بوی شهادت میاد ...
مدیر انجمن: شورای نظارت

-
- پست: 315
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۰ دی ۱۳۸۷, ۶:۰۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1643 بار
- سپاسهای دریافتی: 1131 بار
Re: چقدر خوبه همدیگه را نمی شناسیم.!!بوی شهادت میاد/شما هم بیاید
به نام خداوند بخشنده و مهربان
هفت سین جبهه
بچه ها تحویل سال یادش بخیر شلمچه
چییده بودیم تو سفره سربند و یک سرنیزه بچه ها خیلی گشتن تو جبهه سیب نداشتیم
بجای سیب تو سفره کمپوتشو گذاشتیم
تو اون سفره گذاشتیم یه کاسه سکه و سنگ
سمبه به جای سنجد یه سفره رنگارنگ
اما یه سین کم اومد همه تو فکری رفتیم
مصمم و با خنده همه یک صدا گقتیم
به جای هفتیمن سین تو سفره سر میزاریم
سر کمه هر چی داریم پای رهبر می زاریم
هفت سین جبهه
بچه ها تحویل سال یادش بخیر شلمچه
چییده بودیم تو سفره سربند و یک سرنیزه بچه ها خیلی گشتن تو جبهه سیب نداشتیم
بجای سیب تو سفره کمپوتشو گذاشتیم
تو اون سفره گذاشتیم یه کاسه سکه و سنگ
سمبه به جای سنجد یه سفره رنگارنگ
اما یه سین کم اومد همه تو فکری رفتیم
مصمم و با خنده همه یک صدا گقتیم
به جای هفتیمن سین تو سفره سر میزاریم
سر کمه هر چی داریم پای رهبر می زاریم

-
- پست: 315
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۰ دی ۱۳۸۷, ۶:۰۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1643 بار
- سپاسهای دریافتی: 1131 بار
Re: چقدر خوبه همدیگه را نمی شناسیم.!!بوی شهادت میاد/شما هم بیاید
به نام خداوند بخشنده و مهربان
کرامتی از یک شهید
یکی از شهدای دفن شده در مقبرة الشهداء مسجد فائق، دیگر گمنام نیست ...
همانطور که بخاطر دارید، در روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان همین امسال، روز شهادت مولی متقیان امیرالمؤمنین حضرت علی(علیه السلام) در خیابان ایران محله عباس آباد(شهید فیاض بخش) تهران، پیکرهای پاک 5 شهید گمنام دوران دفاع مقدس با حضور گسترده و باشکوه مردمی قدرشناس و روزه دار با احترام خاصی تشییع و در محوطه مقبرة الشهداء مسجد فائق به خاک سپرده شدند.
امام جماعت محترم مسجد فائق، حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج سید علی اکبر حسینی بعد از مراسم تشییع پیکرهای شهدا طی صحبتهایی دلنشین، ضمن تقدیر از مردم روزه دار حاضر در مراسم، اظهار داشتند این شهدا دریچه ای از آسمان به روی مردم این منطقه بلکه مردم این شهر گشوده اند و همگی باید قدر این نعمت بزرگ در این محل را بدانیم و از آن استفاده ببریم.
شب همان روز در صدا و سیما گوشه هایی از این مراسم باشکوه پخش شد و در اخبار سراسری نیز خبر مربوط به مراسم اعلام شد.
[COLOR=#cc0000][COLOR=#000000]همان شب شخصی در روستای کاظم آباد کرمان، از دیدن و شنیدن صحنه های معنوی تشییع پیکر پاک شهدا از تلویزیون تحت تأثیر قرار گرفته و با خود می گوید: خوشا به سعادت این مردم، که در این ماه عزیز و با زبان روزه، شهدا را در تهران تشییع می کنند.
شب هنگام، جوانی 16 ساله را در خواب می بیند که در کمال زیبایی و آرامش بر روی تختی از تختهای بهشتی نشسته است.
