد نيزه ها
خُب پس بگو چرا جگرش درد مي كند
از لطف دستهاي نوازشگري كه بود
ديگر تمام موي سرش درد مي كند
آرام قلب خسته اش از دست رفته بود
چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود
بغض غروب مي چكد از هر پگاهتان
دلتنگيِ غمی چقدر موج مي زند
در اشكهاي نيمه شبِ گاه گاهتان
چشمان صحن آينه هم تار مي شود
با غربتي كه مي چكد از اشك و آهتان
همراه گريه هاي تو از دست مي رويم
پائين پاي روضة شال سياهتان
عطر مزار مادر سادات مي رسد
از ياسهاي هر سحر بارگاهتان
« فردا چه خاكهاي ندامت به سر كند
امروز هر دلي كه نشد خاك راهتان »
اينقدر كه پر از تب اندوه و ناله اي
شايد دلت گرفته به ياد سه ساله اي
مي گفت چشمهاي ترش درد مي كند
قدش خميده و كمرش درد مي كند
از بسكه سوخت دامن معصوم خيمه ها
حتي نگاه شعله ورش درد مي كند
طوفان تازيانه و باران سنگها !
بيخود كه نيست بال و پرش درد مي كند
مي سوخت غرقِ حسرت خورشيد نيزه ها
خُب پس بگو چرا جگرش درد مي كند
از لطف دستهاي نوازشگري كه بود
ديگر تمام موي سرش درد مي كند
آرام قلب خسته اش از دست رفته بود
چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود
از خواب چون به یاد تو بیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شوم
هر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شومهر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
-
- پست: 23
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۵:۲۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 9 بار
- سپاسهای دریافتی: 4 بار
Re: دلتنگیهای من ...
قاصدک
شاعر: مهدی اخوان ثالث (تهران1369-مشهد1304)
قاصدک! هان ؛ چه خبر آوردی؟
از کجا و ز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری، نه ز ديّار و دياری - باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظراند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خويش غريب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گويد
که دروغی تو، دروغ؛
که فريبی تو، فريب
قاصدک
هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی کجا رفتی؟ آی
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جايی؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند
شاعر: مهدی اخوان ثالث (تهران1369-مشهد1304)
قاصدک! هان ؛ چه خبر آوردی؟
از کجا و ز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری، نه ز ديّار و دياری - باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظراند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خويش غريب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گويد
که دروغی تو، دروغ؛
که فريبی تو، فريب
قاصدک
هان، ولی ... آخر ... ای وای
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی کجا رفتی؟ آی
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جايی؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند
از خواب چون به یاد تو بیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شوم
هر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شومهر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
-
- پست: 23
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۵:۲۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 9 بار
- سپاسهای دریافتی: 4 بار
Re: دلتنگیهای من ...
شرح درماندگي خود به که تقرير کنم
عاجزم چارة من چيست چه تدبيرکنم
عاجزم چارة من چيست چه تدبيرکنم
از خواب چون به یاد تو بیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شوم
هر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شومهر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
-
- پست: 23
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۵:۲۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 9 بار
- سپاسهای دریافتی: 4 بار
Re: دلتنگیهای من ...
مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست
عاشق بي سر و سامانم و تد بيري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
خون دل رفته ز دامان تدبيري نيست
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست
-------------------- وحشی بافقی
عاشق بي سر و سامانم و تد بيري نيست
از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
خون دل رفته ز دامان تدبيري نيست
از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست
-------------------- وحشی بافقی
از خواب چون به یاد تو بیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شوم
هر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شومهر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
-
- پست: 23
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۵:۲۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 9 بار
- سپاسهای دریافتی: 4 بار
Re: دلتنگیهای من ...
بي نشان
زين گونه ام که در غم غربت شکيب نيست
گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکيب هست و ز جانان شکيب نيست
گم گشته ديار محبت کجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
در کار عشق او که جهانيش مدعي ست
اين شکر چون کنيم که ما را رقيب نيست
جانا نصاب حسن تو حد کمال يافت
وين بخت بين که از تو هنوزم نصيب نيست
گلبانگ سايه گوش کن اي سرو خوش خرام
کاين سوز دل به ناله ي هر عندليب نيست
زين گونه ام که در غم غربت شکيب نيست
گر سر کنم شکايت هجران غريب نيست
جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش
کز جان شکيب هست و ز جانان شکيب نيست
گم گشته ديار محبت کجا رود
نام حبيب هست و نشان حبيب نيست
در کار عشق او که جهانيش مدعي ست
اين شکر چون کنيم که ما را رقيب نيست
جانا نصاب حسن تو حد کمال يافت
وين بخت بين که از تو هنوزم نصيب نيست
گلبانگ سايه گوش کن اي سرو خوش خرام
کاين سوز دل به ناله ي هر عندليب نيست
از خواب چون به یاد تو بیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شوم
هر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
با ناله دعای فرج یار می شومهر جمعه غروب که دلگیر می شود
آماده بهر لحظه دیدار می شوم
-
- پست: 168
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷, ۴:۱۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 138 بار
- سپاسهای دریافتی: 333 بار
Re: دلتنگیهای من ...
