(( رقيه س ))

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
New Member
New Member
پست: 17
تاریخ عضویت: جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸, ۴:۴۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 11 بار
سپاس‌های دریافتی: 56 بار

(( رقيه س ))

پست توسط دل افروز »

   بنت الحسين(ع) نامم رقيه/ /تظلم خواهم از آل اميه

ميان اين اسيران خردسالم/ /كمند و تازيانه شد نوالم

منم آشفته سر دخت سه ساله/ / پريشان حال و سرگردان و واله

عموجان تشنه ام آبي جگر سوخت / /عطش در عمق جانم آتش افروخت

ندارم اي عمو عباس تابي / /بده دخت حسين را قطره آبي

رسان يك جرعه آبي بر لب من / /فرو شايد نشاند اين تب من

مه تابان شه بخشايش و بذ ل/ /عموي مهربان من ابوالفضل(ع)

برادرزادگان را تشنه چون دي/د /دمي طاقت نياورد و خروشيد

چو بانگ العطش از خيمه بشنود/ /برون شدبهرما برجانب رود

پدر گفتش كه اي جان برادر/ /برو آبي براي خيمه آور...

عمورفت و خبر از او نيامد/ /دگر از علقمه اينسو نيامد

خطا ازگفت ناهنگام من بود/ /لبش خشكيده تر از كام من بود

پشيمانم! عمو عباس(ع) برگرد/ /حسين را نيست سرداري جوانمرد

تو بازوي توانمند حسيني(ع)/ /تو هم پيمان سوگند حسيني (ع)

سپهسالار پيكارش تو باشي/ /علمدار وفادارش تو باشي

كجائي اي عمو جان ! ده , جوابي/ /نخواهم ديگر از تو جرعه آبي

خجل از روي تو آب فراتست/ /كه از كارت بسي مبهوت و ماتست

خو دش لب تشنه و بر دا من آب/ /ولي كامش نشد از چشمه سيراب

ز دوشش مشكها در آب افكند/ /تمامش را زآب صاف آكند

بسوي خيمه چون مي شد مهيا / /كه آرد بهر ما آبي گوارا

بدورش جمع گرگان در كمين بود/ /كه آندم لحظه هاي واپسين بود

به تير و نيزه جسمش را گزيدند/ /چو كفتاران تن پا كش دريدند

دو دستانش جدا شد بهر طفلان/ / به ضرب تيغ و با شمشير بران

بدندان سوي خيمه, مشك مي برد/ /كه دشمن بر گذشتش رشك مي برد

كه صدها نيزه بر جسمش فرو شد/ /سرش بشكسته از گرز عدو شد

به هر سو . مي دوم يابم پدر را / /چه كس دريابد اين آسيمه سر را

ترا جويم پدر هرجا و هرسو / /كجائي اي پدر دراين هياهو

سرت بر نيزه چون خورشيد ميماند/ /ز قرآن آيه هاي نور ميخواند

ميان خيمه هاي آتشينم/ /گل نوپاي خاكستر نشينم

ندارم طاقت شلاق و زنجير/ /به دستانم رسن , پايم به زنجير

بصورت سيلي و دشنام بر لب / /كجائي ده پناهم عمه زينب(س)

بدادم رس , پدر, برگير دستم/ /كه من دلتنگ آغوش تو هستم

هواي ديدن رويت دلم برد/ /زاندوه فراقت جانم افسرد

دل من آرزوي ديدنت كرد / /به رخ بوسيدن و بوئيدنت كرد

ز من بي تابي ‌‌‌‍‍‍‍و زاري چو ديدن/ /صداي ضجه و شيون شنيدند

من ات را وعده ديدار دادند/ /به بر صندوق زريني نهادند

بگفتندم ! پدر , جوئي بهر سو ؟ / /بيا بنگر... سر ببريده ا و

در صندوق نوراني چو وا شد/ /فضا خوشبو ز عطر مصطفا(ص) شد

منم بابا ! رقيه , دختر تو/ /فداي اين سر بي پيكر تو

فدايت گردم اي باباي خوبم / /بيا خاك از رخ پاكت بروبم

بيا بگشا دو چشم مهربا نت / / دهم از صو رت آن سيلي نشانت

تنم گشته كبود از تازيانه / /كه دارم در بدن هرجا نشانه

زگوش آويزه ام بيرون كشيدند / / به تن پيراهن و جامه دريدند

گهي افتان و خيزان در بيابان / /بروي خار و خس با پاي عريان

بيابانها وسيع, كو چك دو پايم/ / روان اشك ستم بر گونه هايم

زخا ر و خس شده مجروح پايم / / كسي نشنيده فريا د و صدايم

بنازم آن پريشان زلف خو نين/ /كه با خون خدائي گشته آذين

نگاهي بر رخ پژمرده ام كن/ /نوازش اين تن آزرده ام كن

مگر كار بدي كردم...آيا ؟ / /كه با من اينچنين كردند...بابا !!

چرا آنان كه پيمان با تو بستند/ /به آساني قسمها را شكستند

تو كه عهد الهي بسته بودي/ /فقط در راه حق پيوسته بودي

مگر اينان مسلماني ندانند / /مگر قرآن احمد(ص) را نخوانند

محمد(ص) گفت:اهل بيت اوئيم / /كه ما از عترتي پاك و نكوئيم

چرا پس حرمت ما را شكستند/ /بكردار اسيران , بند بستند..

سر خو نين ميان سينه چسباند / /به لب مي گفت و برهرديده مي راند

بسي گفت و زتن جانش بدر شد / /روانش همدم روح پدر شد

تن پا كش در آن ويرانه ها خفت / /كه خواهد تا ابد از كربلا گفت



  
ارسال پست

بازگشت به “شعر”