[align=center]بسم الله الرحمن
واكنش آيتالله «جعفر سبحاني» به اظهارات «عبدالكريم سروش» درباره قرآن
در اوج اسلامستيزي غربيان، كه ديروز رسانههاي هلندي، و امروز رسانههاي دانماركي جلودار آن هستند گزارش ميرسد كه گروهي در كشور دوم، از طريق
هنرهاي تجسمي به اسلامستيزي برخاسته و ميخواهند از طريق كاريكاتورهاي موهن و نمايش فيلم، پيامبر و قرآن را در انظار جهانيان نازيبا سازند، در چنين
شرايط و اوضاع، مصاحبهاي از آقاي عبدالكريم سروش خواندم كه در سايت «آفتاب نيوز» به تاريخ 14 بهمن 86 به نقل از راديو هلند، بخش عربي، و ترجمه فارسي
آن در راديو زمانه آمده بود.
من نميتوانم بدون دليل قاطع بگويم آنچه در اين مصابحه خواندم نظريه صددرصد خود اوست، ولي سكوت او را ميتوانم گناهي نابخشودني در مقابل اين گزارش به
شمار آورم. در شرايطي كه ملحدان غرب كمر به اسلامستيزي و منزوي ساختن مسلمانان بستهاند، فردي كه در محيط اسلامي و در ميان علما و دانشمندان
پرورش يافته و مدتها سخنان او زينتبخش رسانههاي ايراني بوده، سخناني به زبان آورد كه نتيجه آن اين است كه قرآن موجود، ساخته و پرداخته ذهن پيامبر است!
و پيامبر در آفرينش قرآن، نقش محوري داشته است!
در آذرماه 84 نامه سرگشادهاي به آقاي سروش نوشته و در آنجا لغزشهاي او را در مسئله امامت و خلافت گوشزد كردم و بار ديگر از او درخواست نمودم كه به
آغوش ملت اسلامي و بالأخص علما و حوزههاي علميه باز گردد و بداند كه اين نوع سروصداها و هياهوها زودگذر است و به سان موج دريا، پس از اندي خاموش
ميشود، و آنچه باقي ميماند، همان حق و حقيقت است و تصور ميكردم كه اين نامه پدرانه درباره او مؤثر افتد. كساني كه اين نامه را خوانده بودند، از نگارش آن،
اظهار رضايت ميكردند، ولي مصاحبه او درباره قرآن، بر تأسف و تأثرم افزود، و با خود فكر كردم كه زاويه انحراف روز به روز بيشتر ميشود و اين سؤال به ذهنم رسيد
كه چه عاملي در كار است كه از اين فرد دستپرورده حوزه و دانشگاه، چنين بهرهكشي ميكنند؟ او با آن چهره نوراني، و بيان شيرين، روزگاري مدرس نهجالبلاغه
بود. خطبه همام را به نحو دلپذيري تفسير ميكرد، چه شد كه از اين گروه اين همه فاصله گرفت.
از اين مقدمه بگذرم، و با نگارش اين نامه و نقد انديشه او، روزنه اميد به اصلاح او را بار ديگر باز بگذارم، به اميد آن كه با خواندن اين نامه، بار ديگر به آغوش امت
اسلامي باز گردد.
* مكتب شك يا «سوفيسم»
در قرن پنجم قبل از ميلاد، در يونان باستان، گروهي به مكتب شك در همه چيز، حتي در وجود خود، و وجود خارج از خود روي آورده و افكار و عقايد عجيبي را از خود
ارائه كردند. رشد انديشه سفسطي مدتي بر تفكر يوناني غلبه كرد، لكن به وسيله حكيمان و انديشمندان بزرگي مانند سقراط و افلاطون و ارسطو به عمر آن خاتمه
داده شد، زيرا مغلطههاي آنان را آشكار ساخته و به بيماري سفسطه پايان بخشيدند. ارسطو با تدوين منطق، توانست يك نوع نظم فكري واقع گرايانه به بشر تقديم
كند، با اين كه انديشمندان ياد شده خدمات ارزندهاي به تفكر بشري تقديم كند، با اين كه انديشمندان ياد شده خدمات ارزندهاي به تفكر بشري تقديم نمودند، ولي
چيزي نگذشت كه مكتب ديگري به نام مكتب «لا ادري» به وسيله پيرهون (365-275م) پيريزي شد و مكتب انكار واقعيات به مذهب شك مطلق تبديل گشت، ولي
آن نيز ديري نپاييد و به تاريخ پيوست.
فلاسفه اسلام مانند شيخالرئيس و پس از آن صدرالمتألهين دراين باره سخنان شيوايي دارند كه علاقهمندان ميتوانند در اين مورد به كتاب «شناخت در فلسفه
اسلامي» از اين قلم مراجعه كنند.
در خيزش اخير غرب، بار ديگر مكتب تشكيك به صورتهاي «علمي نما» ظاهر گشت و همت گروهي از فلاسفه غرب، براين شد كه به جاي اين كه بربناي رصين
فلسفه، طبقهاي بيفزايند، كوشش كردند كه بار ديگر همه اين بنا را فرو ريزند و هنر آنان اين شد كه همه جا در شك و ترديد سخن بگويند و به قول فروغي «هنر
فيلسوفان انگليسي جز اين نبود كه بناي رفيع فلسفه را كه تا آن زمان برپا شده بود فرو ريزند، بي آن كه چيزي به آن بيفزايند.»
جاي سخن نيست كه شك، گاهي گذرگاه يقين است و تا انسان شك نكند به يقين نميرسد ولي شكي زيباست كه پل يقين باشد و به اصطلاح گذرگاه باشد نه
اقامتگاه، ولي متأسفانه شك اين گروه اقامتگاه است، نه معبر و گذرگاه.
بيماري ديگري كه زاييده همين تفكر شكگرايي است، طرح نظريه، بدون اين كه كوچكترين دليل و برهان، به همراه آن باشد، و هرگاه سؤال شود دليل شما براين
گفتار چيست؟ ميگويد: «I think» ( من فكر ميكنم). اما شما چرا چنين فكر ميكنيد؟ به چه دليل؟ سؤال از دليل و برهان ممنوع است!!
شيخالرئيس ميفرمايد: هر فردي گفتار كسي را بدون دليل و برهان بپذيرد، او از فطرت انساني منسلخ شده است، ولي متأسفانه اين بيماري (طرح نظريه بدون
دليل) آن هم با يك رشته سخنان حماسي به تدريج گسترش پيدا كرده در حالي كه منطق قرآن اين است: «قُلْ هاتُوا بُرْهانكُمْ».
جناب سروش در آن بحث پيشين (بحث امامت و خلافت) درباره امامان بيمهري كردند ولي در اينجا گام فراتر نهاده به حريم وحي و قرآن بيمهري ورزيدهاند، و من از
خدا ميخواهم كه وي در اين حد توقف كند و گام فراتر ننهد، كه مبادا سعادت اخروي او (كه قطعاً خواستار جدي آن است بيش از اين به خطر بيفتد.)
* خلاصه نظريه
حقيقت اين است كه او در بيان نظريه خود دچار اختلاف و تناقضگويي ميشود و نميتوان اطراف آن را در نقطهاي و به صورت نظريه واحدي گردآورد و به اصطلاح
آن چنان به نعل و به ميخ ميزند كه اگر به نقطهاي اعتراض شود، بتواند از آن بگريزد. اينك سخنان او را در چند فراز نقل ميكنم:
1. تجربهاي به سان تجربه شعرا
دكتر سروش ميگويد: وحي، الهام است و اين همان تجربهاي است كه شاعران و عارفان دارند، هرچند پيامبر آن را در سطح بالاتري تجربه ميكند، و در روزگار مدرن
ما، وحي را با استفاده از استعاره شعري ميفهميم، چنانكه يكي از فيلسوفان مسلمان گفته است وحي بالاترين درجه شعر است.
* تحليل
اين نظريه، نظريه جديدي نيست، بلكه همان است كه مشركان مكه، قرآن را از اين راه تفسير ميكردند و ميگفتند: همانطور كه امرؤ القيس در پرتو الهام، معاني و
الفاظ را ميآفريند، محمد نيز از همين طريق، آفريننده معاني و الفاظ آيات است. مسلماً مقصود آنان از شعر، شعر منظوم نيست، بلكه يافته و تخيلات انسان از
طريق تفكر چه در قالب نظم و چه در قالب نثر. قرآن اين نظريه را از آنان نقل ميكند و به نقد آن ميپردازد:
«وَ يَقُولُونَ أإنّنا لتاركُوا آلهتنا لشاعرٍ مَجْنُون» (صافات/ 36).
«ميگويند: آيا ما خدايان خود را به خاطر يك شاعر ديوانه رها ميكنيم؟!».
و نيز ميفرمايد:
«أَمْ يَقُولون شاعر نتربّص به رَيب المَنُون» (طور / 52)
«ميگويند: او شاعر است و ما در انتظار مرگ او هستيم».
و گاهي قرآن را از سه راه توجيه ميكردند و آن را ساخته فكر پيامبر دانسته، گاهي ميگفتند: افكار پراكنده است و گاهي ميگفتند به خدا دروغ بسته و سرانجام
ميگفتند: شاعري است كه تخيلات خود را در اين قالبها ريخته است:
«بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحلام بَل افتراهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ» (انبيا / 5).
«بلكه ميگفتند: افكار آشفتهاي است، بلكه آن را به دروغ ساخته و پرداخته است، بلكه او شاعري بيش نيست».
قرآن در نقد اين نظريه ميگويد:
«وَمَا هُوَ بِقَول شاعرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُون» (حاقه/ 41).
«آن سخن شاعري نيست، شما اندك ايمان ميآوريد».
و در آيه ديگري ميفرمايد:
«وَمَا عَلّمْناهُ الشعْر وَما يَنْبَغي لَهُ إِنْ هُوَ إلاّ ذِكرٌ وَ قُرآن مُبين» (يس/ 69)
«ما به او شعر نياموختيم و سزوار او هم نيست، و آن، جز يادآوري و قرآني آشكار نيست».
بالأخره آنان، پيامبر را با شعرا در يك صف قرار داده بودند، محتواي نظريه مورد بحث نيز بيش از اين نيست، هرچند كلمه «در سطح بالاتري» را به آن افزوده است،
ولي مجموعاً از يك منشأ سرچشمه ميگيرد.
اگر ميگويد: شعرا از خود، الهام ميگرفتند ولي پيامبر از مقام ربوبي الهام ميگرفت، در اين صورت، عطف اين دو به هم، عطف مباين به مباين است و در نتجيه
تشبيه مخّل و ناروا ميباشد.
از اين بگذريم، بالأخره اين نظريه چه دليلي دارد؟ آيا شاهدي هم بر آن داريد؟ متأسفانه اين مصاحبه، سرتاسر، طرح يك رشته تصورات و مفاهيم است بيآن كه براي
اثبات آن دليلي اقامه شود. اگر واقعاً قرآن در حد يك انديشه شعري هرچند در سطح بالاتر است، پس چرا تحدّي كرده ولو با آوردن يك سوره؟. كدام شاعر در طول
عمر خود، تحّدي ميكند و ميگويد: احدي نميتواند تا روز رستاخيز غزلي مانند غزلهاي من بياورد؟
در اينجا باز ميتوان به صاحب اين نظريه گفت: همين تفسير و توجيه شما درباره قرآن جز يك نوع تجربه شعري چيزي ديگري نيست، يعني نفس شما اين انديشه را
پرورش داده و بر صحفه ذهن آورده و بر نوك قلم و سر زبان جاري ساخته است، بيآنكه واقعيتي در پشت آن نهفته باشد.
اگر واقعاً شعر و شاعري و آنچه در اين رديف است، فاقد ارزش جادوانه است، سخن شما نيز از همين سنج است.
2. پيامبر آفريننده و توليدكننده قرآن است
در مورد ديگر ميگوديد: استعاره شعر، به توضيح اين نكته كمك ميكند، پيامبر درست مانند يك شاعر احساس ميكند كه نيرويي بيروني او را در اختيار گرفته است،
اما در واقع يا «حتي بالاتر از آن، در همان حال شخص پيامبر همه چيز است، آفريننده، توليدكننده، بحث درباره اين كه اين الهام از درون است يا از برون، حقيقتاً اينجا
موضوعيتي ندارد، چون در سطح وحي تفاوت و تمايزي ميان درون و بيرون نيست».
* تحليل
اين كلمات و جمل ميرساند كه صاحب نظريه، قرآن را تجلّي شخصيت دروني پيامبر (ص) ميداند كه در اصطلاح به آن «وحي نفسي» ميگويند. توجيه وحي در
مورد پيامبران از طريق مسئله تجلي شخصيت باطن، نخست از طرف گروههاي تبشيري يعني كشيشان و خاورشناسان اظهار شد و بيش از همه خاورشناسي به
نام «درمنگهام» در اينباره گردوخاك كرده است. وي با تلاشهاي كودكانهاي ميخواهد براي قرآن، منابعي معرفي كند كه يكي از آنها تجلّي شخصيت دروني است.
او درباره نظريه خود چنين مينويسد:
«عقل دروني محمد و يا به تعبير امروز شخصيت باطني او به بيپايگي آيين شرك، پيبرده بود. او براي رسيدن به مقام نبوت به پرستش خدا پرداخت و در غار حرا
براي عبادت، خلوت نمود و در آن جا ايمان وجدان او به درجهاي بلند رسيد و افق افكارش وسيع، و ديد بصيرتش دو چندان شد. در اين مرحله آنچنان نيرومند شد كه
براي هدايت مردم، شايستگي پيدا كرد. او پيوسته در فكر و انديشه بود تا آنگاه كه يقين كرد: اين همان پيامبري ميباشد كه خداوند او را براي هدايت بشر
برانگيخته است. اين آگاهيها بر او چنان وانمود ميشد كه از آسمان بر او نازل ميشود و اين خطاب را خداوند بزرگ به وسيله جبرئيل براي او ميفرستد.»(وحي
محمدي، ص 86)
آنچه احساس شاعران را از احساس پيامبران، جدا ميسازد، همان است كه آقاي سروش براي آن موضوعيتي قائل نشده است. شاعران منبع الهام را درون، و
انبيا، منبع الهام را برون از خود ميدانند، ولي متأسفانه اين بزرگترين نقطه تفاوت را ايشان بسيار سهل و آسان گرفت و گفت: «بحث درباره اين كه آيا اين الهام، از
درون است يا از برون، حقيقتاً اين موضوعيتي ندارد»، در حالي كه نقطه بارز تفاوت اين دو الهام در همين است.
