[FONT=Georgia]
تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره كوچك خالي از سكنه اي افتاد,او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد...

اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند,اما كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود,به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان ميرود.
متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه درجا خشكش زد. فرياد زد:
چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟!!

صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك ميشد از خواب پريد.كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته از نجات دهندگانش پرسيد:شما از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟
آنها جواب دادند:
متوجه علائمي كه با دود ميدادي شديم.!!
وقتي كه اوضاع خراب مي شود,نا اميد شدن آسان است.
ولي نبايد دلمان را ببازيم, چون حتي در درد و رنج دست خدا در كار زندگيمان هست.
به ياد داشته باش دفعه ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد,
ممكن است دودهاي برخاسته از آن علائمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.
