انار شگفت ...
مدیر انجمن: شورای نظارت

-
- پست: 275
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶, ۴:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3603 بار
- سپاسهای دریافتی: 1144 بار
انار شگفت ...
[COLOR=#4f6128]« بسم الله الرحمن الرحيم »
انار شگفت به قلم نسرین امینى ...
.
لباسهایش را جمع كرد و كنار جوى باریك وسط باغ نشست، دستش را به خنكاى آب سپرد. حریر نازك آب موج برداشت.
[COLOR=#eeece1].
سردى آب تنش را مور مور كرد، كف دستش را به كاشىهاى آبى و لیز كف جوى چسباند، دستش را آرام در آب تكان داد.
.
آب موهاى پشت دستش را به بازى گرفته بود، از این كار لذت برد، دوباره و دوباره این كار را تكرار كرد.
.
موهاى دستش مثل علفهاى سیاه و نازكى میان آب تكان مىخورد، مشتى آب برداشت و به صورتش پاشید.
.
قطرههاى آب از لابلاى ریشهایش راه جستند و پایین چانهاش جمع شدند.
.
چشمانش را بست و گوش سپرد به صداى برخورد شاخههاى درختان و گنجشكانى كه میان برگها سر و صدا راه انداخته بودند.
.
باد دلچسبى كه از سوى درختها مىوزید، سرحالش آورد...
.
.
[COLOR=#3f3151]صداى خش خش ملایمى شنید. برگشت و پشتسرش را نگاه كرد.
[COLOR=#eeece1].
وزیر بود، با لبخند مرموزى بر لب. به طور محسوسى چیزى را پشتش پنهان كرده بود.
.
از زیر سایه روشن تاریك درختان گذشت و آرام به او نزدیك شد.
.
چه شده وزیر ؟! امیدوارم كارى پیش نیامده باشد، چون مىدانى كه الآن ساعت استراحت من است.
.
مىدانم جناب امیر! اما براى شما تحفهاى دارم كه ساعت استراحتشما را خیلى شیرینتر خواهد كرد.
.
امیر به آب جوى خیره شد و با دستش آن را به بازى گرفت.
.
چه تحفهاى وزیر لیاقت این همه تعریف را دارد ؟!
.
جناب امیر مىتوانند خودشان حدس بزنند...
.
[COLOR=#eeece1].
امیر به چشمان وزیر دقیق شد.
[COLOR=#eeece1].
سعى كرد از چشمان او بخواند كه چه چیزى را پشتخود پنهان كرده. برقى در چشمان وزیر مىدرخشید.
.
نمىدانست در آن چشمان ریز میشى رنگ كه زیر سایهبانى از ابروان انبوه جا خوش كرده بودند
.
و قى زرد رنگى همیشه گوشههاى آنها را پر كرده بود، چه چیزى وجود داشت كه او را نگران مىكرد.
.
همیشه وقتى براى مدتى به چشمان وزیر خیره مىشد، احساس بدى مثل تنفر و دلزدگى در دلش مىشكفت.
.
سعى كرد به چشمان وزیر نگاه نكند. نگاهش را دزدید و به كاشىهاى براق كف جوى دوخت.
.
با دستش موجهاى كوچكى در آب ایجاد كرد ...
.
.
ادامه دارد ...
[COLOR=#eeece1].
انار شگفت به قلم نسرین امینى ...
.
لباسهایش را جمع كرد و كنار جوى باریك وسط باغ نشست، دستش را به خنكاى آب سپرد. حریر نازك آب موج برداشت.
[COLOR=#eeece1].
سردى آب تنش را مور مور كرد، كف دستش را به كاشىهاى آبى و لیز كف جوى چسباند، دستش را آرام در آب تكان داد.
.
آب موهاى پشت دستش را به بازى گرفته بود، از این كار لذت برد، دوباره و دوباره این كار را تكرار كرد.
.
موهاى دستش مثل علفهاى سیاه و نازكى میان آب تكان مىخورد، مشتى آب برداشت و به صورتش پاشید.
.
قطرههاى آب از لابلاى ریشهایش راه جستند و پایین چانهاش جمع شدند.
