عاشورا، غمبارترين روز تاريخ

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶, ۳:۰۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

عاشورا، غمبارترين روز تاريخ

پست توسط مائده آسمانی »

 بسم الله الرحمن الرحیم 

 عاشورا، غمبارترين روز تاريخ 




[HIGHLIGHT=#ff0000]خورشيد طلوع كرده است ... سرخ ... سرخ . گودالى از خونها.  


سرشاخه هاى درختان نخل برق مى زنند. و ريگهاى بيابان برافروخته شده اند؛

و چهره قبايل با رنگ جنايت رنگين شده است ... شيطان بيدار شده عربده مى كشد و ويران مى كند...


شيطانى از ميان قبايل فرياد مى زند.




[COLOR=#7030a0]- اى حسين !... تو را به آتش بشارت باد!!


- دروغ گفتى ؛ بلكه من بر خداى غفور كريم وارد مى شوم ... تو كيستى ؟

- من ((ابن حوزه )) هستم .

نواده رسول خدا دست خود را به سوى آسمان بلند مى نمايد:

- خدايا! او را به آتش بسوزان .

هيچ كس نمى داند كه حادثه چگونه اتفاق افتاد. چه چيزى اسب او را خشمگين ساخت ؟

چه چيزى باعث شد كه ديوانه وار سم بر زمين بكوبد... دور خود بچرخد و بچرخد.

و در آتشفشانى از خشم ، سوار خود را بر زمين بزند... در درون گودال آتش .
طولى نمى كشد كه فرزند حوزه به خاكستر مبدل مى گردد...
روياى غارت و شهوت كشتار به كاهى تبديل مى شود كه باد آن را به اين سو و آن سو مى برد...

اگر يكى از حواريين آنجا حضور داشت ، حتما مى گفت كه حسين فرزند خداست .



و حسين نيز به او جواب مى داد كه :
- من فرزند فرستاده خدايم .

نواده رسول خدا فرياد مى زند:

اللهم انا اهل بيت نبيك و ذريته و قرابته . فاقصم من ظلمنا و غصبنا حقنا انك سميع قريب ...


چقدر آسمان به انسان نزديك است اگر او بالا رود و حسين به ياد مى آورد كه مردى از پدرش پرسيده بود.

مسافت بين آسمان و زمين چقدر است ؟ و باب مدينه علم پاسخ داده بود:
((دعاى اجابت شده )).
ابن سعد با آرزوهاى مستانه خود مى ايستد... فقط چند لحظه طول خواهد كشيد و سپس همه چيز به پايان مى رسد...

بزودى به حكومت رى و گرگان خواهد رسيد... فقط يك قدم تا حكومت باقى مانده است ... تنها بايد از روى جسد حسين بگذرد...

تنها يك بركه كوچك از خون ... و آنگاه مهياى رفتن به سوى شرق ... به سمت دنيايى از كنيزكان و حرمسراها.


حر جلو مى آيد... از خواب بيدار شده است :

- آيا تو مى خواهى با اين مرد بجنگى ؟!

- آرى به خدا سوگند! جنگى كه كمترين حادثه آن افتادن سرها و قطع دستها باشد.


- بگذار به جايى ديگر از اين سرزمين برود.

- اگر كار به دست من بود، قبول مى كردم ... ولى كار به دست ابن زياد است .

حر مى فهمد كه رستاخيز بى ترديد آمدنى است .

يوم ترونها تذهل كل مرضعة عما اءرضعت ... و ترى الناس ‍ سكارى و ما هم بسكارى ...


به نظر مى آيد كه حر به سمت كاروان در حركت است ... ((ابن اوس )) كه به وى بدگمان شده است ، مى گويد:

- مى خواهى حمله كنى ؟!
-...
بار ديگر زلزله اى در اعماق قلب حر ايجاد مى گردد و احساس ‍ مى كند كه بنيان افكار پيشين او ويران مى گردد.


ابن اوس با شگفتى فرياد مى زند:


- اگر از من مى پرسيدند كه شجاع ترين كوفيان چه كسى است من تو را نشان مى دادم .

پس اين چه حالتى است كه در تو مى بينم ؟


حر نگاهى مى افكند؛ نگاهى كه كشف حقايقى بزرگ را به همراه دارد.
- من خود را بين دوزخ و بهشت مى بينم ... به خدا قسم ! كه هيچ چيز را بر بهشت ترجيح نمى دهم ؛ گرچه سوزانده شوم ...

ابن سعد زير لب مى غرد و مى گويد:

- چه مى بينم ؟... اين ديوانه چه مى كند؟... چگونه انسان ، مرگ را انتخاب مى كند؟!...

نگاهش كنيد... چگونه در برابر حسين خضوع مى كند؟...


- ساكت باشيد او ((حر)) است .

يكى از آنان قهقهه اى مى زند:

- او مى خواهد ما را موعظه كند.

((شبث بن ربعى )) فرياد مى زند:

- اى ابله ! بگذار سخن او را بشنويم .

و صداى حر از اعماق جان كسى كه چشمه هاى جاودانگى را پيدا كرده ، طنين مى افكند:

((اى مردم كوفه ! ننگ بر مادرانتان باد. چرا كه اين بنده صالح خدا را دعوت كرديد و از هر سو او را محاصره كرديد و مانع شديد كه


به يكى از سرزمينهاى وسيع خداوند برود تا خود و خاندانش در امان بمانند و امروز مانند اسير در دست شماست و هيچ توانايى ندارد


و آب فرات را به روى او و بانوان و دختران و اصحابش بستيد؛


آبى كه يهود و نصارا و مجوسيان از آن مى نوشند و خوكهاى سياه و سگها در آن شنا مى كنند.و اينك تشنگى ،

آنان را از پاى در آورده است . چقدر با ذريه محمد بد رفتار كرديد...)).



از هر سو باران تير به سوى حر باريدن مى گيرد... و حر در حالى كه مراقب تيرهاى قبايل فريبكار است ، بر مى گردد.


 
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”