بیا گوش کن صدای زمزمه ازدحام ابرهایی را که در کشاکش رسیدن به آن لحظهی بارانی به روی لطافت هم میلغزند.
بیا خورشید را ببین که شرم زردی رویش از دوری تو، آن را به پشت ابرها میکشاند. بیا سرخی درد را در غروب غریبانهاش ببین.
شعرها به رویای تو شبها سروده میشوند.
بدان که باران شوق دیدار به امید صبح وصال تو شب تا به سحر بارید. تو نیز سایهی مهربانیت را بگستر بر این پهنهی تشنه از محبت.
بیا باهم بگوییم. من از تو و شور نگاهت قصههای مجنون را بازمیسرایم. از آن همه رندی و شیدایی. شکستن دل و بلندی نظر.
بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت...سر خم می سلامت شکند اگر سبویی.... تو نیز بگو ، از اضطراب آن همه انتظار ، از آن
همه درد.
بیا تا بگوییم از نبودنهایی که در حسرت حضور چگونه زمان را به مانند تبر بر دل ساقهی جوان درخت امید شکننده ما فرود میآورد.
دیدی که چگونه میخواست تکهتکه کند صبر[COLOR=#7030a0] مان را در این تیــــک تـــــــاکهای طــولانـــی .
ولی بدان که غروب شامگاه رفتنت ، حتما طلوعی در سحـــرگاه رسیدن خواهد داشت .
/// و این دلیل، تنها نور [HIGHLIGHT=#ffff00]آفتاب عشق است که هنوز تابان در آسمان دل حضوری گرمابخش دارد\\\