افرادي كه در مسائل فلسفي و عرفان دست توانايي ندارند، نميتوانند مرز اين دو نوع الهام و دو نوع احساس را از هم جدا سازند، لذا همان مشركان عصر رسول
خدا نيز به خاطر عدم توانايي در درك تفاوت اين دو نوع احساس، با خود فكر ميكردند كه چگونه ممكن است فردي از برون خود، الهام بگيرد و مأمور هدايت مردم
شود. قرآن اين انديشه را از آنان چنين نقل ميكند:
«أكانَ لِلنّاسِ عَجباَ أن أوحَيْنا إلي رَجُل مِنْهُمْ أنْ أنْ أنذرِ النّاسَ وَ بَشّرِ الّذِينَ آمَنُوا أنّ لَهُمْ قَدَمَ صِدقٍ عِنْدَ رََبّهِمْ قَالَ الكافِرونَ إِنّ هذا لَسَاحِرٌ مُبينٌ» (يونس/ 2).
«آيا براي مردم مايه شگفت است كه بر شخصي از خود آنان وحي فرستاديم تا مردم را هدايت كند؟ و به گروههاي با ايمان بشارت بده كه در درگاه الهي سابقه نيك و
راست دارند، ولي افراد كافر او را ساحر و جادوگر ميخوانند».
گروههاي مخالف براي مبارزه با «وحي محمدي» در تمام اعصار، توجيهها و تصورهايي داشتند ولي ماهيت توجيهها و تفسيرهاي باطل در تمام زمانها يكي بود.
چيزي كه هست، در عصر حاضر، همان تهمتها و ناسزاها، همان توجيهها و تفسيرهاي بوجهلي و بوسفياني، تغيير قيافه داده و به صورت كالاي نو و به عنوان يك
تحقيق علمي عرضه شده است.
3. مفاهم از خدا، و الفاظ از پيامبر
صاحب نظريه در عبارتهاي پيشين، از طريق اجمال و تفصيل، قرآن را توليد خود پيامبر را آفريننده قرآن دانست. اما در همين مصاحبه در جاي ديگر ميگويد:
«پيامبر به نحو ديگري نيز آفريننده وحي است. آنچه او از خدا دريافت ميكند مضمون وحي است. اما اين مضمون را نميتوان به همان شكل به مردم عرضه كرد چون
بالاتر از فهم آنها و حتي وراي كلمات است. اين وحي بيصورت است و وظيفه شخص پيامبر اين است كه به اين مضمون بيصورت، صورتي ببخشد تا آن را در
دسترس همگان قرار دهد».
وي در اين نظريه، مفاهيم و معاني را از جانب خدا دانسته، ولي شكل و صورت را آفريده خود پيامبر ميشمارد. و در نتيجه بخشي از اعجاز قرآن را كه در زيبايي الفاظ
و استواري تعبير نمايان ميشود، انكار ورزيده و فقط معاني را از جانب خدا دانسته است.
بنابراين قرآن كار مشتركي ميان خدا و پيامبر است زيرا معاني از جانب خدا و صورت از جانب پيامبر ميباشد تو گويي يك شركت سهامي است كه سرمايه از جانب
خدا و صورتسازي از جانب پيامبر است.
اكنون بايد پرسيد كه اين نظريه نازلتر از نظريه نخستين است؟، در آنجا همه چيز از آن رسول خدا بود، جز يك رابطه ضعيف با خدا، ولي در اين جا معاوني بيصورت از
جانب خدا و صياغت و صورت از جانب پيامبر!
و نيز بايد پرسيد: دليل شما براين مشاركت چيست؟ آيا خداي قادر بر انزال مفاهيم، قادر بر صورتسازي نيست؟
از اين گذشته، خود قرآن برخلاف اين نظريه گواهي ميدهد، زيرا كراراً به پيامبر امر ميكند: چنين بگو مثلاً: «قُلْ هُوَ الله أحََد» يعني مفاهيم و صور هر دو از جانب خدا است.
4. شرايط حاكم بر زندگي پيامبر، توليدكننده قرآن است
صاحب اين نظريه گاهي، خود پيامبر را مستقلاً توليدكننده قرآن ميداند و ميگويد: او همه چيز است، و نقش محوري دارد، و گاهي نوعي مشاركت بين خدا و پيامبر
را مطرح كند، اما گاهي هم ميخواهد بگويد شرايط حاكم بر زندگاني پيامبر، توليدكننده اين مفاهيم و افكار و معاني است و به تعبير ديگر، زمان را آفريننده اين
محصول (قرآن كريم) ميشمرد و ميگويد:
«تاريخ زندگي خود او، پدرش، مادرش، كودكياش و حتي احوالات روحياش در آن نقش دارند. اگر قرآن را بخوانيد حس ميكنيد كه پيامبر گاهي اوقات شاد است و
طربناك و بسيار فصيح، در حالي كه گاهي اوقات پرملال است و در بيان سخنان خويش بسيار عادي و معمولي.... اين جنبه كاملاً بشري وحي است».
اكنون سؤال ميشود: او در اين تعبير ميخواهد قرآن را كتابي صددرصد بشري معرفي كند و بهسان ديگر مؤلفان قلمداد كند كه شرايط حاكم بر زندگاني آنان در
نگارش و تعبير آنان كاملاً مؤثر ميباشد و به تعبير ديگر تمايلات و فرهنگها، در تدوين آن كاملاً مؤثر بوده است. اگر واقعاً چنين است، پس چرا خداي محمد، همه آنها
را نفي ميكند و عاملي جز وحي را در آفرينش قرآن مؤثر نميداند و ميفرمايد:
«وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي * إنْ هُوَ إلاّ وَحْيٌّ يُوْحي * عَلَّمهُ شَديدُ الْقُوي» (نجم/ 3-5).
«او هرگز از روي هوا و هوس سخن نميگويد و آنچه ميگويد سروش غيبي است كه در اختيار او گذارده شده است و موجود نيرومندي (فرشته وحي) به او آموخته
است».
دم زدن از اين كه قرآن كتاب بشري است، با صدها آيه قرآني در تضاد است. اينك برخي از اين آيات:
1- «ولو كانَ مِن عندِ غيرالله لوجَدوا فيه اختلافاً كثيراً» (نساء 82)
اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف فراواني مييافتند.
2- «كتاب انزلناه اليك لتُخرِجَ الناسَ مِنَ الظُلماتِ الي النور» (ابراهيم 1)
قرآن كتابي است كه ما آنرا فرو فرستاديم تا مردم را از تاريكيها به روشني وارد سازي.
3- «انا انزلناه قراناً عربياً لعلكم تعقلون» (يوسف 12)
ما آنرا به صورت قرآن عربي فرو فرستاديم تا بينديشيد.
4- «و كتاب انزلناه مبارك» (انعام 92)
اين كتاب مباركي است كه ما آنرا ارسال كرديم.
با اين گفتار صريح چگونه آنرا كتاب بشري تلقي كنيم و آنرا ساخته بشر بدانيم در حالي كه در صداقت و راستگويي محمد امين (ص) كسي ترديد ندارد.
* برداشتها و اطلاعات نادرست
ما، در اينجا به تبيين اصل نظريه ايشان پرداختيم كه به چهار صورت مختلف بيان ميكند، بدون اينكه دليلي بر نظريه خود بياورد، و خود تناقض، روشنترين گواه بر
بيپايگي آن است.
ولي در كنار اين نظريه، يك رشته شطحات و سخنان نا برازنده نيز دارد كه به صورت گذرا به آنها اشاره ميشود:
1. ميگويد: «امروزه مفسران بيشتري فكر ميكنند وحي در مسائل صرفاً ديني مانند صفات خداوند، حيات پس از مرگ، و قواعد عبادات خطاناپذير نيست، آنها
ميپذيرند كه وحي ميتواند در مسائلي كه به اين جهان و جامعه انساني مربوط ميشود، اشتباه كند. آنچه كه قرآن درباره وقايع تاريخي، ساير اديان و ساير
موضوعات عملي زميني ميگويد لزوماً نميتواند درست باشد، اين مفسران، اغلب استدلال ميكنند كه اين نوع خطاها در قرآن خدشهاي به نبوت پيامبر وارد
نميكند چون پيامبر به سطح دانش مردم خويش فرود آمده است و به زبان زمان خويش سخن گفته است».
اكنون سؤال ميشود: اين كلمه «بيشتر» و «اغلب» كه به كار ميبرد و مفسران اسلامي را به مطلب ياد شده متهم ميسازد، كدام مفسران هستند كه در طول
چهارده قرن، به خطاپذيري قرآن در مسائل مربوط به زندگي اعتراف ميكنند؟ آنان جز مشتشرقان و جز دنبالهروهاي آنان مانند رئيس قاديانيها و متأثر از آنان مانند
برخي از نويسندگان مصري كسي نيستند.
از اين گذشته، اين تبعيض در خطا چه معني دارد كه پيامبر در ماوراي طبيعت صددرصد واقعگو و حقيقتنما باشد ولي در مسائل ملموس و عيني دور از حقيقت
سخن بگويد؟ و اگر هم يك مفسر درباره آيهاي كه مورد نظر اوست، سخني گفته باشد، دليلي بر همگاني بودن مطلب نيست. قرآن علم و دانش پيامبر را عظيمترين
فضل الهي ميشمارد و ميفرمايد:
«وَعَلَّمَتَ ما لَمْ تَعْلَم و كانَ فَضلُ الله عَليْكَ عَظِيماً» (نساء / 113).
«خداوند آنچه نميدانستي به تو آموخت و بخشش خدا به تو بسيار بزرگ است».
آيا دانشي كه قرآن آن را عظيم ميشمارد، چگونه در بخش دوم خطاپذير ميباشد؟
2. آنگاه گام فراتر نهاده و علم پيامبر را چنين توصيف ميكند:
«من ديدگاه ديگري دارم. فكر نميكنم دانش او از دانش مردم هم عصرش درباره زمين، كيهان، ژنتيك انسانها بيشتر بوده است. اين دانشي را كه ما امروز در اختيار
داريم، نداشته است و اين نكته خدشهاي به نبوت او وارد نميكند، چون او پيامبر بود، نه دانشمند يا مورخ».
اكنون سؤال ميشود: دليل شما براين كه او از اين مسائل آگاه نبوده، و دانش او درباره اين مسائل در حد همان دانش عرب جاهلي بوده است، چيست؟
ما، در اينجا نميخواهيم در مورد اعجاز علمي قرآن سخن بگوييم زيرا درباره اعجاز علمي قرآن، در كتاب «مرزهاي اعجاز» به صورت گسترده، سخن گفتهايم. پيامبر
گرامي (ص) از طريق وحي و جانشين معصوم او مانند علي (ع) در نهجالبلاغه و فرزند او در صحيفه سجاديه از يك رشته حقايق علمي پرده برداشتهاند كه جهان آن
روز و ديروز آن را تصور نميكرد. زهي بيانصافي كه اين همه حقايق علمي را در اين كتابها منكر شويم و آنگاه عذر بياوريم كه او پيامبر بود نه دانشمند، يعني پيامبر
بود و عالم نبود، پيامبر بود و آگاه از اسرار نبود.
* اتهام به معتزله
از آنجا كه صاحب نظريه، قرآن را توليد فكر پيامبر شمرده، به دنبال اين ميگردد كه براي خود شريك و همراه پيدا كند، در اين ميان ديواري كوتاهتر از ديوار معتعزله پيدا
نكرده و اين مطلب را به آنها نسبت ميدهد و ميگويد:
«باور به اين نيز كه قرآن يك محصول بشري و بالقوه خطاپذير است و در عقايد معتزله داير به مخلقو بودن به طور تلويحي آمده است».
البته معتزله، هر چند منقرض شدهاند و چندان شخصيتي بارز از آنها باقي نيست، اما كتابهاي آنان در اختيار همگان است. حاشا و كلاّ كه آنها قرآن را مخلوق به
معناي ساخته فكر پيامبر (ص) بدانند. اصولاً مسئله مورد بحث، در قرن دوم از طرف مسيحيان دربار عباسي مطرح شد كه آيا قرآن «قديم» است يا «حادث»؟
گروهي بر قدمت قرآن و گروهي بر حادث بودن آن معتقد شدند. محدثان، قرآن را قديم دانستند و متعزله حادث، زيرا قديم بالذات منحصر به خداست و غير او همه و
همه حادثاند. و يكي از آنها قرآن است كه فعل خداست و فعل خدا از حدوث جدا نيست. و اگر ميگفتند مخلوق است، به معناي آفريده خدا است نه به معناي
مختلق و ساخته فكر پيامبر، و لذا در روايات ما اصرار شده است كه قرآن را نه قديم بخوانند و نه مخلوق، زيرا قديم بخوانند، نوعي شرك است، مخلوق بخوانند،
دشمن از آن سواستفاده كرده و آن را به معني مختلق و ساخته و پرداخته فكر پيامبر ميدانند، و لذا مشركان عصر رسول خدا (ص) همين تعبير را به كار ميبردند و
ميگفتند:
«ما سَمِعْنا بِهذا في الملّة الآخرة إِنْ هذا إِلاّ اختلاق» (ص/7).
«ما اين سخن را در آييني ديگر نشنيديم و اين جز چيزي ساخته و پرداخته نيست».
* اتهام به مولوي و عرفا
باز براي اين كه تنها نماند، به فكر افتاده كه از مولوي مايه بگذارد و ميگويد:
«قرآن آيينه ذهن پيامبر است. آنچه در دل سخن مولوي مندرج است اين است كه شخصيت پيامبر، تغيير احوال و اوقات خوب و بد او همه در قرآن منعكس است».
نسبت دادن آسان است ولي اثبات آن مشكل، در كدام بيت مولوي اين نتيجهاي كه او گرفته آمده است؟ در حالي كه مولوي صدها بيت دارد كه درست خلاف اين را
به صراحت بيان ميكند از جمله:
[align=center]چون كتاب الله بيامد هم بر آن
اين چنين طعنه زدند آن كافران
كه اساطير است و افسانه نژند
نيست تعميقيّ و تحقيقي بلند
* * * *
گرچه قرآن از لب پيغمبر است
هركه گويد حق نگفت، آن كافر است
اين همه آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود
* تعيين تكليف براي مسلمانان
او در پايان سخن براي مسلمانان امروز تعيين تكليف ميكند و ميگويد: «وظيفه مسلمانان امروز اين است كه گوهر قرآن را به گذشت زمان ترجمه كنند».
سؤال ميشود:
قرآني كه شما آن را كتاب بشري و خطاپذير دانستيد، چه نيازي دارد كه به ترجمه و تفسير آن به زبان روز بپردازيم؟
چه نيازي به اين خطاپوشي هست؟ شما با معرفي قرآن به عنوان كتاب خطاپذير و بشري، از جامعه اسلامي فاصله گرفتيد، ديگر نيازي به نصايح شما نيست.
آن كس ميتواند نصحيت كند كه در شمار اين گروه بماند، ولي فردي كه با گروهي وداع كند، جايگاه رهبري و راهنمايي و اندرزگويي خود را با اين كار از دست داده
است.
