11 نکته در مورد فدک
مدیر انجمن: شورای نظارت

-
- پست: 177
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ ق.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 626 بار
- سپاسهای دریافتی: 235 بار
11 نکته در مورد فدک
یا رب
رابطهى غصب فدك و خلافت ابوبكر
امام معتزلى مىگويد؛ از يكى از اساتيد عالى مقام مدرسه غربى بغداد به نام على بن فارقى پرسيدم:
اكانت فاطمة صادقة؟ قال: نعم، قلت: فلم لم يدفع اليها أبوبكر فدك و هىعنده صادقة؟ فتبسم، ثم قال: لو اعطاها اليوم فدك لمجرد دعواها لجائت اليهغدا و ادعت لزوجها الخلافة، و زحزحته عن مقامه...
آيا فاطمه عليهاالسلام كه نسبت به فدك ادعا داشت راستگو بود؟
استاد بغداد: بلى.
امام معتزلى: پس چرا ابوبكر فدك را به وى نداد، در حالى كه مىدانست فاطمه عليهاالسلام راست مىگويد؟!
استاد بغداد ضمن تبسم گفت: «اگر در آن روز ابوبكر فاطمه عليهاالسلام را بهمجرد ادعايش تأييد كرده و فدك را به او مىداد، روز ديگر مىآمد و مىگفت:خلافت مال شوهرم است و بدين طريق ابوبكر را از مقامش معزول مىداشت...»
امام معتزلى پس از نقل نظر استاد آنگاه خودش چنين مىگويد: «و هذا كلام صحيح»و اين گفتار حقيقت دارد. (1)
در اينجا معلوم مىشود كه تصرف فدك و مبارزه غير منطقى با فاطمه و اميرالمؤمنين عليهماالسلام به چه منظورى بوده است؟!
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ شرح ابن ابىالحديد، ج 16، ص 284.
رابطهى غصب فدك و خلافت ابوبكر
امام معتزلى مىگويد؛ از يكى از اساتيد عالى مقام مدرسه غربى بغداد به نام على بن فارقى پرسيدم:
اكانت فاطمة صادقة؟ قال: نعم، قلت: فلم لم يدفع اليها أبوبكر فدك و هىعنده صادقة؟ فتبسم، ثم قال: لو اعطاها اليوم فدك لمجرد دعواها لجائت اليهغدا و ادعت لزوجها الخلافة، و زحزحته عن مقامه...
آيا فاطمه عليهاالسلام كه نسبت به فدك ادعا داشت راستگو بود؟
استاد بغداد: بلى.
امام معتزلى: پس چرا ابوبكر فدك را به وى نداد، در حالى كه مىدانست فاطمه عليهاالسلام راست مىگويد؟!
استاد بغداد ضمن تبسم گفت: «اگر در آن روز ابوبكر فاطمه عليهاالسلام را بهمجرد ادعايش تأييد كرده و فدك را به او مىداد، روز ديگر مىآمد و مىگفت:خلافت مال شوهرم است و بدين طريق ابوبكر را از مقامش معزول مىداشت...»
امام معتزلى پس از نقل نظر استاد آنگاه خودش چنين مىگويد: «و هذا كلام صحيح»و اين گفتار حقيقت دارد. (1)
در اينجا معلوم مىشود كه تصرف فدك و مبارزه غير منطقى با فاطمه و اميرالمؤمنين عليهماالسلام به چه منظورى بوده است؟!
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ شرح ابن ابىالحديد، ج 16، ص 284.
گفت یا علی(ع)؛عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛

-
- پست: 177
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ ق.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 626 بار
- سپاسهای دریافتی: 235 بار
دو رفتار متفاوت با دو دختر پيامبر در طول تاريخ
یا ر ب
درتاريخ، جنگ بدر آمده است كه شوهر حضرت زينب (دختر پيامبر خدا) به نامابوالعاص جزو اسيران بود و زينب براى نجات شوهر خود، گردنبندش را كه ازمادرش حضرت خديجه به او رسيده بود، به خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آلهفرستاد، تا در برابر آن ابوالعاص را آزاد سازد. چون چشمان پيامبر خدا صلىاللَّه عليه و آله به آن گردنبند افتاد شديداً متأثر شد و خطاب بهمسلمانان فرمود: اگر صلاح مىدانيد هم اسير دخترم را آزاد سازيد و هم اينگردنبند را به وى برگردانيد؟
مسلمانان نيز اين خواهش پيامبر را پذيرفته، ابوالعاص را آزاد ساخته وگردنبند را به زينب برگرداندند.(1) امام معتزلى مىگويد: من اين جريان رابراى استاد و نقيب خود ابوجعفر خواندم و سؤال كردم: آيا ابوبكر و عمر دراين صحنه نبودند؟ و آيا سزاوار بود با فاطمه عليهاالسلام در مورد فدك چنينكردند؟ و اضافه كردم كه اگر فدك مال زهرا هم نبود، مناسب نبود كه ازمسلمانان، مانند پيامبر اجازه مىگرفتند و فدك را به او مىدادند، تا بدينطريق دل زهرا شكسته نمىشد؟ و آيا فاطمه عليهاالسلام با اينكه برترين زنعالمين است. (سيدة نساء العالمين) به اندازه خواهرش زينب ارزش نداشت؟!
نقيب گفت: آرى، چه مىشد ابوبكر اين كار را مىكرد و به مردم مىگفت: ايندختر پيامبر شماست، او فدك و اين چند درخت را مىخواهد و بدون ترديد مردمنيز مانع نمىشدند... ولى ابوبكر و عمر به روش محبت حركت نكردند.
(انهما لم يأتيا بحسن فى شرع التكرّم)(2)
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ تاريخ طبرى، ج 2، ص 164 تا 17- كامل ابناثير، ج 133- 134.
2ـ ابن ابىالحديد، ج 14، ص 190- 191.
درتاريخ، جنگ بدر آمده است كه شوهر حضرت زينب (دختر پيامبر خدا) به نامابوالعاص جزو اسيران بود و زينب براى نجات شوهر خود، گردنبندش را كه ازمادرش حضرت خديجه به او رسيده بود، به خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آلهفرستاد، تا در برابر آن ابوالعاص را آزاد سازد. چون چشمان پيامبر خدا صلىاللَّه عليه و آله به آن گردنبند افتاد شديداً متأثر شد و خطاب بهمسلمانان فرمود: اگر صلاح مىدانيد هم اسير دخترم را آزاد سازيد و هم اينگردنبند را به وى برگردانيد؟
مسلمانان نيز اين خواهش پيامبر را پذيرفته، ابوالعاص را آزاد ساخته وگردنبند را به زينب برگرداندند.(1) امام معتزلى مىگويد: من اين جريان رابراى استاد و نقيب خود ابوجعفر خواندم و سؤال كردم: آيا ابوبكر و عمر دراين صحنه نبودند؟ و آيا سزاوار بود با فاطمه عليهاالسلام در مورد فدك چنينكردند؟ و اضافه كردم كه اگر فدك مال زهرا هم نبود، مناسب نبود كه ازمسلمانان، مانند پيامبر اجازه مىگرفتند و فدك را به او مىدادند، تا بدينطريق دل زهرا شكسته نمىشد؟ و آيا فاطمه عليهاالسلام با اينكه برترين زنعالمين است. (سيدة نساء العالمين) به اندازه خواهرش زينب ارزش نداشت؟!
