ُفيان ثَوري روايت کرده است از سَلَمَة بن کُهَيل و او از ابي صادق و او از حَنَش بن مُعْتَمِر و او از عُلَيم کندي و او از سلمان فارسي: رسول الله (ص) گفته است:
«أَوَّلُکم وُروداً عَليَّ الْحَوضَ أَوَّلُکم إسلاما عليُّ بن أَبي طالب؛ نخستين کسي که از شما بر من در حوض کوثر وارد خواهد شد اولين شماست که به اسلام گرويده است و او علي بن ابي طالب ميباشد».
عبدالعزيز بن محمد دَراوِرْدي گفته است: عمر مولاي غُفْرَه به من گفت: از محمد بن کَعْب قُرَظي پرسيدند: نخستين کسي که به اسلام گرويد علي (ع) بود يا ابوبکر؟
گفت: سبحانَ الله علي (ع) نخستين آن دو بود که اسلام آورد.
ان عضك الدهر فانتظر فرجا فانه نازل بمنتظره او مسك الضر و ابتليت به فاصبر فان الرخاء في اثره (علي عليه السلام) و حلم از صفات فاضله نفساني است و از نظر علم النفس معرف علو همت و بلندي نظر و غلبه بر اميال دروني است و تسكين دردها و آلام روحي بوسيله صبر و شكيبائي انجام ميگيرد.
صبر، تحمل شدايد و نا ملايمات است و يا شكيبائي در انجام واجبات و يا تحمل بر خورداري از ارتكاب معاصي و محرمات است و در هر حال اين صفت زينت آدمي است و هر كسي بايد خود را بزيور صبر آراسته نمايد.
علي عليه السلام از هر جهت صبور و شكيبا و حليم بود زيرا رفتار او خود مبين حالات او بود حتي در جنگها نيز صبر و بردباري ميكرد تا دشمن ابتداء بيشرمي و تجاوز را آشكار مينمود.
علي عليه السلام در حلم و بردباري بحد كمال بود و تا حريم دين و شرافت انساني را در معرض تهاجم و تجاوز نميديد صبر و حوصله بخرج ميداد ولي در مقابل دفاع از حقيقت از هيچ حادثهاي رو گردان نبود. معاويه را نيز بحلم ستودهاند اما حلم معاويه تصنعي و ساختگي بوده و از روي سياست و حيلهگري و براي حفظ منافع مادي بود در حاليكه حلم علي عليه السلام فضيلت اخلاقي محسوب شده و براي احياء حق و پيشرفت دين و هدايت گمراهان بود.
در تمام غزوات پيغمبر صلي الله عليه و آله رنج و مشقت كارزار را تحمل نمود و از آن بزرگوار حمايت كرد و هر گونه سختي و ناراحتي را درباره اشاعه و ترويج دين با كمال خوشروئي پذيرفت.
رسول اكرم صلي الله عليه و آله از فتنههائي كه پس از رحلتش در امر خلافت بوجود آمد او را آگاه كرده بصبر و تحمل توصيه فرمود، علي عليه السلام نيز مصلحة براي حفظ ظاهر اسلام مدت 25 سال در نهايت سختي صبر نمود چنانكه فرمايد: فصبرت و في العين قذي و في الحلق شجي. يعني من مانند كسي صبر كردم كه گوئي خاري در چشمش خليده و استخواني در گلويش گير كرده باشد.
