تو را از آن جا كه مادر پدر بودى، پيامبر مى خواست كه نزديك خويش ببيند مى خواست كه خانه اى در نزديكى او داشته باشيم تا هر روز چشمش
به ديدار تو روشن شود و چشم من به زيارت او.
حارثه بن نعمان چند خانه در مدينه داشت، همه را در طبق اخلاص نهاد و نزديك ترينش را پيامبر براى ما برگزيد و او را دعا فرمود. و ما به خانه اى در جوار پيامبر فرود آمديم.
سنت نبوى كارها را ميان و من و تو تقسيم كرد و مرز اين تقسيم را درب خانه قرار داد.
كارهاى داخل خانه بر دوش تو قرار گرفت و كارهاى بيرون بر عهده ى من.
اما تو حيف بودى براى كار كردن و آن همه كار، وجود نازكت را مى آزرد.
رفت و روى خانه، شست و شوى لباس، پختن نان و غذا، آسيا كردن گندم و... وقتى در كنار روزه هاى پى در پى و عبادت هاى شبانه تو قرار مى گرفت،
توانت را مى ربود و خسته ات مى كرد. و قتى چشمم به تاول دست هاى تو افتاد، دلم آتش گرفت، گفتم:
بيا به نزد پيامبر برويم و از او خدمتكارى تقاضا كنيم.
رفتيم، اما دست پيامبر از ما تنگ تر بود، ولى انگار نه گفتن به تقاضا در قاموس پيامبر نبود، به تو تسبيحى آموخت كه پس از ان كارها سهل مى نمود و گره ها گشاده:
« پس از هر نماز سى و چهار بار الله اكبر بگوييد و خدا را به بزرگى ياد كنيد، سى و سه بار الحمدالله بگوييد و سپاس او را بگذاريد
و سى و سه مرتبه خدا را تنزيه كنيد و سبحان الله بگوييد.»
و پس از آن، اين گونه تسبيح به نام تو شهرت يافت كه تو بانى اين فيض و مجراى ان به سوى خلايق شدى.
و اللَّه كه خانه ى تو، خانه سكينه و آرامش بود و من هر گاه به خانه درمى آمدم، يك نگاه تو، تمامى غم ها و غصه ها را از دلم مى زدود.
كوله بار جهادها به دست تو بسته مى شد، جراحت سنگين جنگ ها به دست تو التيام مى يافت و حتى خون شمشيرهاى من و پيامبر با دست هاى مبارك تو
شست و شو مى گشت.
و من كلام پيامبر را در زندگى با تو، بيشتر و بهتر از هر كس ديگر دريافتم كه فرمود:
« جهاد زن، خوب همسردارى است.»
و چه كسى مى تواند نقش تو را در استحكام گام هاى من و قوت بازوهاى من و صلابت شمشيرهاى من انكار كند؟
تو اگر نبودى من با چه كسى مى توانستم زندگى كنم؟
جز دل آسمانى تو كدام آشيان دلى مى توانست روح مرا در خويش جاى دهد؟
و جز من چه كسى مى تواند قدر و منزلت تو را بشناسد كه نه سال تمام با تو زندگى كرده ام و جز صفات الهى و خلق و خوى محمدى هيچ از تو نديده ام؟
روح تو آن قدر بزرگ بود كه در ازدواج، شفاعت پيروانت را به كابين طلبيدى و خداوند بر اين مهر صحه گذاشت.
كلام تو وحى محض بود و رفتار تو عين سنت. تو خود، ملاك و ضابطه بودى. تو با هيچ معيارى سنجيده نمى شدى. تو خود محكم بودى، شاهين سنجش بودى.
عفت، از تو نشات مى گرفت، حيا، وام دار تو بود، تقوى آن بود كه تو داشتى، روزه آن بود كه تو مى گرفتى، نماز آن بود كه تو مى خواندى،
عمل صالح آن بود كه تو مى كردى. چشم نجابت به تو بود و نگاه پاكدامنى، خيره به رفتار تو. زنانگى پاى درس تو مى نشست و خانمى از تو سرمشق مى گرفت.
يادم نمى رود آن روز را كه رسول خدا در مسجد و در ميان اصحاب، از ما سوال كرد:
برترين چيز براى زن چيست؟
و ما همه مانديم. حتى من كه متصل به منزل وحى بودم ماندم، آمدم از تو سوال كردم و پاسخ تو را پيش پيامبر بردم.
- « بهترين چيز براى زن آن است كه نه مردى او را ببيند و نه او مردى را.»
پيامبر با فراست دريافت كه اين كشف، كشف من نيست، كشف فاطمى است.
گفت:
اين پاسخ از آن كيست؟ گفتم:
دخترتان فاطمه.
با تبسمى مليح فرمود:
حقا كه پاره ى تن من است.
فاطمه جان! آنچه از دست من رفته است، پاره ى تن رسول الله است.
حضور تو مرهمى بود بر جراحت فقدان رسول.
اما... اكنون من اين همه تنهايى را به كجا ببرم؟
(27)