آقا جان... نمي‌گذارم که بيايي

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Old-Moderator
Old-Moderator
پست: 966
تاریخ عضویت: جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۸۷, ۷:۱۷ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 973 بار
سپاس‌های دریافتی: 1783 بار
تماس:

آقا جان... نمي‌گذارم که بيايي

پست توسط سعید منتظر »

اينجا هيچكس...

اين‌جا هيچ کس با صداي اذان صبح بيدار نمي‌شود؛ اين‌جا هيچ کس با نسيم سحر، سِحر نمي‌شود؛ هيچ کس زمين را به عشق آسمان ترک نمي‌کند. هر روز صبح، پسران آدم و دختران حوا، با چشماني بسته صدقه مي‌دهند تا هفتاد نوع بلا را از خود دفع کنند، اين‌جا کسي به فکر کودکان گرسنه نيست، کسي انبان نان به دوش نمي‌گيرد. مردمان شهر هر پنج‌شنبه مي‌روند و براي مرده‌هايشان قرآن مي‌خوانند و هنگام خداحافظي هم از خدا تشکّر مي‌کنند که قرآن را نازل کرده تا مرده‌هايشان بي‌نصيب نماند!
ديروز دل آدميان شهر بلوري بود، درست مثل شلمچه و دوکوهه، امّا امروز دلشان سنگي سنگ است، پر از ننگ و نيرنگ. نامه‌هاي نانوشته‌شان به يکديگر، اين‌طور شروع مي‌شود:
عرض سلام دارم و آرزوي مرگت را! فرزندان ابوسفيان سوره‌ي مؤمنون مي‌خوانند، ابن زيادها زياد شده‌اند، اين‌جا همه يزيدي‌اند، مگر نه اين‌که هر که سر دارد يزيدي است؟! از فرداست تا فرودست همه اسيرند و نفس امّاره امير است، همه بت‌پرستند، سنگ مي‌پرستند و سيمان و گچ و آهن. در جيب آقاي رئيس ديگر زيارت عاشورا نيست، امّا تا دلت بخواهد چک بين بانکي است.


امروز سفره‌مان خالي بود، شنيدم که راديو مي‌گفت: «شما از معضلات اجتماعي هستيد!» اين‌جا هيچ کس باور نمي‌کند که با N82 نمي‌شود شماره‌ي تو را گرفت، هيچ کس باور نمي‌کند که با ماکسيما نمي‌شود به جادّه‌ي جمکران رفت. بگذار از روزهاي آخر سال هم بگويم، جمعه آخر سال اتّفاقي نمي‌افتد! هيچ اتّفاقي! امّا سه‌شنبه‌ي آخر سال دختران ترقّه مي‌زنند و پسران فشفشه مي‌شوند... مي‌بيني چطور برگه هويّتشان را گم کرده‌اند؟ يابن ياسين! در خيابان ولي‌عصر هيچ کس به اندازه‌ي تو غريب نيست!

... ديروز يک نفر فرياد مي‌زد: آهاي اهالي دنيا! آهاي اسباب‌بازي فروش‌ها! آهاي کودکان مسن! شما که غمتان دريا نيست و مي‌پنداريد دلتان تنها نيست... يک نفر هست، نه در جزيره‌ي خضرا که در جاي جاي اين‌جا، نگاه‌هايتان را مي‌بيند و... مردم همه به او خنديدند: بيچاره، ديوانه شده!

امروز توي صف نان، «ايمان» را ديدم، پسر همسايه‌مان، پرسيدم جمعه تو را به ياد چه چيز مي‌اندازد؟ گفت: «به ياد اکبرآقا، پشت مغازه‌اش نوشته: صبح‌هاي جمعه حليم موجود است»! ...
آهاي مردان آنجلس! مردان کهف! مردان مرد! «اي شما! اي تمام عاشقان هرکجا! از شما سؤال مي‌کنم: نام يک نفر غريبه را، در شمار نام‌هايتان اضافه مي‌کنيد؟» من به يک غار سخت محتاجم... يابن طه! ميان مردمان شهر، ميان اين همه جمعيّت، اي موج‌ترين! اي درياترين! اي اذان صبح در بيابان دل خورشيد نديده ما! ناله‌هاي روح مرا مي‌شنوي؟
«ببين که بر سر دل‌هايمان چه آورديم، ببين ناخواسته با عمر خود چه‌ها کرديم... نفس کشيدن آيا نشان زيستن است؟!» «فرياد از اين روزهاي بي‌فرها! حسرتا از اين شب‌هاي بي‌مهتاب!» تقصير من نيست، تقصير توست که نمي‌آيي؛ تقصير تو نيست، تقصير من است که نمي‌گذارم بيايي...

