خاطرات مهنـاز رئـوفـي ( از بهائيـت ... تـا ... اسـلام )

مدیر انجمن: شورای نظارت

ارسال پست
Commander
Commander
پست: 509
تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 747 بار
سپاس‌های دریافتی: 635 بار

پست توسط MAHDIYAR »

خسته شدم از اين همه كلاس!


با تاكسي خيلي زود خود را به آنجا رساندم يك مانتوي مشكي با يك كاپشن كيمونوي سفيد كه بيشتر شبيه لباس كاراته بازها بود پوشيده بودم روسري شاد و خوش رنگي هم داشتم كه اكثر دوست و آشنا از دور مرا با آن مي شناختند به محض اينكه جلوي خانه آنها رسيدم قبل از اينكه زنگ بزنم يك مرد جوان با صورت پر ازريش و ابرو ها و مژه هاي پر پشت و چشماني درشت از خانه خارج شد باهم رو به رو شديم سلام كردم
گفت: بفرمائيد داخل
گفتم: نه مزاحم نمي شوم
گفت: مادرم هست بفرمائيد.
گفتم: خيلي ممنون شنيدم شما از كوه برگشته ايد.
گفت: بله ولي شما از كجا شنيديد؟
گفتم: خوب شهر كوچكي است همه همديگر را مي شناسند.
گفت: خب خيلي ها از كوه برگشتند چرا سراغ آنها نرفتيد؟
گفتم: من كسي رانمي شناسم يك نفر كه شما را مي شناخت معرفي كرد.
گفت: خب حالا مشكل چيست؟ قضيه را سر بسته برايش گفتم.
گفت: من مي توانم كمك كنم فقط بايد چند روزي صبر كني.
گفتم: چرا؟
گفت: كسي هست كه مي رود و برادرش را مي بيند اتفاقا قرار است اين بار برود و او راراضي كند كه برگردد. بهش مي گويم هر طور شده همسايه شما را هم پيدا كند اگر پيغامي داشته باشي مي تواني بگوئي بهش برساند.
گفتم: پس من فردا مزاحمتان مي شوم يك نامه مي نويسم كه بايد حتماً به دستش برسد اگر اين كار را برايم انجام بدهيد خيلي ممنون مي شوم.
گفت: هر كاري كه ازدستم بر بيايد انجام مي دهم ولي شما نگفتيد چه كسي شماره منو به شما داده؟
گفتم: خواهش كرده چيزي به شما نگويم
گفت: باشد پس من منتظر نامه شما هستم.همينكه خواستم بروم
گفت: اسمتان را نگفتيد.
گفتم: من رها هستم و خدا حافظي كردم.
با خوشحالي به طرف خانه حركت كردم بين راه احساس مي كردم راه مناسبي پيدا كردم و بالأخره از آن همه بلاتكليفي خارج شدم اما حالا بايد براي پرويز چه مي نوشتم؟ چه حرفي برايش دارم؟ نبايد او را نصيحت مي كردم چون حتماً فكر همه چيز را كرده كه اين راه را انتخاب كرده، بالأخره بعد از كلي فكر كردن به نتايجي رسيدم و تصميم گرفتم به محض اينكه به خانه رسيدم به اتاقم بروم و شروع به نوشتن نامه بكنم، وقتي رسيدم كمي از ظهر گذشته بود باد شديدي مي وزيد وهواي اطراف خانه تقريباً طوفاني بود.
گرد و غبار زيادي در هوا پراكنده شده بود و من براي مراقبت از آسيب چشم هر دو ساعدم را روي صورتم گرفته بودم و به زحمت راه مي رفتم مامان از پنجره نگاه مي كرد فهميدم منتظر من است.
زنگ زدم درب حياط را باز كرد وارد حياط شدم. شاخه هاي درختان به شدت به هم مي خورد كف حياط پر از برگ هاي زرد و خشك بود. مرغ و خروسها داخل لانه اي كه برايشان ساخته بوديم بهم چسبيده بودند سريع رفتم و از انباري داخل حياط يك پارچه ضخيم و بزرگ كه معمولاً ديده بودم مادر آن را روي لانه مرغ و خروسها مي اندازد، برداشتم و روي لانه آنها كشيدم و يك كارتن هم روي آن گذاشتم وچهار طرفش را آجر گذاشتم.
به داخل كه رفتم ديدم بهمن آمده . بهمن پرسيد: كجا بودي؟
گفتم: كلاس داشتم
گفت: تا اين ساعت؟
گفتم: چي شده سين جين مي كني؟
گفت: آخر خوابهاي بدي برايت مي بينم.
گفتم: شوخي مي كني، چه خوابي؟
گفت: بماند ولي مواظب خودت باش. اصلاً حرفش را جدي نگرفتم. من و مامان خوابهايمان صادقه بود و همه مي دانستند اگر خوابي ببينيم تعبير مي شود. اما بهمن سابقه نداشت خوابهايش تعبيري داشته باشد. بهمن خيلي شوخ بود كلي سر به سرم گذاشت و كلي خاطرات شاد و بامزه برايم تعريف كرد بعد از نهار من و بهمن طبق معمول به اتاق من رفتيم و بابا و مامان خوابيدند قضيه پرويز را براي بهمن گفتم و او خيلي تعجب كرد و گفت: او خيلي پسر با استعداد و زرنگي است خدا كند درس را رها نكند. مدتي باهم درباره همه چيز صحبت كرديم كه مامان صدا كرد و گفت فراموش كرده بودم بگويم سهيلا خانم زنگ زد و گفت: ساعت پنج عصر بايد بروي خانه آقاي شهيدي،
گفتم: چرا؟
گفت: مثل اينكه از تهران مهمان آمده،
گفتم: اي بابا وقت نفس كشيدن نداريم. مامان در همان لحظه وارد شد با سيني چاي و اخم وحشتناكي به من كرد ديگر ادامه ندادم. اصلاً دوست نداشتم از بهمن كه تازه برگشته بود جدا شوم گفتم: بهمن تو هم مي آئي؟
گفت: نه بابا حوصله داري.
گفتم: آخر اگر تو نيائي من حوصله ندارم بروم.
مامان گفت: غلط مي كني.
بهمن گفت: حالا كه عذرم موجه است مگر مرض دارم بيايم.
به مامان گفتم اگر من نباشم مگر چه اتفاقي مي افتد؟
گفت: مهمان آمده براي تو مگر مي شود تو نباشي خجالت بكش، آدم شو. آدم شدن از نظر مامان و ساير بهائيان كناره جوئي نكردن از كلاسها و مجالس تشكيلاتي بود اماكمي كه فكر كردم ديگر عصباني شدم گفتم: آخر بابا شما بگوئيد ما ديگر هيچ كار ديگري به جز كلاسها و جلسات نداريم؟ روزهاي شنبه صبح كلاس گنجينه حدود و احكام داريم، بعد از ظهر كلاس انجمن هنر مندان، يكشنبه صبح تعليم و تربيت بعد از ظهر امأ الرحمن، دوشنبه صبح كلاس عربي، بعد از ظهر. . . همينطور كه داشتم مي گفتم صداي بابا آمد كه گفت: خوب عزيزم مگر بد است؟ ناراحتي تشكيلات اين همه به فكر شماست نمي خواهد شما آلوده شويد، نمي خواد خداي ناكرده منحرف شويد؟ در راه خدا و جمال مبارك هر چقدر كه خدمت كنيد، تلاش كنيد به نفع خود شماست.
گفتم: خوش بحال شما بابا. زمان شما اين همه لجنه و جلسه نبود، راحت بوديد.
بابا گفت: اختيار داري دخترم ما آن وقت ها مثل شما راحت نبوديم كه برويم توي يك خانه اي و همه جور پذيرائي شويم. زمستانها بايد چند فرسخ راه را پياده طي مي كرديم تا به حضيره القدس مي رسيديم شما تبليغ نداريد ما كلاسهاي تبليغي را بايد شركت مي كرديم و بعد تمام اوقاتمان را شب و روز براي تبليغ مي گذاشتيم گفتم: پس چطور امرار معاش مي كرديد؟
گفت: يك مقدار كمي تشكيلات كمك مي كرد هم براي خرج سفر و هم براي خرج و مخارج منزل، ما قانع بوديم، عاشق بوديم، انتظارات بي خود نداشتيم. حالا شما فقط ياد مي گيريد تا يك زمان كه رژيم عوض شد و تبليغ كردن آزاد شد چيزي در چنته داشته باشيد. ما بايد به سرعت حفظ مي كرديم و سريعاً با مردم متعصب سرو كله مي زديم براي تبليغ به روستاهاي دور افتاده اي اعزام مي شديم هزاران خطر ما را تهديد مي كرد. اما همه اينها را به جان مي خريديم، مثل شماها غر نمي زديم.
گفتم: آخر بابا ما اصلاً فرصت سر خاراندن نداريم من ديگر خسته شدم مثلاً تابستان بود اصلاً نفهميدم تابستان چطور گذشت صبح كلاس، بعد از ظهر كلاس، عصر جلسات غير مترقبه و شب هم يا ضيافت داريم يا جلسه دعا يا جلسه صعود. يك روز راحت نيستيم تعطيلي هم نداريم مسلمانها يك جمعه تعطيل هستند اگر به نماز جمعه هم بروند اجباري نيست هركس دوست داشته باشد مي رود اما ما جمعه هم احتفال جوانان و درس اخلاق داريم دوستانم هميشه به من مي گويند تو كجائي كه هيچ وقت نيستي؟ وقتي به آنها مي گويم كلاس مذهبي دارم مي گويند اين همه كه مي روي چه چيزي بيشتر از ما ياد گرفتي؟ چقدر معلوماتت بهتر و بيشتر از ما شده؟ چقدر اين كلاسها به دردت خورده؟ وقتي به آنها مي گفتم چه چيزهائي ياد مي گيرم و يا وقتي كتاب درس اخلاقم را به آنها نشان مي دادم فقط مي خنديدند و گفتند ما هم همه اينها را مي دانيم دروغ نگوئيم، غيبت نكنيم، مال حرام نخوريم، به فقرا كمك كنيم، ناخن ها را هفته اي يك بار بگيريم در تابستان هفته اي دو بار و در زمستان هفته اي يك بار به حمام برويم اينها را هر بچه اي مي فهمد. مي گفتند: يك مطلبي ياد بگير كه چيزي عايدت كند و برتر از سايرين باشي.
بابا گفت: تو اصلاً نبايد در باره چيزهائي كه در كلاس ياد مي گيري با آنها حرف بزني آنها نمي فهمند روح كلاسها و جلسات ما يك حالت معنوي دارد. هركس آن را نمي فهمد نور جمال مبارك در اين كلاسها هست كه به انسان زندگي مي دهد،
بهمن با شوخي و مسخره گفت: مثلاً ببين آقاي سفري چه نوري دارد، از بس كه در اين كلاسها شركت كرده و من با صداي بلند خنديدم مامان با اخم تندي گفت: زهر مار پاشو حاضر شو ببينم.
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)
Commander
Commander
پست: 509
تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 747 بار
سپاس‌های دریافتی: 635 بار