.
چشمانش را بست و گوش سپرد به صداى برخورد شاخههاى درختان و گنجشكانى كه میان برگها سر و صدا راه انداخته بودند.
.
باد دلچسبى كه از سوى درختها مىوزید، سرحالش آورد...
.
.
[COLOR=#3f3151]صداى خش خش ملایمى شنید. برگشت و پشتسرش را نگاه كرد.
[COLOR=#eeece1].
وزیر بود، با لبخند مرموزى بر لب. به طور محسوسى چیزى را پشتش پنهان كرده بود.
.
از زیر سایه روشن تاریك درختان گذشت و آرام به او نزدیك شد.
.
چه شده وزیر ؟! امیدوارم كارى پیش نیامده باشد، چون مىدانى كه الآن ساعت استراحت من است.
.
مىدانم جناب امیر! اما براى شما تحفهاى دارم كه ساعت استراحتشما را خیلى شیرینتر خواهد كرد.
.
امیر به آب جوى خیره شد و با دستش آن را به بازى گرفت.
.
چه تحفهاى وزیر لیاقت این همه تعریف را دارد ؟!
.
جناب امیر مىتوانند خودشان حدس بزنند...
.
[COLOR=#eeece1].
امیر به چشمان وزیر دقیق شد.
[COLOR=#eeece1].
سعى كرد از چشمان او بخواند كه چه چیزى را پشتخود پنهان كرده. برقى در چشمان وزیر مىدرخشید.
.
نمىدانست در آن چشمان ریز میشى رنگ كه زیر سایهبانى از ابروان انبوه جا خوش كرده بودند
.
و قى زرد رنگى همیشه گوشههاى آنها را پر كرده بود، چه چیزى وجود داشت كه او را نگران مىكرد.
.
همیشه وقتى براى مدتى به چشمان وزیر خیره مىشد، احساس بدى مثل تنفر و دلزدگى در دلش مىشكفت.
.
سعى كرد به چشمان وزیر نگاه نكند. نگاهش را دزدید و به كاشىهاى براق كف جوى دوخت.
.
با دستش موجهاى كوچكى در آب ایجاد كرد ...
.
.
ادامه دارد ...
[COLOR=#eeece1].
. .:: الإنسان هو شيعة علي بن أبي طالب عليه أفضل الصلاة و السلام إن عرفه حق معرفته ::. .

-
- پست: 275
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶, ۴:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3603 بار
- سپاسهای دریافتی: 1144 بار
Re: انار شگفت ...
داستان را پي ميگيريم ...
نمىتوانم حدس بزنم، حوصله اش را هم ندارم ...
وزیر جلو آمد. برابر امیر زانو زد.
مثل شعبدهبازى كه قصد دارد شاهكارش را به نمایش بگذارد،
با ظرافت یك دستش را از پشتش بیرون آورد و جلوى امیر گرفت.
درشتى توى دستش بود كه پوست ارغوانى رنگش مىدرخشید.
امیر به انار نگاه كرد و گفت: خب كه چه ؟!
وزیر انار را میان انگشتانش چرخاند و گفت:
خودتان مىتوانید ملاحظه بفرمایید ...
امیر را گرفت.
نگاهش افتاد به نوشتهاى كه به طور برجسته و خیلى طبیعى روى پوست انار به چشم مىخورد.
چشمانش را ریز كرد و آن را آهسته زیر لب خواند:
« اله الا الله، محمدا رسول الله، ابوبكر و عمر و عثمان و على خلفاء رسول الله »
[COLOR=#c00000]ادامه داد ...
نمىتوانم حدس بزنم، حوصله اش را هم ندارم ...
وزیر جلو آمد. برابر امیر زانو زد.
مثل شعبدهبازى كه قصد دارد شاهكارش را به نمایش بگذارد،
با ظرافت یك دستش را از پشتش بیرون آورد و جلوى امیر گرفت.
درشتى توى دستش بود كه پوست ارغوانى رنگش مىدرخشید.
امیر به انار نگاه كرد و گفت: خب كه چه ؟!
وزیر انار را میان انگشتانش چرخاند و گفت:
خودتان مىتوانید ملاحظه بفرمایید ...
