« آشكار كننده حق »

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶, ۳:۰۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

« آشكار كننده حق »

پست توسط مائده آسمانی »

[FONT=Times New Roman] بسم الله الرحمن الرحیم


« آشكار كننده حق »
   


‏خبر شگفت‏انگيزى در شهر پيچيده بود. در آغاز كسى نمى‏توانست باور كند؛ مسيلمه در ميان قبيله بنى حنيفه، ادعاى پيامبرى كرده بود!

چندى پيش از آن، مسيلمه همراه چند تن ديگر به مدينه آمده بود تا به دين اسلام در آيد. او براى نگهدارى شترها و اثاث همراهان، مانده بود و نتوانسته بود

نزد پيامبر بيايد. با اين حال، آن حضرت او را از كرم خويش بى‏بهره نگذاشته بود و پيشكشى براى او فرستاده بود و به همراهان او گفته بود كه چنين نيست

كه او به سبب نگهدارى از اثاث و شتر آنان، جايگاهى پايين‏تر داشته باشد. اينك، او خود را فرستاده خدا مى‏خواند و گروهى را نيز گمراه كرده بود.

پيامبر اسلام (ص) جبيب بن زيد را فراخواند و به او دستور داد كه به سوى مسيلمه برود و او را به راه راست فراخواند و از او بخواهد كه

دست از اين ادعاى بيهوده بردارد.


حبيب بن زيد، بى درنگ رهسپار شد، عبدالله بن وهب را نيز با خود همراه كرد و براى انجام دادن دستور پيامبر خدا (ص) راه يمامه را در پيش گرفت.

هنگامى كه آن دو به يمامه رسيدند، ياران مسيلمه آن‏ها را دستگير كردند و نزد مسيلمه بردند.


مسيلمه از عبدالله بن وهب پرسيد:

- درباره محمد چه مى‏گويى؟


عبدالله پاسخ داد:

- محمد فرستاده خداست.


مسيلمه پرسيد :

- درباره من چه مى‏گويى؟


عبدالله، حضرت محمد (ص) را خاتم پيامبران مى‏دانست و جز او پيامبر ديگرى را باور نداشت، ولى چه مى‏توانست بكند؟

در ميان انبوهى از ياران و خويشان مسيلمه گرفتار آمده بود و مى‏دانست كه اگر از خواسته‏هاى آنان سرپيچى كند، او را آسوده نخواهند گذاشت.

پس راه تقيه را برگزيد و بى آن كه در دل چنين اعتقادى داشته باشد، در پاسخ به مسيلمه گفت:

- تو نيز پيامبرى .


سپس مسيلمه رو به حبيب كرد و پرسيد:

- تو درباره محمد چه مى‏گويى؟


و حبيب بى درنگ پاسخ داد:

- محمد، فرستاده خداست .


مسيلمه پرسيد.

- درباره من چه مى‏گويى؟


حبيب سرى تكان داد و با خونسردى گفت:

- نمى‏شنوم !


مسيلمه دوباره پرسيد:

- درباره من چه مى‏گويى؟


و باز هم حبيب گفت:

- من نمى‏شنوم !


اين بار مسيلمه با صدايى بلندتر كه خشم درونى او را آشكار مى‏ساخت پرسيد:

- پرسيدم درباره من چه مى‏گويى؟


حبيت دوباره سرى تكان داد و گفت:

- سخنت را نشنيدم.


چشمان مسيلمه از خشم، چون چشمه‏اى خون آلود شده بود و آتش كينه از آن زبانه مى‏كشيد. رو به ياران خود كرد و دستور داد دو دست او را قطع كنند،

و كردند.


 اما حبيب حاضر نشدنام شيادى چون مسيلمه را در كنار نام حبيب خدا، محمد مصطفى (ص) قرار دهد. 

 سپس دو پاى او را بريدند و حبيب همچنان استوارى مى‏كرد. به دستور مسيلمه، بدن او را تكه تكه كردند و او را به شهادت رساندند . 

هنگامى كه اين گزارش به گوش پيامبر بزرگوار اسلام (ص) رسيد، آن حضرت فرمود:

 نفر نخست (عبدالله بن وهب) از اجازه خدا (تقيه) استفاده كرد، ولى نفر دوم حق را آشكار كرده است، (شهادت) گوارا باد بر او.  


-------پی نوشت------------------------
- بحارالانوار، ج 5، صص 413و 434 ؛ الطبقات الكبرى، ج 8، ص 416 ؛ سيره ابن هشام، ج 2، ص .110
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”