سلام عليكم
قهرمان علقمه عزيز
از بذل و عنايت شما ممنون
بنده اون جيزي كه به نظرم خودم درست بود، عرض كردم خواه ملول شوند خواه استقبال كنند ، نه از ملالي ديكَران چيزي عايدم مي شود ، نه از ملالت آنها.
مسئله اين است كه ايشان جواب نداند.
اما داستان بنده و عمو ناصر چنين است : من داشتم با عمو ناصر محترم بحث مي كردم، ديدم كه ايشان در معنا و مفهوم با بنده مشترك هستند يعني اون چيزي كه من قبول دارم ايشان هم قبول دارند، به توافق هم رسيديم، بنده عرض كردم كه بس شما هم تقريب رو قبول داريد. جون معنا و مفهوم تقريب (حداقل اون معنايي كه بنده از اون در ذهنم هست حالا خواه درست باشد يا غلط) رو تأييد كرديد ، ايشان فرمودند كه خير ، تقريب را قبول ندارم. من براي ايشان نوشتم كه بس شما براي لفظ تقريب جه معنا و مفهومي داريد، اينجا بود كه كار كَره خورد ، ايشان مي نوشتند كه اين لفظ براي من غير قابل تعريف است

، خب اين يعني چي ؟! مكَر مي شود ؟!

يعني اين لفظ در ذهن شما هيج مفهومي ندارد ، معنايي ندارد !!!!!!
شما حتما مي دانيد كه هر اصطلاحي كه به كار مي رود بايد يه معنا و مفهومي بايد داشته باشد. و الا اين اصطلاح مهمل است مثلا من بكَويم : (ضهفع) يا(دخحقعلا) خب هر كس هم معناي اين كلمات را بخواهد بنده نمي توانم معنا كنم ، چون واقعا معنا و مفهومي ندارد. اما كلماتي كه مهمل نيستند حتما معنا و مفهومي دارند، و قطعا لفظ نشان از آن معنا دارد و كسي كه آن لفظ را به كار مي برد ، آن معنا مد نظرش هست، و اين مسئله از بديهيات است. بنده با ايشان بحث ثبوتي داشتم نه اثباتي.
اما نمي دانم ايشان جه فكري مي كردند كه از بيان معني كلمه تقريب سر باز مي زدند.
من به ايشان كَفتم كه دعواي ما دعواي انكَور است ، حتما شنيديد اين قصه اي كه مولوي تعريف مي كند ، مي كَويد چند نفر كه هر كدام به اهل جايي بودند و زبان خاص خود را داشتند ، مثلا يكي عرب بود ، ديكَري فارس بود ، سومي ترك بود ، اينها بولي داشتند كه تصميم كَرفتند با آن بول چيزي بخرند ، عربه مي كَفت عنب بخريم ، فارسه مي كَفت نه انكَور بخريم ، تركه هم مي كفت : نه اوزوم بخريم، بعد هركس اصرار داشت كه اون جيزي كه خود مي كَويد بايد بخريم (حال همه يه جيزي مي خواستند) بين آنها دعواي شديدي دركَرفت ، شخصي كه از آنجا رد مي شد ، علت دعوايشان را برسيد اونها جريان را برايش تعريف كردند، اون جون هر سه زبان را بلد بود كفت :
دعوايتان بي خودي است ، همه تان يه جيزي مي خواهيد !!!
چون دقيقا ديدم اون جيزي كه بنده از تقريب مي دانم را كاملا قبول دارند به آن هم عمل مي كنند، اما لفظش را حاضر نيستند به زبان بياورند !
من بارها هم تأكيد كردم ، و به ايشان كَفتم كه ذكر معناي اين كلمه مسلتزم قبول يا رد آن نيست، شما معنا كنيد ، حال بخواهيد رد كنيد يا ببذيريد ، اين در مرحله بعد است. شما ببيند من يا هر كس ديكَري الفاظ بسيار فراواني به كار مي بريم كه اونها رو تأييد نمي كنيم يعني اصلا قبول نداريم ، اما آيا اين يعني اين كلمات معنا و مفهومي هم ندارند؟ خب اكَر ندارند چجوري اونها رو رد مي كنيد ، مثلا : شريك الباري، خلفاي راشدين، كوه طلا ، درياي طلا ، استكبار جهاني، ظلم ، نبي بعد از محمد (ص) و .... خب ما بايد تك تك اين الفاظ را معنا كنيد يعني اونها رو تعريف كنيم بعد اثبات كنيم كه آنها يا اصلا وجود خارجي ندارند ، مثل شريك الباري ، يا وجود خارجي دارند اما ما آنها را قبول نداريم ، مثلا خلفاي راشدين.
من ديكَر نمي دانم جه جوري بايد منظور خود را برايتان بيان كنم ، اين تمام زورم بود.
اما واقعا مي كَويم
ديكَر برايم مهم نيست ، جون اولا ديدم كه ايشان همجو اغلب مسلمانان تقريب را قبول دارند و به آن عمل مي كنند (مسئله عقلي و فطري است و اصلا نيازي به بيان ندارد) حتى اكَر هم لفظ را به زبان نياورند (به خود ايشان هم كَفتم) جون لفظ آن را تبليغات و استعمار بد معنا كردند. و ثانيا بحث ما ديكَر عبث و بي فايده خواهد بود. جون من مي كَويم عنب ، ايشان مي كَويند انكَور : به ايشان عرض مي كنم : عزيز من ، برادر من ، عنب همان أنكور است ، ايشان مي كَويند نه عنب انكَور نيست ، مي كويم بس معناي عنب جيست ؟ مي كويد من عنب را قبول ندارم، عنب معنا ندارد. من انكَور مي خواهم .
مي كويم آخر برادر من شما كه معناي عنب را نمي دانيد از كجا فهميدي كه عنب همان انكور نيست ، مي كَويد آخر من عنب را قبول ندارم !!!!
بكَذريم ، براي من كه تجربه خوبي بود ، اما من به دلايلي كه عرض كردم ديكَر اين بحث را ادامه نمي دهم ، برايم هم مهم نيست ، بنده مسئول عقايد و اعمال خود هستم ، به قول معروف هر كس را در قبر خود مي خوابانند. از اطراف خودم شناخب بيشتري بيدا كردم ، جالب است كه ديكَران هم كَفتند آنجه ما كَفتيم اما ....