نقيب گفت: آرى، چه مىشد ابوبكر اين كار را مىكرد و به مردم مىگفت: ايندختر پيامبر شماست، او فدك و اين چند درخت را مىخواهد و بدون ترديد مردمنيز مانع نمىشدند... ولى ابوبكر و عمر به روش محبت حركت نكردند.
(انهما لم يأتيا بحسن فى شرع التكرّم)(2)
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ تاريخ طبرى، ج 2، ص 164 تا 17- كامل ابناثير، ج 133- 134.
2ـ ابن ابىالحديد، ج 14، ص 190- 191.
گفت یا علی(ع)؛عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛

-
- پست: 177
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ ق.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 626 بار
- سپاسهای دریافتی: 235 بار
چرا اميرالمؤمنين فدك را در زمان حكومتش پس نگرفت؟
یا رب
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه اگر فدك مال زهرا بود، چرا اميرالمؤمنينپس از رسيدن به خلافت، آن را شخصاً تصاحب نكردند و يا به فرزندان فاطمهتقسيم ننمودند؟ جواب اين سؤال را مىتوان از نامهى چهل و پنج نهجالبلاغهاستفاده كرد كه مولا مىفرمايند: «ما اهلبيت نيز سخاوتمندانه از آنگذشتيم.» (و سخت عنها نفوس قوم آخرين).
و بدينوسيله مىرسانند كه مسائل مادى براى ما اهلبيت ارزش چندانى ندارد،بلكه تعقيب فدك روى يك سلسله مسائل اسلامى و اجتماعى و سياسى بود، كه باكمال تأسف از سوى خليفهى وقت بروز كرده بود... و چون على عليهالسلام ازفدك گذشته بود، قهراً فرزندان فاطمه عليهاالسلام نيز به اين عمل راضىبودند و هرگز دوست نداشتند پس از گذشت بيست و پنج سال دوباره طرح مسألهفدك سوء تفاهمى در بين مسلمانان ايجاد نمايد.
در اين زمينه مرحوم سيد مرتضى- رضواناللَّهعليه- مىفرمايند: چون حكومتبه على عليهالسلام رسيد، از آن حضرت خواستند فدك را از فيى مسلمين خارجسازد، آن حضرت در جواب فرمودند:
انى لاستحيى من اللَّه ان ارد شيئا منع منه ابوبكر و امضاه عمر.(1) من ازخدايم شرم مىكنم چيزى را كه ابوبكر آن را منع كرد و عمر بر آن صحه گذاشتبه صاحبان اصليش برگردانم. على عليهالسلام در اين فراز، هم به تصرفعدوانى فدك و عمل خلاف ابوبكر و عمر اشاره كرده و هم، بزرگوارى وبىاعتنايى خويش را به مال و منال دنيا نشان داده است.
و چون از امام صادق عليهالسلام در اين زمينه سؤال كردند، آن حضرت فرمودند:
للاقتدا برسولاللَّه لما فتح مكة و قدباع عقيل بن ابىطالب داره، فقيلله: يا رسولاللَّه! الا ترجع الى دارك؟ فقال: هل ترك عقيل لنا دارا؟ انااهلبيت لانسترجع شيئا يؤخذ منا ظلما. (2)
على عليهالسلام در اين مورد از پيامبر خدا تقليد و تبعيت نموده است،زيرا: از آن حضرت پس از فتح مكه پرسيدند كه به خانهات نمىروى؟ فرمودند:عقيل بن ابىطالب براى ما خانهاى نگذاشته، همه را فروخته است و مااهلبيت چنين عادت داريم هنگامى كه چيزى را به ظلم از ما گرفتند، ديگر بهآن رجوع نمىكنيم.
و در يك روايت ديگر از امام صادق عليهالسلام آمده است:
با شهادت فاطمه و با مرگ ابوبكر و عمر، هر دو طرف مخاصمه به پيشگاه خدارسيدهاند و به ترتيب، پاداش و كيفر نيز ديدهاند. بنابراين مناسب نيستبعد از عقاب غاصب و ظالم و پاداش مظلوم فدك را دنبال كرد. (3)در اينجامتوجه مىشويم كه اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسيدن به حكومت، چرامسألهى فدك را مطرح نكرده و از تصرف آن خوددارى ورزيده است.
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ ابن ابىالحديد، ج 16، ص 252.
2ـ عوالم، ج 11، ص 440- طرائف، ص 406.
3ـ عللالشرايع، ج 1، ص 149 به نقل طرائف، ص 406.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه اگر فدك مال زهرا بود، چرا اميرالمؤمنينپس از رسيدن به خلافت، آن را شخصاً تصاحب نكردند و يا به فرزندان فاطمهتقسيم ننمودند؟ جواب اين سؤال را مىتوان از نامهى چهل و پنج نهجالبلاغهاستفاده كرد كه مولا مىفرمايند: «ما اهلبيت نيز سخاوتمندانه از آنگذشتيم.» (و سخت عنها نفوس قوم آخرين).
و بدينوسيله مىرسانند كه مسائل مادى براى ما اهلبيت ارزش چندانى ندارد،بلكه تعقيب فدك روى يك سلسله مسائل اسلامى و اجتماعى و سياسى بود، كه باكمال تأسف از سوى خليفهى وقت بروز كرده بود... و چون على عليهالسلام ازفدك گذشته بود، قهراً فرزندان فاطمه عليهاالسلام نيز به اين عمل راضىبودند و هرگز دوست نداشتند پس از گذشت بيست و پنج سال دوباره طرح مسألهفدك سوء تفاهمى در بين مسلمانان ايجاد نمايد.
در اين زمينه مرحوم سيد مرتضى- رضواناللَّهعليه- مىفرمايند: چون حكومتبه على عليهالسلام رسيد، از آن حضرت خواستند فدك را از فيى مسلمين خارجسازد، آن حضرت در جواب فرمودند:
انى لاستحيى من اللَّه ان ارد شيئا منع منه ابوبكر و امضاه عمر.(1) من ازخدايم شرم مىكنم چيزى را كه ابوبكر آن را منع كرد و عمر بر آن صحه گذاشتبه صاحبان اصليش برگردانم. على عليهالسلام در اين فراز، هم به تصرفعدوانى فدك و عمل خلاف ابوبكر و عمر اشاره كرده و هم، بزرگوارى وبىاعتنايى خويش را به مال و منال دنيا نشان داده است.
و چون از امام صادق عليهالسلام در اين زمينه سؤال كردند، آن حضرت فرمودند:
للاقتدا برسولاللَّه لما فتح مكة و قدباع عقيل بن ابىطالب داره، فقيلله: يا رسولاللَّه! الا ترجع الى دارك؟ فقال: هل ترك عقيل لنا دارا؟ انااهلبيت لانسترجع شيئا يؤخذ منا ظلما. (2)
على عليهالسلام در اين مورد از پيامبر خدا تقليد و تبعيت نموده است،زيرا: از آن حضرت پس از فتح مكه پرسيدند كه به خانهات نمىروى؟ فرمودند:عقيل بن ابىطالب براى ما خانهاى نگذاشته، همه را فروخته است و مااهلبيت چنين عادت داريم هنگامى كه چيزى را به ظلم از ما گرفتند، ديگر بهآن رجوع نمىكنيم.
و در يك روايت ديگر از امام صادق عليهالسلام آمده است:
با شهادت فاطمه و با مرگ ابوبكر و عمر، هر دو طرف مخاصمه به پيشگاه خدارسيدهاند و به ترتيب، پاداش و كيفر نيز ديدهاند. بنابراين مناسب نيستبعد از عقاب غاصب و ظالم و پاداش مظلوم فدك را دنبال كرد. (3)در اينجامتوجه مىشويم كه اميرالمؤمنين عليهالسلام پس از رسيدن به حكومت، چرامسألهى فدك را مطرح نكرده و از تصرف آن خوددارى ورزيده است.
