بربال ملائک

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »


 [COLOR=#3af200]بسم رب الشهــــدا
      
  

[FONT=Times New Roman][COLOR=#cccc66]اين‌جا دشت سيراب از اشك‌هاست؛   
 [FONT=Times New Roman]  
 [FONT=Times New Roman][COLOR=#cccc66]خيس زمزمه‌های مناجات،    
 [FONT=Times New Roman]  
 [FONT=Times New Roman][COLOR=#cccc66]محل هبوط كهكشان‌های پنهان عبوديت   [FONT=Times New Roman][COLOR=#cccc66]و    
 [FONT=Times New Roman]  
 [FONT=Times New Roman][COLOR=#cccc66]سجاده‌های عشق كه از جنس نياز است...    [FONT=Times New Roman]   [FONT=Times New Roman] [COLOR=#3366ff][FONT=Times New Roman]     
آخرین ويرايش توسط 3 on قهرمان علقمه, ويرايش شده در 0.
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

 خدایا، آن سال‏ها رفتند؛  

 سال‏های زلال مهربانی؛  

 سال‏های سجود و صعود؛  

 سال‏های اوج شهادت و شجاعت مادران شهید؛  

 سال‏های سنگرهای سوز و گداز؛  


 سال‏های خوش «دوکوهه»؛ 

 سال‏های بی‏قراری و انتظار 

 دریغا که سال‏های عشق و عطش گذشت! 
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

[BLOCKQUOTE] آغاز جنون [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]   هم در دل جنون آغاز شد  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  
زخم ميدانهاي مين ابراز شد

 
 [/BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE]   مجنون ليلايي شديم  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  
بعد عمري باز شيدايي شديم

 
 [/BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE]   گلها ياد شبنم ها بخير  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  
ياد بوذر ياد ميثم‌ها بخير

 
 [/BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE]   آن دريادلان ناشکيب  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  
کوي سبقت مي‌ربودند از رقيب

 
 [/BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE]   زمان‌ها عشق ميدان دار بود  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  
عشق در دلهايمان سردار بود

 
 [/BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE]   خون، بالاترين رنگ بود  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  
عشق آنجا ناخداي جنگ بود

 
 [/BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE]   دريا، بوي طوفان مي‌دهي  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  
بوي عاشورا و قرآن مي‌دهي

 
 [/BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE]   امشب، دست‌هامان پرنياز  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  
عشق در سجاده‌هاتان گرم راز

 
 [/BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE]   سالي، خون تيمم کرده‌ايم  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  
روي آتش، ما تبسم کرده‌ايم

 
 [/BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE]   سالي بود که بوي ترکش داشتيم  [/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]  
معبري مين، بين دلها داشتيم

 
 [/BLOCKQUOTE][BLOCKQUOTE]   ميدان‌هاي مين يادش بخير  [/BLOCKQUOTE]
  [BLOCKQUOTE]
کوچ عشاق از زمين يادش بخير.[/BLOCKQUOTE]

[BLOCKQUOTE]تصویر[/BLOCKQUOTE]
[BLOCKQUOTE]
[/BLOCKQUOTE]
 
 
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

[External Link Removed for Guests]

[جمعه هفته قبل بود...

از بعد از نماز صبح حال عجیبی داشتم...

تا ساعت 9 سر خودم را به هر چیزی که می تو نستم گرم کردم ولی فایده ای نداشت...

ناگهان فکری به سرم زد......لباس پوشیدم و زدم بیرون...


گلزار شهدا

نسیمی بهشتی می وزد و خوش آمد گوئی شهدا را به همراه دارد.

ادخلوها بسلام امین...

هیچ کس نیست...خلوت خلوت...فقط من هستم و شهدا...

حس غریبی است که نمی توان گفت باید بروی و ببینی...

آرام قدم میزنم....ریه هایم می خواهند تمامی هوا را یکجا ببلعند.

بوی آشنائی تمام فضا را پر کرده است.

گوئی پا "بر بال ملائک" نهاده ام ودر بهشت الهی سیر میکنم

براستی که اینجا قطعه ای از بهشت است.

می خواهم فاتحه ای بخوانم...نمی خوانم...براستی که آن ها زنده اند و من مرده ام...

از صمیم قلب می گویم "شهدا برای ما حمدی بخونید"

نمی دانم به کجا ولی می روم.....می روم تا به جائی برسم که باید برسم!

کمی جلوتر پیرزنی (که انگار مادر شهید است) روی صندلی روبروی قبر شهیدی نشسته است؛ نگاهم

میکند؛ گوئی که بی قراریم را فهمیده است!

