گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Junior Member
Junior Member
پست: 48
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۷, ۵:۰۰ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 39 بار
سپاس‌های دریافتی: 51 بار

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

پست توسط godlover »

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب .................. گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار ............................ خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینینی را چه غم ....................... گر زخار و خاره سازد بستر بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست.................. خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می نماید عکس می در رنگ روی مهوشت..................... همچو برگ ارغوان بر صفحه ی نسرین غریب

پس غریب افتاده است آن مور خط گر درخت...................... گرچه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره ی شبرنگ تو ........................ در سحر گاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند.................................دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب


""حافظ""

[External Link Removed for Guests]
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بیخبرانند
آن را که خبر شد خبری باز نیاند

[url=http://www.navay_baran.mihanblog.com]www.navay_baran.mihanblog.com[/url]
ارسال پست

بازگشت به “شعر”