بربال ملائک

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

[External Link Removed for Guests]


تصویر

بسم رب الشهدا...



نمیدانم چه شد!!...دست من نبود!!!....خودش آمد...از کجا نمیدانم!!...بر این ذهن سیاه وارد شد، از طریق این دست آلوده بر صفحه سپید کاغذ نقش بست....
شاید اگر دستی جز دست من مینوشت ،قلبی جز قلب من و ذهنی جز این ذهن ناپاک به خروش می آمد، شعر بهتری میشد...شهدا شرمنده ام....شرمنده...

برای همه گمنامان آشنا...
دوباره پنجشنبه شب ، لحظه خوب دیدار

یه شب دیگه نشستن کنار قبر دلدار

دوباره بارون

زده کل زمینو شسته

یه مادر مهربون پیش یه قبر نشسته

همیشه کارش اینه، با یه قلب پر ازخون

دست میکشه روی قبر میگه:« سلام پسرجون...

درد و بلات به جونم، فدات بشم الهی

فدای اون نگاه و چشات بشم الهی

خیلی دلم گرفته کرده هواتو مادر

یعنی میشه بشنوم بازم صداتو مادر؟!

گفتی میخوام شهید شم،اجازه میدی مادر؟!

گفتم همه جوونیت نذر علی اکبر(ع)

زانو زدی رو زمین،دست گذاشتی رو پاهام

دست و زدی به چشمات که خاطرت رو می خوام

منم نشستم جلوت،دست کشیدم تو موهات

موهاتو شونه کردم به یاد بچگی هات

یادت میاد یه روزی موهاتو شونه کردم...

تو اون کاسه سفیده اناری دونه کردم؟!

گفتی ببین مامان جون دل انار چه خونه!!

از بس که غصه خورده از دست این زمونه!!

گفتی دل آدما شبیه این اناره

وقتی که پر خون میشه معلومه غصه داره

ببین که غصه ی تو دل منو چلونده!!!

برا انار قلبم یه قطره خون نمونده!!

بی معرفت کجایی؟!! ندیدی غرق دردم؟!!

هر هفته میام اینجا دست خالی بر میگردم...

نگفتی این مادرت بعد بابا چی میشه؟!!

امید من تو بودی بعد خدا همیشه...

تو هم گذاشتی رفتی،چه بی خیالی مادر!!

یادت رفته چی گفتی وقت وداع آخر؟!!

گفتی همیشه هستم تو جبهه ها به یادت...

حتی اگه شهید شم بازم میام به خوابت

یادش به خیر زمانی که حرف مرد یکی بود!!

دست مریزاد حمید خان!!قرارمون این نبود!!

نگفته بودی میری تو حاجی حاجی مکه!!

می خوای جدا شی از من، جا بمونی تو فکه!!...

وای خداجون شروع شد دوباره این حکایت

دوباره خستت کردم با گله و شکایت

شرمنده تم پسرجون،شاید نشه باورت...

آرزومه همیشه که من باشم مادرت!!!

من خیلی اینجا گشتم،هزارتا قبرو دیدم...

الهام شده به قلبم شاید تویی حمیدم!!

حتی اگه نباشی حمید من،پسر جون

منم مثل مادرت،محرم رازت بدون

منو ببخش عزیزم،وقتشه باید برم

حلال کنی دلاور! که وقتتو میگیرم...»



بارون دوباره پل زد از آسمون تا زمین

فضا، فضای عشقه، یه عشق ناب و شیرین

برای بار آخر به سنگ قبر نگا کرد

مگه میشه مادرو از حمیدش جدا کرد؟!!

مادر میره ولیکن قلبشو جا میذاره

کنار سنگ قبری که زائری نداره

یه سنگ قبر ساده،یه قبر بی اسم ونام

که روی اون نوشته قبر شهید گمنام...
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

یاد یاران

تصویر

[COLOR=#006600]حديث شهادت شنيدني است، حديث ديدار است، ديدار دوست. آنها كه هميشه در حضور حق اند و آنان كه به ديدار يار رفته اند،گوش جانشان با حديث شهادت اُنس ها دارد ، حديث شهادت براي شهيدان شاهد نيست، براي ماندگان عاشق شهادت است تا آنان نيز در  
وقت نياز با عشقي آتشين تر به جهاد برخيزند و از پيشروي به سوي ديار يار نهراسند و بر پرواز پروانگان كوي حق اندوهگين نباشند،
پركشيدن بسوي فرشتگان آسمان افسوس و آه ندارد، پوسيدن و با پليدان زمين زيستن غمبار و حسرت انگيز است.
یاد  شهیدان هشت سال دفاع مقدس و امام شهدا ......  صلوات
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