امیر را گرفت.
نگاهش افتاد به نوشتهاى كه به طور برجسته و خیلى طبیعى روى پوست انار به چشم مىخورد.
چشمانش را ریز كرد و آن را آهسته زیر لب خواند:
« اله الا الله، محمدا رسول الله، ابوبكر و عمر و عثمان و على خلفاء رسول الله »
[COLOR=#c00000]ادامه داد ...
. .:: الإنسان هو شيعة علي بن أبي طالب عليه أفضل الصلاة و السلام إن عرفه حق معرفته ::. .

-
- پست: 966
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۸۷, ۷:۱۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 973 بار
- سپاسهای دریافتی: 1783 بار
- تماس:
Re: انار شگفت ...
« لا اله الا الله، محمدا رسول الله، ابوبكر و عمر و عثمان و على خلفاء رسول الله »
دم شما گرم...
خیلی وقت بود انقدر نخندیده بودم


دیگه از این جوک های دسته اول ندارید!؟

روزگاریست که شیطان میگوید: انسان پیدا کنید ، سجده خواهم [HIGHLIGHT=#FFFF00][HIGHLIGHT=#DBE5F1] +ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ [HIGHLIGHT=#FFFF00][HIGHLIGHT=#DBE5F1] +ـ+ـ+ [External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests]

-
- پست: 275
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶, ۴:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3603 بار
- سپاسهای دریافتی: 1144 بار
Re: انار شگفت ...
با عرض سلام و ادب خدمت شما دوست محترم،
[COLOR=#3f3f3f]تا حدودي حق با شما است شايد بعضي قسمتها بيشتر شبيه جک باشد تا يک داستان ...
در ضمن لطف بفرماييد همينطور تا انتهاي داستان با دقت مطالعه بفرماييد .
حال شما دوستان را به مطالعه ادامه داستان دعوت ميکنم ...
نوشته را دوباره خواند ...
بىاختیار لبخندى روى لبش نشست.
نوك انگشتش را روى نوشته كشید.
خیلى شگفتانگیز است، تو این را چگونه به دست آوردهاى ؟
خیلى اتفاقى قربان !
قبول دارید ما بهترین دلیل را علیه شیعیان بحرین به دست آوردهایم ؟
البته وزیر ! ولى تو در مورد شیعیان بحرین چه فكر مىكنى ؟
آنها مردمانى متعصب هستند كه هر دلیلى را انكار مىكنند.
شما مىتوانید دانشمندان شیعه را حاضر كنید و این انار را به آنها نشان بدهید.
اگر آن را قبول كردند و به آئین ما درآمدند كه چه خوب،
ولى اگر این دلیل را هم انكار كنند، سه راه بیشتر براى آنها وجود ندارد.
.
امیر را كنار جوى گذاشت و مشتى آب برداشت و روى انار خالى كرد.
حالا انار بیشتر از قبل مىدرخشید.
از كدام سه راه حرف مىزنى ؟!
سه راهى كه خودم انتخاب كردهام،
آنها یا باید مانند مسیحیان و یهودیان، خفت و خوارى را به جان بخرند و به حكومت جزیه بپردازند.
یا اینكه دلیلى محكم بیاورند كه این معجزه بزرگ را رد كند.
یا اینكه شما دستور دهید مردان شیعه را بكشند و زن و فرزندانشان را به اسیرى بگیرند و اموال آنها را به غنیمتبگیریم.
.
چند دقیقهاى به سكوت گذشت.
به غیر از صداى شرشر ملایم آب، صداى دیگرى به گوش نمىرسید.
امیر داشت فكر مىكرد ...
ادامه دارد ...
[COLOR=#3f3f3f]تا حدودي حق با شما است شايد بعضي قسمتها بيشتر شبيه جک باشد تا يک داستان ...
در ضمن لطف بفرماييد همينطور تا انتهاي داستان با دقت مطالعه بفرماييد .
حال شما دوستان را به مطالعه ادامه داستان دعوت ميکنم ...
نوشته را دوباره خواند ...
بىاختیار لبخندى روى لبش نشست.