پست توسط MAHDIYAR »

خير و صلاح شما دست عبدالبهاء است!

آقاي سفري يكي از بهائيان خيلي فعال تشكيلات بود، قد بلندي داشت و قبلاً چندين سال عضو محفل يعني بالاترين رتبه تشكيلات در شهر بود
چهره كاملاً خف و پوست تيره اش حكايت از مسائلي مي كرد.
همه مي دانستند كه اهل مشروب و ترياك است و من يك بار كه به برادر بزرگم گفتم: چرا وقتي همه مي دانند كه اين آقا اهل خلاف است او را طرد نمي كنند
گفت: بارها بدون خبر به خانه اش رفته اند، همسرش به او كمك مي كند او را پنهان مي كند و به دروغ مي گويد در منزل نيست
اما يك بار فرهاد مي گفت: اگر آقاي سفري نباشد اعضاي محفل اينجا هيچ كاري از دستشان ساخته نيست در باره همه چيز از او خط مي گيرند.

فورماليته از عضويت محفل خارج شده و همه چيز به دست او مي چرخد هميشه به ما توصيه مي كند كه عزيزان من نگذاريد بچه هايتان به خارج بروند ايران وطن جمال مبارك است ولي با آن دستان درازش همينطور كه براي ما خط سير تعيين مي كند به پسر هاي خودش مي گويد: از اين زير بيائيد برويد پسران من و همگي ما خنديديم.