گفت و گویی صمیمی بین آن مرد کرمانی و این جوان بهشتی صورت می گیرد و طی آن، جوان خود را جزو یکی از پنج شهید تشییع شده در تهران معرفی می کند و نام و سن و محل سکونت خانواده اش را بدین شرح بیان می دارد:
شهید حسین اکبر – 16 ساله اهل کرمان، روستای خانوک و ...
سپس شهید از مرد کرمانی می خواهد که به روستای پدر او رفته و پدر و مادرش را که همچنان پس از 24 سال چشم انتظار اویند، از محل دفن پیکر وی در تهران آگاه سازد، و در مقابل به وی قول شفاعت داده و می گوید در آن مقبره پنج شهید دفن شده اند که سومین آنها من هستم (از هر طرف که شمارش شود.)
صبح روز بعد در حالیکه مرد کرمانی از رؤیای صادقه ای که دیده بود در عجب بود، خود را مهیای سفر به روستای خانوک نمود و پس از پرس و جو محل آن روستا را پیدا کرده و با همسر خود عازم آنجا شد.
او با خود اندیشید بهترین راه برای شناسایی این شهید مراجعه به باغ بهشت این روستاست، اما در آنجا هرچه روی سنگ قبرها را خواند نامی از «حسین اکبر» نیافت.
از اهالی روستا کمک می خواهد اما آنان نیز اطلاعاتی از این شهید و خانواده اش ندارند.
ناامید به سمت خروجی ده حرکت می کند که پیرمردی را خارج ده می بیند و با خود می گوید: از آخرین نفر هم سوال خواهم کرد.
... پیرمرد روستایی، «حسین اکبر» را می شناسد و می گوید: این نام، نام محلی او در این روستا بود و اگر اهل ده از او ابراز بی اطلاعی می کردند چون 24 سال از آن زمان گذشته است. البته سنگ قبری هم برای او به نام «شهید حسین عرب نژاد» در باغ بهشت این روستا به رسم یادبود وجود دارد. در همین لحظات خودروی وانتی از کنار آنان عبور می کند و پیرمرد با اشاره به فرد داخل وانت می گوید: او پدر همان شهید است.
مرد با شنیدن این حرف بلافاصله به طرف خودرو رفته و آنرا متوقف می کند و از پدر، درباره فرزند شهیدش می پرسد. پدر شهید، او و همراهانش را به خانه دعوت می کند.
... خانواده شهید با شنیدن رؤیای صادقانه ای که مرد کرمانی دیده، متعجب و بی تاب می شوند. پدر شهید برای اطمینان کامل از حرفهای مرد، عسکهای متفاوتی را به او نشان می دهد که فرزند شهیدش را در میان آن تصاویر شناسایی کند. ۷-۶ تا عكس شهيد مي آورد. مرد کرمانی میگوید: نه، هيچکدام اينها نيست! حاج اكبر ميرود و یک عكس ديگری می آورد. مرد کرمانی با دیدن این عکس بلافاصله می گوید: بله! خودش است...
مرد کرمانی مأموریت خود را به پایان می رساند و به منزل خود در روستای کاظم آباد حرکت می کند. چند روز بعد برادرانی از بنیاد شهید آن استان به منزل او می روند و حکایت آن رؤیای صادقانه را می پرسند.
بررسی های کارشناسی از محل و تاریخ شهادت آن شهید به عمل می آید و معلوم می شود همه چیز طبق واقع است و آنرا ثبت می کنند.
آری! به واقع آن شهید گمنام دیگر نامش مشخص شده... او «حسین عرب نژاد» است.
در اوایل بهمن ماه نیز خانواده «شهید حسین عرب نژاد» همراه جمعی از اهل روستا به تهران می آیند و با شور و حال خاصی بر سر مزار فرزندشان واقع در مقبرة الشهداء مسجد فائق حاضر می شوند و آن مرد کرمانی هم حکایت خواب آن شب و صحبتهای بین خودش و حسین را در فضایی معنوی و روحانی خطاب به اهل محل و دیگران که در مسجد فائق بودند روایت می کند.
