مرثیه شهادت صادق آل محمد(ص)

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Iron
Iron
پست: 291
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶, ۲:۰۴ ب.ظ
محل اقامت: همين نزديکي ها جنب دلهاي شما
سپاس‌های ارسالی: 139 بار
سپاس‌های دریافتی: 424 بار

مرثیه شهادت صادق آل محمد(ص)

پست توسط yeganeh »

  داغ سينه سوز


غربت آباد ديار آشنايى ها، بقيع

همدم ديرينه غمهاى ناپيدا، بقيع


در تو ـ حتّى ـ لحظه ها هم بى قرارى مى كنند

اى تمام واژه هاى اشك را معنى بقيع


در تو، خون ديده ها دريا شد و صاحبدلان

جرعه جرعه عشق نوشيدند از اين دريا بقيع


سنگ فرش كوچه هايت داغ هاى سينه سوز

شمع فانوس نگاهت چشم خون پالا بقيع


تو بلور روشنايى هاى شهر يثربى

چون نگينى مانده در انگشتر بطحا بقيع


همصدا با قرنها مظلومى آل رسول

حنجرى كو؟ تا در اين غربت كند آوا، بقيع


وسعت تنهايى ات دل هاى ما را مى برد!

تا خدا ـ تا عشق ـ تا تنهايى مولا بقيع


قصّه مظلومى اش را با تو گفت آن شب كه داشت

در گلو، بُغضِ غريب ماتم زهرا، بقيع


در هجوم تيرگى ها، در شب سرد سكوت

حسرتى مى بُرد خورشيد جهان آرا بقيع


اى مزار هرچه خورشيد از ديار روشنى

اى شكوه نور در آئينه غبرا بقيع


كاش چشمى بود و اشكى، اشتياق مويه اى

با تو مى مانديم ـ تا موعود ـ تا فردا بقيع


اى بهشت آرزو، گم كرده دلهاى پاك

اى زيارتگاه يك عالم دل شيدا بقيع


سيل اشك عاشقان بگذار تا دريا شود

چشمه اى از چشم جان بيدلان بگشا بقيع


دارم امّيد آنكه در محشر پناهم مى دهد

سايه ديوار اين «آشفته»حالى ها بقيع

******************************************************************


جـو ر اعـــداء



تا گلســتان نبــيّ از جـور اعـــدا ، در گــرفت

جسم و جان دوستان از شعله اش آذر گرفت


در ســراي صـــادق آل نـبـــيّ آتــش زدنـد

چون خليل ، آن شاه دين جا در دل آذر گرفت


نيمه شب ، در بزم منصورش ببُردند از عناد

آنكه خورشيـد فروزان از رخش ، زيـور گرفت


چون برون از خانه ي منصور شد دل پر ز خون

حضرت روح الامين دست عزا بر سر گرفت


ساخت چون منصور نا منصور مسمومش ز كين

رفت شادي از ميان، غم ما سوي را بر گرفت


زد شرر بر جسم و جانش زهر كين با صد محن

شــعله اش اندر جنان ، بر قلب پيــغمبـر گرفت


دين عزادارست و ، مذهب شد يتيم و سوگوار

عالمـــي را ، ماتــم نــــور دل حيــــدر گرفــت


خون دل از ديده مي افشاند با صد درد و داغ

تا سرِ او را به دامـن ، موسـي جعفــر گرفت


افتــخار مرثيــت خواني صفا ، روز نخست

در خصـوص خانــدان از حضـرت داور گرفت

**************************************************************************************


غصه و غم ....


بسته بر شادىّ و عشرت غصه و غم راه را

عقده از غم بر رخ دل بسته راه آه را


بر دلم داغى گران باشد كه جانم سوخته

مانم آیا با كه گویم این غم جانكاه را؟


شد رئیس مذهب ما از جفا خونین جگر

این مصیبت كرده دل‎خون مردم آگاه را


آن كه با خون جگر بر شیعیان هموار كرد

در خط سرخ ولایت تا قیامت راه را


زهر كین نوشید امّا با عدو سازش نكرد

كرد تا رسواى عالم دشمن بدخواه را

*****************************************************************


« در شهادت صادق آل محمد (ص) »




