[align=center]به نام
گلزار زندگى
دل را زبيخودى سر از خود رميدن است
جان را هواى از قفس تن پريدن است
از بيم مرگ نيست كه سر دادهام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است
دستم نمىرسد كه دل از سينه بركنم
بارى علاج شوق، گريبان دريدن است
شامم سيهتر است زگيسوى سركشت
خورشيد من برآى كه وقت دميدن است
سوى تو اى خلاصه گلزار زندگى
مرغ نگه در آرزوى پر كشيدن است
بگرفته آب و رنگ زفيض حضور تو
هرگل در اين چمن كه سزاوار ديدن است
با اهل درد شرح غم خود نمىكنم
تقدير قصه دل من ناشنيدن است
آن را كه لب به جام هوس گشت آشنا
روزى «امين» سزا لب حسرت گزيدن است
سيد على خامنهاى
گلزار زندگي
مدیر انجمن: شورای نظارت

-
- پست: 2503
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶, ۳:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 7581 بار
- سپاسهای دریافتی: 6236 بار
- تماس:

-
- پست: 291
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶, ۲:۰۴ ب.ظ
- محل اقامت: همين نزديکي ها جنب دلهاي شما
- سپاسهای ارسالی: 139 بار
- سپاسهای دریافتی: 424 بار
شعر انتظار منتظر، سپيده مي آيد
در آينه انتظار
ندبه خوانيم تو را هر سحر آدينه
تو كدام آينه ای ؟ صل علی آيينه
تو كدام آينه ای ، ای شرف الشمس غريب
كه زد از دوری ديدار تو چشمم پينه
از همه آينه ها چشم رها كرده تری
می زنند آينه ها سنگ تو را بر سينه
دادخواه پسر هجدهم كاوه كجاست؟
كه بگيرد به كف اش پرچمی از چرمينه
لوح محفوظ خدا! آينگی كن يك صبح
كه جهان پر شده از آتش و كفر و كينه
در همه آينه ها نام تو را كاشته ايم
ندبه خوانيم تو را هر سحر آدينه
****************************************
اي حجت غايب!
اي حجت غايب زمانها
در مدح تو نارسا، بيانها
اي سايه لطف رحمت حق
سلطان زمين و آسمانها
در مكتب عشق، غيبت توست
جانكاه ترين امتحانها
بسيار شكوفه ها شكفتند
بگذشت بهارها، خزانها
بازآ كه دوباره فصل گل شد
اي زيور حسن بوستانها
بس در كه زباغها گشودند
بستند به خدمتت ميانها
در راه تو ياسمن، گل افشان
فرش قدم تو، ارغوانها
سرواست به حالت خبردار
صف بسته به رسم پادگانها
اشك غم تو به چشم نرگس
مرغان چمن سرودخوانها
چشم همه مانده بر در باغ
آماده مركبت مكانها
آنقدر نيامدي تو مهدي
تا پير شدند، باغبانها
پروانه زبس نشست و برخاست
شد خسته دگر به گلستانها
نوميد زباغ، پرزنان رفت
بويت چو نجست بين آنها
سوي ده و شهر، رهنمونش
سوسوي چراغ خانمانها
پنداشت كه نور منزل توست
از دور، فروغ آستانها
خاكستر او كنون توان يافت
در اشك مذاب شمعدانها
از هجر تو اي هماي رحمت
بر باد شده است آشيانها
از بار غمت خميده پيران
از ياد تو خون جگر، جوانها
گويي كه فغان دوري از توست
فرياد دِراي كاروانها
تا كي ز غمت به گوش صحرا
آواي خداي ساربانها؟
با ياد تو تا به كي بگرييم؟
هم ناله ما ني شبانها
سرگشته به دشت و كوه تا چند
اي خسته دل از غم زمانها؟
يك ره بنشين، دمي بياساي
خالي ز تو مانده سايبانها
محراب، گشوده بر تو آغوش
اي جان همه نماز خوانها
بر خوان ِكـَرَم تو ميزباني
اي منتظر تو، ميهمانها
اي نوح زمان! شكيب تا كي؟
طوفان بلا گرفت جانها
تا كشتي دل رسد به ساحل
بيچاره شدند ناوبانها
بازآي و به فرق ما قدم نه
اي نام تو بر سر زبانها
كن صحن و سراي چشم ما را
با جلوه خويش، جمكرانها
در منقبتت(حسان) چه گويد؟
اي شأن تو برتر از گمانها
*******************************************
يار مي آيد
زهي خجسته زماني که يار باز آيد
به کام غمزدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار باز آيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه کار باز آيد
مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد
بدان هوس که بدين رهگذار باز آيد
دلي که با سر زلفين او قراري داد
گمان مبر که بدان دل قرار باز آيد
چه جورها که کشيدند بلبلان از دي
به بوي آنکه دگر نوبهار باز آيد
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار باز آيد
*********************************************
سپيده مي آيد
صداي سم سمند سپيده مي آيد
يلي كه سينه ظلمت دريده مي آيد
گرفته بيرق تابان عشق را بر دوش
كسي كه دوش به دوش سپيده مي آيد
طلوع بركه خورشيد تابناك دل است
ستاره اي كه ز آفاق ديده مي آيد
بهار آمده با كاروان لاله به باغ
به دشت ژاله گل نودميده مي آيد
به سوي قله بي انتهاي بيداري
پرنده اي كه به خون پر كشيده مي آيد
درآن كران كه بود خون عاشقان جوشان
شهيد عشق سر از تن بريده مي آيد
به پاسداري آيين آسماني ما
گزيده اي كه خدا برگزيده مي آيد
*********************************************
ندبه خوانيم تو را هر سحر آدينه
تو كدام آينه ای ؟ صل علی آيينه
تو كدام آينه ای ، ای شرف الشمس غريب
كه زد از دوری ديدار تو چشمم پينه
از همه آينه ها چشم رها كرده تری
می زنند آينه ها سنگ تو را بر سينه
دادخواه پسر هجدهم كاوه كجاست؟
كه بگيرد به كف اش پرچمی از چرمينه
لوح محفوظ خدا! آينگی كن يك صبح
كه جهان پر شده از آتش و كفر و كينه
در همه آينه ها نام تو را كاشته ايم
ندبه خوانيم تو را هر سحر آدينه
****************************************
اي حجت غايب!
