توبه

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
-
پست: 1002
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۵, ۷:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 350 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

توبه

پست توسط HRG »

توبه مرد آهنگر


در کتاب انوار المجالس صفحه سیصد و چهارده نقل می کند از حسن بصری که گفت:



یک روز از بازار آهنگران بغداد می گذشتم که ناگهان چشمم افتاد به آهنگری که دستش را داخل کوره حدادی میکند و آهن گداخته شده قرمز را میگرفت و بدون آنکه ابدا" احساس سوزشی کند آن را روی سندان می گذاشت و با پتک روی آن میزد و به هر نوعی که می خواست در می آورد و می ساخت. چون مشاهده این کار شگفت انگیز بود مرا وادار به پرسش از او کرد رفتم جلو و سلام کردم جواب داد بعد پرسیدم آقا مگر آتش کوره و آهن گداخته به شما آسیبی نمی رساند؟



آن مرد گفت: نه.

گفتم: چطور؟



گفت: یک ایامی در اینجا خشکسالی و قحطی شد ولی من همه چیز در انبار داشتم. یکروز یک زن وجیه و خوش سیمائی نزد من آمد و گفت ای مرد من کودکانی یتیم و خردسال دارم واحتیاج به آذوقه و مقداری گندم دارم خواهـشـمـندم برای رضـای خـدا کمکی بکن و بچه های یتیم مرا از گرسنگی و هلاکت نجات بده . من هم چون به همان یک نظر فریفته جمالش شده بودم در مقابل خواسته اش گفتم: اگر گندم می خـواهی باید ساعـتـی با من باشـی تا خـواسـتـه ات را برآورده کنم . آن زن از این پیشنهاد ناراحت شد و روترش کرده و رفت.



روز دوم باز آن زن نزدم آمد در حالیکه اشک می ریخت سخن روز قبل را تکرار نمود ، من هم حرفهای روز گذشته را برای او تکرار کردم دوباره با دست خالی برگشت دوباره روز سوم دیدم آمده و خیلی التماس میکند که بجه هایم دارند می میرند بیا و آنها را از گرسنگی و مرگ نجات بده. من حرفم را تکرار کردم و دیدم آن زن به طرف من می آید و پیداست که از گرسنگی بی طاقت شده .



خلاصه وقتی که به من نزدیک می شد گفت : ای مرد من و بچه هایم گرسنه هستیم ، بیا و رحمی کن و گندمی در اختیار ما بگذار! من گفتم : ای زن بیخودی وقت من و خودت را نگیر همان که گفتم بیا با من باش تا به تو گندم دهم .



در این موقع زن به گریه افتاد و زیاد اشک ریخت و گفت: من هرگز از این کارهای حرام نکردم ولی چون دیگر طاقت نمانده و کار از دست رفته و سه روز است که خود و بچه هایم غذائی نخورده ایم ناچارا" حاضرم ولی به یک شرط . گفتم : به چه شرطی ؟ گفت : به شرط اینکه مرا به جائی ببری که هیچ کس ما را نبیند .



مرد آهنگر گفت : قبول کرده و خانه را خلوت کردم ، آنگاه زن را به نزد خود طلبیدم همین که خواستم از او بهره ای بردارم دیدم آن زن دارد می لرزد و خطاب به من گفت: ای مرد ! چرا دروغ گفتی و خلاف شرطت عمل کردی ؟ گفتم : کدام شرط ؟ گفت : مگر بنا نبود مرا به جای خلوت ببری تا کسی ما را نبیند ؟ گفتم : آری ! مگر اینجا خلوت نیست ؟



گفت : چطور اینجا خلوت است با اینکه پنج نفر مواظب ما هستند و ما را دارند می بینند .

اول خداوند عالم و غیر از او دو ملکی که بر تو موکلند و دو ملکی که بر من موکلند همه آنها حاضرند و ما را مشاهده می کنند با این حال تو خیال می کنی اینجا کسی نیست که ما را ببیند؟ و بعد گفت : ای مرد بیا و از خدا بترس و آتش شهوت خود را بر من سرد کن تا من هم از خدای خود بخواهم حرارت آتش را از تو بردارد و آن را بر تو سرد کند .



من از این سخن متنبه شدم و با خود گفتم این زن با چنین فشار زندگی و شدت گرسنگی اینطور از خدا می ترسید ولی تو که اینهمه مورد نعمتهای الهی هستی از او نمی ترسی؟



فورا" توبه کردم واز آن زن دست کشیدم و گندمی را که می خواست به او دادم و مرخصش کردم . زن چون این گذشت را از من دید و جریان را بر وفق عفت خود دید سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت ای خدا همینطور که این مرد حرارت شهوتش را بر من سرد نمود توهم حرارت آتش دنیا و آخرت را بر او سرد کن از همان لحظه ای که آن زن این دعا را در حقم کرد حــرارت آتـش بر من بی اثر شد .



