

به گفته خودش 25 سال هست که هر صبح جمعه بعد از نماز صبح کارش همین است ...
حیاط رو آب و جارو میکنه بعدش میره سراغ حوض و آب حوض را عوض میکنه ...
شمعدانی ها را از در خونشون تا سر کوچه میچینه ...

اسفند رو آماده میکنه ...
سیبهای سرخ قشنگی رو میندازه توی حوض ، انقدر این سیبها قشنگ هستن که دلت میخواد همش رو بخوری ... ولی ...
فقط دوازده تا گذاشته ... میگه دست نزن ...
قناری ها هم زیباتر از همیشه میخوانند...
حیاط خونشون بوی خوبی داره ... آجر بهمنی هایی که آب خورده اند همراه با بوی خوش گلهای محمدی ...
لباس سفیدی بر تن کرده و صدای عهد همه جا رو فراگرفته ...
ندبه کنان به در و دیوار حیاط نگاه میکنه بعد هم آروم آروم اشک میریزه و زیر لب میگه :
میدونم که لباسم سفیده ولی قلبم...
غروب که میشه زیارت آل یس میخوانند... همسایه ها به خانه شان می آیند ...
اذان مغرب شمعدانی ها جمع میشود، سیبها را بر میدارد ...
[HIGHLIGHT=#ffff00]تا جمعه ای دگر ...