زين ماتمي كه چشم ملايك ز خون ، ترست

گويا عزاي صادق آل پيمبرست


يا رب چه روي داده، كزين سوگ جانگداز

خلقي پريش خاطر و ، دلها پر آذرست


مُلك و مَلك به ناله و افغان و اشك و آه

چون داغدار ، حضرت موسي بن جعفرست


خون مي رود ز فرط غم از چشم شيعيان

زيرا كه قلب عالم امكان مكدرست


منصور، شاد گشت ز قتل خديو دين

اما به خُلد ، غمزده زهراي اطهرست


او گرچه كشت خسرو دين را ولي به دهر

نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست


تن در نداد بر ستم و ، اين كلام نغز

بر پيروان حق و عدالت مقررست


آزاد مرد ، تن به زبوني نمي دهد

مرگ از حيات در نظر مرد خوشترست


تنها نه اشكبار چشم صفا زين عزا بود

دلهاي شيعيان همه از غم مكدرست

*****************************************************************


یا صادق آل عبا


یا صادق آل عبا مظلوم ما

لحظه به لحظه دم به دم مرغ دلم پر میزنه

آواره و سرگردونه این در و اون در میزنه


دلم میخواد منم بشم کبوتر صحن بقیع

بیام و اونجا بشینم به پشت دیوار بقیع


الهی آتیش بگیره هر کی تو رو دوست نداره

چشم حسودا کور بشه آقامون همتا نداره


یا صادق آل عبا مظلوم ما


سجاده ی نمازتو از زیر پاهات کشیدن

الهی که فدات بشم مادرتو نمی دیدن


مثل علی تو کوچه ها به زخم تو نمک زدن

یه روز آقا تو این کوچه مادرتو کتک زدن


ببین که بیمار توام عاشقم و دل نگرون

آقا یه شب بیا برام روضه زینبو بخون

***************************************************************


طائر بهشتی



آن طائر بهشتی تنها در آشیانه

چون شمع در دل شب می سوخت عاشقانه


سوزش شرار سینه ذکرش ترانه لب

آهش به اوج افلاک اشکش به رخ روانه


کی دیده زاهدی را وقت عبادت شب

با دست بسته دشمن بیرون کشد زخانه


او با کهولت سن با قامت خمیده

این با قساوت قلب در دست تازیانه


آن زاده پیمبر ارثیه اش ز حیدر

این بود کز سرایش آتش کشد زبانه


هر چند خانه اش سوخت از دود و شعله افروخت

دیگر نخورد یارش سیلی در آستانه


آن عزت رفیعش آن غریت بقیعش

جز تل خاک نبود از قبر او نشانه

****************************************************


دل شکسته


همان امام غریبی که شانه اش خم بود

به روی شانه ی پیرش غم دو عالم بود


میان صحن حسینیه ی دو چشمانش

همیشه خاطره ی ظهر یک محرم بود


دل شکسته ی او را شکسته تر کردند

شبیه مادر مظلومه اش پر از غم بود


اگر تمام ملائک زگریه می مردند

به پای خانه ی آتش گرفته اش کم بود


حدیث حرمت او را به زیر پا بردند

اگر چه آبروی خاندان آدم بود


شتاب مرکب و بند و تعلل پایش

زمینه های زمین خوردنش فراهم بود


مدینه بود و شرر بود و خانه ای ساده

چه خوب می شد اگر یک کمی حیا هم بود


امان نداشت که عمامه ای به سر گیرد

همان امام غریبی که شانه اش خم بود

***********************************************




سبط نبى



من كيستم حقيقت حق را خزانه ام

بيرون ز مرز فكر و خيال و فسانه ام


بنيانگذار مذهب و مسندنشين علم

فيض مدام فلسفه عارفانه ام


سبط نبى و پور على، نجل فاطمه

الگوى صبر و صلح حسن را نشانه ام


آئينه دار نهضت سرخ حسينى ام

چون عابدين به نخل عبادت جوانه ام


بحرالعلوم باب من است و سخا و جود

يك قطره اى بود ز يم بيكرانه ام


استاد فقه و فلسفه و منطق و اصول

پرچم فراز علم به قاف زمانه ام


با اين همه جلال در اين جوّ قيرگون

محصور كرده خصم ستم پيشه خانه ام


از يورش شبانه ابن الرّبيع پست