الـهـی بـی پـنـاهـان را پـنـاهـی

به سـوی خــسته حـالان کن نگـاهــی

چه کم گردد زسلطانی گرنوازد

گـدائـی را ز رحــمــت گــاهـگــاهــی

مـرا شـرح پـریشانی چه حاجت

کـه بـر حـال پــریـشــانـم گــواهـــی

الـهـی تکـیه بـر لـطف تو کـردم

کـه جـز لـطـفـت نـدارم تکیه گاهــی

دل سـرگـشـتـه ام را رهـنما باش

کـه دل بـی رهـنـمـا افـتـد به چاهــی

نـهـاده سـر بـه خـاک آســـتـانـت

گـدائـی ، دردمـندی ، عـذر خواهــی

امـید لـطف و بخـشش از تو دارد

اســیری شرمســاری رو سیاهــی

تـهـیـدسـتـی کـه بـا اشـک نـدامـت

ز پـا افـتـاده از بـار گـنـاهـــی

گـرفـتـم دامــن بخــشــنــده ای را

کـه بخشد از کرم کوهی به کاهــی
-
پست: 1002
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۵, ۷:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 350 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

پست توسط HRG »

توبه جوان هرزه

در کتاب کیفر کردار جلد دوم : رابعه عدویه می گوید : دوستی داشتم که جوان بسیار زیبا و قشنگ و دلفریبی بود . بر اثر جوانی و زیبایی جوانان و دوستان بزه کارش او را بطرف گناه کشاندند و او کم کم هرزه و بی بند و بار و شیاد شد .

بیشتر کارش به دنبال خانم رفتن و تور کردن دختران معصوم بود و عجیب فرد هرزه و گناهکاری شده بود که همه از دستش ناراحت بودند.

یک روز که برای دیدن او به خانه اش رفتم ناگهان او را دیدم که در سجاده عبادتش ایستاده نماز می خواند وغرق در زهد و تقوی و ورع و عبادت و نماز و طاعت است عجب نمازبا حال و با خضوع و خشوع و گریان و نالانی بود .

از حالش متعجب و حیران شدم ! با خود گفتم : آن حال گناه ومعصیت چه بود ؟! و این حال عبادت و طاعت و گریه چیست؟!

چطور شده که عتبت بن علام عوض شده ؟! صبرکردم تا نمازش
را تمام کرد بعد گفتم : ابن علام خودتی ؟! تو آن کسی نبودی که همه اش در هوی و هوس و زن بازی و عیش و نوش وغرق در عاصی و گناه وخلاف و عشق و شراب بودی چطور شده به طرف خدا آمدی ؟ با خدا آشتی کردی ؟ و چگونه از گناهانت بر گشتی ؟!

عتبه گفت: اگر یادت باشد من در اوایل جوانیم خیلی معصیت کار بودم و به خانم ها خیلی علاقه داشتم و در این کار حریص بودم همانطور که می دانی بیش از هزاران در بصره گرفتار چنگال عشق من بودند و من هم در این کار اسراف زیادی داشتم .

یک روز که از خانه بیرون آمدم ناگهان چشمم به خانمی افتاد که جز چشمهایش چیزی پیدا نبود و حجاب کاملی داشت . شیطان مرا وسوسه کرد و گویا از قلبم آتشی برافروخته شد دنبالش رفتم که با او حرف بزنم به من راه نمی داد و هر چه با او صحبت می کردم اعتنایی به من نمی کرد . نزدیکش رفتم و گفتم : وای بر تو مرا نمی شناسی ؟!
من عتبه هستم که اکثر زنهای بصره عاشق و دلباخته من هستند... با تو حرف می زنم ، به من بی اعتنایی می کنی ؟

گفت از من چه می خواهی ؟ گفتم مرا مهمانی کن . گفت : ای مرد من که در حجاب و پرده کاملم تو چطور مرا دوست داری و نسبت به من اظهارعلاقه می کنی ؟ گفتم : من همان دو چشمهای قشنگ و زیبای تو را دوست دارم که مرا فریب داده .