علي عليه السلام براي استرداد حق خويش قدرت داشت ولي براي حفظ دين مأمور بصبر بود و اين بزرگترين مصيبت و مظلوميتي است كه هيچكس را جز خود او ياراي تحمل آن نيست! ميفرمايد (بارها تصميم گرفتم كه يكتنه با اين قوم ستمگر بجنگ برخيزم و حق خود باز ستانم ولي بخاطر وصيت پيغمبر صلي الله عليه و آله و براي حفظ دين از حق خود صرف نظر كردم. ) چه صبري بالاتر از اين كه اراذلي چند مانند مغيرة بن شعبه و خالد بن وليد بخانهاش بريزند و بزور و اجبار او را براي بيعت با ابو بكر بمسجد برند در حاليكه اگر دست بقبضه شمشير ميبرد مخالفي را در جزيرة العرب باقي نميگذاشت! گويند وقتي حضرت امير عليه السلام را كشان كشان براي بيعت با ابو بكر بمسجد ميبردند يك مرد يهودي كه آن وضع و حال را ديد بي اختيار لب بتهليل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آنرا پرسيدند گفت من اين شخص را ميشناسم و اين همان كسي است كه وقتي در ميدانهاي جنگ ظاهر ميشد دل رزمجويان را ذوب كرده و لرزه بر اندامشان ميافكند و همان كسي است كه قلعههاي مستحكم خيبر را گشود و در آهنين آنرا كه بوسيله چندين نفرباز و بسته ميشد با يك تكان از جايگاهش كند و بزمين انداخت اما حالا كه در برابر جنجال يكمشت آشوبگر سكوت كرده است بي حكمت نيست و سكوت او براي حفظ دين اوست و اگر اين دين حقيقت نداشت او در برابر اين اهانتها صبر و تحمل نميكرد اينست كه حق بودن اسلام بر من ثابت شد و مسلمان شدم.
باز چه مظلوميتي بزرگتر از اين كه از لشگريان بيوفاي خود بارها نقض عهد ميديد و آنها را نصيحت ميكرد اما بقول سعدي (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤثر واقع نميشد) و چنانكه گفته شد آرزوي مرگ ميكرد تا از ديدار كوفيهاي سست عنصر و لا قيد رهائي يابد.
علي عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله دائما در شكنجه روحي بود و جز صبر و تحمل چارهاي نداشت بنقل ابن ابي الحديد آنحضرت صداي كسي را شنيد كه ناله ميكرد و ميگفت من مظلوم شدهام فرمود: هلم فلنصرخ معا فاني ما زلت مظلوما. يعني بيا با هم ناله كنيم كه من هميشه مظلوم بودهام!
درباره مظلوميت و شكيبائي علي عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و آله (در دوران خلفاء ثلاثه) ترجمه خطبه شقشقيه ذيلا نگاشته ميشود تا صبر و تحمل آنجناب از زبان خود وي شنيده شود:
بدانيد بخدا سوگند كه فلاني (ابو بكر) پيراهن خلافت را (كه خياط ازل بر اندام موزون من دوخته بود بر پيكر منحوس خود) پوشانيد و حال آنكه ميدانست محل و موقعيت من نسبت بامر خلافت مانند ميله وسط آسياب است نسبت بسنگ آسياب كه آنرا بگردش در ميآورد. (من در فضائل و معنويات چون كوه بلند و مرتفعي هستم كه) سيلابهاي علم و حكمت از دامن من سرازير شده و طاير بلند پرواز انديشه را نيز هر قدر كه در فضاي كمالات اوج گيرد رسيدن بقله من امكان پذير نباشد.
با اينحال شانه از زير بار خلافت (در آن شرايط نا مساعد) خالي كرده و آنرا رها نمودم و در اين دو كار انديشه كردم كه آيا با دست تنها (بدون داشتن كمك براي گرفتن حق خود بر آنان) حمله آرم يا اينكه بر تاريكي كوري (گمراهي مردم) كه شدت آن پيران را فرسوده و جوانان را پير ميكرد و مؤمن در آنوضع رنج ميبرد تا پروردگارش را ملاقات مينمود شكيبائي كنم؟ پس ديدم صبر كردن بر اين ظلم و ستم (از نظر مصلحت اسلام) بعقل نزديكتر است لذا از شدت اندوه مثل اينكه خار و خاشاك در چشمم فرو رفته و استخواني در گلويم گير كرده باشد در حاليكه ميراث خود را غارت زده ميديدم صبر كردم! تا اينكه اولي راه خود را بپايان رسانيد و عروس خلافت را بآغوش پسر خطاب انداخت! عجبا با همه اقراري كه در حيات خويش به بي لياقتي خود و شايستگي من ميكرد (و ميگفت: اقيلوني و لست بخيركم و علي فيكم. مرا رها كنيد كه بهترين شما نيستم در حاليكه علي در ميان شما است) بيش از چند روز از عمرش باقي نمانده بود كه مسند خلافت را بديگري (عمر) واگذار نمود و اين دو تن دو پستان شتر خلافت را دوشيدند، خلافت را در دست كسي قرار داد كه طبيعتش خشن و درشت و زخم زبانش شديد و لغزش و خطايش در مسائل ديني زياد و عذرش از آن خطاها بيشتر بود.
