خطبه طلاق‏

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Iron
Iron
پست: 74
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۷, ۳:۲۱ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 37 بار
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

خطبه طلاق‏

پست توسط سپيده صبح _40 »

به نام خدای بخشنده مهربان

مرد گفت «سه بار طلاقت دادم. نبايد باز گردى» گريه كرده بود و جورى در خود فرو رفته بود كه فكر مى‏كردى همين حالا مى‏شكند. زانو زده بود روى خاك بيابان و انتهاى ريشش را گرفته بود توى دست. دور و بر كسى نبود. كسى كه بشود به او گفت «طلاقت دادم» فقط خودش بود و خارها و خاك‏ها. فرياد زد «دور شو» و كسى آن روبه رو نبود كه قرار باشد دور شود. فقط شب بود و او. گفت: «طلاقت دادم دنيا!» و در صدايش لرزه‏اى بود، لرزه‏اى كه از هراسى جانكاه مى‏آمد.
- «دنيا! دنيا!»
«عشوه براى من؟»
«شوق در آغوش كشيدن من؟»
«هنوز نيامده آن روز و نمى‏آيد»
فرياد زد «برو پى يكى ديگر. من محتاجت نيستم»
و دشنامش داد «پست حقير»
بعد برخاست. با چشم هايى هنوز خيس. با تنى كه هنوز مى‏لرزيد. پايش رفت روى خار تبه‏اى. سر پايين نياورد كه رد باريك خون را ببيند. چشم دوخته به دورها، به جايى كه بيابان به افق مى‏رسيد
گفت «آه»
«آه از ره توشه كم»
«آه از راه دراز»
«آه از طول سفر»
نفس عميقى كشيد. مهى از غم انگار از ريه‏هايش بيرون ريخت.
گفت: «آه از بزرگى پايان راه» و همينطور خيره به دورترها، مثل شب راز آلود كوير ساكت شد.


كلام 77 نهج البلاغه:
يَا دُنْيَا يَا دُنْيَا إِلَيْكِ عَنِّي أَ بِي تَعَرَّضْتِ أَمْ إِلَيَّ تَشَوَّقْتِ لَا حَانَ حِينُكِ هَيْهَاتَ غُرِّي غَيْرِي لَا حَاجَةَ لِي فِيكِ قَدْ طَلَّقْتُكِ
ثَلَاثاً لَا رَجْعَةَ فِيهَا فَعَيْشُكِ قَصِيرٌ وَ خَطَرُكِ يَسِيرٌ وَ أَمَلُكِ حَقِيرٌ آهِ مِنْ قِلَّةِ الزَّادِ وَ طُولِ الطَّرِيقِ وَ بُعْدِ السَّفَرِ وَ عَظِيمِ الْمَوْرِدِ.


به قلم فاطمه شهیدی
ارسال پست

بازگشت به “داستان”