با بي حوصلگي و اجبار برخاستم حاضر شدم و راه خانه آقاي شهيدي را پيش گرفتم. وقتي رسيديم چند نفر ديگر تازه رسيده بودند همه باهم وارد شديم كفش زيادي در قسمت ورودي خانه ديده مي شد معلوم بود جمعيت زيادي آمده بودند.
وارد كه شدم دنبال دوستانم گشتم كه جاي مناسبي بنشينم اما ناظم جلسه كه سهيلا خانم بود و فقط سه سال از من بزرگتر بود به سمت من آمد و گفت خوب شد رسيدي مناجات شروع با شماست.
در ضمن با چند تا از بچه ها يك سرود آماده كنيد كه حتماً بخوانيد، پرسيدم همه بچه هاي سرود آمده اند؟
گفت: آره و آنها را نشان داد. آنها تا مرا ديدند مرا به جمع خود خواندند به آنها پيوستم و در كنارشان به زحمت نشستم بچه هاي سرود ندا و نسيم و نويد و شميم و شيرين و فرزين و سپهر و عندليب بودند و من سر گروه آنان بودم.

در كلاس سرود به اندازه كافي تمرين كرده بوديم فقط باهم مشورت كرديم كه كدام يك از سرودها را اجرا كنيم يكي از سرودها انتخاب شد كه بعضي از قسمتهايش تك خواني داشت كه برعهده من بود،
به سهيلا گفتم: اگر ممكن است فقط يكي از برنامه ها را من اجرا كنم يا مناجات شروع يا سرود. قبول نكرد اصرار كردم نپذيرفت. مجبور شدم بپذيرم اما از اين مسئله هميشه در عذاب بودم كه هيچ وقت نمي توانستم در جلسات راحت باشم همه تنگ هم نشسته بودند زن و مرد، پسر و دختر حدود صد نفري بودند اما بيشتر جوانان بودند و اين جلسه را هيئت جوانان ترتيب داده بود.

به اشاره سهيلا كتاب مناجاتي را از روي ميز برداشتم و شروع به خواندن يكي از مناجات هاي آن نمودم فردي كه به عنوان مهمان از تهران آمده بود در بين جمع حضور داشت او مرد سي ساله اي به نظر مي رسيد كه گويا خيلي خوش خنده و بشاش بود. دندانهاي بر آمده و لبهاي كلفتي داشت اما چشم و ابروي كشيده و مو هاي لختش به او گيرائي خاصي داده بود.
بعد از مناجات شروع و اجراي چند برنامه كوتاه سهيلا به معرفي مهمان پرداخت و به او خير مقدم گفت و از او درخواست كرد كه براي جوانان سخنراني كند آقاي بهنام شروع به سخنراني نمود و پس از يك مقدمه كوتاه گفت: اتفاقاً قرار نيست من زياد حرف بزنم دوست دارم بيشتر با شما جوانان عزيز اين ديار آشنا بشوم پس بهتر است از همين رديف شروع كنيم ولي خواهش مي كنم باهم راحت و صميمي باشيم در ضمن از حالا بگويم كسي از سؤالات من ناراحت نشود، شما هم اگر سؤالي داشتيد بپرسيد اعم از خصوصي و غير خصوصي

از رديفي كه شروع شده بود خانم دكتر ثنائي از جا برخاست و به معرفي خود پرداخت، اين خانم صورت سفيد و اندام ريز نقشي داشت هميشه آراسته بود و دائماً موهايش شنيون و ميزامپيلي شده بود، موهاي خوش رنگ و روشني داشت و همسرش كه دكتر زنان بود به اين زن با تمام زيبائي ها و برتري هائي كه برهمسرش داشت اكتفا نمي كرد و بسيار هوسران و چشم چران بود، هميشه بين زنان صحبت از شهوتراني اين مرد مي شد.

آقاي بهنام با صميميت به خانم دكتر گفت: خانم ثنائي چند سال داري؟

خانم دكتر خنديد و گفت: مي دانيد كه خانمها دوست ندارند از سن صحبتي بشود اما من سي و دو سال دارم

بهنام پرسيد: بجز بچه داري چه مسئوليتهائي داري؟

خانم ثنائي گفت: من چون دو تا پسر كوچك و شيطان دارم مسئولين لطف كرده مسئوليتهاي زيادي به من نداده اند فقط عضو هيئت تقويت دروس و معلم درس اخلاق كلاس پنجم هستم عضو لجنه نوجوانان هم هستم.

گفت: آفرين، آفرين باداشتن دو بچه كوچك شيطان از عهده اين خدمات هم بر مي آئي، خانم ثنائي چه آرزوئي داري؟ راستش را بگو البته بجز آرزوهاي عمومي.

خانم ثنائي كمي فكر كرد و گفت: خيلي آرزوها،

گفت: نه منظورم يك آرزوي كاملاً شخصي است.

خانم دكتر خنديد و گفت: جلسه تست روانشناسي است؟

بهنام گفت: نه باور كنيد، فقط مي خواهم اين جمع را به هم نزديكتر كنم فقط مي خواهم باهم دوست باشيم. جمع ما بيش از همه چيز به الفت و دوستي تكيه مي كند.

خانم دكتر گفت: آرزو دارم به تهران برگردم و آنجا زندگي كنم.

بهنام بناي شوخي را با خانم دكتر گذاشت و گفت: تنها يا با آقاي دكتر؟

خانم دكتر تقريباً سرخ شده و با خنده گفت: نه بابا خدانكند

گفت: راستش را بگو،

گفت: اي بابا آقاي بهنام !

خلاصه به همين ترتيب هركدام از جوانها بر مي خاستند و خود را معرفي مي كردند و آقاي بهنام باشگرد مخصوص به خود از همه سؤالات تكراري نمي پرسيد مثلاً از بعضي ها مي پرسيد چه رنگي را دوست داري؟ يا چرا اين لباس را پوشيدي؟ يا راستش را بگو احساست نسبت به من چيه؟ از چه چيزي خيلي عصباني مي شوي؟ و از اين نوع سؤالات اما يك سؤال را از همه مي پرسيد و آن اين بود كه چه خدماتي انجام مي دهي؟ وچه مسئوليتهائي داري؟

وقتي نوبت به من رسيد گفت: به به خانم خوش صدا ؛گفتم! رها رستگار هستم هفده ساله بهائي زاده محصل و اهل سنندج

باشوخي پرسيد: شنيدم خيلي پرحرفي

فوري گفتم: نه به اندازه شما

گفت: يك جوك بگو

گفتم: آخر اگر جمع بخندند ناراحت مي شوم ها. . .

