بهار به عُزلت روي آورده بودو
خلوت را به سكوت فرا مي خواند.
آنگاه كه آسمان ، بهار را خسته مي ديد ؛
آنگاه كه دوري ابرها ،
شبنم ترس را بر پيشاني طبيعت مي نشاند ؛
آنگاه كه خورشيد ، عشوه تابي مي كرد ؛
آنگاه كه آشتي با قهر اپيدميك شده بود ؛
آنگاه كه كلروفيلها از سبزي افتاده بودند ؛
آنگاه كه سفره ي هفت سين در سرداب خاموشِ بي مهري
خاك مي خورد؛
آنگاه كه قلم در سرزمين واژگان شاد، از دست بر زمين غم
مي افتاد ؛
آنگاه كه همه و همه همهمه هيمه ها را در آتش سرد بي تفاوتي به
تابو تب مي ديدند؛
آنگاه كه همه به دنبال موسي و طور سينايي مي گشتند ؛
آنگاه كه دست را بر جاي خالي ، تكيه مي دادند ؛
آنگاه ، آنجا همان جا بود؛
كه نگاهشان با تارهاي التماس به آسمان تنيده شده بود .
آنجا همان جا بود ؛
كه به خاطر قداست و فراخناي آسمان ، همگي
آشتي كردند ... اما در سايه منت ...
البته ناگفته نماند كه با قهر هم بيگانه نشدند .
باد وزيدو مهد را آماده شكوفايي كرد .
ابرها به اميد باران همبستر شدند .
باد صبا هم با عجله ،
آماده افشاندن بوي خوش بهار در طبيعت شد .
كم كم چك چك باران ،
مرهمي شد بر لبان خشكيده بركه ...
كم كم چمن هاي سبز خود را در بركه مي ديدندو
آماده گره خورن مي شدند.
كم كم شكوفه ها به يكديگر سلام مي كردند .
ديگر غبار منت چشمانم را ميسوزاند ...
اما ديگر كسي نبود كه بوي نمِ زجربارِ آفتِ منت را
سم پاشي كند...

