(( قافله كربلا ))

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
New Member
New Member
پست: 17
تاریخ عضویت: جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸, ۴:۴۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 11 بار
سپاس‌های دریافتی: 56 بار

(( قافله كربلا ))

پست توسط دل افروز »

    از سينه صحرا فغاني............صداي گام و زنگ كارواني

بروي اشترانش محمل غم...............اسيراني رسن پيوسته باهم

به پاي نيزه ها تن خسته ميرفت.....برويش كهكشان آهسته ميرفت

مهي با كوكبانش نور ميريخت......حقيقت در قلوب كور ميريخت

بروي ناقه اي خورشيد برتافت.......شرارش ظلمت اوهام بشكافت

دل آسودگان را سخت آشفت........حكايت از قيامي سرخ مي گفت

الا اي غافلان كوي و بازار.............دغل بازان خوار تيره پندار

دلي داريد تار و ديده ها كور..............كجا خفاش بيند جلوه نور

چه دانيد از تبار اين سفيران........همين جمعي كه خوانيدش اسيران

گهرهائي به بند كينه بسته............چو تسبيحي ثناگويان دل شكسته

شما ما را كنون بيگانه خوانيد...........ولي از خاندان ما چه دانيد؟

نه نصراني نه از خيل شمائيم...........كه ما از اهل بيت مصطفائيم

ندانيد اي سيه كاران كه هستم............رسن بر پاي بستيد و بدستم

منم زائيده دخت هدايت......................منم دخت شهنشاه ولايت

منم زينب زحيدر وزبتولم...................عزيز نور چشمان رسولم

بود نام علي عز و وقارم...................قرين و همنفس با ذوالفقارم

من آن فرزند پاك آفتابم....................من آن زيبنده دخت بوترابم

مرا مادر بود زهراي اطهر............مرا باشد پدر سردار و صفدر

بود از چشمه كوثر حياتم...............من از مصباح نور فلك نجاتم

ببينيد اين سر ببريده بر ني.................ملايك اشكريزان آيد از پي

ملايك بوسه دارد بر دهانش..............كه آيد صوت قرآن از لبانش

همان لبهاي خونيني كه گفتا.............كه باشد از شما ياريگر ما ؟

كجا باشد توان دوري از او...............ندارم طاقت مهجوري از او

گلويش بوسه گاه مصطفا بود..............ازآنرو تيغ كاري از قفا بود

حسينم را بدان مقتل كشيدند....................جلوي ديدگانم سر بريدند

بسويش حمله كرد آن قاتل پست......كشيدش خنجر و بر سينه بنشست

سر نورانيش از تن جدا كرد...........تو گوئي بند بند از من جدا كرد

حسين تشنه ام بي يار وياور................ميان خون پاكش شد شناور

امان از مشك پاره بر كناره................ابوالفضل آن عزيز ماهپاره

براي آب طفلان جانفدا شد...............ولي از تن دو دستانش جدا شد

ابوالفضل آن رشيد راست قامت..........سر آمد در ستيز و با شهامت

زمركب شد نگون بر دامن آب.......فرات از خون پاكش گشته سيراب

كجا بودي پدر جان تا كه بيني..............فتاد از او يساري و يميني

به تيري تاركش از هم كسستند...........همانهائي كه فرقت را شكستند

بدان پيكر هزاران تير پيوست................بسان گل ميان خار بنشست

ز طفلي كز عطش كامي خروشيد........ولي تير از گلويش خون نوشيد

بروي دست بابش جان رها شد.................گواه جور قوم اشقياء شد

چه گويم من ازآن دخت سه ساله.............طعامش اشك بود و آه وناله

طلب مي كرد هر سوئي پدر را.............نشانش داده اند ببريده سر را

سر ببريده در آغوش مي كرد.......چه ناز و بوسه ها بر روش مي كرد

بسي ناليد واز تن جان بدرشد..................روانش همدم روح پدر شد

رقيه دختر معصوم و خردم...............چو گوهر در دل خاكش سپردم

نهادم دختر پاك حسين را...................در آن ويرانه زير سنگ خارا

از آن غنچه خرابه گلشني شد...............چو خاكش بستر روشن تني شد

برآن گل حلقه زد چون شاخ پيچك............برآن پيكر برآن دستان كوچك

از اين خصمان تو داني بارالها..................چه ظلمي آمده بر آل طاها

برون از پرده مارا مي نشانيد.............از اين كو تا بدان كو مي كشانيد

روا شد از شما اي دون فطرت................اهانت بر حريم قدس عترت

جگرها سوختيد از سينه ما........................كدر شد صيقل آيينه ما

از اين افشاگري هرگز نكاهيم......................بدرگاه الهي داد خواهيم

زما نفرين و لعنتهاي امروز..................بود همراهتان تا واپسين روز

شما را كار با رب ونبي باد..................كه فرجام بدي ها با بدي باد

عذابي توشه فردايتان شد.......................كه آتشگاه دوزخ جايتان شد

پناه ما خداوند جليل است..................كه باطل در كنار حق ذليل  
دل   
  
ارسال پست

بازگشت به “شعر”