ماه رمضان آمده از راه ,كجائيد؟/ /مهمان خوش خوان خدائيد بيائيد
چندي بخود آئيد ,نگوئيد ونبينيد/ /بر سفره بخشايش يزدان, بهم آئيد
ايام صيام آمدو شد وقت مناجات/ /دروازه دل ,جانب آفاق گشائيد
از گوش وزبان ونگه وخواب بكاهيد/ /بر خواهش جان از در جانانه فزائيد
اين برج صعودست درآن كشف وشهودست/ /اين ماه نزولست كه در اوج خدائيد
سجاده بچينيد كه دربزم شب قدر/ /آن يار مه و كوكب دوار, شمائيد
آنشب به لب آريد اگر ورد دعائي/ /بينيد كه هم زمزمه ارض وسمائيد
ريزد زفلك روح وملك در سه شب قدر/ /همراه ملائك ز پس پرده درآئيد
عالم همگي مست ثنايند و نيايش/ /سر بر ره منزلگه معشوق بسائيد
اين فرصت هر ساله دگر بار نيايد./ /شايد كه نباشيد چو تسليم قضائيد
هنگام سفر گشته چه امروز و چه فردا/ /خيزيد اگر در طلب ساز و نوائيد
خوانيد خدا را كه رسد بانگ اجابت / /گر در پي غفران گناهان و خطائيد (شايق)
۞۞ ماه رمضان در طپش قلم شاعران ۞۞
مدیر انجمن: شورای نظارت

-
- پست: 17
- تاریخ عضویت: جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۸, ۴:۴۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 11 بار
- سپاسهای دریافتی: 56 بار
Re: ۞۞ ماه رمضان در طپش قلم شاعران ۞۞
(شب قدر)
اي بنده عزيزم بخشيده ام گناهت جرم وخطا زدودم از دفتر سياهت
بس كن دگر ندارم تاب فغان و زاري بگذشتم از بديها كم كن تو بيقراري
ديگر مكن زديده سيلاب اشك جاري آخر چگونه بينم اين اشك شرمساري
ما روز و شب برآريم هر حاجت ونيازت اما شبي نكردي ما را شريك رازت
آيا شبي نمودي بردرگهم دعائي... آيا بما رساندي بانگ خدا خدائي.!!!
آيا مرا تو خواندي تا بشنوي اجابت ؟ آيا شبي گذشتي از بهر من زخوابت ؟
آيا سحرگهي را بودي دمي بيادم ؟ در سجده اي ,ركوعي ,در بند انقيادم ؟
آيا دري گشودي برروي ما تو يك شب ؟ آيا زدل سرودي صوت حزين يا رب...؟
آيا صراط ما را جستي به نور ايمان؟ آيا ز راه عصيان گشتي بحق پشيمان ؟
خوردي قسم كه ديگر دور گنه نگردي.. پيمان خود شكستي با ما وفا نكردي...
بر خوان ما نشستي اما زما گسستي جز ظلم و ناسپاسي طرفي دگر نبستي
با اين همه عنايت از ما ابا نكردي..... جور وجفا نمودي با ما چها نكردي......
هر لحظه همچو طفلي در دامنم غنودي اما بجاي طاعت ,عصيانگري نمودي
آغوش مغفرت را سوي تو وا نمودم اما گمان نمودي همراه تو نبودم.....
خواندي مرا به محنت, باذكر و با ارادت هنگام شادكامي بردي مرا ز يادت...
با من چرا غريبي بنگر منم خدايت از دل, مرا بخوان تا,روشن كنم سرايت
داني چرا بپوشم چشم از همه گناهان تنها منم به عالم ماؤاي بي پناهان...
تنها منم زدايد از سينه حزن و آلام تنها منم كه گيرد دلها ز يادش آرام
تنها منم كه داند ناگفته سر دل را يا كه دهد رواني,آشفته آب و گل را
آري منم كه عالم با امر او نوردد.. ديوانه كهكشانها ,دنبال او بگردد....
