نخل ها! ما را دريابيد. لبخندی برايمان بفرستيد,
از بغض هايمان بپرسيد.
ما محاصره شدگان والفجريم.
ما غرق شدگان ارونديم,
ما مفقود الاثرهای رمضانيم.
تپه های بغض گرفته ی قلاويزانيم,
ميدان مينهای فکه ايم,
مجنون جزيره ی مجنونيم.
غروب هاي غمگين شلمچه ايم.
ما را پناه دهيد ای شفاعت ديده ها.
پس چرا چيزی نميگوييد.
ای يادگاران خلوت سنگرها. راستی با آن همه ياران چه کرديد؟
چطور قامتتان از شکستن آن همه دل نشکست؟
چطور نشنيديد آن همه صدای بلند را؟
راهی مهيا کنيد.
از سفری به سمت نور بگوئيد.
از نخل های سر به زير حرفی بزنيد.
هر توسلی به شما ختم,
هر کميلی روبروي شما آغاز
و هر تلاطمی لبيک گويان به شما می پيوندد.