در پايان يادآور ميشويم: بنده اين نامه را با كمال تأثر و تأسف نگاشتهام ولي اميدوارم كه اين مصاحبه از او نباشد و مترجم يا مترجمان درست ترجمه نكرده باشند كه
در اين صورت ايشان وظيفه دارد كه اشتباهات آن را برطرف كند تا آب رفته به جوي باز آيد.
و نيز از صاحب نظريه درخواست ميشود درباره «وحي محمدي» و شبهاتي كه پيرامون آن از طرف خاورشناسان و دنبالهروهاي آنان مطرح شده است به كتاب «نقد
بيست و سه سال» از اين قلم مراجعه كنند. در آن كتاب به روشني ثابت شده است كه همه اين توجيهها و تفسيرها همراه با زرق و برق، تعبير ديگري از
داوريهاي عصر جاهلي است و در حقيقت، محتوا يكي و پوشش و شيوه بيان دو تا است. چيزي كه هست عرب عصر رسالت به خاطر سادگي، نظر خود را، برهنه
مطرح ميكرد، ولي دگرانديشان به همان انديشهها، رنگ علمي بخشيده و «سراب» را به صورت آب جلوه ميدهند
واكنش آيتالله «جعفر سبحاني» به اظهارات «سروش» درباره قرآن
مدیر انجمن: شورای نظارت

-
- پست: 509
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 747 بار
- سپاسهای دریافتی: 635 بار
واكنش آيتالله «جعفر سبحاني» به اظهارات «سروش» درباره قرآن
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)

-
- پست: 509
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 747 بار
- سپاسهای دریافتی: 635 بار
دومین جوابیه آیت الله سبحانی به سروش
بسم الله الرحمن الرحيم
دانشمند محترم جناب آقاي دكتر سروش
با اهدائ سلام
نامه جنابعالي را همراه با مصاحبه دوم كه در برخي از روزنامهها منتشر شده بود، به دستم رسيد. براي اينكه در داوري ، دچار لغزش نشوم دوباره آن را به دقت
خواندم. لازم ديدم يك رشته تذكراتي را تقديم كنم، اميد است درباره آنها تامل و دقت بيشتري فرماييد.
شكي نيست كه شما پس ازبازگشت از "لندن" به ايران، درآغاز انقلاب اسلامي ، مبدا آثار نيك وسازنده اي بوديد. كتاب "نهاد ناآرام" شما كه در آن حركت جوهري را به
زيباترين بيان مطرح كرده ايد، از ارزش بالايي برخوردار است.
همچنين اثر ديگرتان به نام "دانش و ارزش" موجي درميان علاقمندان به مسائل فلسفي كلامي پديد آورد "و نيز تدريس نهج البلاغه از نظر اخلاقي اثر مثبتي داشت"
وپيوسته شما دردل علاقمندان، جوانان وعالمان ديني جاي بازمي كرديد.
دوست عزيز شما كه نامش را نميبرم ، نقل ميكرد: هنگاميكه جنابعالي در دبيرستان علوي درس ميخوانديد دفتري براي كارهاي روزانه داشتيد واگر ترك اولايي از
شما سر ميزد درآن دفتر ياداشت ميكرديد، تا بعدا جبران كنيد و از اين طريق به سفارش علماي اخلاق درمورد "مشارطه ومراقبه" جامعه عمل مي پوشانديد.
بنابراين ، بايد در جستجويي علتي باشيد كه چرا آن قرب ومنزلت، پس از مدتي قوس نزولي پيدا كرده است. بايد دراين پديده كه در زندگي شمارخ داده است كاوش
كنيد وعلت آن را بدست آوريد. روي آوردن سيل جوانان روزي ،ودوري جستن دوستان ومحبان ، روز ديگر، دو پديده اي است كه قطعا بدون علت نخواهد بود.
علل فاصله گيريها :
۱- دوستان شما اززماني به تدريج ازشما فاصله گرفتند كه شما مساله "قبض وبسط شريعت" را مطرح كرديد ودرباره آن كتاب مستقلي در چند صد صفحه منتشر
كرديد با اينكه حضورا به جنابعالي عرض كرده بودم كه اين نظريه با خاتميت ناسازگار است، زيرا شريعت ثابت، اما فهم متغير سبب ميشود كه هيچ گزاره يقيني
دراسلام نباشد وهمه انديشههايي كه از قرآن ، سنت ،عقل وخرد به دست آوردهايم پيوسته لرزان بوده وبه مرور زمان دگرگون گردد واين نكته را در يك مجلس طولاني
درمنزل آقاي "فاضل ميبدي" در حضور دوست عزيزتان آقاي "رخ صفت" يادآور شدم و درخواست كردم كه در اين مساله تجديد نظر كنيد.
۲ - طرح مساله "صراط هاي المستقيم" در مقابل قرآن كه فقط به يك صراط تكيه ميكند ومي گويد (وهذا صراطي مستقيما فاتبعو ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن
سبيله"(انعام/ (۱۵۳باز فاصله را زيادتر كرد وقلوب مملوازمهر ومحبت به بيان وقلم شيرين شما را ، از شما دور ساخت.
۳ - روزگاري مساله حسن و قبح عقلي را مطرح كرديد واز خود گرايش اشعري گري نشان داديد و نظرتان اين بود كه بايد "حسن وقبح" را ازشرع گرفت، نه ازعقل،
وآنچه قرآن و يا سنت متواتر بر زيبايي يا نا زيبايي فعل صحه گذارده است ، براي ما كافي است ، ديگر نيازي به تحسين وتقبيح عقلي نيست.
درانجمن فلسفه وحكمت ، سه نوبت سخنراني درباره حسن وقبح عقلي ايراد كردم ودر آنجا يادآور شدم كه اگر حسن و قبح عقلي را به كلي انكار كنيم حتي حسن
وقبح شرعي نيز ثابت نميشود ، زيرا يكي ازاحتمالات اين است كه آنچه قران گفته، جدي نبوده وخلاف واقع بوده است.رفع اين احتمال ازخودقرآن امكان پذير نيست
زيرا همان شبهه به گفتاردوم نيز متوجه است، اينجاست كه بايداز حسن و قبح عقلي بهره بگيريم وبگوييم كه كذب ودروغ برخداوند كريم كه تواناوحكيم است، قبح
است وهرچه گفته است ازصحت واستواري برخورداراست. به خاطر دارم كه شما اين بخش را پذيرفتيد.
۴ - خاتميت ومرجعيت علمي امامان معصوم (ع) مطرح شد و ديدگاه شما اين بود كه مرجعيت علمي آنان بااصل خاتميت سازگار نيست ودراين مورد،نقدي حضورعالي
ارسال شد و تا كنون پاسخ آن را دريافت نكردم ،وهمين نيز يكي از اسباب فراق و جدايي گرديده است.
۵ - اخيرا نيز مساله تفسير وحي به نحوي كه بيان خواهد شد، مصداق اين مثل شد كه "گل بود وبه سبزه نيز آراسته شد"!
شما بايد در علل فراق و جدايي بيش از اين فكر كنيد وگرنه حضرتعالي همان نويسنده توانا وگوينده شيوا سخني بوديد كه همه شما را دوست داشتند واظهار علاقه ميكردند.
۶ - يكي از علل فراق و دوري ، مطرح كردن سخنان دوپهلو است كه موافق و مخالف برداشتهاي مختلفي ازآن ميكنند وبرفرض آن كه برخي ازاين نظرات حضرت
عالي صحيح وپابرجا شد (وازنظر من صحيح نيست) مصداق گفتار الهي است كه مي فرمايد :"باطنه فيه الرحمه وظاهره من قبله العذاب " (حديد/13)
ما، درعصري زندگي ميكنيم كه عوامل گمراهكننده طيف جوان درآن ازماهواره ها گرفته تا فيلم ها، راديوها ،افكار وانديشهها وايسمهاي نوظهور فراوان است وهر
كدام ايمان جوانان ما را نشانه گرفته اند. درچنين شرايطي انتظار از آن تربيت شده وفارغ التحصيل دبيرستان علوي وشاگردممتاز شهيد مطهري آن است كه از هر نوع
سخن گفتن دوپهلو كه باورها را ميسوزاند، بپرهيزيد واگر آن دفتر دوران نوجواني رابه همراه داريد ، اين ترك اوليها !را درگوشه آن ياداشت بفرماييد.
مثلا اگر همه ما ميگوييم قرآن كتاب حضرت محمد(ص) است ، مقصود از آن اين است كه قرآن كتاب خداست كه بر حضرت محمد(ص) نازل شده است ولي شمااين
جمله را ميگويد وپس از آن جملاتي را ميآوريد كه بر خلاف مقصود همگان است مي گوييد: "پيامبر در آفرينش قرآن ، نقش محوري دارد"، يا " روحيات پيامبر از شادي
وغمگيني در كتاب او اثر گذاشته است" ، ويا "برخي از آيات قرآن از فصاحت وبلاغت بالاتري برخوردار نيست، ومربوط به روحيات و شجره اي است كه اين ميوه از آن
چيده شده است"!!
آيا اين جملهها ونكتهها به هر نحوي كه توجيه كنيم به ايمان جوانان كمك مي كند يا خرمن ايمان آنها را آتش ميزند؟
جنابعالي انتظار داريد : اين نوع مسائل را برهنه وبدون دليل مطرح كنيد و دوستان شما بسان گذشته نسبت به جنابعالي اظهار علاقه كنند و اگر ازآنان بي مهري ديديد گله كنيد وبي مهري آنان را با دو شعر بدرقه فرماييد:
نمي كنم گله اي ليك ابر رحمت دوست
به كشتزار جگر تشنگان نداد نمي
چرا به يك ني قندش نميخرند آنكس
كه كرد صد شكر افشان ازني قلمي
ولي دوستان در جواب شما ميگويند:
تو خودگر كني اختر خويش را
بد مدار از فلك چشم نيك اختري را
از اين تذكرات ويادآوري هاي خالصانه بگذرم وبرگردم به مطالبي كه درمصاحبه دوم وناظر به نقد اينجانب بيان فرمودهايد وموارد مهم آنها را بررسي كنم
1- حقيقت وحي دراين مصاحبه؟
واقعيت وحي در اين مصاحبه در چند جمله بيان شده است كه برخي را ميآوريم
الف ) قرآن ميوه شجره طيبه شخصيت محمد(ص) بود كه به اذن خداوند ثمر بخشي كرد ،"توتي اكلها كل حين باذن ربها" اين عين نزول وحي وتصرف الهي است.
در جاي ديگر ميفرماييد: "آن محمد ص كه فاعل وقابل وحي است ، بشري است مويد ومطهر" ولذا (از كوزه همان برون تراود كه در اوست)وازشجره طيبه وجود او جز
ميوه اي طيب بر نخواهد خواست.
در جاي سومي ميفرماييد "همين است معناي آن كه وحي و جبرائيل تابع شخصيت پيامبر (ص) بودند و ... قوه خيال پيامبر (ص) در فرايند وحي دخالت ميكند ...
وشخصيت بشري تاريخي محمد (ص) در قرآن همه جا جلوه گر است". باز درجاي ديگرمي فرماييد: "پيامبراسلام (ص) درفرايند وحي موضوعيت دارد، نه طريقيت،
و بشري است كه قرآن بر او نازل واز او جاري شده است وهر دو تعبير، در متن قران آمده است. دو قيد "نزول" و "بشريت" در عميقترين لايه هاي وي نزول دارند
و بدون توجه به اين دوصفت مهم نميتوان وحي تفسيري خردپسندعرضه كرد.
تحليل:
مابه همين بخش ازسخنان جنابعالي بسنده ميكنيم،آنكه "وحي محمدي"(قران) را به داوري ميپذيريم تا او در صحت اين تفسير خرد پسند !!! قضاوت كند
قرآن اين نظريه را به شدت رد ميكند. قرآن هرگز براي پيامبر نه موضوعيت قايل است ونه كلام خدارا ميوه درخت پيامبر (ص) ميداند، "بلكه وحي قرآني" مي گويد
هرچه هست بدون دست خوردگي وبدون تصرف وبدون اينكه باافكار و انديشه هاي بشري پيامبر ص آميخته شود، زلال وحي را بر زبان اوجاري ساخته است:
"وكذالك اوحينا اليك قرآنا عربيا" (شوري /" ،(۷انا انزلناه قرآنا عربيا " (يوسف/ " ،( ۲
ولقد اوحي الي هذا القرآن لانذركم به ومن بلغ" (آل عمران /" ،(۱۹ولا تعجل بالقرآن من قبل
ان يقضي اليك وحيه"(طه /،(۱۱۴ "
قل انما اتبع ما يوحي الي من ربي (اعراف/ ،(۲۰۳
قرآن اصرار ميورزد كه وحي الهي را از هر نوع آميختگي به سخن غي رخدا حتي روحيات پاك ومتعالي پيامبر (ص) گرامي مصون بدارد ، در حالي كه شما بر عكس آن
اصرار ميورزيد، به اين آيات ياد شده در زير توجه بفرماييد:
"ولوكان من عندالله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا" (نساء / 82)
خواهشمندم دركلمه "من عند غير الله" دقت كنيد. هرگاه قرآن ميوه شجره طيبه است ، قطعا ميوه از شجره متاثر خواهد بود، در اين صورت، از حالت زلالي بيرون آمده
و وحي الهي ، آميزه بشري پيدا خواهد كرد.
لابد مصاحبه آقاي كاردينال "جان يوس تووان" مسوول گفت وگو با مسلمانان در واتيكان را خواندهايد كه ميگفت: "من حاضر به گفت وگوي ديني با مسلمانان نيستم ،
زيرا آنان اصلي را پذيرفتهاند كه ما نپذيرفته ايم.
آنان ميگويند: وحي الهي بدون دست خوردگي و به صورت زلال از مقام ربوي بر قلب رسول خدا وآنگاه بر زبان او وارد شده ودست نخورده به دست آنها رسيده است.
ولي نظريه شما كه وحي الهي را ميوه شجره طيبه وجود پيامبر (ص) ميداند،هر چنداين شجره راخدا كاشته باشد، سرانجام وحي رااز حالت زلالي ودست نخوردگي
بيرون آورده ورنگ بشري به آن ميدهد.
آيا گفتار شما شبيه سخن آن كاردينال نيست ؟
شما گفته ايد:
" سادهترين تصور باغبان ودرخت است . باغبان بذر ميكارد ودرخت، ميوه مي دهد واين ميوه همه چيزش از رنگ وعطر وشكل گرفته تا ويتامينها و قندهايش مديون
ومرهون درختي است كه ازآن برمي آيد. درختي كه درخاك ويژه اي نشسته ونور، غذا وهواي ويژه اي مينوشد".
