ديدار آشنا

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Moderator
Moderator
پست: 477
تاریخ عضویت: جمعه ۲۲ آذر ۱۳۸۷, ۱:۵۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 782 بار
سپاس‌های دریافتی: 1346 بار

ديدار آشنا

پست توسط MAYAPOWER »

مجله پيام انقلاب - شماره 16
ديدار آشنا
اين ماه به ديار شاعر سرود جاودان "خميني اي امام" مي رويم. حميد سبزواري، شاعري فرهيخته كه در سال 1304 در سبزوار متولد شد و بعدها به چهره ماندگار شعر و ادبيات شناخته و برگزيده شد.
ساختار اشعار او غالباً حماسي و مذهبي است. او در قصيده سرايي و غزل سرايي و همچنين مثنوي استاد است. از كتابهاي منتشرشده او مي توان به كتاب هاي سرود و درد، سرود ديگر، كاروان سپيد، ياد ياران و گزيده اشعار اشاره كرد. با هم چند شعر از او را زمزمه مي كنيم.

فريادگر قرن
اين شعر به حضرت آيت الله خامنه اي "مدظله العالي" تقديم شده است
اي ياد تو شورافكن و پيغام تو پرجوش
آواي تو نجواي هزاران لب خاموش
آنجا كه تو رخساره نمايي همه چشمند
وآنجا كه سخن سازكني جمله جهان گوش
در سينه تو را گرنه غم خلق جهانست
از ناي تو شكواي قرون از چه زند جوش
فرياد تو ويرانگر بنيان نفاق است
اي پرچم توحيد ترا زيب بر و دوش
بانك تو خروشي است ملامت گر تاريخ
برخاسته از ناي هزاران لب خاموش
بدخواه تو در حشر سرافكنده خويش است
همراه تو با عزت و اكرام هم آغوش
تا بر ورق دهر نشيند سخن عشق
هرگز نكند ياد ترا خلق فراموش
پاس تو نگهدارد و جاه تو شناسد
هر با خبر از دانش و هر بهره ور از هوش

به شكر نقش قلم
حميد سبزواري
چه كم داري اي دل كه غم داري اي دل؟
چو غم داري اي دل چه كم داري اي دل؟
بدين بي نيازي سزد گر بنازي
به جامي كه برتر ز جم داري اي دل
خوشا دردمندي كه درمان نجويد
كه هم درد و درمان به هم داري اي دل
چو ني چند مي نالي از بينوايي
كه صد نينوا زير و بم داري اي دل
مكن شكوه بي ثباتي ز دوران
به شكري كه نقش قلم داري اي دل
نمردند عشاق و هرگز نميري
اگر عشق را محترم داري اي دل
ز سرمايه جاوداني تو را بس
كه هستي و رنگ عدم داري اي دل
صمد را به جان بندگي كن مبادا
كه در آستينت صنم داري اي دل

عذر خاموش
حميد سبزواري
نمي نالم كه ترسم ناله ام راه نفس گيرد
و گر آهي برآرم، شعله، دامان قفس گيرد
چه منت مي نهد بر سر، اميد جان فريب تو
بگو تا هرچه را بخشيده اين صياد، پس گيرد
تزلزل نامه ام را هيچ ديواني نمي خواند
مگر داد دل ما را خداي دادرس گيرد
نفس مي دزدم از اظهار جرم بي گنه بودن
من آن دزدم كه فريادم گريبان عسس گيرد
ضعيفي هم تواند در صف قدرت، شكست آرد
كه گاهي آتشي در خرمني از يك قبس گيرد
من و برگشتن از ميدان ارباب ستم، هرگز!
وگر از قاف تا قاف زمين گرد فرس گيرد
خموشي بي دليلي نيست، مي ترسم در اين وادي
سراغ كاروان را رهزن از بانگ جرس گيرد
جوانان را نخشايند، دانايان، هوس بازي
كجا بخشند پيري را كه فرمان از هوس گيرد
نشايد ساحت فرهنگ را با جهل آلودن
دريغ از باغبان، گر شهر گل را خار و خس گيرد
اسير حمق و آن گه دعوي تحقيق، واي حق
كه فكر عرصه سيمرغ در مغز مگس گيرد
"حميدا"، گر حرامي شد محقق، ترك ديوان كن
كه از هركس به رنگي، مصرعي آن هيچ كس گيرد

بيشه الهام
احمد عزيزي
بر فراز بيشة الهام خود ساريم ما
در سكوت بركه ها صد ني لبك زاريم ما
از سفال خاك تا آيينه شفاف روح
هرچه انسان ساخت از آتش خريداريم ما
در نيستانهاي ما آواز عرفاني تر است
مثنوي هاي پر از تصوير نيزاريم ما
بادبان لهجه ايم و در تكلم مي وزيم
ناخدايان هجا را موج تكراريم ما
كيست مشعل دار شبهاي تخيل خيز روح
پرده داران شبستان هاي پنداريم ما
مي شود اندوه ما را روي هرجا پهن كرد
سفره هاي بي رياي وقت افطاريم ما
اي رسولان زمين! از جلگة ما سر زنيد
چينِ حسرت، رومِ غيرت، هند اسراريم ما
در تبِ اندوه ما جوشانده شبنم بس است
بستر نرگس بيندازيد، بيماريم ما
يك نفس كافي ست در آيينه ناپيدا شدن
زان سپس هرجا به هر صورت پديداريم ما