همه خنديدند گفت: دوست داري درباره چه حرف بزنيم؟

با اعتماد به نفس و هيچ ابائي گفتم «عشق» همه هو كشيدند

بهنام همه را ساكت كرد و تحسين آميز گفت: به به باور كنيد به همه شما قول مي دهم اين خط و اين نشان اين رها يك چيزي مي شود خيلي جسور و با شهامت است من مطمئن هستم كه آخر اين رها موفقيتهاي زيادي كسب مي كند.

گفتم حالا كي در باره عشق حرف مي زنيم؟

گفت: در اولين فرصت و بعد پرسيد: اگر توي يك جمعي بيفتي چكار مي كني؟ خجالت مي كشي؟

گفتم: نه اگردردم بگيرد گريه ام مي گيرد و اگر دردم نگيرد خنده ام مي گيرد.

همه خنديدند، پرسيد: چه مسئوليتهائي داري؟

گفتم: مگر نگفتم بهائي زاده هستم يعني هنوز بهائي نيستم و تسجيل نشدم

يكباره از آن همه شوخي و خنده و شلوغي خارج شد و با ناراحتي پرسيد چرا؟ مشكلي مي بيني يا عاشقي؟

گفتم هنوز وقت نكردم،

گفت: تسجيل شدن وقت نمي خواهد اسم شما را بنويسم سفارشت را به بزرگان بكنم تو حيفي خيلي حيفي هم خوشگلي هم خوش صدائي هم زرنگي بايد مال خودمان باشي يك وقت مسلمانها زرنگي نكنند بدزدنت.

گفتم: از من نپرسيدي چه آرزوئي داري؟

گفت: باشه بگو چه آرزوئي داري؟

گفتم آرزو دارم هر وقت خودم دوست داشتم تسجيل شوم.

گفت: اين آرزوي خوبي نيست حضرت عبد البهاء فرمودند: گمان نكنيد هر آنچه آرزوي شماست خير شماست خير و صلاح شما را ما بهتر مي دانيم.
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)
Commander
Commander
پست: 509
تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 747 بار
سپاس‌های دریافتی: 635 بار

پست توسط MAHDIYAR »

اولين زني كه بهاء را تكذيب كرد

در بين جمع چند نفري هم بودند كه از لحاظ مادي در سطح بسيار بدي به سرمي بردند يعني از بهائيان فقير شهر ما محسوب مي شدند
بارها پاي درد دل آنها نشسته بودم آنها به شدت از سران تشكيلات متنفر بودند از همه بهائياني كه وضع مالي خوبي داشتند نفرت داشتند

آنها مي گفتند: همه فقط شعار مي دهند و هيچ كس براي ما كوچكترين ارزشي قائل نيست با ما مثل سايرين رفتار نمي شود بين ما و سايرين خيلي تفرقه مي اندازند و ما در جمع هميشه سرافكنده وخجل هستيم چون مثل آنها نمي توانيم لباس بپوشيم مثل آنهانمي توانيم در جلسات پذيرائي كنيم، هيچ كس به ما محل نمي گذارد و كسي با ما رفت و آمد نمي كند. اصلاً به حساب نمي آئيم همه حرفهايشان فقط شعار است اين همه كه در ضيافت پول جمع مي كنند اين همه كه در آمد دارند چرا به كساني مثل ما رسيدگي نمي كنند؟

كسي كه اين حرفها را به من زده بود به همراه خواهر ودختر عمويش در كنار من نشسته بودند اين خانواده سرپرست نداشتند و مادرشان با پولك دوزي لباسهاي كردي مخارجشان را تأمين مي كرد

يك بار كه با مادرم به خانه آنها رفته بوديم شنيدم كه مادرشان با يكي از دخترها بلند بلند جرو بحث مي كرد و مي گفت اگر جمال مبارك راست بود مي زد به كمر اين دروغگوي فلان فلان شده كه هي بين مردم نگويد كه ما به اين خانواده رسيدگي مي كنيم شما ها كه مي دانيد باز همسايه هابه ما رسيدگي مي كنند اما اين نامرد كه همه پولهاي ضيافت را بالا مي كشد يك ريال تا بحال به ما كمك نكرده، جما ل مبارك كجا بود؟ اگر او هم مثل اعضاي محفل بوده دروغ بوده،

اولين بار بود كه مي شنيدم زني به راحتي بهاء را دركنار بچه هايش تكذيب مي كرد معمولاً زنها خصوصاً زنهاي بي سواد درجامعه بهائي در اثر ترس و واهمه اي كه تشكيلات از اين مسئله در دل مردم انداخته بود اگر هم پي به بطالت اين حضرات مي بردند از ترس چيزي نمي گفتند.

اما اين زن بخاطر شهامتي كه داشت و حرف دلش را بي هيچ ترس و ابائي به زبان مي آورد شايعه كرده بودند كه او كمي خل وضع است و رواني شده در حالي كه من هيچ گاه حالتي در او مشاهده نكردم كه اثبات كننده چنين تهمتي باشد.

وقتي نوبت معرفي اين دو خواهر رسيد از طرز صحبت كردنشان بهنام متوجه شد كه نخواهند توانست پاسخ گوي او باشند اصولاً كساني كه گريبانگير فقرند از اعتماد به نفس خوبي بهره مند نيستند ازاين جهت بهنام با آنان زياد صحبت نكرد و خيلي سريع از آنان گذشت و اين باعث ناراحتي آنها شد وچند دقيقه بعد هر سه با ناراحتي برخاستند و از جلسه خارج شدند.

دقايقي بعد كه مرحله معرفي افراد به اتمام رسيد بهنام يك بازي دسته جمعي پيشنهاد كرد و چيزي نگذشت كه دختران مجلس براي اينكه توجه بهنام را به خود جلب كنند به بهانه بازي از سرو كول او بالا مي رفتند و جلسه به حدي شلوغ شده بود كه هيچ شباهتي به جلسه مذهبي و رسمي نداشت.

بهنام را تشكيلات تهران براي سركشي به جوانان شهرستان فرستاده بود و قرار بود چند روز در شهر ما بماند و هر روز جلسه اي به مناسبت حضور او برگزار شود اما من حس مي كردم او فقط از اين فرصت استفاده كرده و از وجود دختران سوءاستفاده مي كند و لذت مي برد و پيام خاصي براي آنها ندارد

بعد از اينكه رفت شنيدم با يكي از دختران جوان كه بيست و چهار ساله بود طرح دوستي ريخته و اين دختر كه نسرين نام داشت يكي از عناصر بسيار فعال تشكيلات بود. او به يكي از زن برادرهاي نسيم گفته بود كه: از بهنام پرسيدم چرا تا بحال ازدواج نكردي؟
گفت: هيچ وقت ازدواج نمي كنم چون در اين صورت بايد دور دختران زيبائي مثل تو را براي هميشه خط بكشم.