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ ابن ابىالحديد، ج 16، ص 252.
2ـ عوالم، ج 11، ص 440- طرائف، ص 406.
3ـ عللالشرايع، ج 1، ص 149 به نقل طرائف، ص 406.
گفت یا علی(ع)؛عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛

-
- پست: 177
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ ق.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 626 بار
- سپاسهای دریافتی: 235 بار
پيشگويى خداوند و پيامبر دربارهى غصب فدك
یا رب
اهميت و عظمت ماجراى غصب فدك را از آنجا مىتوان فهميد كه در پيشگوئىهاىغيبى كه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بدست ما رسيده دربارهى آن خبرداده شده است. در اينجا به سه مورد اشاره ميشود:
1. از اخبارى كه خداوند در شب معراج به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خبرداد اين بود: دختر تو مورد ظلم قرار مىگيرد و از حق خود محروم مىشود وهمان حقى كه تو براى او قرار مىدهى غاصبانه از او مىگيرند... و او هيچمدافعى براى خويش پيدا نمىكند». (1)
2. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «من هرگاه فاطمه را مىبينم بيادمىآورم آنچه بعد از من با او رفتار خواهند كرد. گويا او را مىبينم كهخوارى وارد خانهاش گشته و حرمت او شكسته شده و حق او غصب شده و ارث او رانمىدهند... او در آن هنگام مىگويد: «پروردگارا من از زندگى سيرم و ازاينان خسته شدم. مرا به پدرم ملحق فرما». خداوند او را به من ملحقمىنمايد، و او اول كسى از اهلبيتم خواهد بود كه به من ملحق مىشود.فاطمه نزد من مىآيد در حالى كه محزون و مصيبت كشيده و غمگين است. حقش غصبشده و خود شهيد شده است. در آن هنگام من خواهم گفت: «خدايا هركس بر او ظلمكرده لعنت كن، و هركس حق او را غصب كرده عذاب فرما، و هركس ذلت بر او واردكرده ذليل كن، و هركس به پهلوى او زده تا فرزند خود را سقط نموده در آتشدائمى قرار ده». ملائكه هم آمين مىگويند». (2)
3. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «ملعون است كسى كه بعد از من بهدخترم فاطمه عليهاالسلام ظلم كند و حق او را غصب نمايد و او را به شهادتبرساند... اى فاطمه اگر همهى پيامبران مبعوث خداوند و همهى ملائكهىمقرب الهى دربارهى مبغض تو و غاصب حق تو شفاعت كنند، هرگز خداوند آنان رااز آتش بيرون نمىآورد». (3)
4. هنگامى كه رحلت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رسيد آن حضرت گريه كردبطورى كه اشك محاسن حضرت را تر كرد. پرسيدند: يا رسولاللَّه، براى چهگريه مىكنيد؟ فرمود: «براى فرزندانم و آنچه اشرار امتم با آنان رفتارمىكنند. گويا فاطمه را مىبينم كه بعد از من به او ظلم شده و او صدامىزند: «اى پدر، بفريادم برس»، ولى احدى از امتم به او كمك نمىكند». (4)
5. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «دخترم، تمام بدبختى بر كسى كه بهتو ظلم كند، و خوشبختى عظيم بر كسى كه تو را يارى كند». (5)
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ بيتالاحزان: ص 98.
2ـ بيتالاحزان: ص 31.
3ـ بحارالانوار: ج 29 ص 346.
4ـ بحارالانوار: ج 43 ص 151 ح 2.
5ـ بحارالانوار: ج 43 ص 227.
اهميت و عظمت ماجراى غصب فدك را از آنجا مىتوان فهميد كه در پيشگوئىهاىغيبى كه از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بدست ما رسيده دربارهى آن خبرداده شده است. در اينجا به سه مورد اشاره ميشود:
1. از اخبارى كه خداوند در شب معراج به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله خبرداد اين بود: دختر تو مورد ظلم قرار مىگيرد و از حق خود محروم مىشود وهمان حقى كه تو براى او قرار مىدهى غاصبانه از او مىگيرند... و او هيچمدافعى براى خويش پيدا نمىكند». (1)
2. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «من هرگاه فاطمه را مىبينم بيادمىآورم آنچه بعد از من با او رفتار خواهند كرد. گويا او را مىبينم كهخوارى وارد خانهاش گشته و حرمت او شكسته شده و حق او غصب شده و ارث او رانمىدهند... او در آن هنگام مىگويد: «پروردگارا من از زندگى سيرم و ازاينان خسته شدم. مرا به پدرم ملحق فرما». خداوند او را به من ملحقمىنمايد، و او اول كسى از اهلبيتم خواهد بود كه به من ملحق مىشود.فاطمه نزد من مىآيد در حالى كه محزون و مصيبت كشيده و غمگين است. حقش غصبشده و خود شهيد شده است. در آن هنگام من خواهم گفت: «خدايا هركس بر او ظلمكرده لعنت كن، و هركس حق او را غصب كرده عذاب فرما، و هركس ذلت بر او واردكرده ذليل كن، و هركس به پهلوى او زده تا فرزند خود را سقط نموده در آتشدائمى قرار ده». ملائكه هم آمين مىگويند». (2)
3. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «ملعون است كسى كه بعد از من بهدخترم فاطمه عليهاالسلام ظلم كند و حق او را غصب نمايد و او را به شهادتبرساند... اى فاطمه اگر همهى پيامبران مبعوث خداوند و همهى ملائكهىمقرب الهى دربارهى مبغض تو و غاصب حق تو شفاعت كنند، هرگز خداوند آنان رااز آتش بيرون نمىآورد». (3)
4. هنگامى كه رحلت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رسيد آن حضرت گريه كردبطورى كه اشك محاسن حضرت را تر كرد. پرسيدند: يا رسولاللَّه، براى چهگريه مىكنيد؟ فرمود: «براى فرزندانم و آنچه اشرار امتم با آنان رفتارمىكنند. گويا فاطمه را مىبينم كه بعد از من به او ظلم شده و او صدامىزند: «اى پدر، بفريادم برس»، ولى احدى از امتم به او كمك نمىكند». (4)
5. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: «دخترم، تمام بدبختى بر كسى كه بهتو ظلم كند، و خوشبختى عظيم بر كسى كه تو را يارى كند». (5)
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ بيتالاحزان: ص 98.
2ـ بيتالاحزان: ص 31.
3ـ بحارالانوار: ج 29 ص 346.
4ـ بحارالانوار: ج 43 ص 151 ح 2.
5ـ بحارالانوار: ج 43 ص 227.
گفت یا علی(ع)؛عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛

-
- پست: 177
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ ق.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 626 بار
- سپاسهای دریافتی: 235 بار
شكايت حضرت زهرا ع از غاصب فدك
یا رب
كى از برگهاى مصيبتبار دفتر فدك دل سوختهى فاطمه عليهاالسلام در اين ماجرا است كه با اشك خود شكايت به پدر برد.
