الهى بى پناهان را پناهى
بى پناهان را پناهى
به سوى خسته حالان كن نگاهى
مرا شرح پريشانى چه حاجت
كه بر حال پريشانم گواهى
خدايا تكيه بر لطف تو دارم
كه جز لطفت ندارم تكيه گاهى
دل سرگشته ام را رهنما باش
كه دل بى رهنما افتد به چاهى
نهاده سر به خاك آستانت
گدايى، دردمندى، عذرخواهى
گرفتم دامن بخشنده اى را
كه بخشد از كرم كوهى به كاهى
خوشا آن كس كه بندد با تو پيوند
خوشا آن دل كه دارد با تو راهى
زنخل رحمت بى انتهايت
بيفكن سايه بر روى گياهى
به آب چشمه لطفت فرو شوى
اگر سر زد خطايى، اشتباهى
مران يا ربّ زدرگاهت «رسا» را
پناه آورده سويت بى پناهى
شاعر : دكتر قاسم رسا
\\\\\\*** مناجات ***\\\\\\
مدیر انجمن: شورای نظارت

-
- پست: 2025
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
- محل اقامت: آذربایجان
- سپاسهای ارسالی: 2903 بار
- سپاسهای دریافتی: 3754 بار

-
- پست: 2025
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
- محل اقامت: آذربایجان
- سپاسهای ارسالی: 2903 بار
- سپاسهای دریافتی: 3754 بار
Re: \\\\\\*** مناجات ***\\\\\\
الهى ، الهى
الا تا بکى از در دوست دوري
گرفتار دام سراي غروري
نه بردل ترا از غم دوست دردي
نه بر چهره از خاک آن کوي گردي
نه گلزار معنى ، نه رنگي، نه بوئي
ازين کهنه گنبد چه هائي چه هوئي
ترا خواب غفلت گرفته است در بر
چه خواب گرانست الله اکبر
چرا همچنين عاجز و بينوائي
بکن جستجوئى مزن دست و پائي
سئوال علاج از طبيبان دين کن
توسل بارواح آن طيبين کن
دو دست دعا را برآور بزاري
هميگو بصد عجز و صد خواستاري
بخورشيد اوج هدايت
الهى ، الهى ، بشاه ولايت
الهى بزهرا، الهي بسبطين،
که ميخواندشان مصطفى قره العين
الهي، بسجاد آن معدن علم
الهى بباقر، شه کشور علم
الهى بصادق، امام اعاظم
الهى باعزار موسي کاظم
الهى بشاه رضا قائد دين
بحق تقى خسرو ملک تمکين
الهى بحق نقش شاه عسکر
بدان عسکرى کز فلک داشت لشگر
الهى بمهدى که سالاردينست
شه پيشوايان اهل يقين است
که بر حال زار بهائي عاصي
سر دفتر اهل جرم و معاصي
که در دام نفس و هوي اوفتاده
بلهو و لعب عمر بر باد داده
ببخشاى و از چاه حرمان برآرش
ببازار محشر مکن شرمسارش
برون آرش از خجلت روسياهي
الهي، الهى ، الهي، الهي
شاعر : شيخ بهاءِالدين عاملي
الا تا بکى از در دوست دوري
گرفتار دام سراي غروري
نه بردل ترا از غم دوست دردي
نه بر چهره از خاک آن کوي گردي
نه گلزار معنى ، نه رنگي، نه بوئي
ازين کهنه گنبد چه هائي چه هوئي
ترا خواب غفلت گرفته است در بر
چه خواب گرانست الله اکبر
چرا همچنين عاجز و بينوائي
بکن جستجوئى مزن دست و پائي
سئوال علاج از طبيبان دين کن
توسل بارواح آن طيبين کن
دو دست دعا را برآور بزاري
هميگو بصد عجز و صد خواستاري
بخورشيد اوج هدايت
الهى ، الهى ، بشاه ولايت
الهى بزهرا، الهي بسبطين،
که ميخواندشان مصطفى قره العين
الهي، بسجاد آن معدن علم
الهى بباقر، شه کشور علم
الهى بصادق، امام اعاظم
الهى باعزار موسي کاظم
الهى بشاه رضا قائد دين
بحق تقى خسرو ملک تمکين
الهى بحق نقش شاه عسکر
بدان عسکرى کز فلک داشت لشگر
الهى بمهدى که سالاردينست
شه پيشوايان اهل يقين است
که بر حال زار بهائي عاصي