شلوغي آن جلسه و سر و دست شكستن براي مردي اين چنين به حدي از نظر من زشت و سخيف مي آمد و به حدي براي آن دختران تأسف مي خوردم كه گوئي چهل سال داشتم و مي توانستم تشخيص بدهم كه اين جلسه فقط محض سرگرم كردن جوانان برپا شده و از بي محتوا بودنشان به شدت منزجر بودم

گرچه اين همه تجربه را برادرانم به من مي آموختند همان برادرم كه به آلمان رفته بود ساعتها برايم حرف مي زد و خلقيات يك به يك افراد دور و برم را برايم تشريح مي كرد و از ناپاكي و بد ذاتي مردان و پسراني كه به ظاهر مدعي ايمان و اخلاق بهايي بودند برايم مي گفت. او خيلي روشن فكر بود.

او وبسياري از اقوام و آشنايان وقتي با من صحبت مي كردند مي فهميدم كه پي به بطالت اين كيش و آئين برده اند اما از روي ناچاري سكوت كرده اند و چيزي نمي گويند مثلاً همان برادرم وقتي از ناپاكي پسرا ن مي گفت من از او پرسيدم پس چرا محفل اجازه مي دهد با اين وضعيت دخترو پسر در كنار هم باشند و آنها به بهانه خدمت از وجود دختران سوءاستفاده كنند؟

او در جواب گفت: فكر مي كني اعضاي محفل چه كساني هستند؟ آنها خودشان از همه بدترند.

اما من آن زمان كوچكتر بودم يعني چهارده ساله بودم. فقط مي دانستم اگر كسي به محفل توهين كند كفر كرده است و به او مي گفتم كفر نكن. اما بعدها متوجه شدم فقط او نيست كه همه چيز را مي داند بلكه بيشتر افراد با اندك تفكر پي به حقيقت مي برند اما ترجيح مي دهند سكوت كنند وبه درد سر نيفتند خصوصاً كه خارج شدن از بهائيت مسئله اي بود و پيدا كردن راه راست راهي كه بتواند آنها را مقاوم و استوار نگه دارد تا دوباره به مسير غلط نيفتند مسئله ديگري.

كه متأسفانه در اثر تبليغات نا بجاي تشكيلات كمتر كسي با راه راست آشنائي پيدا مي كرد. نظم جلسه بهم ريخت و خوشبختانه نوبت به اجراي سرود نرسيد اما ما را براي غروب روز بعد كه با كلاسهاي ديگرمان تداخل نداشته باشد دعوت كردند از همان جا تصميم گرفتم كه ديگر در اين جلسه شركت نكنم و از اين كه وقتم بيهوده تلف شده بود سخت ناراحت بودم، دوست نداشتم مثل بسياري از دختران بازيچه شوم خصوصا از اينكه اين تدابير را تشكيلات مي انديشيد و دختر و پسر ها را اين چنين با يكديگر سرگرم مي كرد در تعجب بودم.

نسيم با من موافق بود و مي گفت: دخترها ديگر شورش را در آورده بودند

به نسيم گفتم: احساس مي كنم تشكيلات از برگزاري اين جلسه منظوري دارد.

گفت: منظور تشكيلات كاملاً واضح است فكر كردي خيلي احساست قوي است؟ منظورش اين است كه در بين ما جوان ها همبستگي بيشتري ايجاد كند كه يك زمان با مسلمان ها دمخور نشويم و به فساداخلاقي مبتلا نگرديم.

گفتم: نه، مگر چه فرقي مي كند در همين جلسات هم فساد اخلاقي غوغا مي كند.

نسيم گفت: نه مي خواهند يك زمان با اغيار ازدواج نكنيم.

گفتم: اما با اين وضعيت هم جوانان اصلاً باهم ازدواج نمي كنند در همين شهر ما كدام پسر از دختري خواستگاري كرده؟ از بس كه باهم بودند ديگر هيچ كششي نسبت به هم ندارند بيشتر جوانان با جوانان شهرهاي ديگر ازدواج مي كنند.

نسيم گفت: اين فكر به مغزشان خطور نكرده اين مسئله را تو مي داني آنها كه نمي دانند.

گفتم: امكان ندارد به اين مسئله پي نبرده باشند.

گفت: اگر هم پي برده باشند كاري از دستشان ساخته نيست، نمي شود كه همه را به حال خود رها كنند.

اما من قانع نمي شدم و حس مي كردم تشكيلات هدف بزرگتري را ازاين جلسات و از اين گردهمائي ها دنبال مي كند، از راه كه رسيدم همه چيز را براي مامان و بهمن تعريف كردم.

پويا بيشتر كلاسها را شركت نمي كرد و مي گفت: پدرم اجازه نمي دهد. اما هر وقت در خانه ما جلسه اي بر پا مي شد او هم حضور داشت بهمن هم از بيشتر جلسات گريزان بود و هميشه بازخواست مي شد كه چرا شركت نمي كند؟

شب من و بهمن و پويا تقريباً تا صبح بيدار بوديم و ساعات خوشي را باهم داشتيم پويا قيافه خيلي با مزه اي داشت مثل هندي ها بود صورت گرد و سبزه اي داشت.

اوائل كه كوچكتر بود باهم همبازي بوديم اما بزرگتر كه شد شب هاي تابستان زير نور ماه ساعتها مي نشستيم و باهم حرف مي زديم در باره اشعار شعراي معروف درباره وجود خدا و عمده صحبتمان را زيبائي طبيعت پر مي كرد.

همانطور كه گفتم علاقه وافري به طبيعت داشتم، قطعات ادبي زيادي در وصف طبيعت مي نوشتم و او تنها كسي بود كه به همه اين نوشته ها و احساسات من در خلوت شب هاي پر ستاره تابستان با اشتياق گوش مي كرد و مرا تحسين مي نمود.

پويا واقعاً پسر سر به راه و مؤدبي بود و بي نهايت به خانواده ما دلبستگي داشت ما هم او را عضو خانواده خود مي دانستيم و گاهي كه به خانه خودشان يا به خانه فاميل هاي خود مي رفت ما حسابي دلمان برايش تنگ مي شد.

بهمن هم از پسرهاي زيباي شهر بود به اضافه اينكه صداي خيلي جذاب و گيرائي داشت. يكي از شنونده هاي خوب ترانه هاي بهمن من بودم و شبهائي كه اودر خانه بود بيچاره پدر و مادرم تا صبح بايد سروصداي ما را تحمل مي كردند و حتي يك بار به ما اعتراض نمي كردند.

ما تا صبح به تمرين ترانه هاي جديد مشغول مي شديم يا اينكه لطيفه مي گفتيم و با صداي بلند مي خنديديم من وقت نوشتن نامه را نداشتم چون بهمن مرا تنها نمي گذاشت در طول روز هم كه كلاس ها و جلسات مجال نمي دادند.
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)
Commander
Commander
پست: 509
تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 747 بار
سپاس‌های دریافتی: 635 بار

پست توسط MAHDIYAR »

تسجيل اجباري!!

نامه اي ديگر

وقت زيادي نداشتم حتماً بايد اين نامه را مي نوشتم و به دست آقاي قادري مي رساندم اما چه بايد مي نوشتم؟ چگونه او را براي برگشتن تشويق مي كردم؟

تصميم داشتم حس واقعي ام رانسبت به او بيان كنم. و ازاو خواهش كنم كه برگردد. دو روز ديگر به باز شدن مدرسه ها مانده بود فكر مي كردم من با آن همه ادعائي كه دارم و با آن همه مراقبت از خودم باعث شدم پسر با استعداد و درسخواني مثل پرويز كه هميشه معدلش بيست بود تر ك تحصيل كند

آن هم به اين طريق كه حتي جانش در خطر باشد. به محض اينكه خلوتي دست مي داد به التماس خدا مي افتادم كه خطري او را تهديد نكند و دائم مي گفتم: خدايا مگر چه گناهي مرتكب شده ام كه وجودم منجر به كشته شدن انساني گردد؟

با لاخره نزديك صبح بود كه پويا و بهمن خوابيدند، من به اتاق پذيرائي رفته و مشغول نوشتن نامه شدم.


سلام پرويز

[align=center]از تراكم انديشه هاي گنگ سنگين شده ام گوئي سهره قلبم در ميان دستان انساني بزرگ پرپر مي زند گوئي از هراس هوائي مه آلود و سرد چون بيد مي لرزم

شايد جادو شده ام شايد كسي بي آنكه بدانم در من حلول كرده است آري قلب سرما زده ام امروز بي تاب اوست.

اما اين انديشه هاي گنگ مرا به هزار سو مي خواند و به هرسو مي راند، سرزمين تنديس غرور كجاست؟ سرزميني كه بي خورشيد است، سرزميني كه بي گرماست

اينك رفته اي و من سخت در انتظار آمدنت هستم، رفتنت به كوه غافلگيرم كرد بعد از اينكه رفتي فهميدم كه وجودت چقدر با ارزش بوده پرويز بيا خواهش مي كنم برگرد،

به ياريت سخت نيازمندم، مرا رها نكن تا طعمه روبه صفتان زمان نگردم منتظرت هستم، خواهش مي كنم برگرد.

دوستدار تو  


آدرس منزل نسيم را دادم كه برايم نامه بنويسد.

فرداي آن روز فرصتي دست داد و توانستم بعد از يك قرار تلفني با آقاي قادري نامه را به او برسانم و خيلي اصرار كردم كه به هر شكل اين نامه به دست پرويز برسد

و از او نيز براي من خبري بياورد، قرار شد چند روز ديگر تماس بگيرم و از نتيجه مطلع شوم. چند روز ديگر تماس گرفتم آقاي قادري گفت دوستم دو روز است كه رفته و هنوز بر نگشته دو روز بعد دوباره تماس گرفتم و باز چيزي عايدم نشد و با لاخره بعد از چند روز فهميدم كه دوست آقاي قادري پرويز را پيدا كرده و نامه را به او رسانده

حالش هم كاملاً خوب بوده بعد از خواندن نامه گفته بود كه به او بگوئيد برايش نامه مي نويسم. به نسيم اطلاع دادم كه قرار است نامه اي برايم برسد و اگر آدرس خانه خودمان را مي دادم ممكن بود كسي متوجه شود

بالاخره روز موعود رسيد و نسيم به من اطلاع داد كه نامه اي برايت آمده، نفهميدم كه چطور خودم را به آنجا رساندم خيلي دوست داشتم بدانم تصميم پرويز چيست

و حال كه من چنين نامه اي را برايش نوشتم عكس العملش چيست؟ پاكت را باز كردم مثل اينكه نامه را با عجله نوشته بودخيلي كمتر از آن چيزي بود كه فكرش را مي كردم.

 سلام رها

مثل هميشه پر از تازگي، پر از شور و شوق و شروعي، وقتي نامه ات را در بدترين شرايط روحي و رواني دريافت كردم باورم نمي شد شگفت زده شدم،

درست است كه سرزمين من بي آفتاب است اما من تنديس غرور نيستم و تو تنها كسي هستي كه من در مقابلت تسليمم، از من خواسته بودي كه برگردم.

اما اي كاش بيشتر مي نوشتي و سرزمين سرد و بي روح مرا پر نور مي كردي، تابش تو در اين بي رنگ مهتاب كوير در اين كوه و دشت بي آب و علف به همه چيز

زندگي داد اماآيا تو خواهي توانست مشكل بزرگ اختلاف مذهب را حل كني و با يك تشكيلات عظيم در افتي؟ در اراده تو كه شكي ندارم اما هرگز فكر نمي كردم

در قلب تو كمترين جائي داشته باشم، مرا به زندگي بازگرداندي از تو واقعاً متشكرم، من اينجا تعهد داده ام و فعلاً حق برگشتن ندارم اما سعي مي كنم در اولين

فرصت برگردم، پس منتظرم باش.
 

آدرس خانه دائي اش را در مريوان داده بود كه برايش نامه بنويسم حال مادرش و خانواده مرا پرسيده بود. از من خيلي تعريف كرده بود و با اشاره به خاطرات گذشته دلتنگي اش را ابراز كرده بود و يك طراحي زيبا از چشماني زيبا برايم كشيده بود

نامه را كه خواندم حس كردم دوستش دارم حس مي كردم چيزي در قلبم زنده شد، اميدي پديد آمد هيجان و التهاب خاصي داشتم نمي دانستم خوشحالم يا ناراحت اما گوئي تپش قلبم شديد تر و جريان خون در رگهايم بيشتر شده بود

به نسيم گفتم: فكر كنم گرفتار شدم.

نسيم گفت: تو كه مي گفتي خيلي محكمي مثل اينكه به فوتي بند بودي،

گفتم: حالا هنوز هم مطمئن نيستم من كه به او قول ازدواج ندادم فقط به او اظهار محبت كردم و گفتم بر گردد، وقتي برگردد و ببيند چه مشكلاتي دارم خودش مي فهمد ولي حداقل او را از مرگ نجات داده ام.

چند روز بعد وقتي سخت سرگرم درسهاي مدرسه بودم از طرف تشكيلات احضار شدم، بايد به محفل مراجعه مي كردم فوري فهميدم بحث هميشگي است

و مرا خواسته اند تا علت تسجيل نشدنم را بدانند با خود گفتم چرا اين همه اجبار مي كنند مگر نمي گويند كاملاً مختاريد؟ اين چه اختياري است؟
به محض اينكه پانزده سالم شد به سراغم آمدند و ساعتها در گوش من خواندند علاوه بر اينكه در كلاسهاي درس اخلاق مرتباً توسط مربيان به تسجيل شدن تشويق مي شدم.

وقتي پانزده سالم بود در مدرسه نماز مسلمانان را ياد گرفتم و با خود گفتم حال كه انتخاب دين كاملاً اختياري است مدتي مسلمان مي شوم تا در باره اسلام به اندازه كافي اطلاعات كسب كنم.

اما هرگاه كه در خانه براي نماز مي ايستادم و يا قرآن مي خواندم توسط شراره يكي از خواهرانم كه ازدواج كرده و به تهران رفته يا ساير اعضا ي خانواده سخت تمسخر مي شدم وقتي با صوت قرآن مي خواندم به حدي مسخره ام مي كردند كه واقعاً براي هميشه به من تلقين شده بود كه ازعهده تلاوت قرآن يا قرائت برنمي آيم درحالي كه در مدرسه از نحوه تلاوت قرآن من بيش از همه تعريف مي كردند و كم كم تبليغات عليه اسلام و مسلمين آنقدر زياد شد آنقدر درباره آنها ناسزا شنيدم كه ممكن بود به مسيحيت فكر كنم اما به اسلام هرگز. . .

اما تصميم گرفته بودم هر ديني را كه قبول مي كنم از آنجائي كه فكر مي كردم دين يك رسالت الهي است، يك عطيه معنوي و پيمان ناگسستني بين خلق و خداست دلم مي خواست بهترين و كاملترين دين را بپذيرم و تصميم داشتم هيچ راهي را بدون دليل نپذيرم بلكه حتي اگر هم قرار بود تسجيل شوم آن را با تحقيق و تفحص بيشتري بپذيرم و با اطمينان قلبي يك مومن واقعي شوم.

يكي از دستورات تبليغ در بهائيت اين بود كه مردم را به تحقيق و تفحص تشويق كنيد و به آنها بگوئيد ذهنتان را از هر چه تا كنون آموخته ايد پاك كنيد تا آماده شنيدن حقيقت باشد و اين حكم تحري حقيقت نام داشت،

اما گويا تحري حقيقت را فقط براي ديگران توصيه مي كردند و اگر فردي از بهائيان قصد تحري حقيقت مي كرد به شديدترين وجه او را بازخواست و تنبيه مي كردند.
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)
Commander
Commander
پست: 509
تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 747 بار
سپاس‌های دریافتی: 635 بار

پست توسط MAHDIYAR »

تشكيلات، حقايق را از ما پنهان مي كرد

اعضاي تشكيلات مرا احضار كرده بودند، اعضاي تشكيلات در هر شهري متشكل از9 نفر بودند كه بعد از انقلاب به سه نفر تبديل شد.

بدون اينكه ترسي به دل راه دهم وارد جلسه شدم خانم و آقاي پارسا كه زن و شوهر چاق و مسني بودند و آقاي صميمي كه مرد چهل و پنج ساله اي بود وباابروان بالا رفته اش چهره بسيار مغروري داشت منتظر ورود من بودند جلسه كاملاً رسمي بود.

از من خواستند توضيح دهم كه چرا براي تسجيل شدن هنوز اقدامي نكرده ام. از آنها خواستم كه تسجيل شدن را برايم دوباره معني كنند.

آقاي صميمي گفت: تو در درس اخلاق با اين مسئله كاملاً آشنا شده اي ديگر چه دليلي دارد ما برايت معني كنيم؟

گفتم در كلاسهاي درس اخلاق به ما گفتند ما بهائيان در پانزده سالگي راه خودمان را انتخاب مي كنيم و اين برتري ما نسبت به ساير اديان است

و تسجيل شدن يعني انتخاب راه بهاء و مسجل شدن به نام بهائي.

گفتند: بله كاملاً درست است، پس تو كه خودت خوب مي داني،

گفتم: آيا تسجيل شدن و انتخاب راه بهاء اجباري است؟

گفتند: نه هركس مختار است كه هر راهي را كه دوست دارد انتخاب كند.

گفتم: پس من فعلاً نمي خواهم تسجيل شوم.

خانم پارسا گفت: توكلاسهاي درس اخلاق را هم مرتب شركت نمي كني.

گفتم: چون درسهائي را كه بايد در طول هفته حفظ كنيم آنقدر زياد است كه از درسهاي مدرسه عقب مي افتم.

آقاي صميمي گفت: هركس عاشق بهاء باشد درس هاي درس اخلاق را به مدرسه ترجيح مي دهد

جرأت نداشتم بگويم عاشق بهاء نيستم اين عشق از كودكي در گوشت و پوست و خون ما تزريق شده بود

گفتم: من عاشق بهاء هستم اما حجم درسها خيلي زياد است

گفت اگر نياز باشد برايت معلم خصوصي مي فرستيم تا تقويت شوي.

گفتم: نه احتياجي نيست سعي مي كنم بعد از اين بيشتر براي درس اخلاق وقت بگذارم.

از كلاس درس اخلاق متنفر بودم درست مثل بچه ها با ما رفتار مي شد ناخن هاي ما را چك مي كردند كه كوتاه شده يا نه؟ و يك سري مسائل مذهبي را كه از كودكي آموزش داده بودند دائماً تكرار مي كردند،

خسته كننده بود حرف تازه اي نداشت دقيقاً القائاتي بود كه تشكيلات براي شستشوي مغز ما بكار مي برد.

من دوست داشتم بزرگ شوم و اين مطالب تكراري روح مرا سيراب نمي كرد و مناجاتها و بيانات بهاء و پسرش عبد البهاء را بايد حفظ مي كرديم.