می ترسم بغضم بترکد...به او سلام میکنم و به راهم ادامه میدهم....

او با نگاهش بدرقه ام میکند.

همچنان میروم.....هنوز نرسیده ام.

همین طور میروم....به قبر شهدا نگاه میکنم....شهید...(شاید راضی نباشد)....محل شهادت، فکه...

نگاهم به عکس شهید می افتد؛ بی اختیار مینشینم....رسیده ام؟!....آری!

نگاهم به نگاهش گره می خورد...انگار زنده است (که هست).

موبایلم را در می آورم...Play....Sahebzaman....Mazhabi....Sound...

می خواند:

بی تو ای صاحب زمان بی قرارم هر زمان...

انگار که منتظر بهانه بوده ام....گریه امانم نمی دهد.


ساعتی است که نشسته ام....دیگر گریه نمی کنم....آرام شده ام....

به عکس شهید خیره شده فکر میکنم....به خودم به گذشته به...

ناگهان صدائی مرا به خود می آورد:

- ببخشید...شما " زائر شهید " هستید یا...

رشته افکارم پاره می شود؛ صدایش مدام در ذهنم تکرار میشود...زائر شهید....زائر شهید....

تو دلم گفتم: زائر شهید نه....عاشق الشهدا...(دیدی آخر فروختنمون!!!)

طوری که انگار متوجه بهت من شده باشد دو باره پرسید :

- ببخشید منظورم این است که از خانواده شهید هستید یا برای زیارت شهدا آمده اید؟....

من که تازه فهمیده بودم چه میگوید؛ از فکر خودم خنده ام گرفت . با لبخندی گفتم : برای زیارت آمده ام.

از جا بلند میشوم تا بروم....او با آب و گلاب قبر شهید را میشوید...تمام قبر های ردیف را شسته است...

مثل اینکه نذر دارد...متوجه او نشده بودم....التماس دعایی میگویم...جوری خاص نگاهم میکند...
برای آخرین بار به عکس شهید نگاه میکنم... لبخندی بر لب دارد...

از راهی که آمده ام باز میگردم...

دوباره آن مادر شهید را میبینم...هنوز آنجاست...باز سلام میکنم...

این بار طاقت نمی آورد؛ می پرسد :

- دنبال کسی میگردی؟

گفتم : آری ؛ گمشده دارم!....دنبال خودم می گردم!!! دعا کنید خودم را پیدا کنم...

دستانش را به سوی آسمان بلند می کند...

از بهشت می روم.... تصویرتصویرتصویرتصویرتصویرتصویرتصویرتصویر
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

حاضر غائب


تصویر

کلاس درس شلوغ بود و همه در حال صحبت کردن بودن هر کي با دوستاي خودش گرم گرفته بود و خلاصه کلاس

رو هوا بود


يهو معلم اومد تو کلاس و سر و صدا ها م يواش يواش خوابيد بعدشم طبق روال هميشگيش شروع کرد به خوندن

ليست حضور و غياب

  همت....... حاضر

مجتمع فرهنگي همت....... حاضر

غيرت همت........ غائب


ورزشگاه همت........ حاضر

مردونگي همت.......... غائب


مرام همت............. غائب

سمينار همت............... حاضر

آقايي همت.......
..... غائب

صداقت همت.............. غائب

همايش همت.............. حاضر


صفاي همت.............. غائب

عشق همت..............غائب

آرمان همت.............. غائب

ياران همت.............. غائب

تيپ همت.............. حاضر

غائبا از حاضرا بيشتر بودن.... کلاس تعطيل.....
 
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

تصویر

بي نشان

چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم

براي آمدنت شب به شب ستاره شمردم

چقدر گرد گرفتم من از اتاق تو مادر

براي باور مردم قسم به جان تو خوردم

در انتظار تو و قاصدي كه هيچ نيامد

هزار مرتبه جانم به لب رسيد و نمردم

و عكس هاي تو را، من اميدوار و صبور

براي هركه مي آمد ز جبهه بردم و بردم

صداي زنگ در، اما، هميشه دغدغه زا بود

نيامدي و من از آن چه خون دل كه نخوردم

چقدر هروله كردم ميان كوچه و ايوان

و بال روسري ام را به زير پلك فشردم

چه پستچي كه از اين خانه مي گذشت شتابان

چقدر نامه نوشتم به دست باد سپردم
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

 حاجی عطری 
  
جبهه که بود صدایش می کردند « حاج آقا عطری ».

از یکی پرسیدم چرا می گید حاج آقا عطری؟

مشتش را به سمتم گرفت و باز کرد ، توی دستش یک شیشه عطر بود و گفت :

حاج آقا معمولا توی جیبش چند تا شیشه عطری که بتونه هدیه بده هست.

