عالم، عارف، زاهد و صاحب كرامات، سيد شاه قاسم (فيض بخش) كه به درخواست والي خراسان وارد خراسان شد و به
يمن قدم او والي خراسان سلطان ميرزا شفا يافت، او را مورد توجه و عنايت قرار داد به گونهاي كه جامي و ديگر علماي اهل تصوف به او حسد بردند.
جامي گمان داشت سيد شاه قاسم سخنراني نميداند از اين رو از والي درخواست كرد تا از او بخواهد در روز جمعه به منبر رود تا مردم از سخنراني او استفاده كنند.
والي كه از نيت سوء جامي خبر نداشت از آن بزرگوار خواهش كرد تا روز جمعه به منبر رود و مردم را موعظه نمايد. او هم قبول كرد.
روز جمعه مردم جمع شدند و آقا به منبر تشريف بردند و دربارة كلمة طيبة «لا اله الا الله» كه يك بحث توحيدي است صحبت كرد.
در ضمن صبحت او جامي خواست يك سؤال علمي را دربارة اين كلمه طيبه «لا اله الا الله» مطرح كند كه او نتواند جواب دهد تا در انظار مردم تحقير شود.
خود را آماده كرد و گفت: آقا من دربارة اين كلمة «لا اله الا الله» اشكالي دارم اجازه دهيد عرض كنم.
سيد شاه قاسم كه از معنويت و روحانيتي خاص برخوردار بود از سوء نيت جامي آگاه شد و فرمود: من در نجف شنيده بودم كه شما دربارة كلمة
«علي ولي الله» شبهه داري اكنون معلوم گرديد در اصل توحيد و كلمة «لا اله الا الله» هم شبههداري!
اهل مجلس از شنيدن اين كلام با لطافت خنديدند.
سيد شاه قاسم هم سخنش را در همانجا تمام كرد و فاتحه خواند و از منبر پايين آمد و جامي مورد استهزا و توهين مردم قرار گرفت.[1]
-------------------------------------------------------------------------------- [1] . ريحانة الادب، ج 4، پايان كتاب، كلمة قاسم، نقل از مردان علم در ميدان عمل، با تغيير در الفاظ.
سلطان محمد خدابنده يازدهمين پادشاه ايلخانيان بود. روزي بر بانوي حرمسراي خود غضب كرد و او را سه طلاقه كرد اما وقتي خشم او فرو نشست
از كار خود پشيمان گشت. علماي اهل سنت را طلب كرد و موضوع كار خود را با آنان در ميان گذاشت.
آنها همگي گفتند با توجه به اين كه او را سه طلاقه كردهاي ديگر زن تو نخواهد بود مگر اين كه با فرد ديگري ازدواج كند و با او باشد سپس از او جدا شود و به عقد تو درآيد.
اين نظر علما شاه را ناراحت كرد.
يكي از وزرا براي حل مشكل شاه گفت: فقيهي بلند مرتبه در شهر حله است او را بخواهيد شايد راه حلي داشته باشد.
سلطان با احترام او را طلبيد.
علامه حلّي آمد و در جريان كار سلطان قرار گرفت و گفت: اين طلاق به خاطر نبود شرايط لازم باطل است (و در نتيجه بانوي حرمسرا همسر تو است).
اما وقتي علامه حلّي كه از علماي بزرگ عالم تشيع است توسط وزير مطرح شد دانشمندان اهل سنت او را مذمت كردند.
روزي كه علامه حلّي به مجلس آنها وارد شد نعلين خود را بدست گرفت و گفت: السلام عليكم و چون جاي خالي جز در كنار سلطان نبود كنار او نشست.
دانشمندان سني گفتند: ما نگفتيم او از عقل بيبهره است؟
سلام و برخوردش را مشاهده كرديد؟
سلطان گفت: از او بپرسيد چرا اين گونه رفتار كرد؟
رو به علامه كردند و گفتند: چرا در برابر سلطان تعظيم نكردي و رعايت ادب ننمودي؟
علامه گفت: پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از سلطان بهتر بود و هر گاه به او ميرسيدند سلام ميكردند.
گفتند: چرا در كنار سلطان نشستي؟
پاسخ داد: در مجلس جاي خالي جز آنجا نبود.
گفتند: چرا نعلين خود را در مجلس آوردي؟
جواب داد: ترسيدم حنفيها آن را بدزدند همانگونه كه ابو حنيفه نعلين پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را دزديد!
علماي حنفي مذهب ناراحت شدند و گفتند: ابو حنيفه كه در زمان پيامبر زندگي نميكرد تا نعلين او را بدزدد.
علامه گفت: اشتباه كردم، ترسيدم شافعيها بدزدند زيرا امام شافعي نعلين رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ را دزديد.
شافعيها برآشفتند كه امام شافعي دويست سال پس از پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ به دنيا آمد.
علامه گفت: ترسيدم مالكيها بدزدند همانگونه كه پيشواي آنها مالك كفشهاي پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ را دزديد.
مالكيها نيز اعتراض كردند و گفتند: مالك در آن زمان نبوده است تا اين كه علامه گفت: ترسيدم حنبليها بدزدند زيرا احمد حنبل
كفشهاي رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ را دزديد. علماي حنبلي گفتند: احمد حنبل در زمان پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ نبوده است.
در اينجا بود كه علامه حلّي رو به شاه كرد و گفت: هيچ كدام از رهبران مذهب چهارگانه اهل سنت در زمان رسول خدا نبودهاند.
اما ما شيعيان پيرو علي ـ عليه السّلام ـ هستيم كه نفس پيامبر و برادر و پسر عمو و وصي آن حضرت بوده است.
وفتي علامه حلّي همه را محكوم كرد شاه در اوايل سال 709 مذهب تشيع را اختيار كرد و دستور داد در خطبهها نام دوازده امام برده شود
و اسم آنها بر سكهها و سر در مساجد نوشته شود. و از آن پس علامه از منزلتي خاص در نزد سلطان برخوردار شد.[1]
-------------------------------------------------------------------------------- [1] . منتخب التواريخ، ص 410، حكايات علما با سلاطين، ص 69.