هرگاه وحي الهي ميوه شجره طيبه وجود محمدي (ص) باشد، شخصيت اوحالت فاعلي وقابلي دارد ، پس چرا بر مطلب ياد شده در زير تاكيد ميكند: به پيامبر(ص)
خطاب ميكند:
"لاتحرك به لسانك لتعجل به * ان علينا جمعه و قرآنه *فاذا قراناه فاتبع قرآنه *ثم ان علينا بيانه*(قيامت/۱۶)
حاصل مفاد آيات اين است :
اي پيامبر زبانت را به خاطر عجله براي خواندن قرآن حركت مده، زير جمع آوري وخواندن آن بر عهده ماست ،پس هر گاه آن را تلاوت كردي از خواندن آن پيروي كن ،
حتي بيان وتوضيح آن بر عهده ماست.
هر گاه واقعا معاني از خدا و صورت از پيامبر (ص )است ، پس اين همه نهي از عجله درقرائت ، وامر به پيروي از تلاوت جبرائيل ، چيست ؟ هر گاه پيامبر ص بااختيار
وآگاهي خود، آنچه را از وحي ميگرفت ، دراين قالب ميريخت، ديگر شتابزدگي در تلاوت آن ، چه معني دارد وچرا قرآن ميفرمايد : " از تلاوت جبرائيل پيروي
كن"؟دقت دراين آيات نشان ميدهد كه زلال وحي باهمان مفاهيم والفاظ كه از نظر حكيمان الهي نوعي تنزل "غيب به شهود" است بر قلب رسول خدا (ص) فرود آمده
وبر زبان او جاري شده وهيچ فردي در فاعليت قرآن موثر نبوده است.
آيا با اين وصف صحيح است كه بگوييم "پيامبر در وحي نقش فاعلي داشته" و وموضوعيت دارد.
اين نوع نظريهها هر چند با نيت پاك عرضه شود، نتيجه آن كمك به كساني است كه از مقام وموقعيت وحي ميكاهند تا كم كم به آن آب ورنگ بشري بدهند وسپس
انديشه هاي خود را در كنار انديشه هاي وحي الهي قرار داده وبه تدريج منزلت وحي الهي را كمرنگ سازند؟
جناب آقاي سروش!
شما "تجربه هاي ديني عارفان" را مكمل وبسطدهنده "تجربه ديني" پيامبر (ص) مي دانيد، وازاين طريق مرز بين وحي نبوي را با وحي عارفان ازميان ميبريد و در
كتاب "تجربه ديني" حتي نوشته ايد: "چون وحي، تجربه ديني است ،وتجربه ديني درباره ديگرانسانها نيزروي ميدهد، پس تجارب ديني ديگر نيز،به فربهي
وغناي دين ميافزايد وبا گذشت زمان، دين بسط وگسترش پيدا مييابد،از اين روتجربه هاي ديني عارفان، مكمل وبسطدهنده تجربه ديني پيامبر (ص) است و در
نتيجه دين خدا رفته رفته ، پخته تر ميگردد. اين بسط وگسترش درمعرفت ديني بلكه در خود دين وشريعت صورت ميگيرد". (تجربه ديني - ص ۲۸
بنابر اين ، آيين اسلام از اصول وفروع در طول اين چهارده قرن فر به شده و درنتيجه آميزه است از تجربه نبوي ، و تجربه عارفان. آيا واقعا چنين است؟!
با كمال ارجي كه عرفان و عارف دارند اما شطحات برخي از عارفان را نقطه مقابل توحيد قرآن ميدانيم. آنجا عارف، جهان امكاني را عين خدا ميداند و
ميگويد: "الحمدلله خلق الاشياء و هو عينها" يا آنجا كه مولوي ، واجب و ممكن راپيش از بسط يك چيز ميداند، كه بعدا، ميان آن دو جدايي فتاده است
چنانكه ميگويد:
منبسط بوديم ويك گوهر همه
بيسر و بيپا بوديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب
بيگره بوديم و صافي همچو آب
چون به صورت آور آن نور سره
شد عدد چون سايه هاي كنگره
كنگره ويران كنيد ازمنجنيق
تا رود فرق از ميان اين فريق
من مايل به قلم فرسايي دراين موارد نيستم و گر نه تضاد تجربه نبوي - به اصطلاح حضرتعالي -با تجربه عارفان درمواردي فزون تر از آن است كه در اين نامه بگنجد.
2- محمد (ص) بشر است:
در اين مصاحبه حتي در عنوان آن بر بشر بودن پيامبر(ص) تاكيد شده است، و اين جاي شگفت است. مگر كسي بشر بودن او را انكار كرده است ؟
بايد واقعيت پيامبر(ص) را دراين جمله جستجو كرد كه : "قل انما انا بشر مثلكم يوحي الي ..." (كهف / .(۱۱۰اين جمله ازآيه براي پيامبر دو موقعيت قايل است:
۱- بشري است مانند ديگر بشرها.
2- بر او وحي ميشود.
بخش اول، جنبه اشتراك پيامبر ص با ساير انسانهاست وآن را ميتوان بااصول مادي گري تجزيه وتحليل كرد .
بخش دوم، جنبه وحياني وغيبي است ، وآن قابل اندازه گيري وتجزيه وتحليل به وسيله ابزار وادوات مادي نيست، وبه اصطلاح ازمقوله "غيب" است ، ودرك كنه آن
ازتوانايي انسان بيرون است، وبايد به آن ايمان آورد،چنانكه ميفرمايد:
"الذين يومنون بالغيب " (بقره / (.۳
اصولا قرآن، مسائلي را به عنوان "شهادت " و"غيب" مطرح ميكند ، هرچند دو ،نسبت به خدا شهود وشهادت است، اما نسبت به ما انسانهاي محدود، برخي شهود
وبرخي ديگر غيب است. يك رشته واقعيات از آن نظر غيب است كه ما حس شناخت آن را نداريم، از افق انديشه ما دور است، مانند جهان برزخ، قيامت ، نبوت ووحي ،
بايد اينها را با صفات آنها و نشانه هاي آنها شناخت، نه با جنس ، فصل ونه با بيان كنه .
3- مساله خطيب و بلندگو:
شما اعتقاد و باور عمومي مسلمانان را درباره وحي كه به زلال بودن آن معتقدند وآن را از هر نوع آميختگي به روحيات بشري بالاتر وبرتر ميدانند ، تشبيه به خطيب و
بلندگو نموده ايد، ودر اين زمينه ميفرماييد: "تصويري كه از محمدص در ذهن شما است ، گويا تصوير خطيب و بلندگو يا ضبط صوت جهت خطيب ميگويد وبلند گو آن را
پس ميدهد، يعني پيامبر ص چون بلندگو طريقيت وابزاريت محض دارد".
با كمال پوزش ما هرگز مقام ربوبي و مقام رسالت را مانند خطيب وبلندگو نمي دانيم بلكه معتقديم : "خدا پيام ده" و پيامبر (ص) "پيام آور" است.
اما اين پيام آوري با بلندگو بودن فرسنگها فاصله دارد كه هرگز نميتوان ميان آن دو مشابهتي انديشيد وآن اينكه : اين پيام آور بايد از نظر كمالات روحي و معنوي به
مراتبي برسد تا گوش او علاوه بر حس مادي، گوش برزخي پيدا كند تا صداي فرشته را بشنود. چشم او چشم برزخي گردد تا صورت فرشته را ببيند واز نظر قدرت
روحي به جايي برسد كه در عين اينكه در عالم ماده است، عالم غيب را شهود كند، اما نلرزد ونترسد وخود را نبازد ووحي الهي را دريافت كند، و سرسوزن درآن تصرف
نكند وبه پيروانش برساند، آيا موقعيت چنين فردي، موقعيت بلندگواست
4- پيامبر وانتظار وحي:
يكي از روشنترين گواهها بر اين كه مساله وحي، ميوه وجود پيامبر (ص) نبوده بلكه تاج افتخاري بر روح وروان او بوده اين است كه پيامبر (ص) در انتظار وحي
مينشست. يهوديان به اين بهانه كه مسلمانان به سوي قبله آنان نماز ميخوانند ، مسلمانان را سرزنش ميكردند وپيامبر الهي در اين مورد ، انتظار داشت پاسخ
قطعي از جانب خدا بشنود وپيوسته درانتظار وحي بود ،ورو به آسمان ميكرد،وروح وروانش با عالم بالا پيوند ميخورد تادراينباره از طرف خدا وحيي پديد آيد چنانچه
ميفرمايد: "قد نري تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبله ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام وحيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره ... *(بقره /۱۴۴
"نگاههاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان (براي تعيين قبله نهايي)مي بينم.
اكنون ترا به سوي قبله اي كه از آن خشنود ميشوي ميگردانيم، پس روي خود رابه سوي مسجد الحرام كن وهركجا كه باشيد روي خودرا به سوي آن بگردانيد".
از يكي از عارفان بزرگ نقل فرموديد كه جبرائيل را هم پيامبر (ص) نازل مي كرد. ما بيش از ۱۴سال در محضر آن عارف بزرگ درس خوانديم وانديشه هاي علمي او را
چاپ ومنشتر كرده ايم. من خاطر ندارم كه چنين جمله اي فرموده باشد،و اگر هم گفته ، سخن او قبل وبعدي داشته كه مقصود اورا روشن ميكرده وگرنه آن عارف
سالك كه جهان اسلام ، انقلاب عظيمي برپا كرد برخلاف قرآن سخن نمي گويد . قرآن درباره نزول فرشتگان يادآور ميشود كه نزول آنها به امر خدا است نه به امرپيامبر
(ص)چنانكه ميفرمايد:"ومانتنزل الابامرربك"(مريم/ (۶۴ ، جز به فرمان پروردگار تو نازل نميشويم.
وشايد مقصود آن عارف بزرگ اين است كه بر اثر دعاي پيامبر (ص) ودرخواست او جبرئيل شرفياب محضرش شد.
در سال هشتم بعثت ، مشركان قريش با يهود خيبر تماس گرفتند و چون آنهارا دانايان شرايع پيشين ميدانستند ،از نبوت حضرت محمد(ص) سوال كردند،آنان گفتند:
سه مطلب راازاو سوال كنيد،اگر پاسخي صحيح داد آن نشانه نبوت اوست.
سه سوال آنان مربوط به اصحاب كهف وذوالقرنين وروح بود ، پيامبر گرامي(ص) در پاسخ به آنان در انتظار وحي نشست ، نه اينكه فورا ميوه اي از شجره وجودش بچيند
ودرباره آنان سخن بگويد. لذا وحي الهي او را چنين مورد خطاب قرار داد: " يسالونك عن ذي القرنين قل سآتلوا عليكم منه ذكرا"(كهف/ ۸۳
"ازتو درباره ذوالقرنين ميپرسند، بگو بزودي بخشي از سرگذشت او را براي شما بازگو خواهم كرد".
آنگه درباره سوال سوم فرمود:"يسآلونك عن الروح قل الروح من امر ربي وما اوتيتم من العلم الا قليلا"( اسراء/" .(۸۵از تو درباره روح سوال ميكنند، بگو:روح ازفرمان
پروردگار من است وجزاندكي ازدانش به شما داده نشده است".
تصور ميكنم اين همه آيات كه به درستي نظريه عموم مفسران گواهي ميدهد براي اثبات آن كافي باشد. برگرديم به موضوع ديگر:
4- پيامبر، نه دانشمند؟
جنابعالي در هر دو مصاحبه صريحا و تلويحا"پيامبر ص را نبي ميدانيد نه دانشمند".
البته اين از هم از همان سخن هاي دو پهلوست. جمله "نبي است" ترفيع مقام است ،"نه دانشمند".نفي آگاهي او از علوم و دانش هاي انساني است وگويا
ناآگاهي او را چندان عيب نميدانيد!!،البته "نفي دانشمند" به اين معني كه دانش ،بسان دانش انسانهاي عادي زايده فكر او نيست، مورد پذيرش همگان است.
اكنون مطالبي را تقديم حضورتان ميكنم:
قرآن يادآور ميشود كه ما اسماءرا به آدم آموختيم. مسلما مراد از اسماء، الفاظ و عبارات نيست، بلكه حقايق اشياء است به گواه آنكه مي فرمايد":
"وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملائكه":"سپس اسماء را ( علم اسرار آفرينش را ) به آدم آموخت ،سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد "و
فرمود: "انبئوني باسماء هوءلاءان كنتم صادقين "اگر راست ميگوييد نامهاي اينان را براي من بازگو كنيد".
دقت بفرماييد در دو كلمه ذيل:
۱- عرضهم.
۲- باسماء هوءلاء.
اين ضمائر حاكي از آن است كه اسرار را بر آدم عرضه كرد و او از حقايق اشياء و اسرار آفرينش آگاه است.اكنون صحيح است كه بگوييم:خاتم پيامبران، اشرف و افضل
پيام رسانان وآنكه شما درباره او چنين سروده ايد:
بال در بال ملائك به تماشاي رسولان طاير
گلش قدسي و تو خود عين مطاري
از بسيطترين و پيش پا افتادهترين علوم حتي علوم آن روز آگاه نبوده است.
حديثي را از "فصول الحكم"از "فص شيثي" چنين نقل كرده ايد: "پيامبر اكرم (ص) اعراب را از دخالت در لقاح گياهان واز گرده افشاندن از نخلهاي نر بر نخل هاي ماده
منع ميكرد، چون درختان كم بار شدند، به اشتباه خود پي برد و گفت: "شما امور دنيايي را نيكوتر ميدانيد، و من كار آخرت را نيكوتر از شما ميدانم ".
يادآور ميشوم اين حديث در صحيح، مسلم است، و محققان درباره اين حديث نقدي دارند ومخلص در كتاب "الحديث النبوي بين الروايه والدرايه" دراين مورد بررسي
دارد كه گويا به نظر شما نرسيده است.آيا مضمون اين حديث ، با زندگي پيامبر ص تطبيق ميكند؟
فرض كنيم پيامبر ص نه نبي بود ونه دانشمند، اما در هر حال در نقطه اي بزرگ شده است كه سرسبد ميوه هاي آنان خرما و بيشترين درختان آنجا را نخلها تشكيل
ميداد، آيا ميشود پيامبر (ص) ازاين سنت ديرينه الهي كه عرب جاهلي از آن آگاه بود، آگاه نباشد؟
اين بسان آن است كه يك فرد بزرگ شده در مازندران از سنت هاي الهي درباره مركبات و برنج آگاه نباشد.
شاگرد ممتاز پيامبر خاتم واشرف خلايق،اميرمومنان علي ابن ابيطالب(ع) مي گويد"سلوني قبل آن تفقدوني" مسلما سخن او تنها مربوط به عوالم غيبي نيست بلكه
از گستردگي خاصي برخوردار است . آيا علي (ع) از چنين موقعيت علمي برخوردار بود واستاد بزرگوار برخوردار نبود؟ !"ما لكم كيف تحكمون " تكامل يك بعدي عين
نقص است:
سخنان شما درباره تكامل پيامبر نسبت به عوالم غيبي اگر اغراق آميز نباشد در حد اثبات كمال است او به جايي ميرسد كه جبرائيل را توان همراهي با او نيست او
از نظر قرب به مرحله اي ميرسد كه فاصله او كمتر از آنچه تصور ميشود بوده است چگونه اين پيامبر تكامل يافته در امور غيبي در جهان شهود در نازلترين درجه قرار
ميگيرد وآگاهي او در علوم طبيعي و فلكي در حد عرب جاهلي ميباشد.