آيد به ناله سنگ ز سوز شبانه ام


لرزد به سان بيد تن اهل بيت من

تا مى كشد ز خانه برون وحشيانه ام


آن بى حيا سواره و من با تن ضعيف

پاى پياده در پى اسبش روانه ام


تندى كند كه تند برو در بر امير

كندى اگر كنم بزند تازيانه ام


آنان كه سوخته اند دَرِ خانه على

آتش زدند از ره كين درب خانه ام

***************************************************



سوز داغ حضرت صادق



لبالب شد ز خون دل اياغ حضرت صادق

دلم چون لاله مى سوزد ز داغ حضرت صادق


چو در خاك مدينه زائرش منزل كند از جان

به هرجا اشك مى گيرد سراغ حضرت صادق


در اين شب ها بود روشن مزار بى رواق او

كه باشد اشك مهدى چلچراغ حضرت صادق


خزان هرگز نمى گردد بهار دانش و بينش

از آن گل ها كه بشكفته به باغ حضرت صادق


معطر مى كند بوى دل آويزش فضاى جان

همان گل هاى علم باغ و راغ حضرت صادق


نشسته در عزا موسى بن جعفر با دلى سوزان

زند آتش به جانش سوز داغ حضرت صادق


ز شعر جانگدازت شعله خيزد «حافظى» زيرا

شد از خون جگر لبريز اياغ حضرت صادق

*******************************************


زهر منصور



امشب امام هفتم تنها بگريد

منصور دون بخندد، زهرا بگريد


شد پاره قلب قرآن ناطق

امام صادق ، امام صادق


استاد كل هستى با جسم خسته

رفته از اين جهان با، دل شكسته


دردا كه كشته منصور مولاى ما را

فرزند زهرا و حجت خدا را


شد پاره قلب قرآن ناطق

امام صادق ، امام صادق


يا رب من ارزوى مدينه دارم

شايد به خاك قبرش صورت گذارم


دوباره داغ شيعه گرديده تازه

دارد نگاه حسرت بر ان جنازه


شد پاره قلب قرآن ناطق

امام صادق ، امام صادق


آخر ز زهر منصور، مولا فدا شد

اعضاى او چو قرآن ، از هم جدا شد


تا بوت او به دوش اهل مدينه

زهرا زند از اين غم بر سر و سينه


شد پاره قلب قرآن ناطق

امام صادق ، امام صادق

***************************************



اى طبيب حاذق



اى مهر تو بهترين علايق

جانها به زيارت تو شايق


ما را نبود به جز خيالت

يارى خوش و همدمى موافق


بيمارى روح را دوا نيست

جز مهر تو اى طبيب حاذق


اى نور جمال كبريائى

اى نور تو زينت مشارق


روز يكه دميد نور خلقت

رخسار تو بود صبح صادق


از جلوه تو تبارك الله

فرمود به خلقت تو خالق


حسن تو خود از جمال زهراست

اى زاده بهترين خلايق


بر تخت كمال و تاج عصمت

آخر كه بود بجز تو لايق


تفسير كمال ايزدى بود

گفتار تو اى امام صادق


باشد سخن تو جاودانى

بوده است چو با عمل مطابق


افسوس شدى شهيد آخر

از حيله ناكسى منافق


از داغ تو شد جهان عزادار

زيرا به تو عالمى است عاشق


ماتم زده ايم و غم چو درياست

دلها همه چون شكسته قايق


اندم كه حسان فكر ياريم

ما راست ز بهترين دقايق

****************************



آموزگار مکتب ارشاد



بنال ای دل که در نای زمان فریاد را کشتند

بهین آموزگار مکتب ارشاد را کشتند


اساتید جهان باید به سوک علم بنشینند

که در دانشگه هستی بزرگ استاد را کشتند


به جرم پاسداری از حریم عترت وقرآن

رئیس مذهب والگوی عدل وداد را کشتند


بجای اشک وخوندل ببار ای آسمان زین غم

که نور دیدگان سید امجاد را کشتند


دریغ ودرد کز بیداد منصور ستمگر

به جرم یاری دین مظهر امدادا را کشتند


به جنّت مادرش زهرا پریشان کرده گیسو را

که بهر حفظ قرآن شافع میعاد را کشتند


من ژولیده میگویم زنسل ساقی کوثر

امام جانشین وپنجمین اولاد را کشتند

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ارسال پست

بازگشت به “شعر”