خدا و خمپاره


دفتر عشق حق ورق می خورد

هر چه دل بود با خودش می برد

چون کبوتر دلم ز سینه پرید

رفت و رفت عاقبت به جبهه رسید...
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

سخن كوتاه




عمري بگذشت لفظ بازي كرديم

در شرح غمش قافيه سازي كرديم

شد لاله شهيد، ما ولي چون سوسن

كوتاه سخن، زبان درازي كرديم
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

قلم مدیون اوست

[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]شهدا ، شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند
  
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif] 
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif][COLOR=#008000][COLOR=#008000]مرتضی آوینی

    [FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]
گفت : از آوینی بگو.... مانده بودم از چه بگویم..؟؟؟ از کجا بگویم..؟؟؟

 
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]از روایت فتحش ، از دو کوهه اش یا از..... گفتن از آوینی سخت  
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif] 

[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]مگر هر زبانی و هر قلمی قادر است که از او بگوید و  
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif] 

[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]از کسی که خود صاحب قلم بود واستادی بس...یقین قلم جرات میخواهد که از  
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif] 

[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]چگونه قلم ناتوان من از او بگوید که خود می گفت و می نوشت از  
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif] 

[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]و رهبرش او سید اهل قلم  
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif] 

[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]چگونه از صدایش بگویم....که بسی ماندگار است و آشنای هر گوش  
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif] 

[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]از صدایش که راوی بود....روایت فتحش روایتی شد از  


[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]نه... از من نخواه.... نوشتن وگفتن از آوینی سخت است وقلم شرمنده که  
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif] 

[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]که روزی قلم در دست او می چرخید و قلم با دست او ماندگار  
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif] 

[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]از آقا سید مرتضی گفتن کار ما  
 
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]فقط به خواندن نوشته ها وشنیدن صدایش بسنده  
 [COLOR=#0000ff]
[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif]از خودش بپرس که بود و چگونه خود را به قافله یارانش  
 
[COLOR=#0000ff]

[FONT=Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif] تصویر
 
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

   من نيست   

  ، نمي‌شناسمت. باور کن! بهانه نيست. حرف، حرف دل است. شايد از دلي غافل. گاهي، آن هم به بهانه‌اي، نامت را شنيده‌ام. سوسو زنان به هر سو، چشم دوختم تا نوري از وجودت را دريابم، تا چشمانم بيدار شود. مي‌گويند: شجاعت، شرمنده شمايل شما بوده. مروت، درمانده مردانگي‌هاتان و «خوبيها» وامدار خوبيهاتان. کجا رفته‌ايد؟! خوبان خدادوست کجا رفته‌ايد؟! غريبان شهر!  

   من نيست   

   آن روزها، روزي‌ام نبود، که روزها را با شما باشم و شبها را با شما روز کنم. مي‌گويند: روزها و شبها فرازها را «صابر» بوديد و نشيبها را «شاکر». مي‌گويند: زمزمه دعايتان با نغمه قرآن و توسل آميخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه.  

   من   

   تاکنون به لاله‌زار لاله‌هاي عاشق نرفته‌ام. آري! من، تاکنون شهر حماسه و ايثار را نديده‌ام. مي‌گويند: رنگ خاکش چون دشت شقايق‌هاست. راست مي‌گويم، من هنوز جبهه را نديده‌ام. من، سرزمين‌هاي هجران کشيده را نمي‌شناسم.  

   من نيست   

   به جستجوي شما آمده‌ام و شما را نيافته‌ام. زنجير بند هواي نفس و اسير ديدني‌هاي دنيا شده‌ام و ديگر شما را نمي‌شناسم. آنقدر غرق در دنيايم که يادم مي‌رود، ياد شما حماسه‌سازان حماسه سرخ جبهه‌ها را.  

   من نيست   

   کسي از روزهاي خوب شما برايم مي‌گويد. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه. کمتر کسي برايم قصه‌هاي عاشقانه و صادقانه‌تان را مي‌گويد. کمتر برايم از نگاه پرعاطفه و حرف‌هاي عاشقانه مي‌گويند کمتر لحظه‌هاي سبز شما را برايم روايت مي‌کنند. کمتر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را مي‌شنوم. آري! من آشناي غزلهاي خاطرات شمايم. گاهي در دلم سوگواره برپا مي‌شود. گاهي دلم براي صداي خمپاره‌ها مي‌تپد. دلم براي نخلهاي سوخته مي‌سوزد و آهسته و بي‌صدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه مي‌کند و به ياد شما آواي غريبي سر مي‌دهم و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود مي‌گريم و به ياد شما، دوباره جان مي گيرم.   