حضرت زينب كبرى عليهاالسلام مىفرمايد: «آنگاه كه ابوبكر تصميم نهائىدربارهى فدك را گرفت و حضرت زهرا عليهاالسلام از پاسخ مثبت آنها به كلامخود مأيوس شد، كنار قبر پدرش پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آمد و خود راروى قبر انداخت و رفتار مردم با او را به پيشگاه آن حضرت شكايت برد و آنقدر گريه كرد كه تربت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از اشك فاطمهعليهاالسلام تر شد و اشعارى حاكى از مصائب وارده خواند».(1)
البته اشك فاطمه عليهاالسلام خشك نخواهد شد، و به اشك او ائمهعليهمالسلام و شيعيانشان تا آخر روزگار اشك خواهند ريخت تا يكدلى محبانزهرا عليهاالسلام بر همه ظاهر و معلوم گردد.
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ بحارالانوار: ج 29 ص108.
كى از برگهاى مصيبتبار دفتر فدك دل سوختهى فاطمه عليهاالسلام در اين ماجرا است كه با اشك خود شكايت به پدر برد.
حضرت زينب كبرى عليهاالسلام مىفرمايد: «آنگاه كه ابوبكر تصميم نهائىدربارهى فدك را گرفت و حضرت زهرا عليهاالسلام از پاسخ مثبت آنها به كلامخود مأيوس شد، كنار قبر پدرش پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آمد و خود راروى قبر انداخت و رفتار مردم با او را به پيشگاه آن حضرت شكايت برد و آنقدر گريه كرد كه تربت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله از اشك فاطمهعليهاالسلام تر شد و اشعارى حاكى از مصائب وارده خواند».(1)
البته اشك فاطمه عليهاالسلام خشك نخواهد شد، و به اشك او ائمهعليهمالسلام و شيعيانشان تا آخر روزگار اشك خواهند ريخت تا يكدلى محبانزهرا عليهاالسلام بر همه ظاهر و معلوم گردد.
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ بحارالانوار: ج 29 ص108.
گفت یا علی(ع)؛عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛

-
- پست: 177
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ ق.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 626 بار
- سپاسهای دریافتی: 235 بار
حرمت مصرف اموال غصبى فدك
یا رب
نكتهاى كه غاصبين بايد بدانند آنست كه پس از غصب فدك هر تصرفى هم كه درآن صورت بگيرد غاصبانه بوده و حرام است، ولى چه جالب است كه اين مطلب راعيناً از كلام حضرت زهرا عليهاالسلام بشنويم كه فرمود:
«اگر آن دو نفر مايهى قوت مرا از تصرف من بيرون آوردند و آن آذوقهى كمرا از من مانع شدند، ولى اين را براى روز محشر درجهاى حساب مىكنم، وخورندگان محصولش آن را به جوش آورندهى جحيم در شعلههاى جهنم خواهنديافت».
بنابراين غاصبين و هر كه تا روز قيامت غصبى بودن آن را بداند و در آن تصرفكند، لقمهاى را مىخورد كه فاطمه عليهاالسلام راضى نيست، و در واقعشعلههاى آتش است كه در دهان مىگذارد و زندگيش را با آن مىسازد. چنينتصرفى بىاعتنائى به آه دل فاطمه عليهاالسلام است، و شكى نيست كه آه آنبانوى بزرگ از هر سوزى مؤثرتر است.
بنابراين غاصبين و هر كه تا روز قيامت غصبى بودن آن را بداند و در آن تصرفكند، لقمهاى را مىخورد كه فاطمه عليهاالسلام راضى نيست، و در واقعشعلههاى آتش است كه در دهان مىگذارد و زندگيش را با آن مىسازد. چنينتصرفى بىاعتنائى به آه دل فاطمه عليهاالسلام است، و شكى نيست كه آه آنبانوى بزرگ از هر سوزى مؤثرتر است.
نكتهاى كه غاصبين بايد بدانند آنست كه پس از غصب فدك هر تصرفى هم كه درآن صورت بگيرد غاصبانه بوده و حرام است، ولى چه جالب است كه اين مطلب راعيناً از كلام حضرت زهرا عليهاالسلام بشنويم كه فرمود:
«اگر آن دو نفر مايهى قوت مرا از تصرف من بيرون آوردند و آن آذوقهى كمرا از من مانع شدند، ولى اين را براى روز محشر درجهاى حساب مىكنم، وخورندگان محصولش آن را به جوش آورندهى جحيم در شعلههاى جهنم خواهنديافت».
بنابراين غاصبين و هر كه تا روز قيامت غصبى بودن آن را بداند و در آن تصرفكند، لقمهاى را مىخورد كه فاطمه عليهاالسلام راضى نيست، و در واقعشعلههاى آتش است كه در دهان مىگذارد و زندگيش را با آن مىسازد. چنينتصرفى بىاعتنائى به آه دل فاطمه عليهاالسلام است، و شكى نيست كه آه آنبانوى بزرگ از هر سوزى مؤثرتر است.
بنابراين غاصبين و هر كه تا روز قيامت غصبى بودن آن را بداند و در آن تصرفكند، لقمهاى را مىخورد كه فاطمه عليهاالسلام راضى نيست، و در واقعشعلههاى آتش است كه در دهان مىگذارد و زندگيش را با آن مىسازد. چنينتصرفى بىاعتنائى به آه دل فاطمه عليهاالسلام است، و شكى نيست كه آه آنبانوى بزرگ از هر سوزى مؤثرتر است.
گفت یا علی(ع)؛عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛

-
- پست: 177
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ ق.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 626 بار
- سپاسهای دریافتی: 235 بار
اقرار غاصب فدك به محكوميت در مقابل مرد يمنى
یا رب
ردى نزد ابوبكر و عمر آمد وگفت: من مردى از اهل يمن هستم، كه بقصد حج از ديار خود بيرون آمدهام. درهمسايگى ما بانويى است كه هنگام سفر به من گفت: تو بزودى اين كسى را كهخود را جانشين پيامبر مىداند ملاقات مىكنى. هرگاه او را ديدى پيام مراهم به او برسان. ابوبكر گفت: پيام او را بازگو كن.
آن مرد گفت: آن زن چنين پيغامداده است كه من زنى ضعيف و عائلهمند هستم. پدرم در زمان حياتش زندگى مرااداره مىكرد. او زمينهايى داشت كه خود و همسر و فرزندانم از درآمد آنزندگى خود را اداره مىكرديم. وقتى پدرم از دنيا رفت حاكم آن شهر زمينهارا به زور از دست من گرفت و به تصرف خود درآورد و نمايندهى خود را بهآنجا فرستاد. اكنون محصول آن را برمىدارد و از خرما و گندم آن چيزى به مننمىدهد.
ابوبكر گفت: چنين حقى ندارد، و اين لقمه بر آن ظالم متجاوز گوارا مباد!بخدا قسم آبرويش را مىبرم و او را از مقامش بركنار مىكنم و بر ضد اواقدام مىنمايم!
عمر رو به ابوبكر كرد و گفت: اى خليفهى پيامبر! آن حاكم خبيث نابكار رامهلت مده و كسى را سراغ او بفرست تا او را دست بسته حاضر كند، و او را بهخاطر خيانت و فسقش به اشد مجازات برسان كه ظلم و تجاوز را از حد گذراندهاست!!
ابوبكر پرسيد: اين حاكم كيست و در كدام شهر است و نام آن بانوى مظلوم چيست؟
مرد يمنى گفت: از ناخشنودى خدا به خدا پناه مىبرم و از غضب او به حضرت اوپناهندهام! چه كسى ظالمتر و ستمگرتر از كسى است كه به دختر پيامبر صلىاللَّه عليه و آله ظلم نموده است؟!!