آيت الله سبحاني در اين نامه خاطرنشان كرد: اين تكامل يك بعدي،بسان اين است كه كودكي قلبش رشد كند اما مغزش و ساير اعضايش به همان حالت بماند اگرواقعا
آگاهي پيامبر (ص) نسبت به جهان طبعيت در حد عرب جاهلي بود پس مضمون آيات ياد شده در زير چيست ؟آيا عرب جاهلي از مضمون آيات آگاه بود؟
" من كل شي خلقنا زوجين لعلكم تذكرون " از هر چيز يك جفت آفريديم شايد متذكر شويد.،آيا عرب جاهلي از جفت بودن هر موجود طبيعي وهر ذره از ذرات جهان آگاه بود؟
وتري الجبال جامده وهي تمرمرالسحاب صنع الله الذي اتقن كل شي انه بكل شي خبير"،" كوهها را ميبيني وميپنداري كه ساكن وجامدند ولي چون ابر در حركتند
اين آفرينش خداوندي است كه همه چيز را دوست واستوار آفريده است واواز كارهايي كه شما انجام ميدهيد مسلما آگاهست "اين آيه مربوط به حركت كوهها در
همين جهان است نه در قيامت ، به گواه اينكه ميگويد "صنع الله " ومسلما روز قيامت روز صنع نيست روز ويراني كوههااست و شايد شما در "نهاد ناآرام" درباره اين آيه
سخن گفته باشيد.
۳)فلا اقسم برب المشارق والمغارب انا لقادرون" سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها كه ما تواناييم،آيا عرب جاهلي از تعداد آن مشرقها و مغربها آگاه بود؟
اين نامه گنجايش آن را ندارد كه اعجار علمي قرآن را در اينجا منعكس كنم و فكر ميكنم مطالعات قبلي شما ، نيز در اين موضوع كافي باشد،ولي پيشنهاددارم كه
حداقل كتاب "باد و باران" آقاي بازرگان را مطالعه فرماييد تا روشن شود چگونه ايشان از آيات مربوطه به اين دو پديده اعجاز علمي قرآن را ثابت كرده است ؟
۵ - ما من حادث الا وهو مسبوق بماده ومده
در مصاحبه آن عزير، به اين قاعده فلسفي اشاره شد كه هر حادثي پيش از حدوث مسبوق به ماده وزمان است وطبعا وحي الهي نيز چون حادث است از اين قادعه
مستثني نيست بنابراين نميتوان وحي الهي را پيراسته از اين دو دانست .
اين سخن از مولف گرامي "نهاد ناآرام" بسيار بعيد است قاعده ياد شده به شهادت برهان ودليل و كلمات حكميان اسلام مانند صدالمتالهين ومحقق سبزواري
وغيرهما، مربوط به حادث مادي است و ارتباطي به مجردات بالاخص مقوله علم و معرفت وبالاتر از آن وحي الهي ندارد وچگونه اين قاعده بر مجرد تطبيق شده ونتيجه
هماهنگ با خواسته گرفته شده است
6 - ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري
از موضوعاتي كه در مصاحبه خود مطرح كردهايد در كتاب تجربه نبوي نيز در اينباره گفت وگو نمودهايد مساله ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري است.
بسيار خوشوقتيم كه تعبير ظواهر قرآن را به كار بردهايد ،نه خود قرآن، وبهتر بود كه ميگفتيد ناسازگاري برداشتهاي بشري ما از قرآن با علم بشري.
اصولا بين علم ووحي خطاناپذير كوچكترين تعارضي نميتواند وجود داشته باشد اگرتعارضي به چشم بخورد يكي از دو علت زير را دارد.
۱- دانش بشري دانش تكامل پذير و متحول و روبه رشدي بوده وهيچگاه ثابت و صددرصد صحيح نيست بنابراين آنچه ما امروزان را علم ميانگاريم ممكن است فردا تكامل يابد ويا تغيير كند وتعارض از بين برود.
۲- برداشت ما از وحي برداشتي ناقص بوده ونادرستي فهم ما مايه توهم تعارض شده باشد از اين دو جهت نميتوان بين اين دو ناسازگاري انديشيد.
مثلا روزگاري داروينيسم وتكامل انواع" مطرح گرديد ولرزه بر اندام گروهي از افراد افكند كه با خود فكر ميكردند كه نظريه تكامل انواع چگونه با خلقت مستقل آدم
سازگار است ؟ زير طبق اين اصل ريشه همه موجودات زنده به يك موجود تك سلولي بر ميگردد كه بر اثر تكامل، به صورت انواعي درآمدند ولي چيزي نگذشت
كه "داروينيسم" به "نئو داروينيسم" وآنگه به نظريه سومي به نام "جهش" يا" موتاسيون" تبديل شد و تازه همگي فرضيه اي پيش نبوده و از نظر علمي ثابت نشدند
،باش تا صبح دولتش بدمد.
اكنون برمي گرديم به مواردي كه شما آنها را ناسازگاري قلمداد كرديد وشايد قبل از شما ديگران نيز چنين فكري كردند.
الف) مساله هفت آسمان :
درباره هفت آسمان وبه تعبير قرآن "سبع سماوات" مفسران سخناني گفته اند ولي بايد توجه نودكه قران درحالي كه از هفت ثآسمان سخن ميگويد ولي هرآنچه
رادرچشم انداز بشر قرار گرفته آسمان دنيا ميداند و در اين صورت آن شش آسمان در قلمرو رويت بشر امروز نيست چنانكه ميفرمايد" انا زينا السماء الدنيا بمصابيح"
ما آسمان را نزديكتر را با چراغهايي آراستيم و آنها از رخنه شياطين حفظ كرديم.
بنابراين، از نظر قرآن آسمانهاي ديگر از چشم ما پنهان است وبه اميداينكه دانش بشر پيش رود و از آنها هم چيزي را در اختيار بگذارداين حقيقت در صورتي روشن
ميشود كه قرآن عالم ماده وباالاخص عالم بالا را پيوسته درحال گسترش ميداند يعني پيوسته بر عرض و طول جهان افزوده ميشود وهرچند براي ما ملموس نباشد
چنانكه ميفرمايد:" والسماء بنيانهابآيد وانالموسعون" (ذاريات/ "(۴۷ماآسمان را به قدرت بنا كرديم وهمواره آن را وسعت بخشيديم".
با توجه به اين دو آيه شناخته نشدن بيش از يك آسمان به وسيله علم امروز گواهي بر نفي آسمانهاي ديگر نيست.
ب)مس شيطان
يكي از نقاط ناسازگاري ظواهر قرآن با علم امروزاين است كه ديوانگي معلول را مس شيطان ميداند وشما در اين مورد آورده ايد:
آيت الله طالقاني پا را فراترمي نهد ودر پرتوي از قران ، در تفسير آيه "كالذي يتخبطه الشيطان من المس" آشكارا ميگويد، ديوانگي را ناشي از تماس وتصرف جن
وشيطان دانستن از عقايد اعراب جاهلي بوده و قرآن به زبان قوم سخن گفته است و اين رايي است كه پاره اي از مفسران جديد عرب هم اظهار داشته اند.
اولا، مرحوم طالقاني در تفسير اين آيه سه احتمال نقل كرده است
الف ) ديو زدگي ودچار بيماري صرع واختلات رواني ناشي از آن شدن
ب)ميكروبي كه در مراكز عصبي نفوذ كرده است
ج) منشاء وسوسه وانگيزنده اوهام و تمنيات
از اين سه احتمال آنچه بر حسب ظاهر كلام ، مورد قبول مرحوم طالقاني است ، همان احتمال سوم است ، به گواه عبارتهايي كه قبل از احتمال ياد شده، آورده
است، اينك عبارت هاي وي:"چون رباخوري ، انحراف از مسير انساني و طبيعي است و رباخوار دچار خبط زدگي در انديشه و آشفتكي ميشود وخوي كينه توزي
وبدانديشي نسبت به مردم نيز در او راسخ ميشود" در هر حال، پيوتسه در نگراني و آشفتگي به سر ميبرد و به خود ميپيجد ، اين حالات در كردار وگفتار وحركات
چشم ودست وپايش نمايان است ..."(پرتوي قرآن،ج ۲ص(۲۵۳ بنابراين عبارت "منشاء وسوسه وانگيزنده اوهام وتمنيات" ، اشاره به همين مطالب است.ظاهراين
عبارت دلالت بر اين دارد كه وي همين احتمال را برگزيده است. بنابراين ،اين كه مرحوم طالقاني آيه را مظابق فرهنگ اعراب جاهلي معنا كرده است ، نسبت درستي
نيست.
ثانيا: فرض مدخليت شيطان وجن دربيماري صرع واختلات عصبي ورواني،با استناد آن به اسباب طبيعي منافات ندارد،زيرا تاثير اسباب غيرطبيعي درحوادث طبيعي در
طول اسباب وعلل طبيعي است، نه درعرض آنها، چنانكه تاثيراراده الهي در پيدايش حوادث طبيعي كه قابل انكار نيست ، به همين شيوه است.
حضرتعالي شاگرد مرحوم مطهري هستيد ، طبعا اين اصل براي شما مسلم است كه علم بشري يعني علم مستند به لابراتور وتجربه، حق اثبات دارد ، نه حق نفي.
علم ميتواند بگويد : فلان عامل مادي در جنون ماثر است ، اما حق ندارد بگويد: عامل ديگري در جنون موثر نيست ، وهيچ بعيد نيست كه در برخي از جنونها عامل
غيبي نيز موثر باشد، وبه قول مرحوم علامه طباطبايي "آنچه آيه بر آن دلالت دارد بيش از اين نيست كه دست كم بعضي از انواع ديوانگي مستند به مس جن است
و استناد جنون به عللي چون شيطان، موجب ابطال علل طبيعي نيست ، بلكه علل غير طبيعي در طول علل طبيعي هستند نه در عرض آنها".
از همه اينها بگذريم ، مجموع آيه چندان معني روشني ندارد كه آن را با علم ناسازگار بدانيم ويا بگوييم كه وحي الهي با منطق مردم آن روز مردم ،سخن گفته است.
3 - رجم شيطان با شهاب:
گفتهايد : "استاد شما علامه سيد محمد حسين طباطبايي در تفسير "الميزان" با صراحت و صداقت علمي تمام در تفسير استراق سمع شياطين ورانده شدنشان با
شهاب هاي آسماني (سوره صافات/ (۱۰-۱ميگويد: تفاسير همه مفسران پيشين كه مبتني بر علم هيات قديم و ظواهر آيات و روايات بوده، باطل است .امروزه
بطلان آنها عيني ويقيني شده است".
شگفتا دراين گفتار علامه طباطبايي چه مشكلي است ، جر اينكه برداشت مفسران از آيه ناصواب باشد ، زيرا هيچگاه نميتوان فهم بشري را درتمام مواردصحيح
و استوار خواند.
افزون بر اين، يادآور شديم ، علم حق اثبات دارد نه نفي. اين مسائل غيبي كه شياطين بوسيله شهابها ازنفوذ درآسمانها بازداشته ميشوند، مساله غيبي است
بالاخص درآنجا كلمه "الملا الاعلي" آمده است: "لا يسمعون الي الملا الاعلي" .
قهرا اين "ملا اعلي" يك مقام تجرد و برتر از ماده است . طبعا شهابي كه براي طردآنان مامور است، مناسب مقام خودخواهد بود، وتفسير علامه با توجه به اين
جملات كه ميگويد: "غرض ازآسمان به قرينه (الملااعلي) شايد عالم ملكوت باشد كه مسكن ملائكه است" درست به نظر ميرسد.
چند نصيحت پدرانه:
1 - عزيزم شما در اين نامه خود ، متجاوز از ۴۰بيت از مولوي و گاهي از غير اونقل كردهايد وكوشش نمودهايد كه مقاصد خود را با مضامين اشعار اوتطبيق دهيد،
ولي آيا شايسته نبود فارغ التحصيل دبيرستان علوي وشاگردمطهري درباره تحقيق در حقيقت وحي به خود قرآن مراجعه كند و از خود قرآن اين مساله را بپرسد وبا
استنطاق آيات ، مشكل را حل كند؟
۲- اگر من در نامه خود نوشته ام "عواملي در كار است تا از شما بهره كشي كنند" مقصودم اين است كه سخنان جنابعالي در زماني مطرح ميشود كه غرب و غربيان
كمر بر اهانت به پيامبر اكرم (ص) بستهاند ومصاحبه اول ودوم شما درست در زماني مطرح ميشود كه نشريات دانماركي ، كاريكاتور هاي موهن بر ضد پيامبر اسلام
را منشتر كرده اند، ونماينده ملحد پارلمان هلند نيز مي خواهد با نمايش فيلمي، قرآن را در انظار زشت ونا موجه جلوه دهد.
3 - در مصاحبه آمده است: من مايلم پس از بازگشت به ايران در صورت امكان از حضرت آيت الله دعوت كنم تا محيطي امن وآرام، گفت وگويي حضوري صورت پذيرد.
من از اين پيشنهاد بسيار خوشحالم ، به نشانه آنكه ،آن مذاكره حضوري در خانه جناب آقاي فاضل ميبدي ، به ابتكار من بوده ،همچنانكه دعوت جنابعالي به ديدار از
موسسه امام صادق(ع) به درخواست من صورت پذيرفت، اما من از مناظره به اين معني كه خودنمايي نمايم و خويش را مطرح كنم، بدورم ، بلكه آرزوي من اين است
كه در محيطي كه شما بپسنديد ، بحث وگفت وگوي علمي را تا روشن شدن حقايق ، ادامه دهيم.
4 - در پايان نامه خود آورده ايد: به حكم وظيفه وجداني از حضرت آيت الله مي طلبم تا در مقابل انحرافات علمي واخلاقي نيز ساكت ننشينند واگر ظلم وجفايي
برمظلومي ميرود ،آرام نگيرند، وبه پيمان خداوند با عالمان وفادار باشند وبا جفاكاران همسويي نكنند ودراين طريق ، مثال واسوه ديگران باشند.
آيا اين جمله ها، بيلطفي وبي حرمتي نسبت به اينجانب نيست ، كي ما با جفاكاران همسو وهم كاسه بوده ايم؟ !بنده هشاد واندي سال ازعمرم ميگذرد، از روزي
كه خود را شناختم جز با قلم وكتاب ، تدريس و تبليغ كاري نداشته ام وپيوسته حديث پيامبر را گوشزد ميكردم كه"لن تقدس امه لم يوخذ للمظلوم حقه من الظالم غير
متعتع".