   من   

  ، از شما جدا مانده‌ام. من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنيده‌ام. من، قصه عروج را از دشت شقايق‌ها نشنيده‌ام. اما، نشانه غربت شما را از زمان و زمانه ديده‌ام. من، حديث حادثه‌ها را شنيده‌ام.   

   من   

  ، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غريبي است. غربت ياد شهيد غيرت‌هاي رفته به باد را زنده نمي‌کند. غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نمي‌کند. غربت ياد شهيد صحبت سرخ لاله‌ها را هويدا نمي‌کند. غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نمي‌کند وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعله‌ور نمي‌کند. آري، زمان زمان غريبي است.   

   من   

   امروزي آواي بي قراران را از يادها برده است، ترانه‌هاي امروزي ترانه‌ي دلنواز باران جبهه‌ها را از بين برده است. آري! آواي باران به گوشمان نمي‌رسد. عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است.  

   من   

   غرق به مال چشمهاي فانوسي آن روزها را از ياد برده است. لبخندهاي مايل به دنيا لبخندهاي دريايي دريادلان را فراموش کرده است. آري! آسمان سينه‌هامان از آواي غربت ياران، بغض ابر گرفته است. کجائيد؟! اي لبهاي خاموش، تا با صداي آشناي خود برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را.  

   من   

   کنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا شده‌ام و از زيباييهاي شما فاصله گرفته‌ام. من، اسير مردابهاي تباهيم. طوفان حوادث، در اين زمانه غربت از شما جدايم کرده است.  

   من   

   قدر کوچک بودم، که گرماي جبهه‌هاي جنوب را نچشيده‌ام. آن قدر که در سنگرهاي خون و خمپاره نجنگيده‌ام.  

   من نيست   

   گرم جوش و مهربان آن روزها را نديده‌ام. من شهر نخلهاي سوخته را نديده‌ام. خاک گلگونش را نمي‌شناسم. من چشم‌اندازهاي تماشايي‌اش را نديده‌ام. نخلهاي ثابت و نخلهاي بي سر را نديده‌ام. آري! من سوگ گلها را نديده‌ام. حکايت پرپر شدن لاله‌هاي خفته در بستر خون را نشنيده‌ام. حکايت شقايقهاي سوخته را، حديث شجاعت و شهامت شما را نشنيده‌ام. آري! من صداي گريه‌هاي کودکان بي مادر را نشنيده‌ام. آري! من صداي مادران فرزند از دست داده را نمي‌شناسم.  

   من   

   چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها مي‌گردم. آري! از روي يک نياز و براي فهميدن يک راز بيشتر، دنبال سرداران رشيد صحنه‌هاي درد مي‌گردم. دنبال آنان که هنوز دلهاشان براي عطر پوکه‌ها و ترانه‌ي سنگرها مي‌تپد. دلم مي‌خواهد کسي برايم حديث ياران بي‌مزارتان، حديث گردان‌هاي گمنام و قصه سحرگاه‌هاي اعزام را بگويد. مي‌خواهم دلي عاشق برايم از دلهاي شکسته و پريشان بگويد. دلم مي‌خواهد دلي داغديده از حماسه ايثارتان و از شکوه ماندگار عاشقي‌تان برايم بگويد. چشمانم به دنبال چشمهاي باراني شما مي‌گردد و دل آواره‌ام دنبال دلهاي آسمان‌وار طوفاني شما مي‌گردد و من، در اين تنهايي به دنبال يک روح دريايي که برايم طلوع سرخ خنده‌هاتان را تفسير کند، گوش‌هايم به دنبال صدايي از غزل، ترانه‌تر مي‌گردد و نگاهم، به دنبال نگاهي ماندني‌تر از سپيده. آري! نگاهم از نگاه‌هاي آلوده بسياري بيزار است و از صداي غرقه در لجن.  

   من   

   صداي هلهله، همهمه و گريه‌هاي رفتن کاروان شقايق‌ها را نشنيده‌ام. من، غم آواز مردان مرگ آفرين و فرياد شعله‌ور آنان را نشنيده‌ام. من، به دنبال نشان سرخ شمايم. من غمي بزرگ را در دل تسلي مي‌دهم. غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما.  

   من   

   مي‌خواهد که، من بي غم و درد باشم. روزگار مي‌خواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند. آري! زمانه مي‌خواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم اما من نمي‌توانم لب فرو بندم. آري! من پيام خون شما را نشنيده‌ام و شايد نفهميده‌ام. خدا کند، شور جانبازي‌هاي شما، نگذارد زمزمه‌هاي ناپاک نامردان را نظاره کنم.  