ردى نزد ابوبكر و عمر آمد وگفت: من مردى از اهل يمن هستم، كه بقصد حج از ديار خود بيرون آمدهام. درهمسايگى ما بانويى است كه هنگام سفر به من گفت: تو بزودى اين كسى را كهخود را جانشين پيامبر مىداند ملاقات مىكنى. هرگاه او را ديدى پيام مراهم به او برسان. ابوبكر گفت: پيام او را بازگو كن.
آن مرد گفت: آن زن چنين پيغامداده است كه من زنى ضعيف و عائلهمند هستم. پدرم در زمان حياتش زندگى مرااداره مىكرد. او زمينهايى داشت كه خود و همسر و فرزندانم از درآمد آنزندگى خود را اداره مىكرديم. وقتى پدرم از دنيا رفت حاكم آن شهر زمينهارا به زور از دست من گرفت و به تصرف خود درآورد و نمايندهى خود را بهآنجا فرستاد. اكنون محصول آن را برمىدارد و از خرما و گندم آن چيزى به مننمىدهد.
ابوبكر گفت: چنين حقى ندارد، و اين لقمه بر آن ظالم متجاوز گوارا مباد!بخدا قسم آبرويش را مىبرم و او را از مقامش بركنار مىكنم و بر ضد اواقدام مىنمايم!
عمر رو به ابوبكر كرد و گفت: اى خليفهى پيامبر! آن حاكم خبيث نابكار رامهلت مده و كسى را سراغ او بفرست تا او را دست بسته حاضر كند، و او را بهخاطر خيانت و فسقش به اشد مجازات برسان كه ظلم و تجاوز را از حد گذراندهاست!!
ابوبكر پرسيد: اين حاكم كيست و در كدام شهر است و نام آن بانوى مظلوم چيست؟
مرد يمنى گفت: از ناخشنودى خدا به خدا پناه مىبرم و از غضب او به حضرت اوپناهندهام! چه كسى ظالمتر و ستمگرتر از كسى است كه به دختر پيامبر صلىاللَّه عليه و آله ظلم نموده است؟!!
گفت یا علی(ع)؛عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛

-
- پست: 177
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ ق.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 626 بار
- سپاسهای دریافتی: 235 بار
قتل نمايندهى ابوبكر در فدك بدست اميرالمؤمنين
یا رب
ابوبكر، مردى بنام «اشجع بن مزاحم ثقفى» را كه منافقى بىدين بود، بهعنوان نمايندهى خود در فدك و چند منطقهى اطراف مدينه قرار داد. برادراين شخص در يكى از جنگهاى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بدست اميرالمؤمنينعليهالسلام بقتل رسيده بود. ,
اشجع، از مدينه به قصد جمعآورى اموال حركت كرد و اولين جايى كه وارد شديكى از باغهاى اهلبيت عليهمالسلام بنام «بانقيا» بود. او بدون اطلاعقبلى وارد اين منطقه شد و اموال و صدقاتى كه قبلاً به اميرالمؤمنينعليهالسلام پرداخت مىشد جمعآورى كرد و در مقابل اهل آنجا قدرتنمائىكرد.
اهل روستا نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند و رفتار فرستادهى ابوبكر را به حضرت اطلاع دادند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام اسبى كه «سابح» نام داشت فراخواند و عمامهىمشكى بر سر بست و دو شمشير حمايل نمود و اسب ديگر خويش كه «مرتجز» نامداشت نيز همراه برداشت و با امام حسين عليهالسلام و عمار ياسر و فضل بنعباس و عبداللَّه بن جعفر و عبداللَّه بن عباس حركت كردند تا به روستارسيدند.
بزرگ آن روستا حضرت را به مسجد «القضاء» در آنجا برد. اميرالمؤمنينعليهالسلام امام حسين عليهالسلام را سراغ اشجع فرستاد، ولى اشجع از آمدنامتناع ورزيد. وقتى امام حسين عليهالسلام نيامدن او را گزارش داد حضرتعمار را فرستاد. عمار با او درگير شد و خبر به اميرالمؤمنين عليهالسلامرسيد. حضرت جمعى را كه همراهش بود سراغ او فرستاد و فرمود: از او نترسيد واو را نزد من بياوريد.
وقتى او را كشانكشان آوردند حضرت فرمود: واى بر تو؟ به چه حقى اموال اهلبيت را تصرف نمودهاى؟
اشجع گفت: تو به چه دليل اين مردم را در حق و باطل مىكشى؟
حضرت فرمود: «آرام باش كه جرم من نزد تو كشتن برادرت در جنگ هوازناست...»! در اينجا اشجع پاسخهاى نامناسبى به حضرت داد و فضل بن عباسبرآشفت و شمشير كشيد و سر او را همراه دست راستش از تن جدا كرد!
سى نفر كه همراه اشجع آمده بودند حمله آوردند ولى اميرالمؤمنينعليهالسلام با يك نگاه همه را به عقب راند بطورى كه همگى فرياد اطاعتبرآوردند.
حضرت فرمود: «اُف بر شما، سر صاحبتان را نزد ابوبكر ببريد...» و آنان سربريدهى اشجع را نزد ابوبكر آوردند. ابوبكر مردم را جمع كرد و داستان رابازگو كرد و از مردم خواست خود را براى مقابله با اميرالمؤمنينعليهالسلام آماده كنند! ولى مردم چنان سر بزير افكنده بودند و وحشتداشتند كه در نهايت به او گفتند: اگر خودت همراه ما بيايى به جنگ على بنابىطالب مىرويم!! عمر پيش آمد و گفت: كسى جز خالد بن وليد نمىتواند بهجنگ او برود.
خالد با پانصد سوار حركت كردند تا به محلى كه حضرت آنجا بود رسيدند.
وقتى لشكر خالد از دور ظاهر شد اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوانبىاعتنايى افسار اسب را بستند و در كنارى بخواب رفتند، تا آنكه از صداىشيههى اسبان از خواب بيدار شدند و فرمودند: خالد براى چه آمدهاى؟ خالدگفت: خود بهتر مىدانى! و حضرت را تهديد كرد!
حضرت فرمود: اى خالد، مرا به خود و پسر ابوقحافه مىترسانى؟
خالد گفت: من مأمورم اگر دست از كارهايت برندارى تو را اسير كرده نزد او ببرم!!
حضرت فرمود: مثل تو مىخواهد مرا اسير كند؟ اى پسر زنِ مرتد از اسلام...؟ اگر بخواهم تو را بر در همين مسجد به قتل مىرسانم.
خالد بار ديگر سخنان خود را تكرار كرد. در اينجا حضرت ذوالفقار را از نيام بركشيد و آن را به سوى او گرفت.
خالد كه اين منظره را ديد وحشتزده گفت: تا اين حد قصد نداشتم. حضرت درهمان حال نوك ذوالفقار را بر كمر خالد گذارد و او را از اسب به زيرانداخت. اين منظره اصحاب خالد را به وحشت انداخت و به التماس از حضرتخواستند از آنها درگذرد و اين در حالى بود كه خالد از درد آن ضربت بىحركتو ساكت مانده بود.
حضرت فرمود: اى خالد، عجب براى خائنين و بيعتشكنان مطيع هستى؟ آيا روزغدير براى تو كافى نيست؟ بدانكه اگر تو و دو رفيقت ابوبكر و عمر قصد سوئىنسبت به من داشته باشيد اول كسانى خواهيد بود كه به دست من كشته مىشويد.سپس فرمود: بخدا قسم خالد را جز آن خائن ظالم حيلهگر يعنى پسر صهاكنفرستاده است، چرا كه او دائماً قبائل را بر ضد من تحريك مىكند و از منمىترساند و گذشتهها را در ياد آنان زنده مىكند و به زودى هنگام جاندادن نتيجهى كارش را خواهد ديد. بهر حال اميرالمؤمنين عليهالسلام باگروه خود و خالد با گروه خود به مدينه بازگشتند و خالد قضايا را براىابوبكر و عمر بازگو كرد.