ولي توجه داشته باشيد كه امروز ظلمي كه بر رسول خدا و مسلمانان صورت مي گيرد ، در تاريخ سابقه نداشته است ودولتهاي ظالم وغاصب از يك سو برشخصيت
رسول اكرم (ص) وتعليمات بشردوستانه او ميتازند واز سوي ديگر حقوق و آزادي هاي پيروان او را آشكارا زير پا ميگذارند.
اكنون بياييد با هم عهد ببنديم كه در اين كارزار جانب مظلوم را بگيريم و با ستمگر درافتيم وحق مظلوم را بستانيم وبا كمال افتحار از مظلوم دفاع كنيم.
قم- موسسه امام صادق(ع) جعفر سبحاني
بسم الله الرحمن الرحيم
دانشمند محترم جناب آقاي دكتر سروش
با اهدائ سلام
نامه جنابعالي را همراه با مصاحبه دوم كه در برخي از روزنامهها منتشر شده بود، به دستم رسيد. براي اينكه در داوري ، دچار لغزش نشوم دوباره آن را به دقت
خواندم. لازم ديدم يك رشته تذكراتي را تقديم كنم، اميد است درباره آنها تامل و دقت بيشتري فرماييد.
شكي نيست كه شما پس ازبازگشت از "لندن" به ايران، درآغاز انقلاب اسلامي ، مبدا آثار نيك وسازنده اي بوديد. كتاب "نهاد ناآرام" شما كه در آن حركت جوهري را به
زيباترين بيان مطرح كرده ايد، از ارزش بالايي برخوردار است.
همچنين اثر ديگرتان به نام "دانش و ارزش" موجي درميان علاقمندان به مسائل فلسفي كلامي پديد آورد "و نيز تدريس نهج البلاغه از نظر اخلاقي اثر مثبتي داشت"
وپيوسته شما دردل علاقمندان، جوانان وعالمان ديني جاي بازمي كرديد.
دوست عزيز شما كه نامش را نميبرم ، نقل ميكرد: هنگاميكه جنابعالي در دبيرستان علوي درس ميخوانديد دفتري براي كارهاي روزانه داشتيد واگر ترك اولايي از
شما سر ميزد درآن دفتر ياداشت ميكرديد، تا بعدا جبران كنيد و از اين طريق به سفارش علماي اخلاق درمورد "مشارطه ومراقبه" جامعه عمل مي پوشانديد.
بنابراين ، بايد در جستجويي علتي باشيد كه چرا آن قرب ومنزلت، پس از مدتي قوس نزولي پيدا كرده است. بايد دراين پديده كه در زندگي شمارخ داده است كاوش
كنيد وعلت آن را بدست آوريد. روي آوردن سيل جوانان روزي ،ودوري جستن دوستان ومحبان ، روز ديگر، دو پديده اي است كه قطعا بدون علت نخواهد بود.
علل فاصله گيريها :
۱- دوستان شما اززماني به تدريج ازشما فاصله گرفتند كه شما مساله "قبض وبسط شريعت" را مطرح كرديد ودرباره آن كتاب مستقلي در چند صد صفحه منتشر
كرديد با اينكه حضورا به جنابعالي عرض كرده بودم كه اين نظريه با خاتميت ناسازگار است، زيرا شريعت ثابت، اما فهم متغير سبب ميشود كه هيچ گزاره يقيني
دراسلام نباشد وهمه انديشههايي كه از قرآن ، سنت ،عقل وخرد به دست آوردهايم پيوسته لرزان بوده وبه مرور زمان دگرگون گردد واين نكته را در يك مجلس طولاني
درمنزل آقاي "فاضل ميبدي" در حضور دوست عزيزتان آقاي "رخ صفت" يادآور شدم و درخواست كردم كه در اين مساله تجديد نظر كنيد.
۲ - طرح مساله "صراط هاي المستقيم" در مقابل قرآن كه فقط به يك صراط تكيه ميكند ومي گويد (وهذا صراطي مستقيما فاتبعو ولاتتبعوا السبل فتفرق بكم عن
سبيله"(انعام/ (۱۵۳باز فاصله را زيادتر كرد وقلوب مملوازمهر ومحبت به بيان وقلم شيرين شما را ، از شما دور ساخت.
۳ - روزگاري مساله حسن و قبح عقلي را مطرح كرديد واز خود گرايش اشعري گري نشان داديد و نظرتان اين بود كه بايد "حسن وقبح" را ازشرع گرفت، نه ازعقل،
وآنچه قرآن و يا سنت متواتر بر زيبايي يا نا زيبايي فعل صحه گذارده است ، براي ما كافي است ، ديگر نيازي به تحسين وتقبيح عقلي نيست.
درانجمن فلسفه وحكمت ، سه نوبت سخنراني درباره حسن وقبح عقلي ايراد كردم ودر آنجا يادآور شدم كه اگر حسن و قبح عقلي را به كلي انكار كنيم حتي حسن
وقبح شرعي نيز ثابت نميشود ، زيرا يكي ازاحتمالات اين است كه آنچه قران گفته، جدي نبوده وخلاف واقع بوده است.رفع اين احتمال ازخودقرآن امكان پذير نيست
زيرا همان شبهه به گفتاردوم نيز متوجه است، اينجاست كه بايداز حسن و قبح عقلي بهره بگيريم وبگوييم كه كذب ودروغ برخداوند كريم كه تواناوحكيم است، قبح
است وهرچه گفته است ازصحت واستواري برخورداراست. به خاطر دارم كه شما اين بخش را پذيرفتيد.
۴ - خاتميت ومرجعيت علمي امامان معصوم (ع) مطرح شد و ديدگاه شما اين بود كه مرجعيت علمي آنان بااصل خاتميت سازگار نيست ودراين مورد،نقدي حضورعالي
ارسال شد و تا كنون پاسخ آن را دريافت نكردم ،وهمين نيز يكي از اسباب فراق و جدايي گرديده است.
۵ - اخيرا نيز مساله تفسير وحي به نحوي كه بيان خواهد شد، مصداق اين مثل شد كه "گل بود وبه سبزه نيز آراسته شد"!
شما بايد در علل فراق و جدايي بيش از اين فكر كنيد وگرنه حضرتعالي همان نويسنده توانا وگوينده شيوا سخني بوديد كه همه شما را دوست داشتند واظهار علاقه ميكردند.
۶ - يكي از علل فراق و دوري ، مطرح كردن سخنان دوپهلو است كه موافق و مخالف برداشتهاي مختلفي ازآن ميكنند وبرفرض آن كه برخي ازاين نظرات حضرت
عالي صحيح وپابرجا شد (وازنظر من صحيح نيست) مصداق گفتار الهي است كه مي فرمايد :"باطنه فيه الرحمه وظاهره من قبله العذاب " (حديد/13)
ما، درعصري زندگي ميكنيم كه عوامل گمراهكننده طيف جوان درآن ازماهواره ها گرفته تا فيلم ها، راديوها ،افكار وانديشهها وايسمهاي نوظهور فراوان است وهر
كدام ايمان جوانان ما را نشانه گرفته اند. درچنين شرايطي انتظار از آن تربيت شده وفارغ التحصيل دبيرستان علوي وشاگردممتاز شهيد مطهري آن است كه از هر نوع
سخن گفتن دوپهلو كه باورها را ميسوزاند، بپرهيزيد واگر آن دفتر دوران نوجواني رابه همراه داريد ، اين ترك اوليها !را درگوشه آن ياداشت بفرماييد.
مثلا اگر همه ما ميگوييم قرآن كتاب حضرت محمد(ص) است ، مقصود از آن اين است كه قرآن كتاب خداست كه بر حضرت محمد(ص) نازل شده است ولي شمااين
جمله را ميگويد وپس از آن جملاتي را ميآوريد كه بر خلاف مقصود همگان است مي گوييد: "پيامبر در آفرينش قرآن ، نقش محوري دارد"، يا " روحيات پيامبر از شادي
وغمگيني در كتاب او اثر گذاشته است" ، ويا "برخي از آيات قرآن از فصاحت وبلاغت بالاتري برخوردار نيست، ومربوط به روحيات و شجره اي است كه اين ميوه از آن
چيده شده است"!!
آيا اين جملهها ونكتهها به هر نحوي كه توجيه كنيم به ايمان جوانان كمك مي كند يا خرمن ايمان آنها را آتش ميزند؟
جنابعالي انتظار داريد : اين نوع مسائل را برهنه وبدون دليل مطرح كنيد و دوستان شما بسان گذشته نسبت به جنابعالي اظهار علاقه كنند و اگر ازآنان بي مهري ديديد گله كنيد وبي مهري آنان را با دو شعر بدرقه فرماييد:
نمي كنم گله اي ليك ابر رحمت دوست
به كشتزار جگر تشنگان نداد نمي
چرا به يك ني قندش نميخرند آنكس
كه كرد صد شكر افشان ازني قلمي
ولي دوستان در جواب شما ميگويند:
تو خودگر كني اختر خويش را
بد مدار از فلك چشم نيك اختري را
از اين تذكرات ويادآوري هاي خالصانه بگذرم وبرگردم به مطالبي كه درمصاحبه دوم وناظر به نقد اينجانب بيان فرمودهايد وموارد مهم آنها را بررسي كنم
1- حقيقت وحي دراين مصاحبه؟
واقعيت وحي در اين مصاحبه در چند جمله بيان شده است كه برخي را ميآوريم
الف ) قرآن ميوه شجره طيبه شخصيت محمد(ص) بود كه به اذن خداوند ثمر بخشي كرد ،"توتي اكلها كل حين باذن ربها" اين عين نزول وحي وتصرف الهي است.
در جاي ديگر ميفرماييد: "آن محمد ص كه فاعل وقابل وحي است ، بشري است مويد ومطهر" ولذا (از كوزه همان برون تراود كه در اوست)وازشجره طيبه وجود او جز
ميوه اي طيب بر نخواهد خواست.
در جاي سومي ميفرماييد "همين است معناي آن كه وحي و جبرائيل تابع شخصيت پيامبر (ص) بودند و ... قوه خيال پيامبر (ص) در فرايند وحي دخالت ميكند ...
وشخصيت بشري تاريخي محمد (ص) در قرآن همه جا جلوه گر است". باز درجاي ديگرمي فرماييد: "پيامبراسلام (ص) درفرايند وحي موضوعيت دارد، نه طريقيت،
و بشري است كه قرآن بر او نازل واز او جاري شده است وهر دو تعبير، در متن قران آمده است. دو قيد "نزول" و "بشريت" در عميقترين لايه هاي وي نزول دارند
و بدون توجه به اين دوصفت مهم نميتوان وحي تفسيري خردپسندعرضه كرد.
تحليل:
مابه همين بخش ازسخنان جنابعالي بسنده ميكنيم،آنكه "وحي محمدي"(قران) را به داوري ميپذيريم تا او در صحت اين تفسير خرد پسند !!! قضاوت كند
قرآن اين نظريه را به شدت رد ميكند. قرآن هرگز براي پيامبر نه موضوعيت قايل است ونه كلام خدارا ميوه درخت پيامبر (ص) ميداند، "بلكه وحي قرآني" مي گويد
هرچه هست بدون دست خوردگي وبدون تصرف وبدون اينكه باافكار و انديشه هاي بشري پيامبر ص آميخته شود، زلال وحي را بر زبان اوجاري ساخته است:
"وكذالك اوحينا اليك قرآنا عربيا" (شوري /" ،(۷انا انزلناه قرآنا عربيا " (يوسف/ " ،( ۲
ولقد اوحي الي هذا القرآن لانذركم به ومن بلغ" (آل عمران /" ،(۱۹ولا تعجل بالقرآن من قبل
ان يقضي اليك وحيه"(طه /،(۱۱۴ "
قل انما اتبع ما يوحي الي من ربي (اعراف/ ،(۲۰۳
قرآن اصرار ميورزد كه وحي الهي را از هر نوع آميختگي به سخن غي رخدا حتي روحيات پاك ومتعالي پيامبر (ص) گرامي مصون بدارد ، در حالي كه شما بر عكس آن
اصرار ميورزيد، به اين آيات ياد شده در زير توجه بفرماييد:
"ولوكان من عندالله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا" (نساء / 82)
خواهشمندم دركلمه "من عند غير الله" دقت كنيد. هرگاه قرآن ميوه شجره طيبه است ، قطعا ميوه از شجره متاثر خواهد بود، در اين صورت، از حالت زلالي بيرون آمده
و وحي الهي ، آميزه بشري پيدا خواهد كرد.
لابد مصاحبه آقاي كاردينال "جان يوس تووان" مسوول گفت وگو با مسلمانان در واتيكان را خواندهايد كه ميگفت: "من حاضر به گفت وگوي ديني با مسلمانان نيستم ،
زيرا آنان اصلي را پذيرفتهاند كه ما نپذيرفته ايم.
آنان ميگويند: وحي الهي بدون دست خوردگي و به صورت زلال از مقام ربوي بر قلب رسول خدا وآنگاه بر زبان او وارد شده ودست نخورده به دست آنها رسيده است.
ولي نظريه شما كه وحي الهي را ميوه شجره طيبه وجود پيامبر (ص) ميداند،هر چنداين شجره راخدا كاشته باشد، سرانجام وحي رااز حالت زلالي ودست نخوردگي
بيرون آورده ورنگ بشري به آن ميدهد.
آيا گفتار شما شبيه سخن آن كاردينال نيست ؟
شما گفته ايد:
" سادهترين تصور باغبان ودرخت است . باغبان بذر ميكارد ودرخت، ميوه مي دهد واين ميوه همه چيزش از رنگ وعطر وشكل گرفته تا ويتامينها و قندهايش مديون
ومرهون درختي است كه ازآن برمي آيد. درختي كه درخاك ويژه اي نشسته ونور، غذا وهواي ويژه اي مينوشد".
هرگاه وحي الهي ميوه شجره طيبه وجود محمدي (ص) باشد، شخصيت اوحالت فاعلي وقابلي دارد ، پس چرا بر مطلب ياد شده در زير تاكيد ميكند: به پيامبر(ص)
خطاب ميكند:
"لاتحرك به لسانك لتعجل به * ان علينا جمعه و قرآنه *فاذا قراناه فاتبع قرآنه *ثم ان علينا بيانه*(قيامت/۱۶)
حاصل مفاد آيات اين است :
اي پيامبر زبانت را به خاطر عجله براي خواندن قرآن حركت مده، زير جمع آوري وخواندن آن بر عهده ماست ،پس هر گاه آن را تلاوت كردي از خواندن آن پيروي كن ،
حتي بيان وتوضيح آن بر عهده ماست.
هر گاه واقعا معاني از خدا و صورت از پيامبر (ص )است ، پس اين همه نهي از عجله درقرائت ، وامر به پيروي از تلاوت جبرائيل ، چيست ؟ هر گاه پيامبر ص بااختيار
وآگاهي خود، آنچه را از وحي ميگرفت ، دراين قالب ميريخت، ديگر شتابزدگي در تلاوت آن ، چه معني دارد وچرا قرآن ميفرمايد : " از تلاوت جبرائيل پيروي
كن"؟دقت دراين آيات نشان ميدهد كه زلال وحي باهمان مفاهيم والفاظ كه از نظر حكيمان الهي نوعي تنزل "غيب به شهود" است بر قلب رسول خدا (ص) فرود آمده
وبر زبان او جاري شده وهيچ فردي در فاعليت قرآن موثر نبوده است.