   من   

  ‌هاي ناپاک، چشم‌هاي بسياري را فريفته خود مي‌کنند و فريب مي‌دهند و به خواب غفلت مي‌برند. گويي آغاز خوابهاي خوش فرا رسيده است. خدا کند که روح بلندتان هميشه مرا مدد کند. بگذار حرفهايم، در دل بماند و عقده‌هاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم و زخم‌نامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم. آري! بگذار هر از گاهي شميم نام پاکت را بشنوم و يادت را در دل زنده نگه دارم و تصويرت را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم.  



     
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

 مثنوي شهادت 

 تصویر 

 
 سبک بالان خراميدند و رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند

سواران لحظه اي تمکين نکردند
ترحم بر من مسکين نکردند

سواران از سر نئشم گذشتند
فغان ها کردم، اما برنگشتند

اسير و زخمي و بي دست و پا من
رفيقان، اين چه سودا بود با من؟

رفيقان، رسم هم دردي کجا رفت؟
جوان مردان، جوان مردي کجا رفت؟

مرا اين پشت، مگذاريد بي پاک
گناهم چيست، پايم بود در خاک

اگر دير آمدم مجروح بودم
اسير قبض و بست روح بودم

در باغ شهادت را نبنديد
به ما بيچارگان زان سو نخنديد

رفيقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمي رها کردند و رفتند

رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود

چرا برداشتند اين نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟

مرا پايي به دست نردبان بود
مرا دستي به بام آسمان بود

تو بالا رفته اي من در زمينم
برادر، روسياهم، شرمگينم

مرا اسب سپيدي بود روزي
شهادت را اميدي بود روزي

در اين اطراف، دوش اي دل تو بودي!
نگهبان ديشب، اي غافل تو بودي!

بگو اسب سپيدم را که دزديد
اميدم را، اميدم را که دزديد

مرا اسب چموشي بود روزي
شهادت مي فروشي بود روزي

شبي چون باد بر يالش خزيدم
به سوي خانه ي ساقي دويدم

چهل شب راه را بي وقفه راندم
چهل تسبيح ساقي نامه خواندم

ببين اي دل، چقدر اين قصر زيباست
گمانم خانه ي ساقي همين جاست

دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستي سنگ شيون را به سر زد

اميدم مشت نوميدي به در کوفت
نگاهم قفل در، ميخ قدر کوفت

چه درد است اين که در فصل اقاقي؟
به روي عاشقان در بسته ساقي

بر اين در،‌ واي من قفلي لجوج است
بجوش اي اشک هنگام خروج است

در ميخانه را گيرم که بستند
کليدش را چرا يا رب شکستند؟!

