.:. پدر به فدایت .:.
صدای زنگ شترها همهجا را پر کرده بود. همه در فکر بودند.
یک تکه کاغذ دستبهدست میچرخید و به هرکس که میرسید خیره به آن نگاه میکرد. بهت و حیرت وجود تکتکشان را فرا گرفته بود.
ـ باورش سخت است که یک دختر نه ساله...

ـ من با همة علم و فضلم، نتوانستم حتی در یکی از جوابهایش شکی کنم.
کاروان در راه بود و یکییکی از کوچهپسکوچههای مدینه عبور میکرد. روز گرمی بود عرق از سر و روی تکتک اهل کاروان جاری شده بود. بیش از نیمی از راه را رفته بودند که ناگاه یکی از میان جمع فریاد زد:
نگاه کنید! و با دست اشاره به راهی کرد که پیشرو داشتند. از دور مردی به طرفشان میآمد. کاروانیان دستها را سایبان چشمهایشان کردند و مرد را دیدند که هر لحظه به آنها نزدیکتر میشد. کاروران ایستاد تا سوار نزدیکتر شود.
ـ به گمانم اوست!
ـ آری! خودش است.
ـ باید جوابها را نشانش دهیم.
لبخند بر لبهای همه نقش بست. از شترها پیاده شدند و به استقبالش رفتند.


سلام کردند و او با خوشرویی سلامشان را پاسخ داد.
- مدینه بودیم. گفتند به مسافرت رفتهاید.
- ای پسر رسولخدا! آمده بودیم پاسخ سؤالهای دینیمان را بدهید.
- نمیتوانستیم بمانیم. مجبور به بازگشت بودیم.
کاغذ را به دست امام دادند:
ـ نگاه کنید! پاسخ این سؤالها را
ـ دخترتان معصومه نوشته!
ـ هنگام بازگشت به ما داد.
ـ به خدا لحظهای گمان نکردیم که اشتباهی در آن باشد.
ـ ولی خواستیم...
امام کاغذ را نگاه کرد. همه منتظر جوابش بودند.
نگاه کردند و دیدند اشک از چشمان او سرازیر شد...
و با خوشحالی فرمود: همة جوابها درست است، بیهیچ کم و کاستی.
لحظهای به سکوت گذشت. سپس امام رو به آنها کرد:
ابوها! فداها ابوها! فداها ابوها
پدر به فدایش

محمد محمدی اشتهاردی، حضرتمعصومه فاطمة دوم، ص133.