مهر سپهرگيتي, ازعشق او بسوزد وز پرتوش چوشمعي ,مهتاب برفروزد
تنهامنم كه چشمان ازشوق اوچودرياست دستان عجز وخواهش برجانبش مهياست
تنها منم كه باشد بر حال ذره دانا بر هرچه غير ممكن تنها منم توانا
آري منم كه تنها بر ملك جان اميرم تنها به يك اشارت,جان ازبدن بگيرم
تنها منم كه هردم دلهاي آرزومند در گلشن ثنايش مستانه مي خرامند
پروردگار مهرم,بخشندگيست كارم همچون سحاب رحمت بر تشنگان ببارم
گريك قدم بيايد هر بنده اي بسويم مي بخشمش همينك برحق آبرويم...
باردگر بروبم از هستي ات تباهي چون خاطر تو خواهم گرچه مرا نخواهي...
دل افروز (م.رودگري)_مشهدالرضا(ع)
اي بنده عزيزم بخشيده ام گناهت جرم وخطا زدودم از دفتر سياهت
بس كن دگر ندارم تاب فغان و زاري بگذشتم از بديها كم كن تو بيقراري
ديگر مكن زديده سيلاب اشك جاري آخر چگونه بينم اين اشك شرمساري
ما روز و شب برآريم هر حاجت ونيازت اما شبي نكردي ما را شريك رازت
آيا شبي نمودي بردرگهم دعائي... آيا بما رساندي بانگ خدا خدائي.!!!
آيا مرا تو خواندي تا بشنوي اجابت ؟ آيا شبي گذشتي از بهر من زخوابت ؟
آيا سحرگهي را بودي دمي بيادم ؟ در سجده اي ,ركوعي ,در بند انقيادم ؟
آيا دري گشودي برروي ما تو يك شب ؟ آيا زدل سرودي صوت حزين يا رب...؟
آيا صراط ما را جستي به نور ايمان؟ آيا ز راه عصيان گشتي بحق پشيمان ؟
خوردي قسم كه ديگر دور گنه نگردي.. پيمان خود شكستي با ما وفا نكردي...
بر خوان ما نشستي اما زما گسستي جز ظلم و ناسپاسي طرفي دگر نبستي
با اين همه عنايت از ما ابا نكردي..... جور وجفا نمودي با ما چها نكردي......
هر لحظه همچو طفلي در دامنم غنودي اما بجاي طاعت ,عصيانگري نمودي
آغوش مغفرت را سوي تو وا نمودم اما گمان نمودي همراه تو نبودم.....
خواندي مرا به محنت, باذكر و با ارادت هنگام شادكامي بردي مرا ز يادت...
با من چرا غريبي بنگر منم خدايت از دل, مرا بخوان تا,روشن كنم سرايت
داني چرا بپوشم چشم از همه گناهان تنها منم به عالم ماؤاي بي پناهان...
تنها منم زدايد از سينه حزن و آلام تنها منم كه گيرد دلها ز يادش آرام
تنها منم كه داند ناگفته سر دل را يا كه دهد رواني,آشفته آب و گل را
آري منم كه عالم با امر او نوردد.. ديوانه كهكشانها ,دنبال او بگردد....
مهر سپهرگيتي, ازعشق او بسوزد وز پرتوش چوشمعي ,مهتاب برفروزد
تنهامنم كه چشمان ازشوق اوچودرياست دستان عجز وخواهش برجانبش مهياست
تنها منم كه باشد بر حال ذره دانا بر هرچه غير ممكن تنها منم توانا
آري منم كه تنها بر ملك جان اميرم تنها به يك اشارت,جان ازبدن بگيرم
تنها منم كه هردم دلهاي آرزومند در گلشن ثنايش مستانه مي خرامند
پروردگار مهرم,بخشندگيست كارم همچون سحاب رحمت بر تشنگان ببارم
گريك قدم بيايد هر بنده اي بسويم مي بخشمش همينك برحق آبرويم...
باردگر بروبم از هستي ات تباهي چون خاطر تو خواهم گرچه مرا نخواهي...
دل افروز (م.رودگري)_مشهدالرضا(ع)