بسم الله الرحمن الرحيم
[COLOR=#8db3e2]جبرئيل(ع) ، وقتي كه حضرت خليل(ع) را درآتش و تير طعنه نمروديان ديد ،درمحضر
او حاضر شد و فرمود :اگر حاجتي داري بيان فرما .
[COLOR=#548dd4]خليل الله گفت: حاشا ،مرا به جز پروردگار ياري نبا يد.
[COLOR=#8db3e2]جبرئيل(ع) گفت: چون پرواي منّت مرا نداري ،نجات خود از قاضي الحاجات بخواه ،تا
ديده دشمنانت كور و دل دوستانت مسرور گردد.
[COLOR=#548dd4]گفت: چه خواهم ازآن كه خود حاضر وناظر است، محبّ صادق ، بنده فرمان اوست
چرا رضا بر قضاي الهي نباشم كه هر كه به زخم پاي ندارد در نزد او جاي ندارد.
درياي لطف الهي به جوشش در آمد و ندا رسيد كه؛
[HIGHLIGHT=#b8cce4]يا نارُ كُوني بَرداً وَ سَلاماً عَلي اِبراهيم *
اي جبرئيل حقيقت بندگي را در يافتي ،پس شفقت خداوندي را مشاهده كن!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* [SIZE=85]اي آتش بر ابراهيم سرد و سلامت باش (سوره انبيا آيه 69)
حكايت مُحبّ و محبوب
مدیر انجمن: شورای نظارت