گفت : راست گفتی ، من از آنها غافل بودم اگر از من دست بر نمی داری بیا تا حاجت تو را برآورده کنم . سپس به راه افتاد تا به منزلش رسید من هم دنبال او رفتم . داخل خانه شد ، من هم داخل شدم وقتی که داخل منزلش شدم دیدم چیزی در منزلش نیست . گفتم : مگر در خانه اسباب و اثاثیه نداری ؟
گفت : اسباب و اثاثیه این خانه را انتقال داده ایم . گفتم کجا ؟ گفت مگر قرآن نخوانده ای که خداوند می فرماید : این سرای دائمی و با عظمت را فقط به افرادی اختصاص می دهیم که در نظر ندارند در زمین برتری جوئی و فساد نمایند وعاقبت نیک برای افراد نیک و پرهیزگار خواهد بود .
بله ما هرچه داشتیم برای آخرت جاوید فرستادیم دنیا باقی ماندنی نیست . اکنون ای مرد بیا و از این کار درگذر و حذر کن از اینکه بهشت همیشگی را به دنیای فانی بفروشی و حوران را به زنان .
گفتم : از این پرهیزگاری درگذرو حاجت مرا روا کن .

خیلی مرا نصیحت کرد دید فایده ای ندارد گفت : حال که از این کار نمی گذری آیا ناگزیرو ناچارم نیاز تو را برآورم ؟!
گفتم : آری .

دیدم رفت در اتاق و مرا به آن حال گذاشت . مشاهده کردم پیرزنی در آن اتاق نشسته است . آن دختر صدا زد برایم آب بیاورید تا وضو بسازم . آب آوردند و او وضو گرفت و تا نصف شب نماز خواند . من همینطور در فکر بودم که اینجا کجاست و اینها که هستند و چرا تا حال طول کشید که ناگهان فریاد آن دختر را شنیدم که گفت یک مقدار پنبه و طبقی برایم بیاورید سپس آن پیرزن برایش برد .

بعد از چند دقیقه ناگهان دیدم پیرزن فریادی زد و گفت :
" انا لله و انا الیه راجعون و لا حول و لا قوۀ الا بالله العلی العظیم " .

من وحشت زده پریدم و دیدم آن دختر جفت چشمهایش را با کارد درآورده و روی پنبه و داخل طبق گذاشت . وقتی آن پیرزن آن طبق را به سوی من آورد دیدم چشمها با پیه آن هنوز در حرکت بود .

پیرزن که ناراحت شده و رنگ از صورتش پریده بود ، گفت : آنچه را که عاشق بودی و دوست داشتی بگیر . خدا آنها را برایت مبارک نکند . تو ما را حیران کردی ، خدا تو را حیران کند . طبق را جلوی من گذاشت . من که وحشت کرده بودم نمی توانستم حرف بزنم آب دهانم خشک شده بود این چه کاری بود که آن دختر انجام داد .

پیرزن با حالت گریه گفت : ما ده نفر زن بودیم که در خانه اعتکاف کرده بودیم و بیرون نمی رفتیم و خرید این خانه را این دختر می کرد و برای ما چیزی می آورد ولی تو ما را سرگردان و افسرده کردی خوب شد؟! این چشمهائی که تو به آنها علاقه مند شده بودی ، بگیر.

همین که سخن پیرزن را شنیدم از فرط ناراحتی بیهوش شدم . وقتی که به هوش آمدم آن شب را به فکر فرو رفتم بر گذشته هایم تاسف خوردم . گفتم :
وای به حال من یک عمر دارم ، گناه می کنم هیچ ناراحت نبودم ولی این دختر با این کار خود مرا ادب کرد به منزل رفتم و تا چهل روز در خانه مریض شدم . رفتار و کردار و کار آن دختر عجیب در من اثر کرده بود و این سبب شد که من از کار خودم پشیمان و نادم گردم و توبه نمایم .

یا رب به در تو روســیاه آمده ام
بر درگه تو به اشک و آه آمده ام
اذنم بده راهم بده ای خـالق من
افکنده سر و غرق گناه آمده ام
عمرم به گناه ومعصیت شد سپری
با بار گنه حضور شاه آمده ام
گم کرده ره و منزل پرخوف وخطر
طی کرده بسوی شاهراه آمده ام
یارب تو کریمی و رحیمی و عطوف
بــا عــذر و اشــتـبـاه آمــده ام
غــفــار توئی صــمـد توئی بـنـده منم
محتاجم و با حال تباه آمــده ام
با بـیـم و امـیـد و حـالـت اســتــغــفـار
با چشم تر و نامه سیاه آمده ام
یـا رب تــو بــده بـــرات آزادی مـن
درمـانده مـنم بهر پـنـاه آمـــده ام
من معترفم به جرم و عصیان و گـناه
در بـارگـهت چو پرِّ کاه آمده ام
دریای کــرم توئی و مـن ذره خــاک
با لطف تواینگونه به راه آمده ام
دسـت مـن افـتـاده نـالان تـو بـگـیـر
چون یوسفم و ز قعر چاه آمده ام
یا رب به مـحـمـد و عـلـی و زهـرا
پهـلوی شکـسته را گواه آمـده ام
حقّ حـسـن و حسـیـن و اولاد حسین
نـومـید مکن که روسیاه آمده ام
بـر نــامــه اعـمـال مـحـبـت نـظـری
بر عمر گذشته عذرخواه آمده ام
-
پست: 1002
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۵, ۷:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 350 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