دقت که کردم ، دیدم همه بچه های آنجا بوی عطر می دادند.
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

   بسم رب الشهدا و الصدیقین 
 

 یاران چه غریبانه رفتند از این خانه  
  
هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه  
  
بشکسته سبوهامان خون است به دل هامان  
  
فریاد و فغان دارد دردی کش میخانه      

هر سوی نظر کردم هر کوی گذر کردم
  
  
خاکستر و خون دیدم ویرانه به ویرانه  
  
افتاده سری سویی گلگون شده گیسویی  
  
دیگر نبود دستی تا موی کند شانه  
  
تا سر به بدن باشد این جامه کفن باشد  
  
فریاد اباذرها ره بسته به بیگانه  
  
لبخند سروری کو سرمستی و شوری کو  
  
هم کوزه نگون گشته هم ریخته پیمانه  
  
آتش شده در خرمن وای من و وای من 
 
از خانه نشان دارد خاکستر کاشانه       

ای وای که یارانم گل های بهارانم  
  
رفتند از این خانه رفتند غریبانه  
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

  جمحمک برگ خزون   
  یه پلاک یه استخون  
  از تو خاک اومد بیرون  
  دو کیلو کلّ بدن   
  به مامان نشون دادن      
  تصویر     مامانم جیغ زدش  
   بابا رو بغل زدش  
   هی زدش ناله و داد  
   راضیم هر چی بخواد  
   راضیم هرچی بخواد     
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

[External Link Removed for Guests]

تصویر

 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]طلائيه!
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]با من سخن بگو و پرده از رازي بردار كه سالها تو و خداي تو شاهد آن بوده ايد.
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]طلائيه!
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]چقدر غمگيني. آن روز سرافراز و امروز سر به زيرانداخته اي. با كسي سخن نمي گويي و سكوت پيشه كرده اي. اما سكوت تو بالاترين فرياد است و خفتگان را بيدار مي كند و بيداري را در رگهاي انسانهاي به ظاهر زنده مي ريزد. اينجا همه از سكوت تو مي گويند و من از سكونتي كه در تو يافته ام و تا امروز چقدر از تو و نفس هاي طيبه ات، از تو و از رازهاي سر به مهرت، از تو و مردان بي ادعايت كه مس وجود را به طلاي ناب شهادت معامله كردند، دور بوده ام. چه احساس حقيري است در من كه توان شنيدن قصه هاي پرغصه ات را ندارم.
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]طلائيه!
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]مي گويند، اينجا جايي است كه شهيدان حسين وار جنگيده اند و من از بدو ورود به خاك پاكت، تشنگي را در تو ديده ام و انتظار اهالي خيام را به نظاره نشسته ام اينجا، چقدر بوي حنجره هاي سوخته مي آيد و چقدر دستها تشنه وفايند.
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]طلائيه!
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]من در اين سرزمين حتي به قمقمه هاي عطشان سلام مي دهم و سراغ عباس هاي تشنه لب را از آنان مي گيرم . مگر مي توان سالك عاشورا بود و تشنگي را فراموش كرد و از كنار حلق هاي شعله ور بي تفاوت گذشت.
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]طلائيه!
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]من با تمام وجود در تو جاري مي شوم تا در ميان نيزارها و نيزه شكسته ها، سرهاي ستاره گون برادرانم را به دامن گيرم و برايشان از زخم بگويم، از اسارت، از تنهايي، از غربت، از… 
 
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif][COLOR=#000080]طلائيه!
[FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]  فراز همه روزهايي كه بر تو گذشت بر من ببار و تشنگي اين دل در كوير مانده را فرونشان. مي خواهم در تو جاري شوم، مي خواهم رمز شكفتن و پرواز را از تو بياموزم و بدانم بر شانه هاي زخمي تو چه دلهايي كه آشيان نكرده اند.
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]طلائيه!
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]مي گويند «همت» از همين نقطه آسماني شده است، عاشقي كه در پي ليلاي شهادت در بيابانهاي زخم خورده طلائيه مجنون شد. من امروز آمده ام ردپاي او را تا افق هاي بي نهايت و در امتداد عشق جست وجو كنم. اينجا عطر او لحظه ها را پركرده است و دستهايش هنوز مهرباني را منتشر مي كند.
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]طلائيه!
 [FONT=Georgia, Times New Roman, Times, Serif]من از سكوت راز آلودت درسها آموخته ام! با من سخن بگو!!    
 
ارسال پست

بازگشت به “شعر”