-
- پست: 183
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۷, ۸:۲۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1973 بار
- سپاسهای دریافتی: 813 بار
Re: حكايت مُحبّ و محبوب
بسم الله الرحمن الرحيم
محب صادق و عاشق همچون ابراهيم خليل الله است كه...
خداوند به حضرت ابراهيم(ع) مال بسيار داده بود و فرشتگان گمان مي كردند كه دوستي ابراهيم
با حق تعالي به جهت مال ونعمت است! خدا براي تنبّه منكران و امتحان خليلش ، به جبرئيل فرمود
كه برو و در جايي كه ابراهيم بشنود ،مرا ياد كن. جبرئيل در صورت آدمي بر بالاي تلّي ايستاد و
به آواز خوشي ندا كرد؛
سُبّوحٌ قُدّوس رَبُّ الملائِكةِ و الرّوح
چون ابراهيم نام خدا را شنيد لرزه بر جانش افتاد. در پي آواز دل نواز بر تلّ ريگ دويد و شخصي را ديد
گفت :تو بودي كه نام دوست مرا بردي گفت: بله،
ابراهيم(ع) گفت: اي جوان نيكو بيان اگر يكبار ديگر نام حق ببري نصف گوسفندانم را به تو مي بخشم
جبرئيل باز نام حق را خواند و خليل الله از كثرت شوق بيخود و بيقرار گرديد.
گفت:همه گوسفندانم از آنِ تو!يك بار ديگر نام دوست مرا بگو.جبرئيل باز گفت .
ابراهيم(ع) فرمود من ديگر چيزي ندارم كه فداي نام ذوالجلال كنم ،بار ديگر نام دوست ببر و بر تمام وجودم را مالك شو.
جبرئيل جواب داد ؛ اي ابراهيم مرا به گوسفندان تو حاجت نيست . من جبرئيلم و حقا كه جاي آن دارد كه خدا تو را
خليل(دوست)خود كرد، كه در وفاداري كاملي و در مرتبه دوستي صادق و در شيوه طاعت ،ثابت قدم.
وَالّذين آمَنُوا أشَدُّ حُبّاً لِلّه
كساني كه ايمان آورده اند،نسبت به خدا شديد المحبت هستند[SIZE=85]."بقره آيه165"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محب صادق و عاشق همچون ابراهيم خليل الله است كه...
خداوند به حضرت ابراهيم(ع) مال بسيار داده بود و فرشتگان گمان مي كردند كه دوستي ابراهيم
با حق تعالي به جهت مال ونعمت است! خدا براي تنبّه منكران و امتحان خليلش ، به جبرئيل فرمود
كه برو و در جايي كه ابراهيم بشنود ،مرا ياد كن. جبرئيل در صورت آدمي بر بالاي تلّي ايستاد و
به آواز خوشي ندا كرد؛
سُبّوحٌ قُدّوس رَبُّ الملائِكةِ و الرّوح
چون ابراهيم نام خدا را شنيد لرزه بر جانش افتاد. در پي آواز دل نواز بر تلّ ريگ دويد و شخصي را ديد
گفت :تو بودي كه نام دوست مرا بردي گفت: بله،
ابراهيم(ع) گفت: اي جوان نيكو بيان اگر يكبار ديگر نام حق ببري نصف گوسفندانم را به تو مي بخشم
جبرئيل باز نام حق را خواند و خليل الله از كثرت شوق بيخود و بيقرار گرديد.
گفت:همه گوسفندانم از آنِ تو!يك بار ديگر نام دوست مرا بگو.جبرئيل باز گفت .
ابراهيم(ع) فرمود من ديگر چيزي ندارم كه فداي نام ذوالجلال كنم ،بار ديگر نام دوست ببر و بر تمام وجودم را مالك شو.
جبرئيل جواب داد ؛ اي ابراهيم مرا به گوسفندان تو حاجت نيست . من جبرئيلم و حقا كه جاي آن دارد كه خدا تو را
خليل(دوست)خود كرد، كه در وفاداري كاملي و در مرتبه دوستي صادق و در شيوه طاعت ،ثابت قدم.
وَالّذين آمَنُوا أشَدُّ حُبّاً لِلّه
كساني كه ايمان آورده اند،نسبت به خدا شديد المحبت هستند[SIZE=85]."بقره آيه165"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-
- پست: 183
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۷, ۸:۲۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1973 بار
- سپاسهای دریافتی: 813 بار
Re: حكايت مُحبّ و محبوب
بسم الله الرحمن الرحيم
در احوال يكي از بزرگان آورده اند كه؛
شبي در صحن خانه به عبادت باريتعالي مشغول بود. دزدي به خانه اش آمد.وي غرق در راز و نياز با
محبوب خويش بود.دزد اثاثيه منزل را جمع كرد و راهي شد كه برود ، ولي! در بسته شد.
برگشت
و وسايل را به جاي خود گذاشت و دوباره به سمت در رفت ، اينبار در باز شد!
مجدداً اثاثيه را جمع كرد كه ببرد وسوي در رفت . در دوباره بسته شد. اين عمل را چند بار تكرار كرد!
و عارف بيخبر از اين عالم و مستغرق در انس با رب العالمين.
ندائي آمد كه:
اي فلان، اگر يك دوست از خود بيخود است ،دوست ديگر هشيار و بيدار است.
اي خُــنُك جـاني كه در عشــق جلال بذل كرد او خانمان و ملك و مال
غرق عشقي شد كه غرقست اندرين عشـــقهاي اوليـــن و اخـــرين
در احوال يكي از بزرگان آورده اند كه؛
شبي در صحن خانه به عبادت باريتعالي مشغول بود. دزدي به خانه اش آمد.وي غرق در راز و نياز با
محبوب خويش بود.دزد اثاثيه منزل را جمع كرد و راهي شد كه برود ، ولي! در بسته شد.
برگشت و وسايل را به جاي خود گذاشت و دوباره به سمت در رفت ، اينبار در باز شد!
مجدداً اثاثيه را جمع كرد كه ببرد وسوي در رفت . در دوباره بسته شد. اين عمل را چند بار تكرار كرد!
و عارف بيخبر از اين عالم و مستغرق در انس با رب العالمين.
ندائي آمد كه:
اي فلان، اگر يك دوست از خود بيخود است ،دوست ديگر هشيار و بيدار است.
اي خُــنُك جـاني كه در عشــق جلال بذل كرد او خانمان و ملك و مال
غرق عشقي شد كه غرقست اندرين عشـــقهاي اوليـــن و اخـــرين