عابد و زن فاحشه

پست توسط HRG »

عابد و زن فاحشه

در کتاب بحار الانوار از اصول کافی از حضرت صادق (علیه السلام ) نقل میکند :

عابدی بود که همیشه سرگرم عبادت و بندگی و اطاعت حق را می نمود ، به قدری در عبادتش کوشا بود که شیطان هر کاری میکرد که او را از عبادتهایش سست کند نتوانست ، آخر الامر نعره ای زد بچه هایش اطرافش جمع شدند ، گفتند تو را چه شده که فریاد می زنی ؟ گفت : از دست این عابد عاجز شده ام ، آیا شما راهی سراغ دارید ؟ یکی از آن شیطانها گفت : من او را وسوسه می کنم که به شهوت آید و زنا کند . شیطان گفت : فایده ندارد ، زیرا اصل میل به زن در او کشته شده ، دیگری گفت : از راه خوراکیهای لذیذ او را می فریبم تا به حرام خواری و شراب کشیده شود و او را هلاک کنم . گفت : این هم فایده ای ندارد، زیرا در اثر ریاضت چند ساله شهوت خوراکی نیز در او کشته شده است.

سومی گفت : از راه عبادت ! همان راهی است که می توانم او را با آن گول بزنم. شیطان گفت : آفرین مگر از راه تقدس کاری کنی . بالاخره نتیجه این دارالشوری این شد که خود همین شیطانک ماموریت پیدا کرد (در اغلب متدینین از همین راه و نظائرش وارد میشود)

شیطانک به صورت جوانی شد و آمد در صومعه عابد را زد ، آمد در صومعه را باز کرد دید یک جوان است . آقا چه می خواهی ؟

شیطان گفت : من جـوان مسـلـمانی هستم ولی متاسـفانه پدر و مادر من گـبـر و بت پرست هستند و نمی گذارند من نماز بخوانم و عبادت کنم ، شنیده بودم عابدی در اینجا مشغول عبادت است و صومعه ای دارد گفتم بیایم نزد شما و بهتر به بندگی ام برسم . مگر شما نمی خواهید تمام مردم خدا پرست شوند یکی از آنها من هستم . عابد ناچارا" راهش داد ، آمد جلوی عابد ایستاد به نماز خواندن .

خواند و خواند و خواند تا نزدیک غروب ، عابد روزه دار بود سفره کوچکی پهن کرد و به جوان تعارف کرد ، جوان گفت : نه نمی خورم حالا دیر نمی شود ، " الله اکبر " ایستاد به نماز ، عابد یک مقدار نان خشک خورد و دوباره به نماز ایستاد بعد خوابش گرفت به جوان گفت : بیا یک مقدار استراحت کن . جوان گفت: نه ، " الله اکبر" و دوباره نماز ، عابد یک مقدار خوابید ، نصفه های شب بیدار شد ، دید این جوان بین زمین و آسمان نماز می خواند ، عابد گفت : عجب عابدتر از من هم هست که به این مقام از نماز رسیده است و اصلا" خسته نمی شود .

این چه شوقی و چه نیروئی است که خدا به این جوان داده که غذا نخورد و خواب نداشته باشد و دائما" به عبادت مشغول باشد ؟ بالاخره گفت بروم از او سوال کنم که چه کرده که به این مقام رسیده ؟ شیطانک سرگرم بود و اصلا اعتنائی به عابد نمی کرد ، تا سلام نماز را می داد فورا" به نماز بعدی سرگرم می شد ، تا بالاخره عابد او را قسم داد که فقط سوالی دارم جواب مرا بده ، شیطانک صبر کرد وعابد پرسید چه کردی که به این مقام رسیدی؟!

گفت : این که من به این مقام رسیدم به واسطه گناهی بود که مرتکب شدم و بعد هم توبه کردم و حالا هر وقت یاد آن گناه می افتم توبه می کنم و در عبادتم قویتر می شوم و صلاح تو را هم در همین می بینم که بروی زنا کنی و بعد توبه نمائی تا به این مقام برسی .

