« جانباز گمنام‏ »

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
پست: 2503
تاریخ عضویت: جمعه ۱۱ آبان ۱۳۸۶, ۳:۰۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 7581 بار
سپاس‌های دریافتی: 6236 بار
تماس:

« جانباز گمنام‏ »

پست توسط مائده آسمانی »

          
بسم الله الرحمن الرحیم


        « جانباز گمنام‏ »   


 
 [COLOR=#7030a0]طلحه و زبير مردم را در مسجد بصره جمع كرده بودند تا آنان را براى رويارويى با سپاه امام على (ع) آماده كنند. طلحه رشته

سخن را در دست گرفت و انگيزه قيام خود را خونخواهى عثمان اعلام كرد و چون همه مى‏دانستند كه او از مخالفان عثمان

بوده است، در ادامه سخن خود گفت:
    
  
 [COLOR=#7030a0]- ما تا وقتى كه عثمان به كارهاى خلافى كه پيش از او مرسوم نبود، دست نزد بود، از او اطاعت مى‏كرديم ولى وقتى دست

به كارهاى خلاف زد، مردم از او ناراضى شدند و ما گريزى از آنچه درباره او انجام شد، نداشتيم. پس از كشته شدن عثمان،

اين مرد (يعنى على (ع)) بدون مشورت با ما خلافت را به دست گرفت، حال آن كه ما براى اين كار با او برابر بوديم...
 

 سخنان طلحه بر بزرگ مردى جان بركف از طايفه عبدالقيس سخت آمد. او از سخنان نارواى طلحه برآشفت و به پا خاست. 

 او مردى شجاع بود كه تاريخ جز خاطره پايمردى و رنج كشيدنش، نام و نشانى از او باقى نگذاشته است. با اطمينان رشته

  سخن را در دست گرفت و به نمايندگى از خويشان خود، كه همگى از شيعيان امير مؤمنان، على (ع) بودند، پاسخ طلحه را 

 داد: 
  
  
  [COLOR=#7030a0]- اى مردم، پناهگاه و قوام خلافت،، مهاجر و انصار در مدينه بودند و هيچ كس ازشهرهاى ديگر ياراى سرپيچى و نقض
 
   
  [COLOR=#7030a0]تصميم‏هاى آن‏ها را نداشت. اهل مدينه هرگاه تصميمى مى‏گرفتند، به مسلمانان شهرهاى ديگر ابلاغ مى‏كردند و
 
   
   [COLOR=#7030a0] آن‏هانيز  پيروى مى‏كردند.

عايشه و طلحه و زبير از سرسخت‏ترين مخالفان عثمان بود، تا اين كه عثمان كشته شد. طلحه و زبير همراه
   ديگر مردم با

على بيعت كردند و چون خبر بيعت مردم به ما رسيد، ما نيز با آن حضرت بيعت كرديم. به خدا سوگند ما پيشواى
 
 خود را بركنار نمى‏كنيم و بيعت خود را با او نمى‏شكنيم. 

 طلحه و زبير نمى‏توانستند سخنى بر خلاف خواسته‏هاى خود بشنوند و هر نداى مخالفى را با زور خاموش مى‏كردند.
 
 لذا با داد و فرياد حرف او را قطع كردند و به ياران خود دستور دادند كه موهاى صورت او را بكنند. 

 ياران طلحه و زبير او را گرفتند و به گونه‏اى دردناك موهاى صورت او را يك يك كندند.
 
 لختى بعد، اثرى از مو در صورت او باقى نبود و آنچه بود پيكرى بى حال و صورتى خونين بود.  
 
 
  ----------- پی نوشت ---------- 
   نام اين مرد دلاور كه از قبيله عبدالقيس بوده، در تاريخ ذكر نشده است؛ الجمل، ص .307 
 
 
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “داستان”