سر دفتر اهل جرم و معاصي
که در دام نفس و هوي اوفتاده
بلهو و لعب عمر بر باد داده
ببخشاى و از چاه حرمان برآرش
ببازار محشر مکن شرمسارش
برون آرش از خجلت روسياهي
الهي، الهى ، الهي، الهي
شاعر : شيخ بهاءِالدين عاملي

-
- پست: 2025
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
- محل اقامت: آذربایجان
- سپاسهای ارسالی: 2903 بار
- سپاسهای دریافتی: 3754 بار
Re: \\\\\\*** مناجات ***\\\\\\
يك عمر عصيان
تو بخشنده هر گناهى الهى
به جز تو نباشد الهى
به اين بنده ناتوانت كمك كن
كه ابليس دارد سپاهى الهى
ز يك عمر عصيان، نشانى نماند
ز رحمت كنى، گر نگاهى الهى
به نيكى مبدل نمايى بدى را
چه خواهى ببخشى گناهى الهى
چو رحم تو سبقت زقهر تو گيرد
در آن دم چه كوهى چه كاهى الهى
ولى هر كه با مرتضى آشنا نيست
ندارد به عفو تو راهى الهى
به باغ ولايش به رسم گدايان
منم ره نشين چون گياهى الهى
به قلب «حسان» مهر جانبخش او را
فزون كن دمادم، الهى، الهى
شاعر : حبيب چايچيان
تو بخشنده هر گناهى الهى
به جز تو نباشد الهى
به اين بنده ناتوانت كمك كن
كه ابليس دارد سپاهى الهى
ز يك عمر عصيان، نشانى نماند
ز رحمت كنى، گر نگاهى الهى
به نيكى مبدل نمايى بدى را
چه خواهى ببخشى گناهى الهى
چو رحم تو سبقت زقهر تو گيرد
در آن دم چه كوهى چه كاهى الهى
ولى هر كه با مرتضى آشنا نيست
ندارد به عفو تو راهى الهى
به باغ ولايش به رسم گدايان
منم ره نشين چون گياهى الهى
به قلب «حسان» مهر جانبخش او را
فزون كن دمادم، الهى، الهى
شاعر : حبيب چايچيان

-
- پست: 2025
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
- محل اقامت: آذربایجان
- سپاسهای ارسالی: 2903 بار
- سپاسهای دریافتی: 3754 بار
Re: \\\\\\*** مناجات ***\\\\\\
چه شب است يا رب
چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران
چه شبى كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران
چه شبى كه تا سحرگاه، زفرشتگان «الله»
بركات آسمانى، برسد به جان نثاران
شب انس و آشنايى است، شب عاشقان مهدى است
شب وصل هر جدايى است، شب اشك رازداران
شب تشنگان ديدار، شب ديدگان بيدار
شب سينه هاى سوزان، شب سوز سوگواران
شب قلب هاى لرزان، شب چشم هاى گريان
شب بندگان خالص، شب راز رستگاران
شب توبه و انابت، شب صدق و معنويت
شب گريه و مناجات، شب شور و شوق ياران
شب نغمه هاى ياربّ، شب ذكر «توبه» بر لب
شب گوش دل سپردن، به سرود جويباران
چه بسا كه تا سحرگاه، سفر شبانه رفتيم
كه مگر نسيم لطفى، بوَزَد در اين بهاران
چه خوش است يا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى
ز كرم كنى نگاهى به جميع شرمساران
تو خدايى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان
گنه از غلام مسكين، كرم از بزرگواران
تو انيس خلوت دل، تو پناه قلب خسته
تو طبيب چاره سازى، تو كريم روزگاران
دل دردمند ما را، تو شفايى و تو درمان
به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران
به خدائيت خدايا، به مقام اوليايت
به فرشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران
شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدايا
ز فروغ خود بتابان، به دل اميدوارم
شاعر : جواد محدّثى
چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران
چه شبى كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران
چه شبى كه تا سحرگاه، زفرشتگان «الله»
بركات آسمانى، برسد به جان نثاران
شب انس و آشنايى است، شب عاشقان مهدى است
شب وصل هر جدايى است، شب اشك رازداران
شب تشنگان ديدار، شب ديدگان بيدار
شب سينه هاى سوزان، شب سوز سوگواران
شب قلب هاى لرزان، شب چشم هاى گريان
شب بندگان خالص، شب راز رستگاران
شب توبه و انابت، شب صدق و معنويت
شب گريه و مناجات، شب شور و شوق ياران
شب نغمه هاى ياربّ، شب ذكر «توبه» بر لب
شب گوش دل سپردن، به سرود جويباران
چه بسا كه تا سحرگاه، سفر شبانه رفتيم
كه مگر نسيم لطفى، بوَزَد در اين بهاران
چه خوش است يا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى
ز كرم كنى نگاهى به جميع شرمساران
تو خدايى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان
گنه از غلام مسكين، كرم از بزرگواران
تو انيس خلوت دل، تو پناه قلب خسته
تو طبيب چاره سازى، تو كريم روزگاران
دل دردمند ما را، تو شفايى و تو درمان
به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران
به خدائيت خدايا، به مقام اوليايت
به فرشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران
شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدايا
ز فروغ خود بتابان، به دل اميدوارم
شاعر : جواد محدّثى

-
- پست: 2025
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
- محل اقامت: آذربایجان
- سپاسهای ارسالی: 2903 بار
- سپاسهای دریافتی: 3754 بار
Re: \\\\\\*** مناجات ***\\\\\\
گر ما مـقـصّريم تـو دريــاي رحـمـتـي
جرمي كه ميرود به اميد عطـاي توسـت
دانـم كـه در حـسـاب نـيـايـد گنـاه مـا
آنجا كه فضل و رحمت بيمنتهاي توست
جرمي كه ميرود به اميد عطـاي توسـت
دانـم كـه در حـسـاب نـيـايـد گنـاه مـا
آنجا كه فضل و رحمت بيمنتهاي توست

-
- پست: 15
- تاریخ عضویت: جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸۹, ۷:۰۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 18 بار
- سپاسهای دریافتی: 34 بار
Re: \\\\\\*** مناجات ***\\\\\\
بركه ي بركت
شبي بود و بركه اي . جوي آبي و لحظه اي .با خود و دور از خودو ديگران .
بر خاطرم گذشت كه : «بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين»
و اينك مرا چنين حالتي دست داده بود ، گويي كه دانش آموزي ام وپايان سال ،نزديك
و فرصتها گريزان ، چونان ابر بهاري .
فرصتي بود تا به فراست حال ، دفتر ايام را ورق زنم و مشق نوشته هاي خود را در محضر
قاضي بزرگ «وجدان» ديگر بار از ديده بگذرانم مگر كه بارقه ي نوري برجهد
و روزنه ي اميدي براي روز امتحان فراهم آيد.
دفتر ايام را ورق زدم. دردا ، جز حسرتم نيافزود . كه آنچه بود ،
نه مشق ، كه جمله «سياه مشق» مي نمود.
ابرهاي نا اميدي آسمان قلبم را تيره كرده بود، كه چشمم به آسمان افتاد و زيارت ماه حاصل آمد ،
و سخن اهل راز در نظر كه : « به فتواي اهل دل ، نااميدي حرام و استغفار واجب . والسلام .»