عابد گفت: من چطور زنا کنم اصلا" راه این کار را نمی شناسم و پول هم ندارم، شیطانک دو درهم به او داد و نشانی محله فاحشه را به او داد . عابد از کوه پائین رفت و به شهر داخل شد و از مردم سراغ خانه فاحشه را گرفت . مردم گمان کردند که او می خواهد آن زن را ارشاد و راهنمائی کند . جایش را نشان دادند وقتی که بر فاحشه وارد شد پول را به او عرضه داشت و تقاضای حرام نمود .

اینجا لطف خدا به یاری عابد می آید و به دل فاحشه می اندازد که او را هدایت کند . زن به سیمای عابد نگریست ، دید زهد و تقوی از آن می بارد ، آمدنش به اینجا عادی نیست . از او پرسید : چطور شد به اینجا آمدی ؟ گفت : چه کار داری تو پول را بگیر و تسلیم شو. زن گفت : تا حقیقت را نگوئی تسلیم تو نمی شوم ؟! بالاخره عابد به ناچار جریان را گفت ، زن گفت : ای عابد هر چند به ضرر من است و من الان به این پول نیاز دارم ولی بدان این شیطان بوده که تو را به سوی من راهنمائی کرده است .

عابد گفت : او به من قول داده که به مقام او برسم . زن گفت : نه چنین است که تو می گوئی ، ای عابد از کجا معلوم که پس از زنا توفیق توبه پیدا کنی ، یا توبه ات پذیرفته شود و یا یک وقت در حال زنا عزرائیل آمد و جانت را گرفت تو جواب خدا را چه خواهی داد ؟ یا اینکه جنب از حرام بودی و فرصت برای غسل و توبه و انابه پیدا نکردی ، جواب حق را چه خواهی داد ؟! از آن گذشته پارچه پاره نشده بهتر است یا پاره شده و وصله کرده شده ؟!

این شیطان بوده که تو را فریفته ، عابد باز نپذیرفت . زن در آخر کار گفت : من در اینجا هستم و برای این شغل آماده هستم تو برگرد اگر دیدی آن جوان همانجاست و همین طور سرگرم عبادت است بیا من در خدمتت هستم . ( البته دزد تا شناخته شد فرار می کند ، تا مؤمن فهمید که این وسوسه شیطان است در می رود )

وقتی که به صومعه بر می گردد می بیند کسی نیست ، دانست که این ملعون خواسته او را در چه دامی بیندازد ، از کرده خود پشیمان و نادم گشته و توبه می نماید و به عبادت مشغول می شود و آن زن را نیز دعا می کند .

مروی است که شب آخر عمر آن زن فاحشه رسید و از دنیا رفت . صبح به پیغمبر آن زمان وحی رسید که به تشییع جنازه او برود ، وقتی که بر در خانه زن می رسد ، مردم می گویند : ای پیغمبر برای چه به در خانه این فاحشه می آیی میگوید برای تشیع جنازه زنی از اولیاء حق آمده ام . مردم می گویند او زن فاحشه ای بیش نبود .

پیغمبر سرش را بسوی آسمان میکند و می گوید ای خدا تو می گوئی یکی از اولیاء من مرده جنازه اش را تشییع کن ، مردم می گویند این زن فاحشه بوده قضیه چیست ؟ خطاب رسید ای پیغمبر هم مردم راست می گویند و هم من ، چون این زن تا چند وقت پیش فاحشه بوده اما آن عابد را از گناه دور می کند و بعد از رفتن عابد در خانه را می بندد و پشت در می نشیند و کلاه خود را قاضی می کند و می گوید ای بدبخت و بیچاره تو به عابد گفتی شاید در حال زنا عزرائیل به سراغت آید و تو توفیق تئبه کردن پیدا نکنی ، چه خاکی بر سر خواهی ریخت ؟ تو که خودت از او پست ترهستی ، تو خود یک عمر دامنت کثیف و آلوده است . تو چرا توبه نمی کنی شاید یک وقت عزرائیل به سراغ تو هم بیاید ، با دامن آلوده جواب خدا را چه خواهی داد ؟ از آن شب توبه کرد و از گناه بر گشت . نادم و پشیمان گردید و با ما آشتی کرد و مشغول عبادت گردید .