دعا کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم

من آخر طاقت ماندن ندارم
خدايا تاب جان کندن ندارم

دلم تا چند يا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کي بسته باشد؟

بيا باز امشب اي دل در بکوبيم
بيا اين بار محکم تر بکوبيم

مکوب اي دل به تلخي دست بر دست
در اين قصر بلور آخر کسي هست

بکوب اي دل که اين جا قصر نور است
بکوب اي دل مرا شرم حضور است

بکوب اي دل که غفار است يارم
من از کوبيدن در شرم دارم

بکوب اي دل که جاي شک و ظن نيست
مرا هر چند روي در زدن نيست

کريمان گر چه ستار العيوب اند
گداياني که محبوب اند خوب اند

بکوب اي دل،‌ مشو نوميد از اين در
بکوب اي دل هزاران بار ديگر

دلا! پيش آي تا داغت بگويم
به گوشت، قصه اي شيرين بگويم

برون آيي اگر از حفره ي ناز
به رويت مي گشايم سفره ي راز

نمي دانم بگويم يا نگويم
دلا! بگذار، تا حالا نگويم

ببخش اي خوب امشب، ناتوانم
خطا در رفته از دست زبانم

لطيفا رحمت آور، من ضعيفم
قوي تر ازمن است، امشب حريفم

شبي ترک محبت گفته بودم
ميان دره ي شب خفته بودم

ني ام از ناله ي شيرين تهي بود
سرم بر خاک طاقت سر نمي سود

زبانم حرف با حرفي نمي زد
سکوتم ظرف بر ظرفي نمي زد

نگاهم خال، در جايي نمي کوفت
به چشمم اشک غم، تايي نمي کوفت

دلم در سينه قفلي بود، محکم
کليدش بود، درياچه ي غم

اميدم، گرد اميدي نمي گشت
شبم دنبال خورشيدي نمي گشت

حبيبم قاصدي از پي فرستاد
پيامي بابلوري مي فرستاد

که مي دانم تو را شرم حضور است
مشو نوميد، اين جا قصر نور است

الا! اي عاشق اندوه گينم
نمي خواهم تو را غمگين ببينم

اگر آه تو از جنس نياز است
در باغ شهادت باز، باز است

نمي دانم که در سر، اين چه سودا است!
همين اندازه مي دانم که زيبا است

خداوندا چه درد است اين چه درد است؟
که فولاد دلم را آب کرده است

مرا اي دوست، شرم بندگي کشت
چه لطف است اين، مرا شرمندگي کشت
 
 :سايت   
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

 اما بعد از شهدا ................ 

 عشق يعني  « همت » و يک دل خدا
توي سينه اشتياق کربلا
عشق يعني شوق پروازي بزرگ
در هجوم زخم‌هاي بي‌صدا
عشق يعني قصة عباس و آب
در « طلاييه » غروب آفتاب
عشق يعني چشم‌ها غرق سکوت
در درون سينه، اما انقلاب
عشق يعني آسمان غرق خون
در شلمچه گريه‌گريه.... تا جنون
عشق يعني در سکوت يک نگاه
نغمة انا اليه راجعون
عشق يعني در فنا نابود شدن
در ميان تشنگان ساقي شدن
عشق يعني در ره دهلاويه
غرق اشک چشم، مشتاقي شدن
عشق يعني حرمت يک استخوان
يادگار از قامت يک نوجوان
   [COLOR=#33ff33]آنکه با خون شريفش رسم کرد  
  [COLOR=#33ff33]بر زمين، جغرافياي آسمان    
   محمد ابراهیم همت: روشنفکران ما به این انقلاب بسیار لطمه زدند،  
 زیرا نه آن را می شناختند و نه برایش زحمت و رنجی متحمل شده اند. 
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

 نجوابا شهدا 
  
  ديروز از هر چه بود گذشتيم!  
   امروز از هر چه بوديم!!    
  تصویر      آنجا در پشت خاكريز بوديم   
   اينجا در پناه ميز !!!   
    
    
 
   اونجا دل از خاک بود و خون   
   اینجا دلها از سنگ هم سخترند...

 
 
   ديروز دنبال گمنامي بوديم   
   امروز .... مواظبيم كه ناممان گم نشود!!
 
     
 
   اونجا همه با هم یکسان بودند   
   اینجا همه می خوان فر مانده بشن(مقام طلبیم)

 
     جبهه بوي ايمان مي‌داد    
    اينجا ايمانمان «بو»‌ مي‌دهد!   
   
   
    اونجا از همه جا عشق می بارید    
    ولی اینجا عشق معنیه اصلی شو گم کرده   
      
     
      جبهه؛ سرزمين صداقت بود؛      
            اينجا پر از مين حسادت!!     
   
  جوانان اونجا.......  
     پیران اینجا....   
      
        [SIZE=150][COLOR=#0066ff]جبهه؛ زمين جوانمردي بود      
    اينجا جوانمردي بر زمين میخورد    
Moderator
Moderator
پست: 2025
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۸, ۲:۲۳ ب.ظ
محل اقامت: آذربایجان
سپاس‌های ارسالی: 2903 بار
سپاس‌های دریافتی: 3754 بار

Re: بربال ملائک

پست توسط قهرمان علقمه »

شهدا شرمنده ام !شرمنده ام!!! شرمنده........


يه خودکار میگری دستت وقتی تابوت شهدا رو اوردن تو اون جمعیت بالاخره کاری میکنی تا دستت برسه بعد شروع میکنی به نوشتن ...

آی چه کیفی میده رو تابوت شهید اونم رو پرچمی که روش کشیده می نویسی
یه عده می نویسن سلامم رو به امام حسین (ع) برسونید
یه عده دعای فرج می نویسن- الهم عجل لولیک الفرج -

یه عده می نویسن شهدا دعا کنید اقا بیاد تا انتقام سیلی زهرا (س) رو بگیره ...
یه عده می نویسن شهدا شفاعت ...دست ما رو هم بگیرید ...سلام مارا به امام برسانید ...
یه عده می نویسن برای رهبرمان سید علی دعا کنید خدایا شهدای خمینی را با شهدای حسینی محشور کن
یه عده می نویسن شهیدان ما رفیق نیمه راهیم
تو این گیرو دار یکی نوشت خبری از پدرم بیاورید ، آخه پدرش........
خودم می نویسم ((شهدا شرمنده ام ))

[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر”