سلام دوست عزیز و خوبم
من ضد خدا نیستم.
من همه جا دنبال او بوده و او را جسته ام، و یافته ی من این است __ او هیچ کجا نیست. من به درون نگاه کرده ام، هرکار ممکن را انجام داده ام. این فقط جمله ای از واقعیت است، بدون خشم، بدون دشمنی. من چه کنم اگر او وجود ندارد؟ تقصیر من نیست.
مذاهب با آوردن خدا به شما کمک می کنند تا مشکل "گیتی را که آفرید" را حل کنید.
ولی شما با خدا چه خواهید کرد؟ آیا خدا وجود دارد؟ اگر خدا وجود داشته باشد، آنوقت چه کسی او را آفرید؟ اگر او وجود نداشته باشد، آنوقت چگونه توانسته که این گیتی را خلق کند؟ اگر خود خدا وجود نداشته باشد، چگونه می تواند جهان هستی را بیافریند؟ و اگر وجود داشته باشد، آنوقت جمله ی قصار شما چه می شود که هرآنچه که هست باید خالقی داشته باشد؟ نه، این را نپرس! این چیزی است که تمام مذاهب می گویند __نپرس که خدا را چه کسی خلق کرده. ولی این عجیب است: چرا که نه؟ اگر این پرسش در مورد جهان هستی اعتبار دارد، پس چرا وقتی در مورد خدا به کاربرده می شود، بی اعتبار می گردد؟...................
....من پیوسته برای شما توضیح داده ام که مایل هستم جهان هستی بعنوان یک راز پذیرفته شود زیرا فقط با رازآلوده بودن است که جهان هستی زیباست، قابل زندگی است، قابل دوست داشتن و شعفناک است پاسخی درهیچ کجا وجود ندارد که غایی باشد. و هرگز پاسخی وجود نخواهد داشت که تمام مشکلات را حل کند، بنابراین، خدا یک غیرممکن است، زیرا خدا یعنی پاسخ نهایی.
اندیشیدن به خدا بعنوان یک شخص فقط تخیلات شماست. خدای چینی ها یک چهره ی چینی دارد، و خدای آفریقایی ها چهره ای آفریقایی، و به یقین خدای یهودیان باید یک دماغ یهودی داشته باشد! نمی تواند طور دیگری باشد! این فقط یک فرافکنیprojection است. دادن شخصیت به خدا فقط فرافکنی شماست.
وقتی می گویم خدا وجود ندارد، شخصیت دادن به خدا را انکار می کنم. می گویم خدا وجود ندارد، ولی یک خداگونگی عظیم وجود دارد. این خداگونگی غیرشخصی است، یک انرژی خالص. تحمیل کردن هرگونه شکلی بر آن زشت است. شما خودتان را بر آن تحمیل می کنید. لحظه ای که مسحیت ازبین برود، خدای مسیحی ازبین خواهد رفت؛ زمانی که هندویسم ازبین برود، تمامی خدایان هندو ازبین خواهند رفت. آیا منظور مرا متوجه می شوید؟ این ها فرافکنی شما است، اگر به فرافکنی ادامه بدهید، وجود دارد. اگر شما نباشید که فرافکنی کنید، اگر آن پروژکتور وجود نداشته باشد، خداازبین می رود. من طرفدار چنین خدایانی که توسط ذهن انسان فرافکن شده اند نیستم. و البته که ذهن کوچک انسان حتماٌ کیفیت هایی را به خدا نسبت می دهد که کیفیت های خودش است..............
بنابراین وقتی می گویم خدا وجود ندارد، می گویم که شخصی به نام خدا وجود ندارد؛ تمام شخصیت های خدا همگی فرافکنی انسانی هستند. من مایلم که شما آن شخصیت را بردارید و بگذارید که خداوند آزاد باشد: آزاد از قید شخصیت هایی که شما براو تحمیل کرده اید..............
وقتی که می گویید "خدا"، یک اسم به کار می برید، چیزی ایستا، بی جان. وقتی من می گویم "خداگونگی" کلامی را برای بیان چیزی زنده، جاری، درحال حرکت به کار می برم. پس این نکات باید برایتان روشن باشد. من یک باخداtheist مانند مسیح، محمد یا کریشنا نیستم، زیرا نمی توانم با مفهوم یک خدای مرده موافق باشم.
خداوند __ کامل Perfect ، مطلقabsolute ، دانابرهمه چیزomniscient ، همه جاحاضرomnipresent ،... این ها واژگانی است که در تمام مذاهب برای خدا به کار برده شده __ مرده است، نمی تواند زنده باشد، نمی تواند نفس بکشد. نه. من چنین خدایی را پس می زنم، زیرا با چنین خدای مرده ای، تمامی این جهان هستی خواهد مرد.
خداگونگیgodliness بعدی تماماٌ متفاوت است. آنگاه سبزی درختان، آنگاه شکفتن یک گل سرخ،
آنگاه پرنده ای درحال پروازکردن... همگی جزیی از آن هستند. آنگاه خداوند چیزی جدا از هستی نیست. آنگاه او خودش روح هستی است. آنگاه جهان هستی می تپد، می جنبد، نفس می کشد..... خداگونگی.
بنابراین من یک بی خدا نیستم؛ ولی یک باخدا هم نیستم!