پدر شهید پس از زیارت مزار فرزندش که پس از 24 سال در خاک آرمیده می گوید: « فرزندم خود این مکان را برای دفن پیکرش انتخاب کرده، و چه جایی بهتر از جوار خانه خدا و مقبرة الشهداء و من پس از 24 سال، گویی گم کرده خود را پیدا کردم.»
[COLOR=#000099]«و لاتقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء ولکن لاتشعرون» سوره بقره، آیه ۱۵۴
به آنها که در راه خدا کشته می شوند مرده مگویید بلکه آنها زنده اند ولی شما درک نمی کنید.
شهیدان زنده اند الله اکبر به حق پیوسته اند الله اکبر
=http://faeghmosque.persiangig.com/
کرامتی از یک شهید
یکی از شهدای دفن شده در مقبرة الشهداء مسجد فائق، دیگر گمنام نیست ...
همانطور که بخاطر دارید، در روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان همین امسال، روز شهادت مولی متقیان امیرالمؤمنین حضرت علی(علیه السلام) در خیابان ایران محله عباس آباد(شهید فیاض بخش) تهران، پیکرهای پاک 5 شهید گمنام دوران دفاع مقدس با حضور گسترده و باشکوه مردمی قدرشناس و روزه دار با احترام خاصی تشییع و در محوطه مقبرة الشهداء مسجد فائق به خاک سپرده شدند.
امام جماعت محترم مسجد فائق، حجت الاسلام و المسلمین آقای حاج سید علی اکبر حسینی بعد از مراسم تشییع پیکرهای شهدا طی صحبتهایی دلنشین، ضمن تقدیر از مردم روزه دار حاضر در مراسم، اظهار داشتند این شهدا دریچه ای از آسمان به روی مردم این منطقه بلکه مردم این شهر گشوده اند و همگی باید قدر این نعمت بزرگ در این محل را بدانیم و از آن استفاده ببریم.
شب همان روز در صدا و سیما گوشه هایی از این مراسم باشکوه پخش شد و در اخبار سراسری نیز خبر مربوط به مراسم اعلام شد.
[COLOR=#cc0000][COLOR=#000000]همان شب شخصی در روستای کاظم آباد کرمان، از دیدن و شنیدن صحنه های معنوی تشییع پیکر پاک شهدا از تلویزیون تحت تأثیر قرار گرفته و با خود می گوید: خوشا به سعادت این مردم، که در این ماه عزیز و با زبان روزه، شهدا را در تهران تشییع می کنند.
شب هنگام، جوانی 16 ساله را در خواب می بیند که در کمال زیبایی و آرامش بر روی تختی از تختهای بهشتی نشسته است.
گفت و گویی صمیمی بین آن مرد کرمانی و این جوان بهشتی صورت می گیرد و طی آن، جوان خود را جزو یکی از پنج شهید تشییع شده در تهران معرفی می کند و نام و سن و محل سکونت خانواده اش را بدین شرح بیان می دارد:
شهید حسین اکبر – 16 ساله اهل کرمان، روستای خانوک و ...
سپس شهید از مرد کرمانی می خواهد که به روستای پدر او رفته و پدر و مادرش را که همچنان پس از 24 سال چشم انتظار اویند، از محل دفن پیکر وی در تهران آگاه سازد، و در مقابل به وی قول شفاعت داده و می گوید در آن مقبره پنج شهید دفن شده اند که سومین آنها من هستم (از هر طرف که شمارش شود.)
صبح روز بعد در حالیکه مرد کرمانی از رؤیای صادقه ای که دیده بود در عجب بود، خود را مهیای سفر به روستای خانوک نمود و پس از پرس و جو محل آن روستا را پیدا کرده و با همسر خود عازم آنجا شد.
او با خود اندیشید بهترین راه برای شناسایی این شهید مراجعه به باغ بهشت این روستاست، اما در آنجا هرچه روی سنگ قبرها را خواند نامی از «حسین اکبر» نیافت.
از اهالی روستا کمک می خواهد اما آنان نیز اطلاعاتی از این شهید و خانواده اش ندارند.
ناامید به سمت خروجی ده حرکت می کند که پیرمردی را خارج ده می بیند و با خود می گوید: از آخرین نفر هم سوال خواهم کرد.
... پیرمرد روستایی، «حسین اکبر» را می شناسد و می گوید: این نام، نام محلی او در این روستا بود و اگر اهل ده از او ابراز بی اطلاعی می کردند چون 24 سال از آن زمان گذشته است. البته سنگ قبری هم برای او به نام «شهید حسین عرب نژاد» در باغ بهشت این روستا به رسم یادبود وجود دارد. در همین لحظات خودروی وانتی از کنار آنان عبور می کند و پیرمرد با اشاره به فرد داخل وانت می گوید: او پدر همان شهید است.
مرد با شنیدن این حرف بلافاصله به طرف خودرو رفته و آنرا متوقف می کند و از پدر، درباره فرزند شهیدش می پرسد. پدر شهید، او و همراهانش را به خانه دعوت می کند.
... خانواده شهید با شنیدن رؤیای صادقانه ای که مرد کرمانی دیده، متعجب و بی تاب می شوند. پدر شهید برای اطمینان کامل از حرفهای مرد، عسکهای متفاوتی را به او نشان می دهد که فرزند شهیدش را در میان آن تصاویر شناسایی کند. ۷-۶ تا عكس شهيد مي آورد. مرد کرمانی میگوید: نه، هيچکدام اينها نيست! حاج اكبر ميرود و یک عكس ديگری می آورد. مرد کرمانی با دیدن این عکس بلافاصله می گوید: بله! خودش است...
مرد کرمانی مأموریت خود را به پایان می رساند و به منزل خود در روستای کاظم آباد حرکت می کند. چند روز بعد برادرانی از بنیاد شهید آن استان به منزل او می روند و حکایت آن رؤیای صادقانه را می پرسند.
بررسی های کارشناسی از محل و تاریخ شهادت آن شهید به عمل می آید و معلوم می شود همه چیز طبق واقع است و آنرا ثبت می کنند.
آری! به واقع آن شهید گمنام دیگر نامش مشخص شده... او «حسین عرب نژاد» است.
در اوایل بهمن ماه نیز خانواده «شهید حسین عرب نژاد» همراه جمعی از اهل روستا به تهران می آیند و با شور و حال خاصی بر سر مزار فرزندشان واقع در مقبرة الشهداء مسجد فائق حاضر می شوند و آن مرد کرمانی هم حکایت خواب آن شب و صحبتهای بین خودش و حسین را در فضایی معنوی و روحانی خطاب به اهل محل و دیگران که در مسجد فائق بودند روایت می کند.
پدر شهید پس از زیارت مزار فرزندش که پس از 24 سال در خاک آرمیده می گوید: « فرزندم خود این مکان را برای دفن پیکرش انتخاب کرده، و چه جایی بهتر از جوار خانه خدا و مقبرة الشهداء و من پس از 24 سال، گویی گم کرده خود را پیدا کردم.»
[COLOR=#000099]«و لاتقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء ولکن لاتشعرون» سوره بقره، آیه ۱۵۴
به آنها که در راه خدا کشته می شوند مرده مگویید بلکه آنها زنده اند ولی شما درک نمی کنید.
شهیدان زنده اند الله اکبر به حق پیوسته اند الله اکبر
=http://faeghmosque.persiangig.com/

-
- پست: 1668
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۶, ۴:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3099 بار
- سپاسهای دریافتی: 5474 بار
Re: چقدر خوبه همدیگه را نمی شناسیم.!!بوی شهادت میاد/شما هم بیاید
دژبان بود ، اما هنوز ریشش در نیامده بود . لباس سپاه به تنش زار می زد.
