بر مایة آسایش هستی
سلام بر اضطراب یارانش
سلام بر ایة یگانة آفرینش
و سلام بر گل خورشید!
تو را به نام ایات مبارک خداوند میخوانم که در زندگی آدمیان سرشارند و بیحضور آنها نوری در دلها پدید نمیاید، ایاتی که بعضی ندیده، مؤمنند و بعضی با اطمینان از دیدن، منکرند
و آنچه نیروی عاشق تو بودن، برایم خواسته است، خلق معانی ایمان به حقیقت است.
حقیقتی که چشمان اندک من از درک آن عاجزند و هنوز عاجزند.
اما تو را خواستن، لحظهای اشتیاق است که مرا با عطر هر آنچه میدانم و نمیدانم، آنچه مقصود بلند هستی است، آشنا میکند
من به این آشنایی ساده، خرسندم.
این آشنایی ساده که تمام هستی مرا از آن خود کرده است؛ این ایمان تمام کمال در عاشقی. ایمان عشقی که مرا در انتظارهای سخت تو سبز میکند، با اشک، با لبخند...
... حال که نزدیک میایی، گویی در تلخی فاصلههایمان، متولد میشوی
و سجدهگاه معاشقههایم شعله مهربان قدمهایت میشود.

