[FONT=Georgia] .:.پلاک سوم جمادی الثانی.:.
[FONT=Georgia]کوچه بنیهاشم، پلاک سوم جمادی الثانی .
باز هم آدرس را مرور میکنم . چهقدر بوی نامهربانی از این کوچه میآید، توقف میکنم .
به دنبال درب خانه میگردم .دری کبود و سینه سوخته به چشم میخورد اما باز باید بپرسم .
کسی دارد رد میشود اما نه مثل آن روز که تمام اهل مدینه در آن آزمون رد شدند .
میبخشید این همان دری نیست که در آتش جهالت و بیوفایی مسلمانان نامسلمان سوخت؟
این همان دری نیست که بوی دست پرمهر پیامبر میدهد؟
این همان دری نیست که پیامبر از آن به دیدار پاره تنش میآمد؟
این همان دری نیست که آدمهای آن طرفش اهلبیت نامیده شدند؟
ناگهان همه چیز در این کوچه با من سخن میگویند . در، دیوار و میخ با چشمهای شفق گونهشان به من مینگرند .
[FONT=Georgia] گریم بر کبودیها ...

بر ماه صورت نیلگون و فریاد میزنم بر میخ .
تو قاتل مادر منی، تو مسبب شهادت دختر رسول خدایی تو . . .
و میخ در حالی که گریه میکند میگوید: نه غریبه، آرامتر، اشتباه مکن .
اگر مرا به رنگ شفق میبینی نه برای آن است که به خون پهلوی کوثر محمدصلی الله علیه وآله آغتشه گشتهام، نه، که من خون گریستم .
در را ببین، تو گمان میکنی از گذشت زمان پوسیده گشته است . نه این پوسیدگی حاصل دل پژمردگی در سوگ فاطمه است .
[FONT=Georgia]به راستی در و علی چه همراهند در سوختن و ساختن.
در بی کسی و غربت، در هجران رحمت و محبت .
در اگر زبان داشتبا نعرهای اسرافیل گونه تمام مردگان را به شهادت میخواند تا همه از مصیبت آن روز بگویند که مردگان همیشه از ما زندهتر بودهاند .
در به نشستن دعوتم میکند . بنشین که غم بزرگی، به بزرگی تمام کوههای دنیا سینهام را فشار میدهد . ما هم نالهایم خواهرم .
میبویمش . هنوز بوی پهلو میدهد . هنوز بوی کینه دوستان از دشمن دشمنتر علی را میدهد .
و به میخ میگویم از آن روز برایم بگو و میگوید :
[FONT=Georgia] خواهرم، دختر آن بانوی بزرگ اگرچه آن روز به ظاهر پهلوی مادرت را . . . ولی رگهای بریده پهلوی مبارکش را بوسیدم و بر جنینی که با او بود سلام کردم .
چشمان من نظاره گر خون معصومه پیامبر بود . جنازه حبیب خدا بر روی زمین، هم خانه معصومه پیامبر مشغول غسل و دفن پسر عمویش به وسیله اشک چشمان همسرش و دزدان حکومت اسلامی در حال بریدن این ودیعه الهی و بعد از آن ماجرای من و در و پهلو و غربتبزرگترین مرد دنیا و . . .
میخ دوباره بغضش به گریه باز میشود و من از گناه مادرم میپرسم و میخ میگوید:
[FONT=Georgia]گاهی ایمان و تقوی و اخلاص بزرگترین جرمهای دنیایند و در مورد مادرتان این جرم به اضافه جرم غفلت و جهل مسلمانان نه چندان مسلمان، آن فاجعه را آفریدند
و این بار سوخته چوبین برایم حرف میزند: مسافر، آتش عشق به زهرا این بلا را بر سر من آورده است . تمام پیری چهره من، زردی گونههای من، رنجی که در سلول سلول بدنم نقش بسته است همه از عشق به آن تنها معصومه دنیاست .
خواهرم فقط چند روز بعد از آن روز بد همه غمهای فاطمه از دنیا رفتند و علی با دنیایی از تنهایی، تنها ماند .
با اینکه مادرم رفته است اما کدام عقل سلیمی این را باور میکند که این تنها معصومه تمام افلاک هنوز غمگین نباشد که فرزند بزرگوارش درست مانندآن روزهای همسرش این قدر تنها و بییاور است .
دلم شکسته است .


یاد خدا و دل شکسته که همواره باهمند میافتم . حالا وقت دعاست . باید کاری بکنم...
[FONT=Georgia] میخ و در نگاه میکنم . هر سه دستمان را بالا میبریم .
معبودا، به ما صبری به وسعت آسمان نگاه فاطمه هنگام لبخند مرگ، صبری به وسعت مجروحیت علی،
صبری به بزرگی کرم آخرین بازمانده زهرای بتول و افتخار پرستاری در رکاب قطب عالم امکان کرم فرما .
یا ربّ الفاطمه (س)
لیلی مقیمی