نوك انگشتش را روى نوشته كشید.
خیلى شگفتانگیز است، تو این را چگونه به دست آوردهاى ؟
خیلى اتفاقى قربان !
قبول دارید ما بهترین دلیل را علیه شیعیان بحرین به دست آوردهایم ؟
البته وزیر ! ولى تو در مورد شیعیان بحرین چه فكر مىكنى ؟
آنها مردمانى متعصب هستند كه هر دلیلى را انكار مىكنند.
شما مىتوانید دانشمندان شیعه را حاضر كنید و این انار را به آنها نشان بدهید.
اگر آن را قبول كردند و به آئین ما درآمدند كه چه خوب،
ولى اگر این دلیل را هم انكار كنند، سه راه بیشتر براى آنها وجود ندارد.
.
امیر را كنار جوى گذاشت و مشتى آب برداشت و روى انار خالى كرد.
حالا انار بیشتر از قبل مىدرخشید.
از كدام سه راه حرف مىزنى ؟!
سه راهى كه خودم انتخاب كردهام،
آنها یا باید مانند مسیحیان و یهودیان، خفت و خوارى را به جان بخرند و به حكومت جزیه بپردازند.
یا اینكه دلیلى محكم بیاورند كه این معجزه بزرگ را رد كند.
یا اینكه شما دستور دهید مردان شیعه را بكشند و زن و فرزندانشان را به اسیرى بگیرند و اموال آنها را به غنیمتبگیریم.
.
چند دقیقهاى به سكوت گذشت.
به غیر از صداى شرشر ملایم آب، صداى دیگرى به گوش نمىرسید.
امیر داشت فكر مىكرد ...
ادامه دارد ...
. .:: الإنسان هو شيعة علي بن أبي طالب عليه أفضل الصلاة و السلام إن عرفه حق معرفته ::. .

-
- پست: 966
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۸۷, ۷:۱۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 973 بار
- سپاسهای دریافتی: 1783 بار
- تماس:
Re: انار شگفت ...
110 عزیز ادامه نمیدید!؟
روزگاریست که شیطان میگوید: انسان پیدا کنید ، سجده خواهم [HIGHLIGHT=#FFFF00][HIGHLIGHT=#DBE5F1] +ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ـ+ [HIGHLIGHT=#FFFF00][HIGHLIGHT=#DBE5F1] +ـ+ـ+ [External Link Removed for Guests] [External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests][External Link Removed for Guests]

-
- پست: 275
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶, ۴:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3603 بار
- سپاسهای دریافتی: 1144 بار
Re: انار شگفت ...
با عرض سلام و پوزش از بابت تاخير ...
.
آقا سعيد گل امير مشغول فکر کردن بود ...
يک مقدار طول کشيد گفتم تمرکز بنده خدا را بر هم نزنم
.
ادامه داستان از اين قرار است ...
.
وزیر با دو انگشتش قى را از دو گوشه چشمانش گرفت و سر انگشتانش را در آب جوى شست.
امیر چندشش شد. دوباره همان حس به سراغش آمد.
با عجله گفت:
[COLOR=#0f243e]« پیشنهاد خوبى است، پس زودتر بلند شو و ترتیب كار را بده. من همه كار را به عهده تو مىسپارم »
وزیر از جا بلند شد و به راه افتاد.
یك دفعه ایستاد ...
و چند لحظهاى با تردید نگاهى به امیر و نگاهى به كرد.
.
[COLOR=#5f497a]راستى ...
نگران انار نباش ...
پیش من مىماند ...
فقط تو زودتر برو و كارها را مرتب كن ...
[COLOR=#5f497a]وزیر لبخندى زد و به راه افتاد ...
.
امیر همانطور كه دور شدنش را نگاه مىكرد، با خود گفت:
نمىدانم ...
چرا نگاه این مرد اینجورى است، دلم را آشوب مىكند ...
..
.
ادامه دارد ...
.
آقا سعيد گل امير مشغول فکر کردن بود ...
يک مقدار طول کشيد گفتم تمرکز بنده خدا را بر هم نزنم
.
ادامه داستان از اين قرار است ...
.