افـسـرده دل زجـرمـم و شـرمـنـده از گـنـاه

غـیـر از تـو ای کـریـم نباشد مرا پنـاه

در بـحـر رحـمـتت بـنـما شـسـتـشـوی مـن

باز آمدم حضورتو با سیل اشک و آه

از لـطـف خـویـش گـر تو نبخشـی گـناه مـن

رسوا شوم حضور خلایق من از گناه

عـالـم تـوئـی بـه سـرّ و خـفـیّات هر کســی

افکـنـده سـر منم که بود نامه ام سـیـاه

از لـطف بـیـکـران خـود ای واجـب الـوجـود

کـوه گـنـاه من ز کـرم کن تو پر کـاه

شد صرف این و آن همه عمرم در این جهان

بر من ترحمی که شده عمر من تباه


سـرمـایه رفـت از کـف و دســتم بـود تـهـی

گمراه بوده ام تو برون آورم ز چـاه

لـیـکـن سـرشـک من شده جاری به اهل بیت

باشـد ولای فاطمه بهرم مقام و جاه

باشـد شـفـیـع من علـی و آل او بـه حشــر

برمن طریق ومشی علی شد طریق وراه

هسـتم گدای درگه و چشمم به سوی توسـت

بنما به من زروی محبت تو یک نگاه
-
پست: 1002
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۵, ۷:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 350 بار
سپاس‌های دریافتی: 389 بار

پست توسط HRG »