آيا با اين وصف صحيح است كه بگوييم "پيامبر در وحي نقش فاعلي داشته" و وموضوعيت دارد.
اين نوع نظريهها هر چند با نيت پاك عرضه شود، نتيجه آن كمك به كساني است كه از مقام وموقعيت وحي ميكاهند تا كم كم به آن آب ورنگ بشري بدهند وسپس
انديشه هاي خود را در كنار انديشه هاي وحي الهي قرار داده وبه تدريج منزلت وحي الهي را كمرنگ سازند؟
جناب آقاي سروش!
شما "تجربه هاي ديني عارفان" را مكمل وبسطدهنده "تجربه ديني" پيامبر (ص) مي دانيد، وازاين طريق مرز بين وحي نبوي را با وحي عارفان ازميان ميبريد و در
كتاب "تجربه ديني" حتي نوشته ايد: "چون وحي، تجربه ديني است ،وتجربه ديني درباره ديگرانسانها نيزروي ميدهد، پس تجارب ديني ديگر نيز،به فربهي
وغناي دين ميافزايد وبا گذشت زمان، دين بسط وگسترش پيدا مييابد،از اين روتجربه هاي ديني عارفان، مكمل وبسطدهنده تجربه ديني پيامبر (ص) است و در
نتيجه دين خدا رفته رفته ، پخته تر ميگردد. اين بسط وگسترش درمعرفت ديني بلكه در خود دين وشريعت صورت ميگيرد". (تجربه ديني - ص ۲۸
بنابر اين ، آيين اسلام از اصول وفروع در طول اين چهارده قرن فر به شده و درنتيجه آميزه است از تجربه نبوي ، و تجربه عارفان. آيا واقعا چنين است؟!
با كمال ارجي كه عرفان و عارف دارند اما شطحات برخي از عارفان را نقطه مقابل توحيد قرآن ميدانيم. آنجا عارف، جهان امكاني را عين خدا ميداند و
ميگويد: "الحمدلله خلق الاشياء و هو عينها" يا آنجا كه مولوي ، واجب و ممكن راپيش از بسط يك چيز ميداند، كه بعدا، ميان آن دو جدايي فتاده است
چنانكه ميگويد:
منبسط بوديم ويك گوهر همه
بيسر و بيپا بوديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب
بيگره بوديم و صافي همچو آب
چون به صورت آور آن نور سره
شد عدد چون سايه هاي كنگره
كنگره ويران كنيد ازمنجنيق
تا رود فرق از ميان اين فريق
من مايل به قلم فرسايي دراين موارد نيستم و گر نه تضاد تجربه نبوي - به اصطلاح حضرتعالي -با تجربه عارفان درمواردي فزون تر از آن است كه در اين نامه بگنجد.
2- محمد (ص) بشر است:
در اين مصاحبه حتي در عنوان آن بر بشر بودن پيامبر(ص) تاكيد شده است، و اين جاي شگفت است. مگر كسي بشر بودن او را انكار كرده است ؟
بايد واقعيت پيامبر(ص) را دراين جمله جستجو كرد كه : "قل انما انا بشر مثلكم يوحي الي ..." (كهف / .(۱۱۰اين جمله ازآيه براي پيامبر دو موقعيت قايل است:
۱- بشري است مانند ديگر بشرها.
2- بر او وحي ميشود.
بخش اول، جنبه اشتراك پيامبر ص با ساير انسانهاست وآن را ميتوان بااصول مادي گري تجزيه وتحليل كرد .
بخش دوم، جنبه وحياني وغيبي است ، وآن قابل اندازه گيري وتجزيه وتحليل به وسيله ابزار وادوات مادي نيست، وبه اصطلاح ازمقوله "غيب" است ، ودرك كنه آن
ازتوانايي انسان بيرون است، وبايد به آن ايمان آورد،چنانكه ميفرمايد:
"الذين يومنون بالغيب " (بقره / (.۳
اصولا قرآن، مسائلي را به عنوان "شهادت " و"غيب" مطرح ميكند ، هرچند دو ،نسبت به خدا شهود وشهادت است، اما نسبت به ما انسانهاي محدود، برخي شهود
وبرخي ديگر غيب است. يك رشته واقعيات از آن نظر غيب است كه ما حس شناخت آن را نداريم، از افق انديشه ما دور است، مانند جهان برزخ، قيامت ، نبوت ووحي ،
بايد اينها را با صفات آنها و نشانه هاي آنها شناخت، نه با جنس ، فصل ونه با بيان كنه .
3- مساله خطيب و بلندگو:
شما اعتقاد و باور عمومي مسلمانان را درباره وحي كه به زلال بودن آن معتقدند وآن را از هر نوع آميختگي به روحيات بشري بالاتر وبرتر ميدانند ، تشبيه به خطيب و
بلندگو نموده ايد، ودر اين زمينه ميفرماييد: "تصويري كه از محمدص در ذهن شما است ، گويا تصوير خطيب و بلندگو يا ضبط صوت جهت خطيب ميگويد وبلند گو آن را
پس ميدهد، يعني پيامبر ص چون بلندگو طريقيت وابزاريت محض دارد".
با كمال پوزش ما هرگز مقام ربوبي و مقام رسالت را مانند خطيب وبلندگو نمي دانيم بلكه معتقديم : "خدا پيام ده" و پيامبر (ص) "پيام آور" است.
اما اين پيام آوري با بلندگو بودن فرسنگها فاصله دارد كه هرگز نميتوان ميان آن دو مشابهتي انديشيد وآن اينكه : اين پيام آور بايد از نظر كمالات روحي و معنوي به
مراتبي برسد تا گوش او علاوه بر حس مادي، گوش برزخي پيدا كند تا صداي فرشته را بشنود. چشم او چشم برزخي گردد تا صورت فرشته را ببيند واز نظر قدرت
روحي به جايي برسد كه در عين اينكه در عالم ماده است، عالم غيب را شهود كند، اما نلرزد ونترسد وخود را نبازد ووحي الهي را دريافت كند، و سرسوزن درآن تصرف
نكند وبه پيروانش برساند، آيا موقعيت چنين فردي، موقعيت بلندگواست
4- پيامبر وانتظار وحي:
يكي از روشنترين گواهها بر اين كه مساله وحي، ميوه وجود پيامبر (ص) نبوده بلكه تاج افتخاري بر روح وروان او بوده اين است كه پيامبر (ص) در انتظار وحي
مينشست. يهوديان به اين بهانه كه مسلمانان به سوي قبله آنان نماز ميخوانند ، مسلمانان را سرزنش ميكردند وپيامبر الهي در اين مورد ، انتظار داشت پاسخ
قطعي از جانب خدا بشنود وپيوسته درانتظار وحي بود ،ورو به آسمان ميكرد،وروح وروانش با عالم بالا پيوند ميخورد تادراينباره از طرف خدا وحيي پديد آيد چنانچه
ميفرمايد: "قد نري تقلب وجهك في السماء فلنولينك قبله ترضيها فول وجهك شطر المسجد الحرام وحيث ما كنتم فولوا وجوهكم شطره ... *(بقره /۱۴۴
"نگاههاي انتظارآميز تو را به سوي آسمان (براي تعيين قبله نهايي)مي بينم.
اكنون ترا به سوي قبله اي كه از آن خشنود ميشوي ميگردانيم، پس روي خود رابه سوي مسجد الحرام كن وهركجا كه باشيد روي خودرا به سوي آن بگردانيد".
از يكي از عارفان بزرگ نقل فرموديد كه جبرائيل را هم پيامبر (ص) نازل مي كرد. ما بيش از ۱۴سال در محضر آن عارف بزرگ درس خوانديم وانديشه هاي علمي او را
چاپ ومنشتر كرده ايم. من خاطر ندارم كه چنين جمله اي فرموده باشد،و اگر هم گفته ، سخن او قبل وبعدي داشته كه مقصود اورا روشن ميكرده وگرنه آن عارف
سالك كه جهان اسلام ، انقلاب عظيمي برپا كرد برخلاف قرآن سخن نمي گويد . قرآن درباره نزول فرشتگان يادآور ميشود كه نزول آنها به امر خدا است نه به امرپيامبر
(ص)چنانكه ميفرمايد:"ومانتنزل الابامرربك"(مريم/ (۶۴ ، جز به فرمان پروردگار تو نازل نميشويم.
وشايد مقصود آن عارف بزرگ اين است كه بر اثر دعاي پيامبر (ص) ودرخواست او جبرئيل شرفياب محضرش شد.
در سال هشتم بعثت ، مشركان قريش با يهود خيبر تماس گرفتند و چون آنهارا دانايان شرايع پيشين ميدانستند ،از نبوت حضرت محمد(ص) سوال كردند،آنان گفتند:
سه مطلب راازاو سوال كنيد،اگر پاسخي صحيح داد آن نشانه نبوت اوست.
سه سوال آنان مربوط به اصحاب كهف وذوالقرنين وروح بود ، پيامبر گرامي(ص) در پاسخ به آنان در انتظار وحي نشست ، نه اينكه فورا ميوه اي از شجره وجودش بچيند
ودرباره آنان سخن بگويد. لذا وحي الهي او را چنين مورد خطاب قرار داد: " يسالونك عن ذي القرنين قل سآتلوا عليكم منه ذكرا"(كهف/ ۸۳
"ازتو درباره ذوالقرنين ميپرسند، بگو بزودي بخشي از سرگذشت او را براي شما بازگو خواهم كرد".
آنگه درباره سوال سوم فرمود:"يسآلونك عن الروح قل الروح من امر ربي وما اوتيتم من العلم الا قليلا"( اسراء/" .(۸۵از تو درباره روح سوال ميكنند، بگو:روح ازفرمان
پروردگار من است وجزاندكي ازدانش به شما داده نشده است".
تصور ميكنم اين همه آيات كه به درستي نظريه عموم مفسران گواهي ميدهد براي اثبات آن كافي باشد. برگرديم به موضوع ديگر:
4- پيامبر، نه دانشمند؟
جنابعالي در هر دو مصاحبه صريحا و تلويحا"پيامبر ص را نبي ميدانيد نه دانشمند".
البته اين از هم از همان سخن هاي دو پهلوست. جمله "نبي است" ترفيع مقام است ،"نه دانشمند".نفي آگاهي او از علوم و دانش هاي انساني است وگويا
ناآگاهي او را چندان عيب نميدانيد!!،البته "نفي دانشمند" به اين معني كه دانش ،بسان دانش انسانهاي عادي زايده فكر او نيست، مورد پذيرش همگان است.
اكنون مطالبي را تقديم حضورتان ميكنم:
قرآن يادآور ميشود كه ما اسماءرا به آدم آموختيم. مسلما مراد از اسماء، الفاظ و عبارات نيست، بلكه حقايق اشياء است به گواه آنكه مي فرمايد":
"وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملائكه":"سپس اسماء را ( علم اسرار آفرينش را ) به آدم آموخت ،سپس آنها را به فرشتگان عرضه كرد "و
فرمود: "انبئوني باسماء هوءلاءان كنتم صادقين "اگر راست ميگوييد نامهاي اينان را براي من بازگو كنيد".
دقت بفرماييد در دو كلمه ذيل:
۱- عرضهم.
۲- باسماء هوءلاء.
اين ضمائر حاكي از آن است كه اسرار را بر آدم عرضه كرد و او از حقايق اشياء و اسرار آفرينش آگاه است.اكنون صحيح است كه بگوييم:خاتم پيامبران، اشرف و افضل
پيام رسانان وآنكه شما درباره او چنين سروده ايد:
بال در بال ملائك به تماشاي رسولان طاير
گلش قدسي و تو خود عين مطاري
از بسيطترين و پيش پا افتادهترين علوم حتي علوم آن روز آگاه نبوده است.
حديثي را از "فصول الحكم"از "فص شيثي" چنين نقل كرده ايد: "پيامبر اكرم (ص) اعراب را از دخالت در لقاح گياهان واز گرده افشاندن از نخلهاي نر بر نخل هاي ماده
منع ميكرد، چون درختان كم بار شدند، به اشتباه خود پي برد و گفت: "شما امور دنيايي را نيكوتر ميدانيد، و من كار آخرت را نيكوتر از شما ميدانم ".
يادآور ميشوم اين حديث در صحيح، مسلم است، و محققان درباره اين حديث نقدي دارند ومخلص در كتاب "الحديث النبوي بين الروايه والدرايه" دراين مورد بررسي
دارد كه گويا به نظر شما نرسيده است.آيا مضمون اين حديث ، با زندگي پيامبر ص تطبيق ميكند؟
فرض كنيم پيامبر ص نه نبي بود ونه دانشمند، اما در هر حال در نقطه اي بزرگ شده است كه سرسبد ميوه هاي آنان خرما و بيشترين درختان آنجا را نخلها تشكيل
ميداد، آيا ميشود پيامبر (ص) ازاين سنت ديرينه الهي كه عرب جاهلي از آن آگاه بود، آگاه نباشد؟
اين بسان آن است كه يك فرد بزرگ شده در مازندران از سنت هاي الهي درباره مركبات و برنج آگاه نباشد.
شاگرد ممتاز پيامبر خاتم واشرف خلايق،اميرمومنان علي ابن ابيطالب(ع) مي گويد"سلوني قبل آن تفقدوني" مسلما سخن او تنها مربوط به عوالم غيبي نيست بلكه
از گستردگي خاصي برخوردار است . آيا علي (ع) از چنين موقعيت علمي برخوردار بود واستاد بزرگوار برخوردار نبود؟ !"ما لكم كيف تحكمون " تكامل يك بعدي عين
نقص است:
سخنان شما درباره تكامل پيامبر نسبت به عوالم غيبي اگر اغراق آميز نباشد در حد اثبات كمال است او به جايي ميرسد كه جبرائيل را توان همراهي با او نيست او
از نظر قرب به مرحله اي ميرسد كه فاصله او كمتر از آنچه تصور ميشود بوده است چگونه اين پيامبر تكامل يافته در امور غيبي در جهان شهود در نازلترين درجه قرار
ميگيرد وآگاهي او در علوم طبيعي و فلكي در حد عرب جاهلي ميباشد.
