اگر مـُــردَم
اي آفريدگار صبح !
در جشن با شکوه روزي که آغاز مي شود و در تمامي روزهايي که شيريني نام تو بر لبانم مي نشيند
من عهد ديرينه ي خويش را با صاحب صبح و امام عصر تازه مي کنم
و دست بيعتم را در زلال دستانش معطر مي سازم
تا شعر سپيد اين عشق در صحن دلم تکرار شود .
طراوت جاري اين عهد و بيعت هرگز از باغ خاطرم بيرون نمي رود
و پيوسته شال سبز محبتش را بر گردن مي نهم
تا نوازشگر شانه هاي لرزانم باشد.
خالق مهربان من !
اگر دست تقدير تو ، لباس سپيد آخرت را بر تن من پوشاند و درخت زندگي ام، تنبه خواب زمستاني و ابدي خويش سپرد
و ميان آن ماه تابان در آسمان چشم مردمان آشکار شد ،
مرا از محراب قبرم بر انگيز
و توفيق احرام در صحن و صفايش عنايت کن
تا لبيک گويان در گرد کعبه ي وجود مقدسش طواف کنم
اي اجابت کننده هر دعا !
پنجره قلب منتظران رو به آسمان بي کرانت گشوده است
تا به يک اشارت تو، غبار غم و اندوه غيبت از دل ها بر خيزد
و چشم ها به تماشاي باران ظهور بنشيند.
خدايا !
شب يلداي هجران را به يمن ظهور ماه کاملش ، کوتاه کن که شب پرستان ، همچنان چشم بر صبح صادقش بسته اند
و ما مؤمنان طلوع خورشيد جمالش را نزديک مي دانيم.
فرج الله (فردین) فکوری