Iron
Iron
پست: 266
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶, ۹:۴۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 71 بار
سپاس‌های دریافتی: 568 بار

Re: آقا جان... نمي‌گذارم که بيايي

پست توسط راوي »

يک نفر هست، نه در جزيره‌ي خضرا که در جاي جاي اين‌جا، نگاه‌هايتان را مي‌بيند و...
.
تصویر
New Member
New Member
پست: 1
تاریخ عضویت: جمعه ۱۲ مهر ۱۳۸۷, ۱:۱۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
سپاس‌های دریافتی: 1 بار

Re: آقا جان... نمي‌گذارم که بيايي

پست توسط مولا »

saeedmontazer نوشته شده:اينجا هيچكس...

اين‌جا هيچ کس با صداي اذان صبح بيدار نمي‌شود؛ اين‌جا هيچ کس با نسيم سحر، سِحر نمي‌شود؛ هيچ کس زمين را به عشق آسمان ترک نمي‌کند. هر روز صبح، پسران آدم و دختران حوا، با چشماني بسته صدقه مي‌دهند تا هفتاد نوع بلا را از خود دفع کنند، اين‌جا کسي به فکر کودکان گرسنه نيست، کسي انبان نان به دوش نمي‌گيرد. مردمان شهر هر پنج‌شنبه مي‌روند و براي مرده‌هايشان قرآن مي‌خوانند و هنگام خداحافظي هم از خدا تشکّر مي‌کنند که قرآن را نازل کرده تا مرده‌هايشان بي‌نصيب نماند!
ديروز دل آدميان شهر بلوري بود، درست مثل شلمچه و دوکوهه، امّا امروز دلشان سنگي سنگ است، پر از ننگ و نيرنگ. نامه‌هاي نانوشته‌شان به يکديگر، اين‌طور شروع مي‌شود:
عرض سلام دارم و آرزوي مرگت را! فرزندان ابوسفيان سوره‌ي مؤمنون مي‌خوانند، ابن زيادها زياد شده‌اند، اين‌جا همه يزيدي‌اند، مگر نه اين‌که هر که سر دارد يزيدي است؟! از فرداست تا فرودست همه اسيرند و نفس امّاره امير است، همه بت‌پرستند، سنگ مي‌پرستند و سيمان و گچ و آهن. در جيب آقاي رئيس ديگر زيارت عاشورا نيست، امّا تا دلت بخواهد چک بين بانکي است.


امروز سفره‌مان خالي بود، شنيدم که راديو مي‌گفت: «شما از معضلات اجتماعي هستيد!» اين‌جا هيچ کس باور نمي‌کند که با N82 نمي‌شود شماره‌ي تو را گرفت، هيچ کس باور نمي‌کند که با ماکسيما نمي‌شود به جادّه‌ي جمکران رفت. بگذار از روزهاي آخر سال هم بگويم، جمعه آخر سال اتّفاقي نمي‌افتد! هيچ اتّفاقي! امّا سه‌شنبه‌ي آخر سال دختران ترقّه مي‌زنند و پسران فشفشه مي‌شوند... مي‌بيني چطور برگه هويّتشان را گم کرده‌اند؟ يابن ياسين! در خيابان ولي‌عصر هيچ کس به اندازه‌ي تو غريب نيست!

... ديروز يک نفر فرياد مي‌زد: آهاي اهالي دنيا! آهاي اسباب‌بازي فروش‌ها! آهاي کودکان مسن! شما که غمتان دريا نيست و مي‌پنداريد دلتان تنها نيست... يک نفر هست، نه در جزيره‌ي خضرا که در جاي جاي اين‌جا، نگاه‌هايتان را مي‌بيند و... مردم همه به او خنديدند: بيچاره، ديوانه شده!

امروز توي صف نان، «ايمان» را ديدم، پسر همسايه‌مان، پرسيدم جمعه تو را به ياد چه چيز مي‌اندازد؟ گفت: «به ياد اکبرآقا، پشت مغازه‌اش نوشته: صبح‌هاي جمعه حليم موجود است»! ...
آهاي مردان آنجلس! مردان کهف! مردان مرد! «اي شما! اي تمام عاشقان هرکجا! از شما سؤال مي‌کنم: نام يک نفر غريبه را، در شمار نام‌هايتان اضافه مي‌کنيد؟» من به يک غار سخت محتاجم... يابن طه! ميان مردمان شهر، ميان اين همه جمعيّت، اي موج‌ترين! اي درياترين! اي اذان صبح در بيابان دل خورشيد نديده ما! ناله‌هاي روح مرا مي‌شنوي؟
«ببين که بر سر دل‌هايمان چه آورديم، ببين ناخواسته با عمر خود چه‌ها کرديم... نفس کشيدن آيا نشان زيستن است؟!» «فرياد از اين روزهاي بي‌فرها! حسرتا از اين شب‌هاي بي‌مهتاب!» تقصير من نيست، تقصير توست که نمي‌آيي؛ تقصير تو نيست، تقصير من است که نمي‌گذارم بيايي...

عرض سلام دارم و آرزوی سلامتی قلبت را!
آره منم ساکن همون شهرم اما .......
اگه شما جای دیگه سراغ داری،بگو منم بیام.
ارسال پست

بازگشت به “اهل بيت (عليهم السلام)”