وزیر با دو انگشتش قى را از دو گوشه چشمانش گرفت و سر انگشتانش را در آب جوى شست.
امیر چندشش شد. دوباره همان حس به سراغش آمد.
با عجله گفت:
[COLOR=#0f243e]« پیشنهاد خوبى است، پس زودتر بلند شو و ترتیب كار را بده. من همه كار را به عهده تو مىسپارم »
وزیر از جا بلند شد و به راه افتاد.
یك دفعه ایستاد ...
و چند لحظهاى با تردید نگاهى به امیر و نگاهى به كرد.
.
[COLOR=#5f497a]راستى ...
نگران انار نباش ...
پیش من مىماند ...
فقط تو زودتر برو و كارها را مرتب كن ...
[COLOR=#5f497a]وزیر لبخندى زد و به راه افتاد ...
.
امیر همانطور كه دور شدنش را نگاه مىكرد، با خود گفت:
نمىدانم ...
چرا نگاه این مرد اینجورى است، دلم را آشوب مىكند ...
..
.
ادامه دارد ...
. .:: الإنسان هو شيعة علي بن أبي طالب عليه أفضل الصلاة و السلام إن عرفه حق معرفته ::. .

-
- پست: 275
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶, ۴:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3603 بار
- سپاسهای دریافتی: 1144 بار
Re: انار شگفت ...
بوى عود و روغن چراغ به هم آمیخته بود.
[COLOR=#eeece1].
نور چراغهایى كه روى دیوارهاى قصر مىسوختند،
.
به آیینه كارىهاى سقف مىتابید و منعكس مىشد.
.
امیر حالتى جدى به چهرهاش داده و روى تخت نشسته بود.
.
دستش را به دو طرف تخت گرفته و به عقب تكیه داده بود.
.
وزیر دستانش را روى شكم به هم قلاب كرده بود.
.
ایستاده بود كنار تخت و نگاه تیزش علماى شیعه را زیر نظر گرفته بود،
.
.
[COLOR=#632423]صدایش را بلند كرده بود و تقریبا فریاد مىزد:
. توجه كنید و به راه رستگارى برگردید
. این معجزه بزرگى است
.
. [COLOR=#632423]دلیل آشكارى است بر حقیقت اندیشه ما و باطل بودن اندیشه شما
.
این فرصتخوبى است ...
. خوب فكر كنید ...
. خداوند با فرستادن این معجزه راه سعادت را به شما نشان داده است
.
[COLOR=#eeece1]. وقت را غنیمتبدانید ...
. و به باطل بودن عقیده خویش اعتراف كنید ...
.
..
علماى شیعه وسط سالن ایستاده بودند.
[COLOR=#eeece1].
ده نفرى مىشدند.
.
بیشترشان سالخورده و پیر بودند.
.
لباسهاى سفید و بلندشان میان لباسهاى رنگى درباریان توى چشم مىزد.
..
با پریشانى و اضطراب انار را دستبه دست مىگرداندند و زمزمهاى آرام و گنگ بینشان جریان داشت.
..
همه چهره در هم كشیده و فكر مىكردند...
.
..
امیر با انگشت مگسى را كه روى زانویش نشسته بود، پس زد،
[COLOR=#eeece1].
و با خود فكر كرد :
. .
. خوب سردر گم شدهاند،
. چه دلیلى بهتر از اناري كه آفریده خداست،
مىتواند باطل بودن عقیدهشان را آشكار كند ؟
.
..
وزیر گویى فكر او را خوانده بود،
[COLOR=#eeece1].
خم شد و در گوش او زمزمه كرد :
. قربان !
. مىبینید چطور به هم ریختهاند ؟
. به زودى پیروز مىشویم ...
.
.
ادامه دارد ... .
[COLOR=#eeece1].
نور چراغهایى كه روى دیوارهاى قصر مىسوختند،
.
به آیینه كارىهاى سقف مىتابید و منعكس مىشد.
.
امیر حالتى جدى به چهرهاش داده و روى تخت نشسته بود.
.
دستش را به دو طرف تخت گرفته و به عقب تكیه داده بود.
.
وزیر دستانش را روى شكم به هم قلاب كرده بود.
