«چون كوه استوار»

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶, ۳:۰۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

«چون كوه استوار»

پست توسط مائده آسمانی »

[font=Times New Roman] بسم الله الرحمن الرحیم 

  «چون كوه استوار»    


طايفه بنى ملوح نقشه‏اى كشيده بود ند تا فتنه و آشوبى عليه مسلمانا به پا كنند. رسول خدا (ص) خبردار شد و شصت نفر را مأمور كرد تا

به آنها حمله كنند و توان نظامى و جرأت هرگونه تهاجمى را ازآنها بگيرند


جندب بن مكيث هم يكى از آن شصت نفر بود. وقتى آن‏ها به محل سكونت بنى ملوح رسيدند، پشت تپه‏اى پنهان شدند تا در فرصتى مناسب

به آن‏ها حمله كنند. چرا كه تعداد مردان بنى ملوح بسيار زياد بود و نمى‏شد بى‏گدار به آب زد.


جندب بن مكيث مأمور ديده بانى شد تا در فرصت مناسب، ديگران را خبر كند. آفتاب كم كم به پشت كوه‏ها مى‏خزيد كه جندب پست تخته سنگى

بر بلندى تپه پنهان شد و رفت و آمد بنى ملوح را زير نظر گرفت.


مردى كه بيرون خيمه‏اى ايستاده بود و نگهبانى مى‏كرد، اطراف اقامتگاه قبيله خود را زير نظر گرفته بود. جندب نيز او را مى‏پاييد. ناگهان نگاه نگهبان

به سوى جندب خيره شد. جندب نمى‏دانست كه در آن تاريك و روشن هوا، مرد نگهبان متوجه چه چيزى شده است و در انديشه‏اش چه مى‏گذارد، ولى نگاهش

به گونه‏اى بود كه گويا او را ديده است. همسر مرد نگهبان كه داشت از خيمه بيرون مى‏آمد، از او پرسيد:


- به چه خيره شده‏اى؟

نگهبان گفت:

- نمى‏دانم، ولى چيزى آن‏جا هست كه پيش‏تر نبود. در انديشه‏ام كه مبادا ديده‏بان دشمن باشد.


زن نيز اندكى به جايى كه جندب بود، خيره شد. جندب فهميد كه آن دو شك كرده‏اند، ولى چون قدرى هوا تاريك است، نمى‏توانند مطمئن شوند

كه آنچه مى‏بينند چيست. جندب به خوبى مى‏دانست كه اگر كوچك‏ترين حركتى بكند، آن‏ها پى خواهند برد كه شخصى در حال پاييدن آن‏هاست و نقشه گروه

اعزامى رسول خدا (ص) فاش خواهد شد و ديگر نخواهند توانست آن چنان كه بايد و شايد ضربه‏اى به دشمن بزنند. نه راه پس داشت و نه پيش، پس همانگونه

كه نيم خيز پشت صخره‏ايستاده بود، ماند و هيچ حركتى نكرد.


مرد نگبهان براى آن كه مطمئن شود آنچه مى‏بيند جاندار نيست، تيرى در كمان گذاشت و به سوى جندب رها كرد. خون از پيشانى جندب بر

محاسنش جارى شد. احساس مى‏كرد آب پاكى بر صورتش ريخته‏اند تا هر چه هواى نفس در وجودش بود، فرو ريزد. پس بى آن كه تكانى بخورد و يا ناله‏اى كند،

همچنان به سوى نگهبان چشم دوخت. مرد نگهبان هنوز ترديد داشت. تير ديگرى در كمان نهاد و به سوى جندب نشانه گرفت .


جندب درد ناشى ازتير اول را چشيده بود و اين بار منتظر بود تا تير دوم از چله كمان رها شود و او امتحان ديگرى در حضور خداى خويش بدهد.

تير از چله رها شد و بر بازوى جندب فرو رفت. دوست داشت سر سجده بر زمين بگذارد و از اين كه با پيروزى، اين امتحان را نيز پشت سرگذاشته است،

خدا را هزار مرتبه شكر بگويد، ولى نگهبان هنوز نرفته بود.


مرد نگهبان به همسرش گفت:

- حالا مطمئن شدم چيزى نيست. چون هر دو تيرم به آن خورد، ولى حركت نكرد.

سپس با همسرش وارد خيمه شد و جندب آرام بر زمين نشست و تيرها را از بدن خود خارج كرد.




-------پی نوشت-----------------
- سيره اين هشام، ج 4، صص 257 - .259
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”