[BLOCKQUOTE] يک عمر نقش خيالي، از اين و آن کشيدم بر صورتکهاي سنگي، تصوير انسان کشيدم روزي که از آتش و خون، پروانهها پر کشيدند پرواز از يادمان رفت، از عشق دامان کشيديم ما راهمان را جدا آن سمت خيابان کشيديم کوچيد ايل پرستو، ما پاي در بند بوديم مانديم در عصر سرما، جور زمستان کشيديم بر چشمهايي که خشکيد در خشکسال حقيقت با آب رنگي مجازي تصوير باران کشيديم رفتند تا زندگي را در کوچه فرياد کردند اين بود ما بار خود را تا خط پايان کشيديم حالا چه خندان و سرمست از آن زمستان گذشتيم [/BLOCKQUOTE] منبع:ماهنامه سبزسرخ شماره 39 صفحه 8
مهدیا، کعبه شد از تاب تو بی تاب،بتاب
.....................................................
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی یوسف زهرا نمی شود
سلامتی امام زمان صلوات
[BLOCKQUOTE] نگاهم تو را در نورديد، پر از شعر و آيينه بودي نميدانم، انگار در خواب، برايم غزل ميسرودي دوباره کبوتر، دوباره، نگاهي از آيينه لبريز نگاهي پر از شعر دريا، که با آن دلم را ربودي تو مثل دلم روستايي، تو لبخند پاک خدايي تو جاريترين نسل دريا، تو زيباترين شعر رودي تو از جنس آيينه بودي، زلال و لطيف و صميمي شبي که دلت را شکستند، از آيينهها پر گشودي شهيدان تو را ميشناسند، تو در آسمانها امامي تو بودي که شعر شهادت، به گوش شقايق سرودي [/BLOCKQUOTE] منبع:كتاب حماسههاي هميشه جلد 1
مهدیا، کعبه شد از تاب تو بی تاب،بتاب
.....................................................
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی یوسف زهرا نمی شود
سلامتی امام زمان صلوات
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق» بزدم همچو منصور خريدار سردار شدم غم دلدار فکنده است به جانم شرری که به جان آمدم و شهره بازار شدم درميخانه گشاييد به رويم شب و روز که من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم جامه زهد و ريا کندم و بر تن کردم خرقه پير خراباتی و هشيار شدم واعظ شهر که از پند خود آزارم داد از دم رند می آلوده مددکار شدم بگذاريد که از ميکده يادی بکنم من که با دست بت ميکده بيدار شدم
[COLOR=#548dd4]روح الله الموسوی الخمینی (ره)
مهدیا، کعبه شد از تاب تو بی تاب،بتاب
.....................................................
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی یوسف زهرا نمی شود
سلامتی امام زمان صلوات