.
ایستاده بود كنار تخت و نگاه تیزش علماى شیعه را زیر نظر گرفته بود،
.
.
[COLOR=#632423]صدایش را بلند كرده بود و تقریبا فریاد مىزد:
. توجه كنید و به راه رستگارى برگردید
. این معجزه بزرگى است
.
. [COLOR=#632423]دلیل آشكارى است بر حقیقت اندیشه ما و باطل بودن اندیشه شما
.
این فرصتخوبى است ...
. خوب فكر كنید ...
. خداوند با فرستادن این معجزه راه سعادت را به شما نشان داده است
.
[COLOR=#eeece1]. وقت را غنیمتبدانید ...
. و به باطل بودن عقیده خویش اعتراف كنید ...
.
..
علماى شیعه وسط سالن ایستاده بودند.
[COLOR=#eeece1].
ده نفرى مىشدند.
.
بیشترشان سالخورده و پیر بودند.
.
لباسهاى سفید و بلندشان میان لباسهاى رنگى درباریان توى چشم مىزد.
..
با پریشانى و اضطراب انار را دستبه دست مىگرداندند و زمزمهاى آرام و گنگ بینشان جریان داشت.
..
همه چهره در هم كشیده و فكر مىكردند...
.
..
امیر با انگشت مگسى را كه روى زانویش نشسته بود، پس زد،
[COLOR=#eeece1].
و با خود فكر كرد :
. .
. خوب سردر گم شدهاند،
. چه دلیلى بهتر از اناري كه آفریده خداست،
مىتواند باطل بودن عقیدهشان را آشكار كند ؟
.
..
وزیر گویى فكر او را خوانده بود،
[COLOR=#eeece1].
خم شد و در گوش او زمزمه كرد :
. قربان !
. مىبینید چطور به هم ریختهاند ؟
. به زودى پیروز مىشویم ...
.
.
ادامه دارد ... .
. .:: الإنسان هو شيعة علي بن أبي طالب عليه أفضل الصلاة و السلام إن عرفه حق معرفته ::. .

-
- پست: 15
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷, ۹:۱۹ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 220 بار
- سپاسهای دریافتی: 56 بار
Re: انار شگفت ...
110 جان سلام.
بابا نخسته.كشتي ما رو از بس كه هر وقت چند خط نوشتي و ما رو گذاشتي توي خماري.
لطفا ادامه بديد.
بابا نخسته.كشتي ما رو از بس كه هر وقت چند خط نوشتي و ما رو گذاشتي توي خماري.
لطفا ادامه بديد.

-
- پست: 275
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۶, ۴:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3603 بار
- سپاسهای دریافتی: 1144 بار
Re: انار شگفت ...
سلام عليکم
.
با تشکر از شما، بايد عرض کنم که يکي از اهداف بنده از به کار بردن اين شيوه همين است ...
.
به اميد خدا با اشتياق بيشتري داستان را دنبال خواهيم کرد ...
.
امیر خودش را كنار كشید.
[COLOR=#eeece1].
نفس داغ وزیر لاله گوشش را قلقلك داده بود.
.
لاله گوشش را گرفت و خاراند.
.
احساس كرد از بوى دهان وزیر، از بوى عود و روغن چراغ حالش دارد به هم مىخورد.
.
بى توجه به حرف وزیر، به علماى شیعه نگاهى كرد و گفت :
خوب چه مىگویید ؟
.
. اگر عقیده ما را نپذیرید،
.
[COLOR=#eeece1]. باید همچون كفار جزیه بپردازید...
. وگرنه شما را كشته
[COLOR=#eeece1].
[COLOR=#c00000] [COLOR=#eeece1]. و زنان و فرزندان را اسیر خواهیم كرد ...
.
پیرمردى از علماى شیعه كه را در دست داشت،
.
جمع را كنار زد و عصازنان جلو آمد :
. مهلتى مىخواهیم تا درباره این كار با هم مشورتى كنیم ...
.
.
وزیر قدمى جلو گذاشت و گفت:
[COLOR=#eeece1]. این كارى نیست كه نیاز به مشورت داشته باشد،
..
