پيامبري‌از كنار خانه‌ما رد شد

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Iron
Iron
پست: 74
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۷, ۳:۲۱ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 37 بار
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

پيامبري‌از كنار خانه‌ما رد شد

پست توسط سپيده صبح _40 »

به نام خدای مهربان

پيامبري‌از كنار خانه‌ما رد شد. باران‌گرفت. مادرم‌گفت: چه‌باراني‌مي‌آيد. پدرم‌گفت: بهار است. و ما نمي‌دانستيم‌باران‌و بهار نام‌ديگر آن‌پيامبر است.آسمان‌حياط‌ما پر از عادت‌و دود بود. پيامبر، كنارشان‌زد. خورشيد را نشانمان‌داد...

پيامبري‌از كنار خانه‌ما رد شد. لباس‌هاي‌ما خاكي‌بود. او خاك‌روي‌لباس‌هايمان‌را به‌اشارتي‌تكانيد. لباس‌ما از جنس‌ابريشم‌و نور شد و ما قلبمان‌را از زير لباسمان‌ديديم.
پيامبري‌از كنار خانه‌ما رد شد. آسمان‌حياط‌ما پر از عادت‌و دود بود. پيامبر، كنارشان‌زد. خورشيد را نشانمان‌داد و تكه‌اي‌از آن‌را توي‌دست‌هايمان‌گذاشت.
پيامبري‌از كنار خانه‌ما رد شد و ناگهان‌هزار گنجشك‌عاشق‌از سرانگشت‌هاي‌درخت‌كوچك‌باغچه‌روييدند و هزار آوازي‌را كه‌در گلويشان‌جا مانده‌بود، به‌ما بخشيدند. و ما به‌ياد آورديم‌كه‌با درخت‌و پرنده‌نسبت‌داريم.
پيامبر از كنار خانه‌ما رد شد. ما هزار درِ‌بسته‌داشتيم‌و هزار قفل‌بي‌كليد. پيامبر كليدي‌برايمان‌آورد. اما نام‌او را كه‌برديم، قفل‌ها بي‌رخصت‌كليد باز شدند.
من‌به‌خدا گفتم: امروز پيامبري‌از كنار خانه‌ما رد شد.
امروز انگار اينجا بهشت‌است.
خدا گفت: كاش‌مي‌دانستي‌هر روز پيامبري‌از كنار خانه‌تان‌مي‌گذرد و كاش‌مي‌دانستي‌بهشت‌همان‌قلب‌توست.


به قلم عرفان نظر آهاری
ارسال پست

بازگشت به “داستان”