ابوبكر از عباس درخواست كرد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند تا دربارهى اشجع با حضرت صحبت كند.
عباس اميرالمؤمنين عليهالسلام را صدا زد. وقتى حضرت نشست عباس گفت:ابوبكر مىخواهد دربارهى آن ماجرا با شما صحبت كند. حضرت فرمود: اگر اومرا فرامىخواند نمىآمدم.
ابوبكر گفت: اى ابوالحسن، براى مثل تو چنين كارى را مناسب نمىبينم!!
حضرت فرمود: كدام عمل؟ ابوبكر گفت: مسلمانى را بغير حق كشتهاى؟ حضرتفرمود: پناه بر خدا كه مسلمانى را بكشم، چرا كه وقتى كشتن او واجب باشدنام اسلام از او برداشته شده است. و اما كشتن «اشجع»، بدانكه اگر اسلام توهم مثل اسلام اوست عجب به رستگارى بزرگ دست يافتهاى!!!؟ و من او را بهحجت پروردگارم كشتهام و تو حلال و حرام را بهتر از من نمىدانى! اشجعملحد منافقى بود كه در خانهاش بتى از سنگ داشت و هر روز دست بر سر و روىاو مىكشيد و سپس نزد تو مىآمد! عدالت خداوند اقتضا نمىكند كه مرا بخاطركشتن بتپرستان و ملحدان مؤاخذه كند.
پس از سخنان طولانى كه بين اميرالمؤمنين عليهالسلام و ابوبكر رد و بدل شدحضرت همراه عباس برخاستند و به خانه آمدند. حضرت در بين راه به عباسفرمود: اى عمو، اينان را رها كن. آيا روز غدير برايشان كافى نبود؟ بگذارهر قدر مىخواهند ما را ضعيف بشمارند كه خداوند صاحب اختيار ما است و اوبهترين حكمكنندگان است
ابوبكر، مردى بنام «اشجع بن مزاحم ثقفى» را كه منافقى بىدين بود، بهعنوان نمايندهى خود در فدك و چند منطقهى اطراف مدينه قرار داد. برادراين شخص در يكى از جنگهاى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بدست اميرالمؤمنينعليهالسلام بقتل رسيده بود. ,
اشجع، از مدينه به قصد جمعآورى اموال حركت كرد و اولين جايى كه وارد شديكى از باغهاى اهلبيت عليهمالسلام بنام «بانقيا» بود. او بدون اطلاعقبلى وارد اين منطقه شد و اموال و صدقاتى كه قبلاً به اميرالمؤمنينعليهالسلام پرداخت مىشد جمعآورى كرد و در مقابل اهل آنجا قدرتنمائىكرد.
اهل روستا نزد اميرالمؤمنين عليهالسلام آمدند و رفتار فرستادهى ابوبكر را به حضرت اطلاع دادند.
اميرالمؤمنين عليهالسلام اسبى كه «سابح» نام داشت فراخواند و عمامهىمشكى بر سر بست و دو شمشير حمايل نمود و اسب ديگر خويش كه «مرتجز» نامداشت نيز همراه برداشت و با امام حسين عليهالسلام و عمار ياسر و فضل بنعباس و عبداللَّه بن جعفر و عبداللَّه بن عباس حركت كردند تا به روستارسيدند.
بزرگ آن روستا حضرت را به مسجد «القضاء» در آنجا برد. اميرالمؤمنينعليهالسلام امام حسين عليهالسلام را سراغ اشجع فرستاد، ولى اشجع از آمدنامتناع ورزيد. وقتى امام حسين عليهالسلام نيامدن او را گزارش داد حضرتعمار را فرستاد. عمار با او درگير شد و خبر به اميرالمؤمنين عليهالسلامرسيد. حضرت جمعى را كه همراهش بود سراغ او فرستاد و فرمود: از او نترسيد واو را نزد من بياوريد.
وقتى او را كشانكشان آوردند حضرت فرمود: واى بر تو؟ به چه حقى اموال اهلبيت را تصرف نمودهاى؟
اشجع گفت: تو به چه دليل اين مردم را در حق و باطل مىكشى؟
حضرت فرمود: «آرام باش كه جرم من نزد تو كشتن برادرت در جنگ هوازناست...»! در اينجا اشجع پاسخهاى نامناسبى به حضرت داد و فضل بن عباسبرآشفت و شمشير كشيد و سر او را همراه دست راستش از تن جدا كرد!
سى نفر كه همراه اشجع آمده بودند حمله آوردند ولى اميرالمؤمنينعليهالسلام با يك نگاه همه را به عقب راند بطورى كه همگى فرياد اطاعتبرآوردند.
حضرت فرمود: «اُف بر شما، سر صاحبتان را نزد ابوبكر ببريد...» و آنان سربريدهى اشجع را نزد ابوبكر آوردند. ابوبكر مردم را جمع كرد و داستان رابازگو كرد و از مردم خواست خود را براى مقابله با اميرالمؤمنينعليهالسلام آماده كنند! ولى مردم چنان سر بزير افكنده بودند و وحشتداشتند كه در نهايت به او گفتند: اگر خودت همراه ما بيايى به جنگ على بنابىطالب مىرويم!! عمر پيش آمد و گفت: كسى جز خالد بن وليد نمىتواند بهجنگ او برود.
خالد با پانصد سوار حركت كردند تا به محلى كه حضرت آنجا بود رسيدند.
وقتى لشكر خالد از دور ظاهر شد اميرالمؤمنين عليهالسلام به عنوانبىاعتنايى افسار اسب را بستند و در كنارى بخواب رفتند، تا آنكه از صداىشيههى اسبان از خواب بيدار شدند و فرمودند: خالد براى چه آمدهاى؟ خالدگفت: خود بهتر مىدانى! و حضرت را تهديد كرد!
حضرت فرمود: اى خالد، مرا به خود و پسر ابوقحافه مىترسانى؟
خالد گفت: من مأمورم اگر دست از كارهايت برندارى تو را اسير كرده نزد او ببرم!!
حضرت فرمود: مثل تو مىخواهد مرا اسير كند؟ اى پسر زنِ مرتد از اسلام...؟ اگر بخواهم تو را بر در همين مسجد به قتل مىرسانم.
خالد بار ديگر سخنان خود را تكرار كرد. در اينجا حضرت ذوالفقار را از نيام بركشيد و آن را به سوى او گرفت.
خالد كه اين منظره را ديد وحشتزده گفت: تا اين حد قصد نداشتم. حضرت درهمان حال نوك ذوالفقار را بر كمر خالد گذارد و او را از اسب به زيرانداخت. اين منظره اصحاب خالد را به وحشت انداخت و به التماس از حضرتخواستند از آنها درگذرد و اين در حالى بود كه خالد از درد آن ضربت بىحركتو ساكت مانده بود.