زمین ز بتکده ها پر شده است ابراهیم (ع)
دوباره دور تفاخر شده است ابراهیم (ع)
گرفته هرز تجمل حصار حوصله را
که نان سادگی آجر شده است ابراهیم (ع)
دمیده بر ریه ی شهر دود تلخ ریا
و روزگار تظاهر شده است ابراهیم (ع)
مذاق اهل محبت در این زمانه ی بد
اسیر طعم تکاثر شده است ابراهیم (ع)
چه زود گمشده در کوچه های عادت ، عشق
زمین دچار تنفر شده است ابراهیم (ع)
ببین تو عزت " لات " و " منات " و "عزّی " را
تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم (ع)
تبر به دوش چرا از سفر نمی آیی ؟
زمین ز بتکده ها پر شده است ابراهیم (ع)
( پروانه نجاتی)
دوباره دور تفاخر شده است ابراهیم (ع)
گرفته هرز تجمل حصار حوصله را
که نان سادگی آجر شده است ابراهیم (ع)
دمیده بر ریه ی شهر دود تلخ ریا
و روزگار تظاهر شده است ابراهیم (ع)
مذاق اهل محبت در این زمانه ی بد
اسیر طعم تکاثر شده است ابراهیم (ع)
چه زود گمشده در کوچه های عادت ، عشق
زمین دچار تنفر شده است ابراهیم (ع)
ببین تو عزت " لات " و " منات " و "عزّی " را
تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم (ع)
تبر به دوش چرا از سفر نمی آیی ؟
زمین ز بتکده ها پر شده است ابراهیم (ع)
( پروانه نجاتی)
مهدیا، کعبه شد از تاب تو بی تاب،بتاب
.....................................................
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی یوسف زهرا نمی شود
سلامتی امام زمان صلوات
.....................................................
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی یوسف زهرا نمی شود
سلامتی امام زمان صلوات

-
- پست: 2503
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶, ۳:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 7581 بار
- سپاسهای دریافتی: 6236 بار
- تماس:
Re: دلتنگیهای من ...
[COLOR=#NaNNaNNaN]سحر که می شود دلم ، هوای گریه می کند
ز دست روزگار خود ، مدام شکوه می کند
کودک خستۀ دلم ، تو را بهانه می کند
کبوتر غریب دل ، هوای لانه می کند
[COLOR=#NaNNaNNaN]آقــــــــــــام آقــــــــــــــــام آقــــــــــــام
[COLOR=#NaNNaNNaN]غریبم و کسی به این غریبه سر نمی زند
کسی به خانۀ دلم ، حلقه به در نمی زند
مریضم و به فکر من کسی دوا نمی کند
کسی به حال غربتم ، دگر دعا نمی کند
بیا و راحتم کن و بگیر جان خسته را
بیا و مرحمی بنه بال و پر شکسته را
[COLOR=#NaNNaNNaN]
یابن الحسن(عج) یابن الحسن (عج) یابن الحسن (عج)
یابن الحسن (عج) یابن الحسن (عج) یابن الحسن (عج)
[COLOR=#NaNNaNNaN]رونده شدم از همه جا ، من اومدم به سوی تو
کوچه به کوچه می روم برای جستجوی تو
چشمۀ جان خویش را به پای او هدیه کنم
یار پسندیده که من ، برای او گریه کنم
ز دست روزگار خود ، مدام شکوه می کند
کودک خستۀ دلم ، تو را بهانه می کند
کبوتر غریب دل ، هوای لانه می کند
[COLOR=#NaNNaNNaN]آقــــــــــــام آقــــــــــــــــام آقــــــــــــام
[COLOR=#NaNNaNNaN]غریبم و کسی به این غریبه سر نمی زند
کسی به خانۀ دلم ، حلقه به در نمی زند
مریضم و به فکر من کسی دوا نمی کند
کسی به حال غربتم ، دگر دعا نمی کند
بیا و راحتم کن و بگیر جان خسته را
بیا و مرحمی بنه بال و پر شکسته را
[COLOR=#NaNNaNNaN]
یابن الحسن(عج) یابن الحسن (عج) یابن الحسن (عج)

یابن الحسن (عج) یابن الحسن (عج) یابن الحسن (عج)
[COLOR=#NaNNaNNaN]رونده شدم از همه جا ، من اومدم به سوی تو
کوچه به کوچه می روم برای جستجوی تو
چشمۀ جان خویش را به پای او هدیه کنم
یار پسندیده که من ، برای او گریه کنم