-
- پست: 183
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۷, ۸:۲۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1973 بار
- سپاسهای دریافتی: 813 بار
Re: حكايت مُحبّ و محبوب!!!
[HIGHLIGHT=#c3d69b][COLOR=#76923c] بسم الله الرحمن الرحيم
در ليلة المبيت ،
وقتي جناب امير المؤمنين علي(عليه السلام) به جاي ختمي مرتبت محمد مصطفي(صلي الله عليه و آله)
دربستر ايشان آرميد و جان خود را انفاق آن بزرگوار نمود ، از جانب رب الارباب به
جبرئيل و ميكائيل(عليهما السلام)خطاب رسيد : كدام يك از شما دو نفر در محبت و برادري، آنچنانست
كه بقيه عمر خود را از سر رضايت به او دهد ؟
هيچكدام اظهار ايثار ننمودند!
حق تعالي فرمود: اكنون وليّ ما علي مرتضي را بنگريد كه از جان خود گذشت و در جائي كه محل
نزول بلاي دوست و ابن عمّ اوست نشست!
قال الله الحكيم:
و مِنَ النّاس مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ الله وَاللهُ رَئوفٌ بالْعِباد
و از ميان مردم كسي است كه جان خود را براي طلب رضاي خدا مي فروشد .
[COLOR=#4f6128]وخدا نسبت به (اين) بندگان مهربان است."سوره بقره، آيه 207
سبحان الله! اين حالت محبان حق است كه عقول در ادراك و فهم آن عاجزند هنوز!
در ليلة المبيت ،
وقتي جناب امير المؤمنين علي(عليه السلام) به جاي ختمي مرتبت محمد مصطفي(صلي الله عليه و آله)
دربستر ايشان آرميد و جان خود را انفاق آن بزرگوار نمود ، از جانب رب الارباب به
جبرئيل و ميكائيل(عليهما السلام)خطاب رسيد : كدام يك از شما دو نفر در محبت و برادري، آنچنانست
كه بقيه عمر خود را از سر رضايت به او دهد ؟
هيچكدام اظهار ايثار ننمودند!
حق تعالي فرمود: اكنون وليّ ما علي مرتضي را بنگريد كه از جان خود گذشت و در جائي كه محل
نزول بلاي دوست و ابن عمّ اوست نشست!
قال الله الحكيم:
و مِنَ النّاس مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ الله وَاللهُ رَئوفٌ بالْعِباد
و از ميان مردم كسي است كه جان خود را براي طلب رضاي خدا مي فروشد .
[COLOR=#4f6128]وخدا نسبت به (اين) بندگان مهربان است."سوره بقره، آيه 207
سبحان الله! اين حالت محبان حق است كه عقول در ادراك و فهم آن عاجزند هنوز!

-
- پست: 183
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۷, ۸:۲۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1973 بار
- سپاسهای دریافتی: 813 بار
Re: حكايت مُحبّ و محبوب
[HIGHLIGHT=#f2dcdb]بسم الله الرحمن الرحيم
[HIGHLIGHT=#f2dcdb]
روزي جناب سلمان فارسي از امير المؤمنين علي(ع) يكي از اسرار نهان را مسئلت كرد.
حضرت او را به قبر يهودي دلالت فرمود.
سلمان بر سر قبريهودي حاضر شد ولي قبر را شكافته ديد با حيرت داخل شد و
فضايي دلگشا و هوايي مسرت بخش را مشاهده نمود و مرد يهودي كه بر تختي عالي جلوس
كرده و خادمان پري رو در برابرش به خدمت ايستاده اند!وخلاصه به مقامي بس والا رسيده است.
سلمان خيلي تعجب كرد يهودي و...!!
از وي سؤال كرد
كه تو را كدامين طاعت بدين مقام و منزلت رسانده است؟!
تو كه تمام عمر خود را در انكار دين اسلام گذرانده اي و بهره اي از دين نبرده اي!
يهودي جواب داد:بله ،من از شرف دين اسلام بهره اي نبرده ام ولي!!
[HIGHLIGHT=#d7e3bc]در مدت عمري كه در دنيا داشتم[HIGHLIGHT=#8db3e2] علي(ع) دوست مي داشتم
و همان محبت مايه نجات و موجب اين درجات والا شده است.
شاعري عزيز خيلي زيبا انشا كرده كه:
جنّـــــت المأوي است حــــبّ آنجنـــاب اُدخُلوا يا مستحقــــين العقـــــــــاب
عشق اگر اين است جان قربان عشق مرده گوي آن را كه نبُود جان عشق
[HIGHLIGHT=#f2dcdb]
روزي جناب سلمان فارسي از امير المؤمنين علي(ع) يكي از اسرار نهان را مسئلت كرد.
حضرت او را به قبر يهودي دلالت فرمود.
سلمان بر سر قبريهودي حاضر شد ولي قبر را شكافته ديد با حيرت داخل شد و
فضايي دلگشا و هوايي مسرت بخش را مشاهده نمود و مرد يهودي كه بر تختي عالي جلوس
كرده و خادمان پري رو در برابرش به خدمت ايستاده اند!وخلاصه به مقامي بس والا رسيده است.
سلمان خيلي تعجب كرد يهودي و...!!