حضرت فرمود: اى خالد، عجب براى خائنين و بيعتشكنان مطيع هستى؟ آيا روزغدير براى تو كافى نيست؟ بدانكه اگر تو و دو رفيقت ابوبكر و عمر قصد سوئىنسبت به من داشته باشيد اول كسانى خواهيد بود كه به دست من كشته مىشويد.سپس فرمود: بخدا قسم خالد را جز آن خائن ظالم حيلهگر يعنى پسر صهاكنفرستاده است، چرا كه او دائماً قبائل را بر ضد من تحريك مىكند و از منمىترساند و گذشتهها را در ياد آنان زنده مىكند و به زودى هنگام جاندادن نتيجهى كارش را خواهد ديد. بهر حال اميرالمؤمنين عليهالسلام باگروه خود و خالد با گروه خود به مدينه بازگشتند و خالد قضايا را براىابوبكر و عمر بازگو كرد.
ابوبكر از عباس درخواست كرد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام را فراخواند تا دربارهى اشجع با حضرت صحبت كند.
عباس اميرالمؤمنين عليهالسلام را صدا زد. وقتى حضرت نشست عباس گفت:ابوبكر مىخواهد دربارهى آن ماجرا با شما صحبت كند. حضرت فرمود: اگر اومرا فرامىخواند نمىآمدم.
ابوبكر گفت: اى ابوالحسن، براى مثل تو چنين كارى را مناسب نمىبينم!!
حضرت فرمود: كدام عمل؟ ابوبكر گفت: مسلمانى را بغير حق كشتهاى؟ حضرتفرمود: پناه بر خدا كه مسلمانى را بكشم، چرا كه وقتى كشتن او واجب باشدنام اسلام از او برداشته شده است. و اما كشتن «اشجع»، بدانكه اگر اسلام توهم مثل اسلام اوست عجب به رستگارى بزرگ دست يافتهاى!!!؟ و من او را بهحجت پروردگارم كشتهام و تو حلال و حرام را بهتر از من نمىدانى! اشجعملحد منافقى بود كه در خانهاش بتى از سنگ داشت و هر روز دست بر سر و روىاو مىكشيد و سپس نزد تو مىآمد! عدالت خداوند اقتضا نمىكند كه مرا بخاطركشتن بتپرستان و ملحدان مؤاخذه كند.
پس از سخنان طولانى كه بين اميرالمؤمنين عليهالسلام و ابوبكر رد و بدل شدحضرت همراه عباس برخاستند و به خانه آمدند. حضرت در بين راه به عباسفرمود: اى عمو، اينان را رها كن. آيا روز غدير برايشان كافى نبود؟ بگذارهر قدر مىخواهند ما را ضعيف بشمارند كه خداوند صاحب اختيار ما است و اوبهترين حكمكنندگان است
گفت یا علی(ع)؛عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛

-
- پست: 177
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ ق.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 626 بار
- سپاسهای دریافتی: 235 بار
دفاع ائمه و بزرگان دين از فدك
یا رب
ائمه عليهمالسلام خود بزرگترين حافظان مسئلهى فدك و مدافعان آنبودهاند، و در زمانهاى بسيار سخت ذكر آن را فراموش نكردهاند. ازاميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و امام سجاد و امام باقر و امام صادقو امام كاظم و امام رضا عليهمالسلام روايات مفصلى نقل شده كه در آنهامسئلهى فدك را مطرح كردهاند.
همچنين از حضرت زينب كبرى عليهاالسلام به عنوان ناظر و شاهد بر خطابهىمادر در مسجد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله چندين روايت نقل كرده كهخطبهى كامل حضرت را براى مردم بازگو كردهاند.
از سوى ديگر تنى چند از صحابهى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مانندابوسعيد خدرى و عطيه عوفى ماجراى فدك را براى مردم نقل كردهاند.(1)
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ ابوسعيد خدرى: بحارالانوار: ج 29 ص 111، 121، 123. عطيه عوفى: بحارالانوار: ج 29 ص 245 122 121.
ائمه عليهمالسلام خود بزرگترين حافظان مسئلهى فدك و مدافعان آنبودهاند، و در زمانهاى بسيار سخت ذكر آن را فراموش نكردهاند. ازاميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين و امام سجاد و امام باقر و امام صادقو امام كاظم و امام رضا عليهمالسلام روايات مفصلى نقل شده كه در آنهامسئلهى فدك را مطرح كردهاند.
همچنين از حضرت زينب كبرى عليهاالسلام به عنوان ناظر و شاهد بر خطابهىمادر در مسجد پيامبر صلى اللَّه عليه و آله چندين روايت نقل كرده كهخطبهى كامل حضرت را براى مردم بازگو كردهاند.
از سوى ديگر تنى چند از صحابهى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله مانندابوسعيد خدرى و عطيه عوفى ماجراى فدك را براى مردم نقل كردهاند.(1)
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ ابوسعيد خدرى: بحارالانوار: ج 29 ص 111، 121، 123. عطيه عوفى: بحارالانوار: ج 29 ص 245 122 121.
گفت یا علی(ع)؛عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛

-
- پست: 177
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹, ۱۲:۴۶ ق.ظ
- محل اقامت: تبریز
- سپاسهای ارسالی: 626 بار
- سپاسهای دریافتی: 235 بار
تناقض در گفته و عمل غاصبين فدك
یا رب
مطالبمربوط به جواب غاصبين فدك در بخشهاى گذشته ذكر شد. گذشته از اينها دوگونهگيهاى واضحى در سخنان و عمل آنان بچشم مىخورد كه دانستن آن براى مدافعانفدك لازم است:
1. چندگونهگى در حديث جعلى. حديث «النبى لايورث» كهبه عنوان پشتوانهى غصب فدك جعل شده بود در گفتههاى غاصبين به صورتهاىمختلف نقل شده است. گاهى به دو كلمه اكتفا شده و گاهى پسوند مفصلى به آناضافه شده، و گاهى قالب كلام ديگرگونه است. بايد همچنين باشد چرا كه وقتىاصل مطلب جعلى شد اضافه و كم كردن بر آن جز زياده بر جعل چيزى ديگر نخواهدبود.
گاهى مىگفتند: «پيامبران ارث نمىگذارند». گاهى اضافه مىكردند كه:«پيامبران علم و حكمت و نبوت را به ارث مىگذارند». گاهى اضافهى ديگرى همبه ميان مىآمد كه: «آنچه از او باقى بماند صدقه است»، و گاهى سخن اول رافراموش مىكردند و به نفع خود آن را تغيير مىدادند كه: «هرچه از او بمانددر اختيار ولى امر است كه هرگونه مىخواهد به مصرف برساند»! (1)
همچنين در شكل نقل گاهى ابوبكر آن را ادعا مىكرد كه از پيامبر صلى اللَّهعليه و آله شنيده است و گاهى به عايشه نسبت مىداد كه او شنيده است. گاهىعمر شاهد ابوبكر بود و گاهى عايشه و حفصه را شاهد مىآورد. به هر حال اينتناقضات بخاطر اين بود كه اصل مطلب كذب محض بود و براى منافع خاصى كه درنظر داشتند جعل شده بود، و به اقتضاى منافع به آن زياد و كم مىكردند.
2. ابوبكر سخن جابر را دربارهى اموال بحرين بدون شاهد قبول كرد ولى سخنفاطمه عليهاالسلام را دربارهى فدك قبول نكرد و شاهدان او را هم نپذيرفت!حضرت زهرا عليهاالسلام در سخنانش صريحاً به اين مسئله اشاره كرد و آنان رازير سؤال برد. (2)
3. ابوبكر كه در مقابل كلام فاطمه عليهاالسلام تسليم شد و نوشتهاى مبنىبر بازگرداندن فدك نوشت و به آن حضرت داد، در واقع حديث جعلى خود را نقضكرد و آنگاه كه عمر نوشتهى ابوبكر را محو و پاره كرد نقضى بر نقض اولانجام داد. (3)
4. خانهى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را ارث پيامبر حساب كردند و بهعايشه كه همسر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود دادند تا بعدها ابوبكر وعمر در آنجا دفن شوند، و در همين حال ارث را از فاطمه عليهاالسلام دخترپيامبر صلى اللَّه عليه و آله ممنوع دانستند.