ابتداي سبز
زكريا اخلاقي
همين است ابتداي سبز اوقاتي كه مي گويند
و سرشار از گل است آن ارتفاعاتي كه مي گويند
بشارات زلالي از طلوع تازه نرگس
پياپي مي رسد از سمت ميقاتي كه مي گويند
زمين در جست وجو هرچند بي تابانه مي چرخد
ولي پيداست ديگر آن علاماتي كه مي گويند
جهان اين بار ديگر ايستاده با تمام خويش
كنار خيمة سبز ملاقاتي كه مي گويند
كنار جمعة موعود گلهاي ظهور او
يكايك مي دمد طبق رواياتي كه مي گويند
كنون از انتهاي دشتهاي شرق مي آيد
صداي آخرين بند مناجاتي كه مي گويند
و خاك - اين خاك شاعر - آسماني مي شود
كم كم
در استقبال آن عاشق ترين ذاتي كه مي گويند
و فردا بي گمان اين سمت عالم روي خواهد داد
سرانجام عجيب اتفاقاتي كه مي گويند

اجازة زيباشدن
سلمان هراتي
پيش از تو آب معني دريا نداشت
شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاكِ بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عمق زمين شانة بهار
بي تو ولي زمينة پيدا شدن نداشت
دلها اگر چه صاف، ولي از هراس سنگ
آيينه بود و ميل تماشا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سرِ واشدن نداشت

رخت شكوفه
سيدمحمدضيأ قاسمي
من روح سبز درختانم، رخت شكوفه به تن دارم
لبريز از گل و از باران، اين لهجه اي است كه من دارم
اي آسمان در آرامش! لختي بچرخ و نگاهمم كن
دراوج آبيِ چشمانت شوق پرنده شدن دارم
اين شورِ با تو پريدن را، تا آفتاب رسيدن را
از عصر سرد فراسنگي، از غارهاي كهن دارم
من عاشقي كه گرفتارم در شهر غريب و گورستان
بي تو چو آدمكي برفي عمري به رنگ كفن دارم
فوجي پرنده كه پرهاشان بوي بهار بيفشاند
اين آرزوي بلندي هست كز آسمان وطن دارم
مي آيي از مِه و در اين شهر گل مي دمد ز مسلسلها
مي آيي از مه و اما من رختي سپيد به تن دارم

باغ خيال
نصرالله مرداني
تا ز تار نفسم نغمه هو مي ريزد
دلم از هيمنه عشق فرو مي ريزد
گرچه لب بسته ام اي عشق به آهنگ سكوت
حرف هاي دل من از لب او مي ريزد
همه شب مي كشدم مست به بستان خيال
بوي خوبي كه از آن سنبل مو مي ريزد
پركند بوي خوشش وسعت تنهايي من
گل اشكي كه بر آن سبزه رو مي ريزد
بر لبم زمزم نامش همه دم مي جوشد
عطر يادش به برم از همه سو مي ريزد
هرشب از باغ خيالش، گل شعري چيدم
تا زشاخ غزلم اين همه بو مي ريزد
حرف ناگفته دل بود كه مي گفت بگو
كز نسيم نفسش راز مگو مي ريزد
حرف ناگفته دل بود كه مي گفت: بگو
كز نسيم نفسش راز مگو مي ريزد
شكسته بال
حسن دلبري
اينجا طلسم گنجِ خداي، شكسته باش
پابوسِ لحظه هاي رضايي، شكسته باش
در كوهسار گنبد و گلدسته هاي او
حالي بپيچ و مثل صدايي شكسته باش
وقتي به گريه مي گذري در رواقها
سهم تمام آينه هايي، شكسته باش
هر پاره ات در آينه اي سير مي كند
يعني: اگر مسافر مايي شكسته باش
اينجا درستي همگان در شكستگي ست
تا از شكستگي به درآيي شكسته باش
در انحناي روشن ايوان كنايتي ست
يعني اگر غرق طلايي شكسته باش
آنجا شكستي و طلبيدند و آمدي
اينجا كه در مقام فنايي شكسته باش

فرشته گفت...
عليرضا قزوه
يكي ز خيل شهيدان گوشة چمنش
سلام ما برساند به صبح پيرهنش
كسي كه بوي هوالعشق مي دهد نفسش
كسي كه عطر هوالله مي دهد دهنش
كسي كه بين من و عشق هيچ حايل نيست
كسي كه نسبت خوني ست بين عشق و منش
به غير زخم كسي در ركاب او ندويد
و گريه هاي خدا مانده بود و عطر تنش
تمام دشت پر از زخم هاي عطشان بود
فرات پيرهنش بود و آسمان كفنش
فرشته گفت ببينيد اين چه آينه اي ست
چه قدر بوي هوالله مي دهد سخنش
فرشته گفت ببينيد! عرشيان ديدند
سري جدا شده لبخند مي زند بدنش
به زير تيغ تنش تكه تكه قرآن شد
مدينه مولد او بود و كربلا وطنش
يكي ز گوشه نشيان زخم روشن او
سلام برساند به شام پيرهنش...
 [External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests] 
ارسال پست

بازگشت به “شعر”