او چون شتر سركش و چموشي بود كه مهار از پره بينياش عبور كرده و شتر سوار را بحيرت افكند كه اگر زمام ناقه را سخت كشد بينياش پاره و مجروح شود و اگر رها ساخته و بحال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاكت اندازد، سوگند بخدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و از راه راست بيرون رفتند من هم (براي بار دوم) در طول اينمدت با سختي محنت و اندوه صبر كردم تا اينكه (عمر نيز) براه خود رفت و خلافت را در ميان جمعي كه گمان كرد من هم (در رتبه و منزلت) مانند يكي از آنها هستم قرار داد.
خدايا كمكي فرماي و در اين شورا نظري كن، چگونه اين مردم مرا با اولي (ابو بكر) برابر دانسته و درباره من بشك افتادند تا امروز در رديف اين اشخاص قرار گرفتم و لكن باز هم (بمصلحت دين) صبر كردم و در فراز و نشيب با آنها هماهنگ شدم (سابقا گفته شد كه اعضاء شورا شش نفر بودند) پس مردي (سعد وقاص) بسابقه حقد و كينهاي كه داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد و مرد ديگري (عبد الرحمن بن عوف) بعلت اينكه داماد عثمان بود از من اعراض كردهو متمايل باو شد و دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از پستي آنها) زشت است نامشان برده شود. بدين ترتيب سيمي (عثمان) در حاليكه (مانند چهار پايان از كثرت خوردن) دو پهلويش باد كرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان پدرش (بني اميه) نيز با او همدست شده و مانند شتري كه با حرص و ولع گياهان سبز بهاري را خورد، مشغول خوردن مال خدا گرديدند تا اينكه طنابي كه بافته بود باز شد (مردم بيعتش را شكستند) و كردارش موجب قتل او گرديد.
چيزي مرا (پس از قتل عثمان) بترس و وحشت نينداخت مگر اينكه مردم مانند يال كفتار بسوي من هجوم آورده و از همه طرف در ميانم گرفتند بطوريكه از ازدحام و فشار آنان حسنين در زير دست و پا مانده و دو طرف جامهام پاره گرديد.
مردم چون گله گوسفندي كه در جاي خود گرد آيند (براي بيعت) دور من جمع شدند و چون بيعت آنان را پذيرفتم گروهي (مانند طلحه و زبير) بيعت خود را شكستند و گروه ديگري (خوارج) از زير بار بيعت من بيرون رفتند و برخي نيز (معاويه و طرفدارانش) بسوي جور و باطل گرائيدند مثل اينكه آنان كلام خدا را نشنيدند كه فرمايد: ما سراي آخرت را براي كساني قرار ميدهيم كه در روي زمين اراده سركشي و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهيزكاران است.
بلي بخدا سوگند اين آيه را يقينا شنيده و حفظ كردند و لكن دنيا در نظر آنان جلوه كرد و زينتهايش آنها را فريب داد.
بدانيد سوگند بدان خدائي كه دانه را (در زير زمين براي روئيدن) بشكافت و بشر را آفريد اگر حضور آن جمعيت انبوه و قيام حجت بوسيله ياري كنندگان نبود و پيماني كه خداوند از علماء براي قرار نگرفتن آنان در برابر تسلط ستمگر و خواري ستمديده گرفته است وجود نداشت هر آينه مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته و رها ميكردم و از آن صرف نظر مينمودم و شما در مييافتيد كه اين دنياي شما (با تمام زرق و برقش) در نزد من بي ارزشتر از آب بيني بز است [1] . (در نهج البلاغه)
علي عليه السلام در اين خطبه در اثر هيجان ضمير و فرط اندوه شمهاي از صبرو تحمل خود را درباره مظلوميتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است كه تحمل چنين مظلوميتي چقدر سخت و طاقت فرسا است زيرا آنجناب كه مستجمع تمام صفات حميده و سجاياي عاليه اخلاقي بود در مقابل سعد وقاص و معاويه و امثال آنها قرار گرفته بود كه تقابل آنها از نظر منطق درست تقابل ضدين است چنانكه خود آنحضرت فرمايد روزگار مرا بپايهاي تنزل داد كه معاويه هم خود را همانند من ميداند! تحمل اينهمه نا ملائمات در راه دين بود و بهمين جهت وقتي ضربت خورد فرمود فزت و رب الكعبة.