توبه دو برادر در آخرين ساعات عاشورا

توبه در اسلام اعاده حيثيث از گنهكار پشيمان نزد خداست ، اعاده حيثيتى كه به وسيله خود او انجام مى شود ، و ديگران دخالتى ندارند ، و اين راه هميشه براى او باز است ; چون مكتب الهى مكتب اميد است ، سرچشمه مهر است و كانون رحمت ، و حسين آيينه تمام نماى رحمت آفريدگار است ، رحمت بر خلق ، رحمت بر دوست ، رحمت بر دشمن . حسين وجودش مهر بود ، گفتارش مهر بود ، رفتارش مهر بود ، از وقتى كه در راه با يزيديان روبرو شد كوشيد كه آنان را هدايت كند و به راه راست بياورد و آنچه قدرت داشت به كار برد ، راهنمايى كرد ، خيرخواهى نمود .
پيش از جنگ بكوشيد ، در ميان جنگ بكوشيد ، با گفتار بكوشيد ، با رفتار بكوشيد و توانست كسانى را كه شايسته رستگارى بودند از دوزخى شدن برهاند و بهشتى گرداند .
آخرين دعوت حسين وقتى بود كه تنها مانده بود ، وقتى بود كه يارانش همگى شهيد شده بودند و ديگر كسى نداشت ، آخرين دعوتش بانگ استغاثه بود و ندا كرد : آيا براى ما ياورى پيدا نمى شود ؟ آيا كسى هست از حرم پيامبر دفاع كند ؟
اَلا ناصِرٌ يَنْصُرُنا ؟ اَما مِن ذابٍّ يَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُول اللهِ ؟
اين ندا سعد بن حرث انصارى و برادرش ابوالحتوف بن حرث را به هوش آورد ، هر دو از انصار بودند و از عشيره خزرج ولى با آل محمد سر و كارى نداشتند ، هر دو از دشمنان على بودند و از خوارج نهروان ، شعارشان اين بود : حكومت از آن خداوند است و بس ، گنهكار حق حكومت ندارد .
آيا حسين گنهكار بود ، ولى يزيد گنهكار نبود ؟!
اين دو نفر از كوفه تحت فرماندهى عمر سعد به قصد پيكار با حسين و كشتن او بيرون شدند و به كربلا رسيدند ، روز شهادت كه كشتار آغاز شد ، در سپاه يزيد بودند ، آسياى جنگ مى گرديد و خون مى ريخت و آن دو در سپاه يزيد بودند ، حسين يكه و تنها ماند و آن دو در سپاه يزيد بودند ، هنگامى كه نداى حسين را شنيدند به هوش آمدند ، با خود گفتند : حسين فرزند پيامبر ماست ، روز رستاخيز دست ما به دامان جدش رسول خداست ، به ناگاه از يزيديان بيرون شدند و حسينى گرديدند و در زير سايه حسين كه قرار گرفتند پس يكباره بر يزيديان تاختند و به جنگ پرداختند ، تنى چند را مجروح كرده و عده اى را به دوزخ فرستادند و كوشيدند تا شربت شهادت نوشيدند.
علامه كمره اى كه از مشايخ اجازه اين فقير است در جلد سوم كتاب بسيار پرقيمت « عنصر شجاعت » مى فرمايد :
همين كه زنان و اطفال صداى حسين را به استغاثه شنيدند :
اَلا ناصِرٌ يَنْصُرُنا . . . ؟
صدا به گريه بلند كردند ، سعد و برادرش ابوالحتوف چون اين نداى دلخراش را با آن ناله و شيون از اهل بيت شنيدند عنان به طرف حسين برگرداندند .
اينان در حومه نبرد بودند و با شمشيرى كه در دستشان بود به دشمنان حمله كردند و به جنگ پرداختند ، نزديك امام همى نبرد كردند تا جماعتى را كشتند و در آخر هر دو مجروح شده زخم فراوان برداشتند ، سپس هر دو در يك جايگاه با هم كشته شدند .
بايد در داستان حيرت آور اين دو برادر پيام روح اميدوارى را شنيد ، روح اميد به نور خود سرى مى كشد و از پشت پرده غيب انتظار خبرهاى تازه به تازه دارد ، نويدهاى غيرمترقبه براى انبيا مى آورد ، در حقيقت او نبى انبياء است .
به واسطه خاصيت نور اميد ، هر دم انبياء به كشف تازه اى از پشت پرده هاى غيب اميد مى دارند ، از دميدن روح تازه يأس ندارند حتى در دم آخر ، و نفس نزديك به جرم را با مجرم حساب نمى كنند و تا عمل جرم به طور جزم انجام نگيرد ، انتظار عنايت تازه اى را به جا مى دانند ، چه اينكه عنايات مخصوص الهى مستور از همه است .
يعقوب پيامبر (عليه السلام) فراق عجيبى كشيد ، ساليان درازى كه چشم سفيد مى شد گذشت و از يوسفش نشانى ، بويى ، اثرى ، خبرى ، نيامد ، بلكه خبر خلاف آمد و مرور زمان با سكوت طويل خود آن را امضا مى كرد ، در عين حال على رغم زمزمه گرگ خوردگى ، اميدوارى به حيات و به بازگشت عزيزش داشت و گم گشته خود را از روح الهى مى طلبيد .
انقلاب روحى اين دو نفر جنگجو را در پاسخ روح اميدوارى به حسين جواب دادند كه اميد خود را به هدايت خلق به موقع بداند و معلوم شود كه از دم شمشير خونريز دشمن نيز ممكن است نور هدايت مخفيانه بجهد !
اين ترجمه در انقلاب اين دو نفر ، غريب ترين نادره وجود را از اين طرف ، و بلندترين روح اميدوارى را در بنيه حسين (عليه السلام) از آن طرف ، در پيش نظر مبلغين اسلامى مى نهد و به نما مى گذارد ، فلته تحول ، فلته طبيعت هرچه بود ، پس از استحكام دشمنى و خارجى بودن بيست ساله و پافشارى در خلاف و ستيزه تا دم آخر ، چون يوسفى از پشت پرده هاى نهانخانه غيب به در آمدند .
