بابا ( عرض ارادت به پيشگاه بي بي حضرت رقيه سلام الله عليها)

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
New Member
New Member
پست: 2
تاریخ عضویت: جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷, ۱۲:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1 بار
تماس:

بابا ( عرض ارادت به پيشگاه بي بي حضرت رقيه سلام الله عليها)

پست توسط حاج سعيد »

  داشت . چه عادت زيبايي هم داشت . نمي دانم سكينه به او ياد داده بود يا مادرش ، اما هر چه بود او به اين كار عادت داشت .  
  گمان مي برد وقت نماز نزديك است يا اينكه بابا قصد عبات دارد ، مي دويدو سجاده بابا را مي آورد . رو به قبله مي گشود و همان جا منتظر مي شد تابابا بيايد . از بابا چند بار شنيده بود كه " من به نماز عشق مي ورزم " پسبابا هرجا كه بود بايد مي آمد تا به عشقش برسد .  
  تشنه بود اما همين كه بابا سوار اسب شد دويد ، دويد و دويد . آن چناننگاهي به بابا انداخت كه شراره اي داغ سرتاپاي بابا را سوزاند . چقدر دلشمي خواست بابا او را در آغوش بگيرد و بابا ذهنش را خواند . در بغل بابااحساس تشنگي نمي كرد .  
  كه رفتاز تشنگي خوابش برد . اين بار اول نبود كه از صبح بابا سوار اسب مي شد .اما چيزي در دلش غوغا مي كرد . دل كوچكش اش پر از دلشوره بود . هر چندخواهرش نمي گذاشت او از بيرون خيمه باخبر بشود اما انگار امروز روز ديگريبراي بابا بود . در همين فكر ها بود كه خوابش برد . 
  پريد . انگار زمين زير پايش مي لرزيد . بي اختيار به سمت سجاده بابادويد و آن را در مقابل قبله گشود . از لاي خيمه آسمان را كه ديد قلبش هريفرو ريخت . اين بادهاي سياه چه بود كه وزيدن گرفته بود ؟ كاش بابا زودتربراي نماز بيايد ... ناگهان صداي آشنايي به گوشش رسيد . " همه فرار كنيد !" .صداي عمه بود . اما چرا فرياد مي زد ؟ تاكنون نشنيده بود كه عمه صدايشرا بلند كند ؟‌ چه شده ؟ بابا كجاست ؟ اين صداي عمه بود كه به گوشش ميرسيد . اما چرا مي گفت فرار ؟ خواست به خيمه عمه برود تا ببيند چه شده ،كه سايه اي هولناك بر خيمه افتاد . مردي خشمگين با چكمه هاي بزرگش به درونخيمه آمد . همين كه دست مرد بالا رفت فرشتگان چشم هاي خود را با حرير اشكپوشاندند ......... 
  هايش را كهباز كرد ، دردي در بدنش پيچيد . چشم هايش را كه باز كرد ، ديگر گوشواره ايبر گوش نداشت . از گوشش كمي هم خون مي آمد . خيلي دلش سوخت . يواشكي يك كمهم گريه كرد . نه به خاطر دردي كه در گوشش پيچيده بود . به خاطر گوشوارهها گريه كرد .  
  ها يادگاري بودند .... يادگاري هايي كه ديگر نبودند ! 
  شده بود . اما بابا برنگشته بود . حتم داشت بابا همين نزديكيهاستآخر هر وقت در آغوش بابا مي رفت عطري بهشتي به مشامش مي خورد كه كيف ميكرد !‌ الان هم آن عطر را حس مي كرد . اما خيلي بيشتر شده بود . مثل اينكهاين بار بابا غرق در عطر و گلاب بود .  
  خيمه كه بيرون آمد همه جا تاريك بود . آن قدر دلش هواي بابا داشت كه از خود نپرسيد چرا از خيمه كناري صداي زاري مي آيد . 
  هايش از ضعف و تشنگي خوب نمي ديد . اما بوي عطر بابا در كل دشت پيچيده بود . بي اختيار بابا را صدا زد : " بابايي كجايي ؟ ‌"  
  قدر صدا زد كه گلويش گرفت . بابا كجا رفته بود ؟ از دور صداي بابا را شنيد . " دخترم من اينجام "  
 . آن قدر تند دويد كه حتي به خارهاي بيابان هم توجه نكرد . انگار تمامخارهاي صحرا قصد پايش را كرده بودند . اما او مي دويد . صداي بابا بود كهاو را مي خواند . نوري ديد . اما چراغي نبود . راه مي رفت اما انگار خارهاتمام شده بودند و پاي بر بال فرشتگان مي گذاشت . كسي نبود اما صداي نالهمي شنيد . خاك بود و خاك اما انگار وارد عرش خدا شده بود . ناگهان برقي بهچشمش خورد . خوشحال شد . جلو كه رفت تكه اي شمشير ديد . شكسته بود . جلوتركه رفت گودالي ديد كه پر از شمشير شكسته بود . اما عجيب بود كه بوي بابااز همين جا مي آمد . شمشيرها را با دستهاي كوچكش آرام آرام كنار زد . نوريدر چهره اش دويد . چشمانش از سفيدي چيزي را نمي ديد . تازه چشمانش داشت بهنور عادت مي كرد كه صداي عمه را شنيد . 
  بود كه نفس نفس زنان و دوان دوان داشت به سويش مي آمد . با خود گفت :چرا اين قدر چادر عمه خاكي شده ؟‌ او هم به سوي عمه شتافت . 
 "رقيه جان ! عزيز دلم ! امانت برادرم ! اينجا چي مي كني ؟‌ چطوري در اينتاريكي آمدي اينجا ؟ " و رقيه جواب داد : "‌صداي بابا از اين سوي مي آمد .من هم به دنبال صدا آمدم " . عمه با صداي بلند گريست و گفت :‌ " برويم " 
  دور شدند سرش را برگرداند . بدني بي سر درون گودال بود . ترسيد . وليبا خود گفت : " اگر اين بدن سر داشت چقدر شبيه باباي من مي شد ! " 
  به حال دختر اين مردي كه سر نداشت خيلي سوخت . با خودش گفت : " اگربابا را ديدم به او مي گويم كه از اين به بعد باباي دختر اين مرد هم بشود." آخر باباي رقيه باباي خيلي ها بود . 
چه انتظار عجيبي !
تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي !
عجيب تر كه چه آسان نبودنت شده عادت .
چه بي خيال نشستيم ، نه كوششي نه وفايي .
فقط نشسته و گفتيم :
خدا كند كه بيايي
ارسال پست

بازگشت به “قطعه ادبي”