آيت الله سبحاني در اين نامه خاطرنشان كرد: اين تكامل يك بعدي،بسان اين است كه كودكي قلبش رشد كند اما مغزش و ساير اعضايش به همان حالت بماند اگرواقعا
آگاهي پيامبر (ص) نسبت به جهان طبعيت در حد عرب جاهلي بود پس مضمون آيات ياد شده در زير چيست ؟آيا عرب جاهلي از مضمون آيات آگاه بود؟
" من كل شي خلقنا زوجين لعلكم تذكرون " از هر چيز يك جفت آفريديم شايد متذكر شويد.،آيا عرب جاهلي از جفت بودن هر موجود طبيعي وهر ذره از ذرات جهان آگاه بود؟
وتري الجبال جامده وهي تمرمرالسحاب صنع الله الذي اتقن كل شي انه بكل شي خبير"،" كوهها را ميبيني وميپنداري كه ساكن وجامدند ولي چون ابر در حركتند
اين آفرينش خداوندي است كه همه چيز را دوست واستوار آفريده است واواز كارهايي كه شما انجام ميدهيد مسلما آگاهست "اين آيه مربوط به حركت كوهها در
همين جهان است نه در قيامت ، به گواه اينكه ميگويد "صنع الله " ومسلما روز قيامت روز صنع نيست روز ويراني كوههااست و شايد شما در "نهاد ناآرام" درباره اين آيه
سخن گفته باشيد.
۳)فلا اقسم برب المشارق والمغارب انا لقادرون" سوگند به پروردگار مشرقها و مغربها كه ما تواناييم،آيا عرب جاهلي از تعداد آن مشرقها و مغربها آگاه بود؟
اين نامه گنجايش آن را ندارد كه اعجار علمي قرآن را در اينجا منعكس كنم و فكر ميكنم مطالعات قبلي شما ، نيز در اين موضوع كافي باشد،ولي پيشنهاددارم كه
حداقل كتاب "باد و باران" آقاي بازرگان را مطالعه فرماييد تا روشن شود چگونه ايشان از آيات مربوطه به اين دو پديده اعجاز علمي قرآن را ثابت كرده است ؟
۵ - ما من حادث الا وهو مسبوق بماده ومده
در مصاحبه آن عزير، به اين قاعده فلسفي اشاره شد كه هر حادثي پيش از حدوث مسبوق به ماده وزمان است وطبعا وحي الهي نيز چون حادث است از اين قادعه
مستثني نيست بنابراين نميتوان وحي الهي را پيراسته از اين دو دانست .
اين سخن از مولف گرامي "نهاد ناآرام" بسيار بعيد است قاعده ياد شده به شهادت برهان ودليل و كلمات حكميان اسلام مانند صدالمتالهين ومحقق سبزواري
وغيرهما، مربوط به حادث مادي است و ارتباطي به مجردات بالاخص مقوله علم و معرفت وبالاتر از آن وحي الهي ندارد وچگونه اين قاعده بر مجرد تطبيق شده ونتيجه
هماهنگ با خواسته گرفته شده است
6 - ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري
از موضوعاتي كه در مصاحبه خود مطرح كردهايد در كتاب تجربه نبوي نيز در اينباره گفت وگو نمودهايد مساله ناسازگاري ظواهر قرآن با علم بشري است.
بسيار خوشوقتيم كه تعبير ظواهر قرآن را به كار بردهايد ،نه خود قرآن، وبهتر بود كه ميگفتيد ناسازگاري برداشتهاي بشري ما از قرآن با علم بشري.
اصولا بين علم ووحي خطاناپذير كوچكترين تعارضي نميتواند وجود داشته باشد اگرتعارضي به چشم بخورد يكي از دو علت زير را دارد.
۱- دانش بشري دانش تكامل پذير و متحول و روبه رشدي بوده وهيچگاه ثابت و صددرصد صحيح نيست بنابراين آنچه ما امروزان را علم ميانگاريم ممكن است فردا تكامل يابد ويا تغيير كند وتعارض از بين برود.
۲- برداشت ما از وحي برداشتي ناقص بوده ونادرستي فهم ما مايه توهم تعارض شده باشد از اين دو جهت نميتوان بين اين دو ناسازگاري انديشيد.
مثلا روزگاري داروينيسم وتكامل انواع" مطرح گرديد ولرزه بر اندام گروهي از افراد افكند كه با خود فكر ميكردند كه نظريه تكامل انواع چگونه با خلقت مستقل آدم
سازگار است ؟ زير طبق اين اصل ريشه همه موجودات زنده به يك موجود تك سلولي بر ميگردد كه بر اثر تكامل، به صورت انواعي درآمدند ولي چيزي نگذشت
كه "داروينيسم" به "نئو داروينيسم" وآنگه به نظريه سومي به نام "جهش" يا" موتاسيون" تبديل شد و تازه همگي فرضيه اي پيش نبوده و از نظر علمي ثابت نشدند
،باش تا صبح دولتش بدمد.
اكنون برمي گرديم به مواردي كه شما آنها را ناسازگاري قلمداد كرديد وشايد قبل از شما ديگران نيز چنين فكري كردند.
الف) مساله هفت آسمان :
درباره هفت آسمان وبه تعبير قرآن "سبع سماوات" مفسران سخناني گفته اند ولي بايد توجه نودكه قران درحالي كه از هفت ثآسمان سخن ميگويد ولي هرآنچه
رادرچشم انداز بشر قرار گرفته آسمان دنيا ميداند و در اين صورت آن شش آسمان در قلمرو رويت بشر امروز نيست چنانكه ميفرمايد" انا زينا السماء الدنيا بمصابيح"
ما آسمان را نزديكتر را با چراغهايي آراستيم و آنها از رخنه شياطين حفظ كرديم.
بنابراين، از نظر قرآن آسمانهاي ديگر از چشم ما پنهان است وبه اميداينكه دانش بشر پيش رود و از آنها هم چيزي را در اختيار بگذارداين حقيقت در صورتي روشن
ميشود كه قرآن عالم ماده وباالاخص عالم بالا را پيوسته درحال گسترش ميداند يعني پيوسته بر عرض و طول جهان افزوده ميشود وهرچند براي ما ملموس نباشد
چنانكه ميفرمايد:" والسماء بنيانهابآيد وانالموسعون" (ذاريات/ "(۴۷ماآسمان را به قدرت بنا كرديم وهمواره آن را وسعت بخشيديم".
با توجه به اين دو آيه شناخته نشدن بيش از يك آسمان به وسيله علم امروز گواهي بر نفي آسمانهاي ديگر نيست.
ب)مس شيطان
يكي از نقاط ناسازگاري ظواهر قرآن با علم امروزاين است كه ديوانگي معلول را مس شيطان ميداند وشما در اين مورد آورده ايد:
آيت الله طالقاني پا را فراترمي نهد ودر پرتوي از قران ، در تفسير آيه "كالذي يتخبطه الشيطان من المس" آشكارا ميگويد، ديوانگي را ناشي از تماس وتصرف جن
وشيطان دانستن از عقايد اعراب جاهلي بوده و قرآن به زبان قوم سخن گفته است و اين رايي است كه پاره اي از مفسران جديد عرب هم اظهار داشته اند.
اولا، مرحوم طالقاني در تفسير اين آيه سه احتمال نقل كرده است
الف ) ديو زدگي ودچار بيماري صرع واختلات رواني ناشي از آن شدن
ب)ميكروبي كه در مراكز عصبي نفوذ كرده است
ج) منشاء وسوسه وانگيزنده اوهام و تمنيات
از اين سه احتمال آنچه بر حسب ظاهر كلام ، مورد قبول مرحوم طالقاني است ، همان احتمال سوم است ، به گواه عبارتهايي كه قبل از احتمال ياد شده، آورده
است، اينك عبارت هاي وي:"چون رباخوري ، انحراف از مسير انساني و طبيعي است و رباخوار دچار خبط زدگي در انديشه و آشفتكي ميشود وخوي كينه توزي
وبدانديشي نسبت به مردم نيز در او راسخ ميشود" در هر حال، پيوتسه در نگراني و آشفتگي به سر ميبرد و به خود ميپيجد ، اين حالات در كردار وگفتار وحركات
چشم ودست وپايش نمايان است ..."(پرتوي قرآن،ج ۲ص(۲۵۳ بنابراين عبارت "منشاء وسوسه وانگيزنده اوهام وتمنيات" ، اشاره به همين مطالب است.ظاهراين
عبارت دلالت بر اين دارد كه وي همين احتمال را برگزيده است. بنابراين ،اين كه مرحوم طالقاني آيه را مظابق فرهنگ اعراب جاهلي معنا كرده است ، نسبت درستي
نيست.
ثانيا: فرض مدخليت شيطان وجن دربيماري صرع واختلات عصبي ورواني،با استناد آن به اسباب طبيعي منافات ندارد،زيرا تاثير اسباب غيرطبيعي درحوادث طبيعي در
طول اسباب وعلل طبيعي است، نه درعرض آنها، چنانكه تاثيراراده الهي در پيدايش حوادث طبيعي كه قابل انكار نيست ، به همين شيوه است.
حضرتعالي شاگرد مرحوم مطهري هستيد ، طبعا اين اصل براي شما مسلم است كه علم بشري يعني علم مستند به لابراتور وتجربه، حق اثبات دارد ، نه حق نفي.
علم ميتواند بگويد : فلان عامل مادي در جنون ماثر است ، اما حق ندارد بگويد: عامل ديگري در جنون موثر نيست ، وهيچ بعيد نيست كه در برخي از جنونها عامل
غيبي نيز موثر باشد، وبه قول مرحوم علامه طباطبايي "آنچه آيه بر آن دلالت دارد بيش از اين نيست كه دست كم بعضي از انواع ديوانگي مستند به مس جن است
و استناد جنون به عللي چون شيطان، موجب ابطال علل طبيعي نيست ، بلكه علل غير طبيعي در طول علل طبيعي هستند نه در عرض آنها".
از همه اينها بگذريم ، مجموع آيه چندان معني روشني ندارد كه آن را با علم ناسازگار بدانيم ويا بگوييم كه وحي الهي با منطق مردم آن روز مردم ،سخن گفته است.
3 - رجم شيطان با شهاب:
گفتهايد : "استاد شما علامه سيد محمد حسين طباطبايي در تفسير "الميزان" با صراحت و صداقت علمي تمام در تفسير استراق سمع شياطين ورانده شدنشان با
شهاب هاي آسماني (سوره صافات/ (۱۰-۱ميگويد: تفاسير همه مفسران پيشين كه مبتني بر علم هيات قديم و ظواهر آيات و روايات بوده، باطل است .امروزه
بطلان آنها عيني ويقيني شده است".
شگفتا دراين گفتار علامه طباطبايي چه مشكلي است ، جر اينكه برداشت مفسران از آيه ناصواب باشد ، زيرا هيچگاه نميتوان فهم بشري را درتمام مواردصحيح
و استوار خواند.
افزون بر اين، يادآور شديم ، علم حق اثبات دارد نه نفي. اين مسائل غيبي كه شياطين بوسيله شهابها ازنفوذ درآسمانها بازداشته ميشوند، مساله غيبي است
بالاخص درآنجا كلمه "الملا الاعلي" آمده است: "لا يسمعون الي الملا الاعلي" .
قهرا اين "ملا اعلي" يك مقام تجرد و برتر از ماده است . طبعا شهابي كه براي طردآنان مامور است، مناسب مقام خودخواهد بود، وتفسير علامه با توجه به اين
جملات كه ميگويد: "غرض ازآسمان به قرينه (الملااعلي) شايد عالم ملكوت باشد كه مسكن ملائكه است" درست به نظر ميرسد.
چند نصيحت پدرانه:
1 - عزيزم شما در اين نامه خود ، متجاوز از ۴۰بيت از مولوي و گاهي از غير اونقل كردهايد وكوشش نمودهايد كه مقاصد خود را با مضامين اشعار اوتطبيق دهيد،
ولي آيا شايسته نبود فارغ التحصيل دبيرستان علوي وشاگردمطهري درباره تحقيق در حقيقت وحي به خود قرآن مراجعه كند و از خود قرآن اين مساله را بپرسد وبا
استنطاق آيات ، مشكل را حل كند؟
۲- اگر من در نامه خود نوشته ام "عواملي در كار است تا از شما بهره كشي كنند" مقصودم اين است كه سخنان جنابعالي در زماني مطرح ميشود كه غرب و غربيان
كمر بر اهانت به پيامبر اكرم (ص) بستهاند ومصاحبه اول ودوم شما درست در زماني مطرح ميشود كه نشريات دانماركي ، كاريكاتور هاي موهن بر ضد پيامبر اسلام
را منشتر كرده اند، ونماينده ملحد پارلمان هلند نيز مي خواهد با نمايش فيلمي، قرآن را در انظار زشت ونا موجه جلوه دهد.
3 - در مصاحبه آمده است: من مايلم پس از بازگشت به ايران در صورت امكان از حضرت آيت الله دعوت كنم تا محيطي امن وآرام، گفت وگويي حضوري صورت پذيرد.
من از اين پيشنهاد بسيار خوشحالم ، به نشانه آنكه ،آن مذاكره حضوري در خانه جناب آقاي فاضل ميبدي ، به ابتكار من بوده ،همچنانكه دعوت جنابعالي به ديدار از
موسسه امام صادق(ع) به درخواست من صورت پذيرفت، اما من از مناظره به اين معني كه خودنمايي نمايم و خويش را مطرح كنم، بدورم ، بلكه آرزوي من اين است
كه در محيطي كه شما بپسنديد ، بحث وگفت وگوي علمي را تا روشن شدن حقايق ، ادامه دهيم.
4 - در پايان نامه خود آورده ايد: به حكم وظيفه وجداني از حضرت آيت الله مي طلبم تا در مقابل انحرافات علمي واخلاقي نيز ساكت ننشينند واگر ظلم وجفايي
برمظلومي ميرود ،آرام نگيرند، وبه پيمان خداوند با عالمان وفادار باشند وبا جفاكاران همسويي نكنند ودراين طريق ، مثال واسوه ديگران باشند.
آيا اين جمله ها، بيلطفي وبي حرمتي نسبت به اينجانب نيست ، كي ما با جفاكاران همسو وهم كاسه بوده ايم؟ !بنده هشاد واندي سال ازعمرم ميگذرد، از روزي
كه خود را شناختم جز با قلم وكتاب ، تدريس و تبليغ كاري نداشته ام وپيوسته حديث پيامبر را گوشزد ميكردم كه"لن تقدس امه لم يوخذ للمظلوم حقه من الظالم غير
متعتع".
ولي توجه داشته باشيد كه امروز ظلمي كه بر رسول خدا و مسلمانان صورت مي گيرد ، در تاريخ سابقه نداشته است ودولتهاي ظالم وغاصب از يك سو برشخصيت
رسول اكرم (ص) وتعليمات بشردوستانه او ميتازند واز سوي ديگر حقوق و آزادي هاي پيروان او را آشكارا زير پا ميگذارند.
اكنون بياييد با هم عهد ببنديم كه در اين كارزار جانب مظلوم را بگيريم و با ستمگر درافتيم وحق مظلوم را بستانيم وبا كمال افتحار از مظلوم دفاع كنيم.
قم- موسسه امام صادق(ع) جعفر سبحاني
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)