ارادت خالصانه به قنديل
در بيان اخلاص در عمل
...[COLOR=#000000]يكي از علماي نجف كه شاعر زبردستي بود و به هر دو زبان عربي وفارسي شعر مي سرود
[COLOR=#000000]و بضاعت مالي چنداني نداشت ،روزي در حرم امير المؤمنين علي(ع) ديد كه يك نفر عامي بيسواد
[COLOR=#000000]آمد و اين شعر را گفت:
شمع مي سازم برايت يا امير المؤمنين قدّ اين گلدسته هايت يا امير المؤمنين
شعر پر مغزي نبود لكن
به محض خواندن اين بيت ،قنديلي كه بالاي سرش بود و بسيار گرانبها هم بود كنده شد وآمد پائين
مرد آن را گرفت كه نيفتد بشكند.توليت آستان وقتي ماجرا را مشاهده كرد
فهميد عطاي مولا علي(ع) است،
ولي اين بنده خدا نميخواست قنديل رو برا خودش بردارد به توليت تحويل داد كه دوباره نصبش كنند.
چهارپايه آوردند و نصب كردند ولي قنديل دوباره جدا شد و پايين افتاد و باز در دامن اين آقا قرار گرفت!
جالب اينجاست كه بار اول اين آقا زير قنديل بود كه افتاد ولي دفعه دوم زير قنديل نبود و بطور مايل به
طرف اون رفت!ديگر هيچ شكي برا كسي باقي نماند كه ..
توليت گفت:اين را حضرت به شما عطا فرموده،آن را بفروش و مصرف كن.
مرد گفت به كي بفروشم؟توليت جواب داد از پول حرم قنديل را از شما مي خريم و دوباره نصب ميكنيم
اين دفعه جدا نخواهد شد .همين طور هم شد .قنديل رو با همان پول ها خريدند و نصب كردند وديگه نيفتاد.
عالم شاعر گفت؛عجب! ما تا حالا ضرر كرديم ،يك عمر در فقر بسر برديم و به عقلمان نرسيد كه
قصيده اي برا مولا بگوئيم و صله بگيريم. رفت و يك قصيده بسيار خوبي در مدح مولا علي(ع) سرود.
فردا كه حرم رفت اول نگاهي انداخت تا ببيند كدام قنديل قيمتش بيشتر است و زير قنديل ايستاد .
كمي هم خودش رو عقب كشيد كه قنديل رو سرش نيفته
شعرهاش رو با صداي خوب و به به وچه چه خوند و منتظر شد تا قنديل پايين بيفتد اما خبري نشد
با خود گفت :شايد حضرت اين را نپسنديد .روز دوم شعر بهتري گفت ،روز سوم شعر ديگر...
سه روز پي در پي حرم رفت و شعر خواند ولي ...
آخر عصباني شد و گفت:يا مولا ،اگر بگويي داماد پيغمبر بودم ،قبول مي كنم ؛اگر بگويي پسر عموي
پيغمبر بودم قبول مي كنم ؛اگر بگويي فاتح جنگها بودم قبول مي كنم و در آخر گفت :
ولي يا مولا ذوق شعري نداشتي
.آخر آن شعر بود كه آن مردگفت؟
خلاصه قهر كرد ورفت شب در خواب مولا را زيارت كرد در حالي كه لبخند برلب مباركشان بود فرمودند:
او براي خدا خالصانه گفت ولي تو به خاطر صله آمدي فرق شما با او همين بود.
ولي ...
چون از در خانه ما كسي نااميد بر نگشته ،پيش يكي از شعراي شيعه در هندوستان ميروي ،ايشان
مصرعي سروده و بقيه را نتوانسته بياورد برو و شعرش را با اين مصرع كامل كن
" به آسمان رود و كار آفتاب كند"
ايشان نذر كرده نصف ثروتش رو به تكميل كننده شعرش بپردازد.مرد عالم به سراغ شاعر ثروتمند رفت .
گفت شنيده ام برا مولا علي(ع) شعر گفته اي و در تكميلش مانده اي .
مصرع اول آن شعر چست؟ گفت"به ذره گر نظر لطف بوتراب كند." عالم فقير بلافاصله گفت:
" به آسمان رود و كار آفتاب كند"
مرد شاعر هندي گفت شما هم خوب شعر ميگين
عالم قصه رفتنش رو به اونجا گفت. شاعر هندي خيلي گريه كرد و خوشحال بود كه مولا شعرش
را قبول كرده كه مصرع اولش را من گفتم ،دوميش را خود ايشان فرموده و تو را فرستاده كه بيايي
و به من برساني.نذر مرا قبول كرده اند
رمز اين كار اين جاست اخلاص اخلاص اخلاص!