اين بود كه ابر ترديد را به سرپنجه ي دعا از خود دور نمودم و نجوا كردم :
« اللهم اجعلني فيه من المستغفرين »
چه با بركت است اين بركه ! واين شب ! واين آب! كه چونان آب توبه كام تشنه گان را سيراب
و خنكاي روح فزايش دل و جان عاشقان را ديگر بار زنده ميكند.
دفتر ايام را ورقي ديگر زدم . در گوشه اش يادگاري است از ياري شفيق .
گويي امشب شبي ، و اينگونه حالي را برايم از پيش ديده بود .
يادگارش چنين بود : « گر زماني از دشت استغفار به سلامت گذشتي و آهنگ ادامه ي سفر كردي ،
بخواه كه نامت را در دفتر صالحان فرمان بردار ثبت كنند . »
به سفارش دوست چنين خواندم :
« واجعلني فيه من عبادك الصالحين القانتين . »
دير زماني گذشته بود و من در خلوت خويش در اعتكاف بركه و ميهماني ماه
جرعه نوش لحظه ها بودم .زمان به سحر نزديك ميشد .
با خود انديشيدم : « شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد. »
و به خود نهيب زدم : « شب را چه گنه ، حديث ما بود دراز . »
مؤذن آبادي ، نداي خو د را به فراخواني خفتگان بلند كرده بود و ترنم عاشقانه خواني اش
تا دور ترين كلبه ي آبادي مي رفت . گاه رفتن رسيده بود .
آخرين يادگار نوشته هاي رفيق شفيق را خواندم :
« اي عزيز !
عاشقي غلتيدن است به دامان معشوق .
پس هر چه نزديكتر بهتر ، اگر شوق وصالش داري ، درنگ مكن ،
و دريغ مدار ازخود، كه يار را خواهي بي اغيار . و اين يعني كه بايد ازمقربان درگاه باشي .
ولي هزار نكته ز مو باريك تر اينجاست :
يك آنكه : هر كه دراين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش ميدهند.
دو ديگر آنكه رسيدن به چنين مقام كار هر بي سرو پا نيست .
بايد يار را بخواني و از او بخواهي ،
وگرنه سعي بيهوده ميكني و خيال خام در سر مي پروري. »
و من ميخواندم آنچه دوست نوشته بود :
« واجعلني فيه من اوليائك المقربين . »
برافتك يا ارحـم الراحمين
شبي بود و بركه اي . جوي آبي و لحظه اي .با خود و دور از خودو ديگران .
بر خاطرم گذشت كه : «بر لب جوي نشين و گذر عمر ببين»
و اينك مرا چنين حالتي دست داده بود ، گويي كه دانش آموزي ام وپايان سال ،نزديك
و فرصتها گريزان ، چونان ابر بهاري .
فرصتي بود تا به فراست حال ، دفتر ايام را ورق زنم و مشق نوشته هاي خود را در محضر
قاضي بزرگ «وجدان» ديگر بار از ديده بگذرانم مگر كه بارقه ي نوري برجهد
و روزنه ي اميدي براي روز امتحان فراهم آيد.
دفتر ايام را ورق زدم. دردا ، جز حسرتم نيافزود . كه آنچه بود ،
نه مشق ، كه جمله «سياه مشق» مي نمود.
ابرهاي نا اميدي آسمان قلبم را تيره كرده بود، كه چشمم به آسمان افتاد و زيارت ماه حاصل آمد ،
و سخن اهل راز در نظر كه : « به فتواي اهل دل ، نااميدي حرام و استغفار واجب . والسلام .»
اين بود كه ابر ترديد را به سرپنجه ي دعا از خود دور نمودم و نجوا كردم :
« اللهم اجعلني فيه من المستغفرين »
چه با بركت است اين بركه ! واين شب ! واين آب! كه چونان آب توبه كام تشنه گان را سيراب
و خنكاي روح فزايش دل و جان عاشقان را ديگر بار زنده ميكند.
دفتر ايام را ورقي ديگر زدم . در گوشه اش يادگاري است از ياري شفيق .