[COLOR=#eeece1].. شما هم وقتخودتان و هم وقت امیر را تلف مىكنید ...
.
..
پیرمرد شیعه بدون اینكه نگاهى به وزیر بكند، به امیر گفت:
. یك مهلت سه روزه به ما بدهید، بعد از آن در اختیار شما خواهیم بود ...
.
..
وزیر به سوى امیر رفت و آهسته گفت:
[COLOR=#eeece1]. قربان [COLOR=#c00000]!
[COLOR=#eeece1]. قبول نكنید .
. . بهتر است كار در همین مجلس تمام شود ...
.
امیر صورت وزیر را كنار زد تا بوى دهان او، آزارش ندهد.
[COLOR=#eeece1].
با خشم به چشمهاى وزیر خیره شد.
.
چشمهایش گستاخ و بىپروا بود.
.
وقتى كه حق با ماست، چرا باید از مهلتخواستن آنها بترسیم ؟!
.
بالاخره حق آشكار مىشود ...
.
..
[COLOR=#1f497d]صدایش را بلند كرد و گفت :
. باشد،
سه روز مهلت مىدهم،
به شرط اینكه صبح روز چهارم اینجا باشید ...
.
.
ادامه دارد ... .
.
با تشکر از شما، بايد عرض کنم که يکي از اهداف بنده از به کار بردن اين شيوه همين است ...
.
به اميد خدا با اشتياق بيشتري داستان را دنبال خواهيم کرد ...
.
امیر خودش را كنار كشید.
[COLOR=#eeece1].
نفس داغ وزیر لاله گوشش را قلقلك داده بود.
.
لاله گوشش را گرفت و خاراند.
.
احساس كرد از بوى دهان وزیر، از بوى عود و روغن چراغ حالش دارد به هم مىخورد.
.
بى توجه به حرف وزیر، به علماى شیعه نگاهى كرد و گفت :
خوب چه مىگویید ؟
.
. اگر عقیده ما را نپذیرید،
.
[COLOR=#eeece1]. باید همچون كفار جزیه بپردازید...
. وگرنه شما را كشته
[COLOR=#eeece1].
[COLOR=#c00000] [COLOR=#eeece1]. و زنان و فرزندان را اسیر خواهیم كرد ...
.
پیرمردى از علماى شیعه كه را در دست داشت،
.
جمع را كنار زد و عصازنان جلو آمد :
. مهلتى مىخواهیم تا درباره این كار با هم مشورتى كنیم ...
.
.
وزیر قدمى جلو گذاشت و گفت:
[COLOR=#eeece1]. این كارى نیست كه نیاز به مشورت داشته باشد،
..
[COLOR=#eeece1].. شما هم وقتخودتان و هم وقت امیر را تلف مىكنید ...
.
..
پیرمرد شیعه بدون اینكه نگاهى به وزیر بكند، به امیر گفت:
. یك مهلت سه روزه به ما بدهید، بعد از آن در اختیار شما خواهیم بود ...
.
..
وزیر به سوى امیر رفت و آهسته گفت:
[COLOR=#eeece1]. قربان [COLOR=#c00000]!
[COLOR=#eeece1]. قبول نكنید .
. . بهتر است كار در همین مجلس تمام شود ...
.
امیر صورت وزیر را كنار زد تا بوى دهان او، آزارش ندهد.
[COLOR=#eeece1].
با خشم به چشمهاى وزیر خیره شد.
.
چشمهایش گستاخ و بىپروا بود.
.
وقتى كه حق با ماست، چرا باید از مهلتخواستن آنها بترسیم ؟!
.
بالاخره حق آشكار مىشود ...
.
..
[COLOR=#1f497d]صدایش را بلند كرد و گفت :
. باشد،
سه روز مهلت مىدهم،
به شرط اینكه صبح روز چهارم اینجا باشید ...
.
.
ادامه دارد ... .
. .:: الإنسان هو شيعة علي بن أبي طالب عليه أفضل الصلاة و السلام إن عرفه حق معرفته ::. .

-
- پست: 966
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۸۷, ۷:۱۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 973 بار
- سپاسهای دریافتی: 1783 بار
- تماس: