خشکيد زمين و آسمان، از بس که...
بد نيست اگر کمي خجالت بکشيم
خون شد دل صاحبالزّمان، از بس که...؟!
تنگ است به سينه ام بسي راه نفس
از بس كه به راه حق نمي بينم كس
پر گشته جهان سراسر از ظلم و نفاق
اي پادشه عصر به فرياد برس
امام منتظر ياور ندارد
اگر دارد به جز داور ندارد
چنان ظلمت گرفته روي دل ها
وجودش را كسي باور ندارد
مانده ام با غم هجران نگارم چه کنم
عمر بگذشت و ندیدم رخ یارم چه کنم
چشم آلوده کجا دیدن دلدار کجا
چشم دیدار رخ دوست ندارم چه کنم





