کرامت ایشان درباره یک نابینا
فَرحة الغَریّ - به نقل از شیخ حسین بن عبد الکریم غروی -: مرد نابینایی از اهالی تِکریت(2) وارد حرم شریف امام علیعلیه السلام شد. وی در بزرگسالی نابینا
شده بود و چشمانش از حدقه بیرون آمده و به صورتش افتاده بود. بسیار به دعا و درخواست مینشست و ساحت مقدس حضرت را با تندی مورد خطاب قرار میداد.
گاهی تصمیم میگرفتم که او را نهی کنم، گاهی به فکرم میآمد که رهایش کنم.
مدّتی بر این منوال گذشت. یکی از روزها که خزانه را میگشودم، صدای فریاد و شیون بسیاری شنیدم. پنداشتم که برای علویان از بغداد گندم آمده، یا کسی در
حرم کشته شده است. بیرون آمدم تا ببینم چه خبر است. گفتند: اینجا کوری است که شفا یافته است. آرزو کردم کاش همان کور باشد. چون به آستان حضرت
رسیدم، دیدم همان نابیناست و چشمانش کاملاً سالم است. خدا را بر این نعمت، شکر کردم.
پدرم بر این روایت، این را افزوده که آن نابینا از جمله حرفهایی که میگفت - و گویا با زندهها حرف میزد -، این بود: چگونه سزاوار است که من بیایم و بروم و کسی
که دوستدار تو نیست، شفا یابد؟


