دولت عشق‏

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Iron
Iron
پست: 74
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۷, ۳:۲۱ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 37 بار
سپاس‌های دریافتی: 176 بار

دولت عشق‏

پست توسط سپيده صبح _40 »

  بسم الله الرحمن الرحیم  

-گفت: فقيرم

-گفتند: نيستى .

-گفت: فقيرم! باور كنيد.

-گفتند: نه! نيستى.

-گفت: شما از حال و روز من خبر نداري .
و حال و روزش را تعريف كرد. گفت كه چقدر دستهايش خالى است و چه سختى‏هايى شب و روز مى‏كشد. ولى امام هنوز فقط نگاهش مى‏كردند.
-گفت: بخدا قسم كه چيزى ندارم

-گفتند: اگر صد دينار به تو بدهم حاضرى بروى و همه جا بگويى كه از ما متنفرى؟ از ما فرزندان محمد(ص)؟

-گفت: نه! بخدا قسم نه .

-«هزار دينار؟»-

- نه! بخدا قسم نه

- دهها هزار؟

-نه! باز دوستتان خواهم داشت

-گفتند: چطور مى‏گويى فقيرى، وقتى چيزى دارى كه به اين قيمت گزاف هم نمى‏فروشى؟
چطور مى‏گويى فقيرى وقتى كالاى عشق به ما در دارايى تو هست؟


پي نوشت:
ترجمه آزاد از امالى، ج 7 ص‏147: روايت مردى كه به خدمت امام صادق (ع) رسيد.
ارسال پست

بازگشت به “داستان”