اي حجت غايب زمانها
در مدح تو نارسا، بيانها
اي سايه لطف رحمت حق
سلطان زمين و آسمانها
در مكتب عشق، غيبت توست
جانكاه ترين امتحانها
بسيار شكوفه ها شكفتند
بگذشت بهارها، خزانها
بازآ كه دوباره فصل گل شد
اي زيور حسن بوستانها
بس در كه زباغها گشودند
بستند به خدمتت ميانها
در راه تو ياسمن، گل افشان
فرش قدم تو، ارغوانها
سرواست به حالت خبردار
صف بسته به رسم پادگانها
اشك غم تو به چشم نرگس
مرغان چمن سرودخوانها
چشم همه مانده بر در باغ
آماده مركبت مكانها
آنقدر نيامدي تو مهدي
تا پير شدند، باغبانها
پروانه زبس نشست و برخاست
شد خسته دگر به گلستانها
نوميد زباغ، پرزنان رفت
بويت چو نجست بين آنها
سوي ده و شهر، رهنمونش
سوسوي چراغ خانمانها
پنداشت كه نور منزل توست
از دور، فروغ آستانها
خاكستر او كنون توان يافت
در اشك مذاب شمعدانها
از هجر تو اي هماي رحمت
بر باد شده است آشيانها
از بار غمت خميده پيران
از ياد تو خون جگر، جوانها
گويي كه فغان دوري از توست
فرياد دِراي كاروانها
تا كي ز غمت به گوش صحرا
آواي خداي ساربانها؟
با ياد تو تا به كي بگرييم؟
هم ناله ما ني شبانها
سرگشته به دشت و كوه تا چند
اي خسته دل از غم زمانها؟
يك ره بنشين، دمي بياساي
خالي ز تو مانده سايبانها
محراب، گشوده بر تو آغوش
اي جان همه نماز خوانها
بر خوان ِكـَرَم تو ميزباني
اي منتظر تو، ميهمانها
اي نوح زمان! شكيب تا كي؟
طوفان بلا گرفت جانها
تا كشتي دل رسد به ساحل
بيچاره شدند ناوبانها
بازآي و به فرق ما قدم نه
اي نام تو بر سر زبانها
كن صحن و سراي چشم ما را
با جلوه خويش، جمكرانها
در منقبتت(حسان) چه گويد؟
اي شأن تو برتر از گمانها
*******************************************
يار مي آيد
زهي خجسته زماني که يار باز آيد
به کام غمزدگان غمگسار باز آيد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار باز آيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه کار باز آيد
مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد
بدان هوس که بدين رهگذار باز آيد
دلي که با سر زلفين او قراري داد
گمان مبر که بدان دل قرار باز آيد
چه جورها که کشيدند بلبلان از دي
به بوي آنکه دگر نوبهار باز آيد
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار باز آيد
*********************************************
سپيده مي آيد
صداي سم سمند سپيده مي آيد
يلي كه سينه ظلمت دريده مي آيد
گرفته بيرق تابان عشق را بر دوش
كسي كه دوش به دوش سپيده مي آيد
طلوع بركه خورشيد تابناك دل است
ستاره اي كه ز آفاق ديده مي آيد
بهار آمده با كاروان لاله به باغ
به دشت ژاله گل نودميده مي آيد
به سوي قله بي انتهاي بيداري
پرنده اي كه به خون پر كشيده مي آيد
درآن كران كه بود خون عاشقان جوشان
شهيد عشق سر از تن بريده مي آيد
به پاسداري آيين آسماني ما
گزيده اي كه خدا برگزيده مي آيد
*********************************************