از وي سؤال كرد
كه تو را كدامين طاعت بدين مقام و منزلت رسانده است؟!تو كه تمام عمر خود را در انكار دين اسلام گذرانده اي و بهره اي از دين نبرده اي!
يهودي جواب داد:بله ،من از شرف دين اسلام بهره اي نبرده ام ولي!!
[HIGHLIGHT=#d7e3bc]در مدت عمري كه در دنيا داشتم[HIGHLIGHT=#8db3e2] علي(ع) دوست مي داشتم

و همان محبت مايه نجات و موجب اين درجات والا شده است.
شاعري عزيز خيلي زيبا انشا كرده كه:
جنّـــــت المأوي است حــــبّ آنجنـــاب اُدخُلوا يا مستحقــــين العقـــــــــاب
عشق اگر اين است جان قربان عشق مرده گوي آن را كه نبُود جان عشق

-
- پست: 183
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۷, ۸:۲۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1973 بار
- سپاسهای دریافتی: 813 بار
Re: حكايت مُحبّ و محبوب
بسم الله العزيز
....واعظ صاحبدلي در مسجدي منبر رفته و از محبت خداي مهربان سخن مي گفت.
جمعيت با ادب و اشتياق به سخنان او گوش مي كردند. سكوتي خاص فضاي مسجد را پر كرده بود.
ناگهان يك عوامي كه الاغش را گم كرده بود وارد مسجد شده و بدون ملاحظه موقعيت فرياد زد:
ايهاالناس الاغم را گم كرده ام هركس پيدا كند مژدگاني مي گيرد.
واعظ گفت:لحظه اي بنشين تا من الاغت را پيدا كنم .سپس به سخنان خود ادامه داد ،گفت:
ايها المستمعون!شما را به خدا قسم مي دهم كدام يك از شما تا بحال عاشق خدا نشده ايد
و لذت محبت را نچشيده ايد؟!
مردي از گوشه جمعيت برخاست و گفت :من هنوز نفهميده ام!
عشق و محبت به خدا يعني چه؟!!
بلافاصله واعظ رو به صاحب الاغ كردو گفت :گم كرده تو همين است !
يعني آنكس را كه نبود عشق يار بهر او پالان و افساري بيار
سينه خالي ز مهر گلــــــــرخان كهنه انباني بود پر زاستخوان
ــــــــــــــــــ
كليات شيخ بهايي ص4
....واعظ صاحبدلي در مسجدي منبر رفته و از محبت خداي مهربان سخن مي گفت.
جمعيت با ادب و اشتياق به سخنان او گوش مي كردند. سكوتي خاص فضاي مسجد را پر كرده بود.
ناگهان يك عوامي كه الاغش را گم كرده بود وارد مسجد شده و بدون ملاحظه موقعيت فرياد زد:
ايهاالناس الاغم را گم كرده ام هركس پيدا كند مژدگاني مي گيرد.

واعظ گفت:لحظه اي بنشين تا من الاغت را پيدا كنم .سپس به سخنان خود ادامه داد ،گفت:
ايها المستمعون!شما را به خدا قسم مي دهم كدام يك از شما تا بحال عاشق خدا نشده ايد
و لذت محبت را نچشيده ايد؟!
مردي از گوشه جمعيت برخاست و گفت :من هنوز نفهميده ام!

عشق و محبت به خدا يعني چه؟!!
بلافاصله واعظ رو به صاحب الاغ كردو گفت :گم كرده تو همين است !
يعني آنكس را كه نبود عشق يار بهر او پالان و افساري بيار
سينه خالي ز مهر گلــــــــرخان كهنه انباني بود پر زاستخوان
ــــــــــــــــــ
كليات شيخ بهايي ص4