چون گفتی بنده ای به بندگی اش پایبند و چون خواندی به خداوندی اش به احکامش محکم...
[External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests]
محقق جناب آقاي ميرزا محمود مجتهد شيرازي از علماي نزيل سامره رحمة اللّه عليه نقل فرمود: مرحوم سيد محمد علي رشتي که غالب عمرش را در رياضات شرعي و مجاهدات نفسانيه گذرانيده بوده (در اوقاتيکه در مدرسه حاج قوام نجف طلبه و مشغول تحصيل علم بودم) در بين طلاب مشهور بود فرمود: که شخص پاره دوزي که در باب طوسي است طي الارض دارد و هر شب جمعه نماز مغرب را در مقام حضرت مهدي (عجل اللّه تعالي فرج الشريف) در وادي السلام ميخواند و نماز عشاء را در حرم حضرت سيد الشهدا (ع) بجا ميآورد. (در صورتيکه فاصله بين نجف و کربلا بيش از سيزده فرسنگ و تقريبا دو روز راه پياده رويست) من خواستم اين مطلب را تحقيق نمايم و به آن يقين کنم پس به آن مرد صالح پاره دوز رفت و آمد بر قرار و با هم رفيق شديم چون رفاقتم با او محکم شد روز چهارشنبه بيکي از طلاب که با من هم مباحثه و به او اعتماد داشتم گفتم: امروز براي کربلا حرکت کن و شب جمعه در حرم باش ببين رفيق پاره دوز را ميبيني يا نه.
وقتي رفت غروب پنجشنبه با يک تاثري نزد رفيق پاره دوزم رفتم و اظهار نارحتي کردم. گفت ترا چه ميشود گفتم مطلب مهمياست که بايد الان بفلان طلبه رفيقم برسانم و متاسفانه کربلا رفته و به او دسترسي ندارم. گفت مطلب را بگو خدا قادر است که همين امشب به او نامه را برساند پس نامهاي را که نوشته بودم به او دادم ايشان نامه را گرفت و بسمت وادي السلام رفت و ديگر او را نديدم تا روز شنبه که رفيقم آمد و آن نامه را بمن داد و گفت شب جمعه موقع نماز عشاء رفيق پاره دوز بحرم آمد و آن نامه را بمن داد. يقين کردم که پاره دوز طي الارض دارد در مقام بر آمدم که از او در خواست کنم که بشود من هم طي الارض کنم.
او را بخانهام دعوت کردم، چون هوا گرم بود پشت بام رفتيم و گنبد مطهر حضرت علي (ع) نمايان بود. پس از صرف شام مختصري، رو به ايشان کرده گفتم، غرض از دعوت اين است که من يقين کردم شما طي الارض داريد و آن نامهاي که بشما دادم براي يقين خودم بوده الحال از شما خواهش ميکنم مرا راهنمائي کنيد که چه کنم تا من هم مثل شما طي الارض نصيبم شود.
تا اين حرف را شنيد، صيحهاي زد و مثل چوب خشک افتاد بطوري که وحشت کردم و گفتم از دنيا رفت. پس از آنکه بحال خود آمد، فرمود: اي سيد هر چه هست بدست اين آقاست (و اشاره به گنبد مطهر آقا علي (ع) کرد) هر چه ميخواهي از او بخواه. اين را گفت و رفت و ديگر در نجف اشرف ديده نشد. و هر چه تحقيق کردم ديگر کسي او را نديد. آري اگر تمام انسانها در خانه آقا علي (ع) را بزنند بيجواب نميمانند.
دامنت را ز کف رها نکنم يا علي
عاشقم بر رخ نکوي تو يا علي
با ولايت چه غم که روز جزا
زندهام زندهام ز بوي تو يا علي
از گناه بگذرد حق به آبروي او
من گدايم فقير کوي تو يا علي
چون به محشر ز خاک سر درآورم
ميروم به جستجوي تو يا علي