از مصطفی کارت خواست، نداشت. می خواست برود تو . اسلحه اش را گرفت سمت مصطفی .
پیاده شد ، زد تو گوشش . زنجیر را انداخت .ایستاد کنار. مصطفی دستش را روی شانه اش گذاشت.
گفت« دردت اومد؟»
بغض کرد، سرش را برگرداند . گفت« نه آقا! طوری نیست.»
بغلش کرد. دست کشید به سرش . بوسیدش. نشست روی زانوهایش ، تا هم قد او شد.
گفت « بزن تو گوشم تا برم»
خاطره ای از شهید مصطفی ردانی پور
از مصطفی کارت خواست، نداشت. می خواست برود تو . اسلحه اش را گرفت سمت مصطفی .
پیاده شد ، زد تو گوشش . زنجیر را انداخت .ایستاد کنار. مصطفی دستش را روی شانه اش گذاشت.
گفت« دردت اومد؟»
بغض کرد، سرش را برگرداند . گفت« نه آقا! طوری نیست.»
بغلش کرد. دست کشید به سرش . بوسیدش. نشست روی زانوهایش ، تا هم قد او شد.
گفت « بزن تو گوشم تا برم»
خاطره ای از شهید مصطفی ردانی پور
زندگی بافتن یک قالی است
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده است
تو در این بین فقط میبافی
نقشه را خوب ببین !!!
نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده است
تو در این بین فقط میبافی
نقشه را خوب ببین !!!
نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند

-
- پست: 112
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۷, ۲:۱۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 71 بار
- سپاسهای دریافتی: 353 بار
Re: چقدر خوبه همدیگه را نمی شناسیم.!!بوی شهادت میاد/شما هم بیاید
شهید از جانش گذشته
من میتونم از اسمم بگذرم؟ از عضو افتخاری بودنم بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من میتونم از bronze کنار اسمم بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من می تونم از تعداد سپاس هایی که از من شده بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من می تونم از مالم بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من می تونم از یک انگشتم بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من می تونم از دندانم بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من میتونم از هوا و هوسها بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من میتونم از دنیا بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من میتونم از جانم (شوخی نیست) از جانم بگذرم؟
خوبه این سوال ها رو از خودمون بکنیم
اگر تونستید بگذرید (برای خدا)به خودتون افتخار کنید
من میتونم از اسمم بگذرم؟ از عضو افتخاری بودنم بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من میتونم از bronze کنار اسمم بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من می تونم از تعداد سپاس هایی که از من شده بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من می تونم از مالم بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من می تونم از یک انگشتم بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من می تونم از دندانم بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من میتونم از هوا و هوسها بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من میتونم از دنیا بگذرم؟
شهید از جانش گذشته
من میتونم از جانم (شوخی نیست) از جانم بگذرم؟
خوبه این سوال ها رو از خودمون بکنیم
اگر تونستید بگذرید (برای خدا)به خودتون افتخار کنید
. تالارهای گفتگوی توبه توبه کردن فقط برای آدمهای بد نیست [External Link Removed for Guests]
وبسایت قرآنی ترتیل [External Link Removed for Guests]
خبر خوان قرآنی مبین [External Link Removed for Guests]
وبسایت قرآنی ترتیل [External Link Removed for Guests]
خبر خوان قرآنی مبین [External Link Removed for Guests]

-
- پست: 1668
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۶, ۴:۰۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3099 بار
- سپاسهای دریافتی: 5474 بار
Re: چقدر خوبه همدیگه را نمی شناسیم.!!بوی شهادت میاد/شما هم بیاید
گفتم «دکتر جان ، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه . این پنکه هم جواب نمی ده . ما صد ، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم ، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...»
گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»
خاطره ای از شهید چمران
گفت « ببین اگه می شه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»
خاطره ای از شهید چمران
زندگی بافتن یک قالی است
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده است
تو در این بین فقط میبافی
نقشه را خوب ببین !!!
نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده است
تو در این بین فقط میبافی
نقشه را خوب ببین !!!
نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند

-
- پست: 168
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷, ۴:۱۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 138 بار
- سپاسهای دریافتی: 333 بار
Re: چقدر خوبه همدیگه را نمی شناسیم.!!بوی شهادت میاد/شما هم بیاید
به نام خدایی که از رگ گردن به ما نزدیکتر است و ما در آسمانها دنبال او می گردیم.
نه تن مونه،نه پیر اهن بمونه
مگه خاکستری از من بمونه
دعا کن گر نمونه چیزی از من
چراغ لاله ها روشن بمونه
قزوه
نه تن مونه،نه پیر اهن بمونه
مگه خاکستری از من بمونه
دعا کن گر نمونه چیزی از من
چراغ لاله ها روشن بمونه
قزوه
مهدیا، کعبه شد از تاب تو بی تاب،بتاب
.....................................................
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی یوسف زهرا نمی شود
سلامتی امام زمان صلوات
.....................................................
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی یوسف زهرا نمی شود
سلامتی امام زمان صلوات

-
- پست: 168
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷, ۴:۱۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 138 بار
- سپاسهای دریافتی: 333 بار
Re: چقدر خوبه همدیگه را نمی شناسیم.!!بوی شهادت میاد/شما هم بیاید
به نام خدا
بزرگداشت شهید یعنی:
اصالت بخشیدن به آن هدفها و تشویق به آن عمل و تقدیس آن ایثار
«مقام معظم رهبری»
بزرگداشت شهید یعنی:
اصالت بخشیدن به آن هدفها و تشویق به آن عمل و تقدیس آن ایثار
«مقام معظم رهبری»
مهدیا، کعبه شد از تاب تو بی تاب،بتاب
.....................................................
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی یوسف زهرا نمی شود
سلامتی امام زمان صلوات
.....................................................
بالای تخت یوسف کنعان نوشته اند هر یوسفی یوسف زهرا نمی شود
سلامتی امام زمان صلوات

-
- پست: 24
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷, ۱:۱۶ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 108 بار
- سپاسهای دریافتی: 61 بار
Re: چقدر خوبه همدیگه را نمی شناسیم.!!بوی شهادت میاد/شما هم بیاید
ای خدای بزرگ ، ای ایده ال نمایی من ،
ای نهایت ارزوهای بشری،
عاجزانه در مقابلت به خاک می افتم ،تو را سجده میکنم ، میپرستم ، ستایش میکنم،
که فقط تو ، اری فقط تو ای خدای بزرگ ،شایسته سپاس و ستایشی ،
ولی افسوس که اغلب تظاهرات فریبنده و زود گذر دنیا را به جای تو می پرستم
به انها عشق می ورزم و تورا فراموش میکنم
اگر چه نمیتوانم آن را هم فراموشی بنامم چون یک زیبایی یا یک تظاهر فریبنده نیز جلوه توست و مسحور تجلیات تو شدن نیز عشق به ذات توست.
شهید چمران
ای نهایت ارزوهای بشری،
عاجزانه در مقابلت به خاک می افتم ،تو را سجده میکنم ، میپرستم ، ستایش میکنم،
که فقط تو ، اری فقط تو ای خدای بزرگ ،شایسته سپاس و ستایشی ،
ولی افسوس که اغلب تظاهرات فریبنده و زود گذر دنیا را به جای تو می پرستم
به انها عشق می ورزم و تورا فراموش میکنم
اگر چه نمیتوانم آن را هم فراموشی بنامم چون یک زیبایی یا یک تظاهر فریبنده نیز جلوه توست و مسحور تجلیات تو شدن نیز عشق به ذات توست.