گويي امشب شبي ، و اينگونه حالي را برايم از پيش ديده بود .
يادگارش چنين بود : « گر زماني از دشت استغفار به سلامت گذشتي و آهنگ ادامه ي سفر كردي ،
بخواه كه نامت را در دفتر صالحان فرمان بردار ثبت كنند . »
به سفارش دوست چنين خواندم :
« واجعلني فيه من عبادك الصالحين القانتين . »
دير زماني گذشته بود و من در خلوت خويش در اعتكاف بركه و ميهماني ماه
جرعه نوش لحظه ها بودم .زمان به سحر نزديك ميشد .
با خود انديشيدم : « شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد. »
و به خود نهيب زدم : « شب را چه گنه ، حديث ما بود دراز . »
مؤذن آبادي ، نداي خو د را به فراخواني خفتگان بلند كرده بود و ترنم عاشقانه خواني اش
تا دور ترين كلبه ي آبادي مي رفت . گاه رفتن رسيده بود .
آخرين يادگار نوشته هاي رفيق شفيق را خواندم :
« اي عزيز !
عاشقي غلتيدن است به دامان معشوق .
پس هر چه نزديكتر بهتر ، اگر شوق وصالش داري ، درنگ مكن ،
و دريغ مدار ازخود، كه يار را خواهي بي اغيار . و اين يعني كه بايد ازمقربان درگاه باشي .
ولي هزار نكته ز مو باريك تر اينجاست :
يك آنكه : هر كه دراين بزم مقرب تر است جام بلا بيشترش ميدهند.
دو ديگر آنكه رسيدن به چنين مقام كار هر بي سرو پا نيست .
بايد يار را بخواني و از او بخواهي ،
وگرنه سعي بيهوده ميكني و خيال خام در سر مي پروري. »
و من ميخواندم آنچه دوست نوشته بود :
« واجعلني فيه من اوليائك المقربين . »
برافتك يا ارحـم الراحمين
هر شب يتيم توست دل جمكراني ام
جانم به لب رسيده بيا يار جاني ام
سيدي غيبتك نفت رقادي وضيقت علي مهادي وابتزت راحة فوادي...
آقاي من!غيبت وپنهاني تو خواب ازديدگانم ربوده وبسترراحت ازمن برده وآسايش دل ازمن بريده...
يا مولاي يا صاحب الزمان! حاجتي رؤيتك و صحبتك... واستجب حاجتي
جانم به لب رسيده بيا يار جاني ام
سيدي غيبتك نفت رقادي وضيقت علي مهادي وابتزت راحة فوادي...
آقاي من!غيبت وپنهاني تو خواب ازديدگانم ربوده وبسترراحت ازمن برده وآسايش دل ازمن بريده...
يا مولاي يا صاحب الزمان! حاجتي رؤيتك و صحبتك... واستجب حاجتي

-
- پست: 2025
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
- محل اقامت: آذربایجان
- سپاسهای ارسالی: 2903 بار
- سپاسهای دریافتی: 3754 بار
Re: \\\\\\*** مناجات ***\\\\\\
اي رحـيم بـنده پرور
بكن ابر كـرم را سـايه گـستر
نميبينم به جز تو من غفوري
بميرانـم كنون پـاك و مـطهـّر
بكن ابر كـرم را سـايه گـستر
نميبينم به جز تو من غفوري
بميرانـم كنون پـاك و مـطهـّر

-
- پست: 2025
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
- محل اقامت: آذربایجان
- سپاسهای ارسالی: 2903 بار
- سپاسهای دریافتی: 3754 بار
Re: \\\\\\*** مناجات ***\\\\\\
درد مـن بـاشد زعصيان
چه گويم از دل در بـند شيطان
گنه كاريم از حد گـشته افزون
مرا ياري نمـا اي جـان جـانان
چه گويم از دل در بـند شيطان
گنه كاريم از حد گـشته افزون
مرا ياري نمـا اي جـان جـانان