5. عايشه و حفصه كه در حديث «النبى لا يورث» شاهد ابوبكر بودند، در زمانعثمان براى طلب ارث پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نزد او آمدند!
عثمان كه خود از طرفداران غصب فدك و در متن ماجرا بود خطاب به عايشه كهبراى طلب ارث پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نزد او آمده بود گفت: «آيا تونبودى كه با مالك بن اوس نصرى شهادت داديد كه «پيامبر ارث نمىگذارد» و حقفاطمه را مانع شديد؟ چگونه امروز از من ميراث پيامبر را مىخواهيد»؟! (4)
6. عمر وقتى به حكومت رسيد فدك را به وارثان پيامبر صلى اللَّه عليه و آلهبازگرداند، و عباس با اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر آن اختلاف نمود.حضرت فرمود: «پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آن را در زمان حياتش به فاطمهداد»، ولى عباس قبول نمىكرد و مىگفت: «ملك پيامبر صلى اللَّه عليه و آلهاست و من وارث اويم». (5) اين ضد و نقيض گويى عمر و بالاتر از آن تناقض درعمل است كه حل و فصل را به قيامت مىگذارد تا حساب يكسره شود.
7. عثمان بار ديگر فدك را بنام مروان بن حكم به ثبت رسانيد، و با اين كار خود يكبار ديگر كار عمر را نقض كرد. (6)
از اينگونه تناقضات دربارهى فدك زياد است، و اين چند مورد به عنوان مثال ذكر شد.
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ بحارالانوار: ج 29 ص 190.
2ـ بحارالانوار: ج 29 ص 194.
3ـ الغدير: ج 7 ص 194.
4ـ بحارالانوار: ج 31 ص 483 ح 7. كتاب سليم: ج 2 ص 694.
5ـ الغدير: ج 7 ص 194.
6ـ الغدير: ج 7 ص 195.
مطالبمربوط به جواب غاصبين فدك در بخشهاى گذشته ذكر شد. گذشته از اينها دوگونهگيهاى واضحى در سخنان و عمل آنان بچشم مىخورد كه دانستن آن براى مدافعانفدك لازم است:
1. چندگونهگى در حديث جعلى. حديث «النبى لايورث» كهبه عنوان پشتوانهى غصب فدك جعل شده بود در گفتههاى غاصبين به صورتهاىمختلف نقل شده است. گاهى به دو كلمه اكتفا شده و گاهى پسوند مفصلى به آناضافه شده، و گاهى قالب كلام ديگرگونه است. بايد همچنين باشد چرا كه وقتىاصل مطلب جعلى شد اضافه و كم كردن بر آن جز زياده بر جعل چيزى ديگر نخواهدبود.
گاهى مىگفتند: «پيامبران ارث نمىگذارند». گاهى اضافه مىكردند كه:«پيامبران علم و حكمت و نبوت را به ارث مىگذارند». گاهى اضافهى ديگرى همبه ميان مىآمد كه: «آنچه از او باقى بماند صدقه است»، و گاهى سخن اول رافراموش مىكردند و به نفع خود آن را تغيير مىدادند كه: «هرچه از او بمانددر اختيار ولى امر است كه هرگونه مىخواهد به مصرف برساند»! (1)
همچنين در شكل نقل گاهى ابوبكر آن را ادعا مىكرد كه از پيامبر صلى اللَّهعليه و آله شنيده است و گاهى به عايشه نسبت مىداد كه او شنيده است. گاهىعمر شاهد ابوبكر بود و گاهى عايشه و حفصه را شاهد مىآورد. به هر حال اينتناقضات بخاطر اين بود كه اصل مطلب كذب محض بود و براى منافع خاصى كه درنظر داشتند جعل شده بود، و به اقتضاى منافع به آن زياد و كم مىكردند.
2. ابوبكر سخن جابر را دربارهى اموال بحرين بدون شاهد قبول كرد ولى سخنفاطمه عليهاالسلام را دربارهى فدك قبول نكرد و شاهدان او را هم نپذيرفت!حضرت زهرا عليهاالسلام در سخنانش صريحاً به اين مسئله اشاره كرد و آنان رازير سؤال برد. (2)
3. ابوبكر كه در مقابل كلام فاطمه عليهاالسلام تسليم شد و نوشتهاى مبنىبر بازگرداندن فدك نوشت و به آن حضرت داد، در واقع حديث جعلى خود را نقضكرد و آنگاه كه عمر نوشتهى ابوبكر را محو و پاره كرد نقضى بر نقض اولانجام داد. (3)
4. خانهى پيامبر صلى اللَّه عليه و آله را ارث پيامبر حساب كردند و بهعايشه كه همسر پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بود دادند تا بعدها ابوبكر وعمر در آنجا دفن شوند، و در همين حال ارث را از فاطمه عليهاالسلام دخترپيامبر صلى اللَّه عليه و آله ممنوع دانستند.
5. عايشه و حفصه كه در حديث «النبى لا يورث» شاهد ابوبكر بودند، در زمانعثمان براى طلب ارث پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نزد او آمدند!
عثمان كه خود از طرفداران غصب فدك و در متن ماجرا بود خطاب به عايشه كهبراى طلب ارث پيامبر صلى اللَّه عليه و آله نزد او آمده بود گفت: «آيا تونبودى كه با مالك بن اوس نصرى شهادت داديد كه «پيامبر ارث نمىگذارد» و حقفاطمه را مانع شديد؟ چگونه امروز از من ميراث پيامبر را مىخواهيد»؟! (4)
6. عمر وقتى به حكومت رسيد فدك را به وارثان پيامبر صلى اللَّه عليه و آلهبازگرداند، و عباس با اميرالمؤمنين عليهالسلام بر سر آن اختلاف نمود.حضرت فرمود: «پيامبر صلى اللَّه عليه و آله آن را در زمان حياتش به فاطمهداد»، ولى عباس قبول نمىكرد و مىگفت: «ملك پيامبر صلى اللَّه عليه و آلهاست و من وارث اويم». (5) اين ضد و نقيض گويى عمر و بالاتر از آن تناقض درعمل است كه حل و فصل را به قيامت مىگذارد تا حساب يكسره شود.
7. عثمان بار ديگر فدك را بنام مروان بن حكم به ثبت رسانيد، و با اين كار خود يكبار ديگر كار عمر را نقض كرد. (6)
از اينگونه تناقضات دربارهى فدك زياد است، و اين چند مورد به عنوان مثال ذكر شد.
[TABLE] [TR] [TD] [TABLE] [TR] [TD]
1ـ بحارالانوار: ج 29 ص 190.
2ـ بحارالانوار: ج 29 ص 194.
3ـ الغدير: ج 7 ص 194.
4ـ بحارالانوار: ج 31 ص 483 ح 7. كتاب سليم: ج 2 ص 694.
5ـ الغدير: ج 7 ص 194.
6ـ الغدير: ج 7 ص 195.
گفت یا علی(ع)؛عشق آغاز شد.
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛
گفت یا زهرا(س)؛سوز آغاز شد.
و چه سریست بین عشق و سوز؟
شاید همان قصه شمع و پروانه باشد که حکایت نور است و سوختن؛