شهید چمران

-
- پست: 24
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷, ۱:۱۶ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 108 بار
- سپاسهای دریافتی: 61 بار
Re: چقدر خوبه همدیگه را نمی شناسیم.!!بوی شهادت میاد/شما هم بیاید
عنایت شهید حسن باقری
استاد مشفق کاشانی یکی از شاعران نامدار ایران می باشد. نقل میکند
"قرار بود در مراسم کنگره سرداران شهید استان تهران ، درباره شهید باقری شعر بگویم، به خاطر برخی مشکلات از گفتن شعر صرف نظر کردم و تصمیم گرفتم انصراف خود را به دبیر شورای شعر کنگره اطلاع دهم.شب در عالم رویا خواب شهید باقری را دیدم .
او از من پرسید که چرا نمیخواهی شعر بگویی؟
به او گفتم که توان شعر گفتن ندارم .
گفت:تو شروع بکن می توانی .
وقتی از خواب برخاستم حس کردم که نیروی تازه ای در من دمیده شده است.با نشاط تمام شعر گفتن را شروع کردم و بی وقفه نزدیک 500 بیت درباره او شعر گفتم"
استاد مشفق کاشانی یکی از شاعران نامدار ایران می باشد. نقل میکند
"قرار بود در مراسم کنگره سرداران شهید استان تهران ، درباره شهید باقری شعر بگویم، به خاطر برخی مشکلات از گفتن شعر صرف نظر کردم و تصمیم گرفتم انصراف خود را به دبیر شورای شعر کنگره اطلاع دهم.شب در عالم رویا خواب شهید باقری را دیدم .
او از من پرسید که چرا نمیخواهی شعر بگویی؟
به او گفتم که توان شعر گفتن ندارم .
گفت:تو شروع بکن می توانی .
وقتی از خواب برخاستم حس کردم که نیروی تازه ای در من دمیده شده است.با نشاط تمام شعر گفتن را شروع کردم و بی وقفه نزدیک 500 بیت درباره او شعر گفتم"

-
- پست: 24
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۷, ۱:۱۶ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 108 بار
- سپاسهای دریافتی: 61 بار
Re: چقدر خوبه همدیگه را نمی شناسیم.!!بوی شهادت میاد/شما هم بیاید
"شبهای عملیات از زبان شهید همت"
"در شبهای عملیات ، انسان یاد و خاطره های حادثه کربلا را تداعی میکند . بچه هایی هستند که هر کدام گوشه ای نشستند . یکی عاشورا می خواند ، یکی توسل می خواند ، یکی برای پدر و مادرش وصیتنامه می نویسد و یکی که واقعا انسان را به یاد آن دنیا و روز قیامت و جزا می اندازد ،ان بسیجی 10-13 ساله می باشد که قبر کوچکی برای خود کنده و در درون این قبر با خدای خود راز و نیاز می کند . ما اینها را شاید در کتابها خوانده ایم که بزرگان و علمایی بوده اند که این کار را میکردند که ترس و قبر و برزخ در انان کمتر شود، اما اینجا به عینه این عزیزان را میبینیم که نشسته ،اشک می ریزد و هر چه زودتر میخواهد به معبودش برسد"

"در شبهای عملیات ، انسان یاد و خاطره های حادثه کربلا را تداعی میکند . بچه هایی هستند که هر کدام گوشه ای نشستند . یکی عاشورا می خواند ، یکی توسل می خواند ، یکی برای پدر و مادرش وصیتنامه می نویسد و یکی که واقعا انسان را به یاد آن دنیا و روز قیامت و جزا می اندازد ،ان بسیجی 10-13 ساله می باشد که قبر کوچکی برای خود کنده و در درون این قبر با خدای خود راز و نیاز می کند . ما اینها را شاید در کتابها خوانده ایم که بزرگان و علمایی بوده اند که این کار را میکردند که ترس و قبر و برزخ در انان کمتر شود، اما اینجا به عینه این عزیزان را میبینیم که نشسته ،اشک می ریزد و هر چه زودتر میخواهد به معبودش برسد"
