مهدي جان
بیا که بی تو سحر را لطافتی نیست و صبح بی تو صداقتی ندارد.
که سحر با شبنم لطف تو بیدار می شود و خورشیددر انتظار سلام تو طلوع می کند.
بیا که بی تو آینه ها زنگار غربت گرفته اند.
فریاد غربت همیشه و همه جا در گوشمان زوزه می کشد.
هیچ کس حریم اطلسی ها را پاس نمی دارد و بر داغ لاله ها مرهم نمی گذارد.
بیا که بی تو قنوت شاخه ها ,اجابتی جز غروب تلخ خزان ندارد.
بیا که بی تو کسی دست محبت بر سر یتیمان نمی کشد و کجاست آغوش مهربانی که دلهای زخمی را به ضیافت لطف بخواند.
پرندگان بی نو آواز غریبی سرداده اند!
ای ناجی خوبی ها!!
بیا که بی تو آسمان دلم اسیر تیرگی هاست و هرگز ستاره امید در آن نمی درخشد.
رودخانه ها عطش دیدار تو را دارند و دربستر انتظار به سوی دریای ظهور تو چشم دوخته اند.
قامتی به استواری کوه,دلی به بی کرانگی دریا,طراوتی به لطافت سبزینه ها,سینه ای به وسعت آسمان ها و صمیمیتی به گرمی خورشید باید
تا تو را خواند و کاروان دل ها را به منزلگاه امید کشاند
اینهمه را اندکی بیش نیست ,از دلشکسته ترین منتظران تاریخ دریغ مدار,که ظهور تو تنها آرزوی ما غریبان است.
تو بزرگتر و والاتر از آنی که آرزوی ما را نادیده بگیری.
اللهم عجل لولیک الفرج