سرّى است كه خدا در نهاد ذات بشر نهاده و مستورش داشته ، همان مجهول بودن اين سر است كه اميدوارى به مبلغين حق مى دهد و مى گويد : به هيچ حال از تبليغ و تأثير آن مأيوس مباشيد ، سر ذوات بر همه مأمورين هدايت مستور است ، هر آنى تحولى رخ مى دهد ، از پشت پرده ابهام طبقه اى از نو به ظهور مى آيند .
اِلهى اِنَّ اخْتِلاَفَ تَدبِيركَ وَسُرْعَةَ طَواءِ مَقادِيرِكَ مَنَعا عِبادَكَ العَارِفِينَ بِكَ عَنِ السُّكونِ اِلى عَطاء ، وَالْيَأْسِ مِنْكَ فِى بَلاَء.
خداوندا ! اختلاف تدبيرت ، و شتاب و سرعت درهم پيچيدن تقديراتت ، بندگان عارف به تو را از آرامش به عطاى موجود و از نوميدى از تو در بلاها باز مى دارد .
بدن كه سايه اى است از روح ، حجابى است بر فكر كه رخسار آن را پوشيده ، و فكر نيز حجابى است كه غريزه عقل را در پشت خود نهفته ، و غريزه عقل نيز حجابى است بر روان كه چهره آن را پوشيده داشته ، و نهفته تر از همه نهفته ها سرى است در ذات انسان كه در پشت پرده روان نهفته است ، هيچ قوه علميه به آنجا نافذ نيست و به كشف آن قادر نه ، اين نهفته هاى پشت پرده هريك به قوه اى مكشوف مى گردند ، نهفته نخستين را كه فكر است قوه هوش مى بايد ، مردم هشيار فكر را قرائت مى كنند ، از پشت پرده قيافه و لهجه و خط ، فكر را مى خوانند .
و عقل پنهان را نور فراست و ايمان كه قوه اى است فوق كاشف اول درمى يابد ، و مقام روح و روان را نور نبوت كه بالاتر و برتر و نافذتر از همه است تواند يافت ولى از سر روان احدى را خبر نيست ، آنجا شعاع مخصوص ربوبى است و آن ناحيه ارتباط ذات موجود است با مقام كبريايى غيب الغيوب ، در آنجا هيچ واسطه اى بين لطف ايزد با خلق او نيست ، هركس خود رابطه مخصوص با پروردگار خود دارد ، اين رابطه را با كس مكشوف نكرده تا وجوب تبليغ و حكم آن هميشه ثابت و تأثير آن همواره مترقب باشد .
هاديان را همواره در هر حالى به اميدواريهاى تازه به تازه مى نوازد ، به رشد و هدايت مردم تحريص مى كند ، اسباب انقلاب و تحول را از بين اسباب مستور داشته ، بلندى پايه خداشناسى وابسته به توكل و اميد و انتظار و روح اميد است ، هرچند خداشناسى عميق تر باشد روح اميد را پايه ارتفاع بلندتر خواهد بود و هرچه روح اميدوارى ارتفاعش بلندتر باشد ، بيشتر به عمق وجود سر مى كشد و انتظار خبرها دارد و خبرهاى تازه مى گيرد .
مرتفع ترين روح تا به عميق ترين اسرار وجود سرى مى كشد ، اسرار نو به نو مى بيند ، خبرهاى تازه تازه به او مى رسد .
هان ! اى مبلغين اسلام ، روح اميد را از شما نگيرند ، سختى اوضاع مأيوستان نكند ، اوضاع زمان شما از اوضاع اول بعثت سخت تر نبوده و نيست .
گويند : شيخ محمد عبده در محضرى گفت : من از اصلاح حال امت اسلامى مأيوسم . بانويى از حضار كه از بيگانگان بود گفت : عجب دارم كه اين كلمه شوم « يأس » از دهان شيخ بيرون جست ! شيخ هشيار شد ، فورى استغفار كرد و تصديق نمود كه حق مى گويى .
امام حسين (عليه السلام) جز از جدش از همه هاديان ، از همه انبياء ، روح اميدوارى بلندتر بود ، شاهبازى بود تا به مرتفع ترين قله هاى امكان پرواز ، و به عميق ترين اسرار وجود نظر داشت ، پيام اميدوارى را از زبان حسين بشنويد كه به شما روح بدهد .
جانها فداى تو باد يا حسين كه در هر وادى تو را بايد صدا زد ، تو مبلغين را تشويق مى كنى ، تو معيار پافشارى را با نيك بينى مى آموزى ، ما را به شيخ مصر و رييس مصر كارى نيست ، فداكارى را تو كردى و ديگران از تو آموختند ، از زبان تو بايد اسرار خدا را شنيد ، بلندپايگى روح تو حتى از انبياى ديگر هم برتر بود ، در كوى تو نسيم نويد و انتظار خير حتى از دم شمشير خونريز هم مىوزد .
اقدام تو در آغاز ، در آن عصر تاريك موحش ، و به كوفه روى آوردنت ، با پيشامدهاى مراحل بين راهت و تذكر :
اَلاَمْرُ يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَكُلَّ يَوْم هُوَ فِي شَأْن ، فَاِنْ نَزَلَ الْقَضاءُ فَالْحَمْدُ للهِِ ، وَاِن حَالَ الْقَضاءُ دُونَ الرَّجَاءِ . . .
و برخورد به سدهاى بسته و گفتگوهاى مهرآميز يا شورانگيزت ، هركدام در مرحله اى و به نحوى اطوارى بود كه از انوار اميد مى تابيد ، و دعاى عرفات را جلوه مى داد كه مى گفتى :
اِلهى اِنَّ اخْتِلاَفَ تَدبِيركَ وَسُرْعَةَ طَواءِ مَقادِيرِكَ مَنَعا عِبادَكَ العَارِفِينَ بِكَ عَنِ السُّكونِ اِلى عَطاء ، وَالْيَأْسِ مِنْكَ فِى بَلاَء .
و در آخر هم كه چشم از جهان بربستى بدان اميد بودى كه تربت شهيدان كويت ، زنده دلان را هشيار كند ، به تربت شهيدان كويت بگذرند تا نسيم حيات بر آنان بوزد ، از آنجا زنده شوند و به تبليغ قيام كنند و از خلق روگردان نباشند ، تا با تبليغ خود ، آلودگان را به پاكى و اهل معصيت را به توبه و انابه ، و مستحقان عذاب را به بهشت عنبرسرشت برسانند .



منبع: کتاب عبرت آموز
ارسال پست

بازگشت به “داستان”