سلام
تقریبا 15 فروردین بود که ساعت 11 صب رو گوشیه بابام 5 تا مسیج اومد!!
محتوای مسیجها: من مامانم بابام مادربزرگ و پدربزرگ...
.
.
.
.
اسممون برای کربلا در اومده
راستش 15 فروردین ما تازه از مشهد رسیده بودیم من تو مشهد کلی به امام رضا دعا کردم گفتم چقد بگم کربلا امام رضا مگه اسم شما رضا نیست؟ راضی نباش که من همینجوری کربلا ندیده بمونم!!
بسیار بسیار خوشحال شدم اما...



بابام گفتن نه!! تو نمیای درس داری!!
کلی به مامانم نق زدم مامانم گفت ولیه تو در زمین پدرته و اون بهت ولایت داره و حرفش باید مث حجت باشه برات و...
حالا میدونین نتیجه چی شده؟؟؟
10 اردیبهشته
مامانم دیروز رفت اهواز که امشب برن به طرف عراق با مادربزرگ و پدربزرگم...
بابام پیش من موندن...
اونا که اومدن بابام قراره برن
نتیجه: چون همه اونایی که اسمشون در اومده رفتن من نرفتم امام حسین منو دوس ندارن...!!!




ببخشید براتون قصه هزار و یک شب تعریف کردم اما دارم از ناراحتی جوون مرگ میشم!!
میخواستم برم کربلا...!