حفظ كردن اين بيانات چه دردي از دردهاي جامعه مي كاست؟ من كه به چشم خود شاهد فاصله طبقاتي زيادي در بين بهائيان بودم،

من كه دردمندان زيادي را مي ديدم كه با وجود فشار هاي شديد اقتصادي به اجبار تشكيلات بايد در ضيافت نوزده روزه و ساير جلسات تشكيلات شركت مي كردند

من با افكار كوچك ومحدود كودكانه خود كاملاً حس مي كردم كه تشكيلات حقايقي را از ما پنهان مي كند و مي ديدم كه به طور علني هيچ كس حق شنيدن گفتگو هاي اعضاي محفل را ندارد.

مي دانستم در پشت پرده مسائلي هست و مي دانستم آنچه به من و ما گفته مي شود تمام حقيقت نيست، سياست تشكيلات تقريباً براي من رو شده بود به خيلي از پيامها كه دقت مي كردم متوجه مي شدم كه قصد تشكيلات از اين همه تشكيل جلسات پي در پي و كلاسهاي متفرقه سرگرم كردن اذهان بهائيان و دور نمودن آنان از حقايق جوامع ديگر است.

من آزاد و مستقل بار آمده بودم و تشكيلات با همه تواني كه داشت قادر نبود مرا اسير چنگ خود كند. هنوز در جلسه نشسته بودم و مي دانستم علت اين احضار نمي تواند فقط منحصر به اين سؤالات باشد.

منتظر بودم به قضاياي ديگري اشاره كنند فقط مي ترسيدم كه كسي به من تهمتي زده باشد.

آقاي پارسا گفت: ما فكر مي كنيم علت اقدام نكردن شما براي تسجيل شدن اين است كه قصد داري با فرد مسلماني ازدواج كني.

گفتم: نه واقعاً اينطور نيست، من دوست دارم هر راهي را كه انتخاب مي كنم كاملاً از روي عقل و منطق باشد نمي خواهم از روي احساس عمل كنم و يا به خاطر اينكه پدر و مادرم بهائي هستند بهائي شوم. مي خواهم تحقيقات وسيعتري داشته باشم.

چهره آقاي پارسا كاملاً به سرخي گرائيد و گوئي از عصبانيت فشار خونش بالا رفت اما سعي كرد خودش را كنترل كند با اين حال تقريباً با ناراحتي گفت چه تحقيقي؟

بعد از اين همه سال كه در دامن يك چنين خانواده اي بوده اي و بعد از اين همه افتخار كه نصيب بعضي از افراد خانواده تو شده تازه مي خواهي تحقيق كني؟

اين حرف را كسي به تو ياد داده، تو هيچ مي فهمي چه مي گوئي؟

گفتم من غير از آنچه در كلاسها فراگرفته ام چيزي نمي گويم مگر تسجيل شدن اجباري است؟

خانم پارسا سرفه اي كرد، صداي خانم پارسا خيلي سخت از گلو خارج مي شد هميشه گرفتگي صدا داشت و مثل كسي كه آسم دارد خس خس سينه اش شنيده مي شد، سرش تقريباً مي لرزيد و وقتي حرف مي زد دهانش كمي از حالت طبيعي خارج شده و كج مي شد، دامن تقريباً كوتاهي داشت كه پاهاي واريسي اش از پشت جوراب رنگ پاي نازك او ديده مي شد و رگهاي آبي ورم كرده در آن كاملاً پيدا بود. يك بلوز آستين كوتاه پوشيده و موهاي مجعد و رنگ كرده اش را پوش داده بود.

او پس از سرفه كوتاهي گفت: تو ديگر احتياجي به تحقيق نداري مگر خداي ناكرده حضرت بهاء را قبول نداري؟

گفتم: خب حضرت بهاء را قبول دارم ولي احساس مي كنم خيلي چيزها هست كه هنوز نمي دانم.

آقاي صميمي گفت: عجله نكن من به تو خيلي اميدوارم تو از آن دسته افرادي هستي كه بعد از تسجيل شدن يكي از بهترين خادمين بهأ خواهد شد.

تو استعداد فوق العاده اي داري، خيلي با هوشي و خوب حرف مي زني شايد يكي از مبلغان بزرگ جامعه بهائي در جهان شوي.

تو تسجيل شو بعد براي تأييد معلوماتت مطالعه بيشتري كن.

به آنها قول دادم كه در اسرع وقت تصميم خود را بگيرم.

يكي از آنها حدود يك ساعت صحبت كرد تا مرا نسبت به آئين بهاء شيفته تر از پيش كند او از خدمات بزرگي كه افراد بزرگ در اين جامعه كرده اند و به گفته خودشان جانشان را در اين راه قرباني كرده اند گفت،

از تاريخ پيدايش اين ظهور مي گفت كه عده زيادي در اثر شكنجه هاي مسلمانان يا كشته شده و يا تا آخر عمر عذاب كشيده اند.

او به پدر بزرگ خود من اشاره كرد و گفت: پدر بزرگت يكي از شهداي خوب ماست او وقتي بهائي شد و مثل سابق كه مسلمان بود ديگر در ماه رمضان روزه نمي گرفت

مسلمانان او را شكنجه كردند و در ايام روزه داري ما سير زيادي به خورد او دادند و او را كشتند!

او در حال صحبت از تمام توان خود استفاده كرد تا مرا تحت تأثير قرار دهد و با مظلوم نمائي، بهائيان را براي من عده اي ستم ديده و مورد ظلم واقع شده معرفي نمايد.

گرچه شنيدن اين صحبتها برايم تكراري بود اما ناخودآگاه تحت تأثير قرار مي گرفتم و از مسلمانان براي آن همه بي رحمي و شقاوت دلگير و دل زده مي شدم.

بدون اينكه فكر كنم ممكن است همه اين حرفها كاملاً خلاف واقع و بر عكس بازگو شود و دروغي بيش نباشد.
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)
Commander
Commander
پست: 509
تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 747 بار
سپاس‌های دریافتی: 635 بار

پست توسط MAHDIYAR »

بالاخره تسجيل شدم

وقتي به خانه رسيدم خواهر ها و برادرها آمده بودند آنها بيش از همه به من احترام مي گذاشتند و مي گفتند با حضور در جلسه محفل نوراني تر شده ام

و من كه فرزند آخر اين خانواده بزرگ بودم و هميشه مورد توجه همه بودم مثل همه آدمهاي ديگر دلم مي خواست در نزد اعضاي خانواده از ارزش زيادي برخوردار باشم؛ دوست داشتم روي من حساب كنند، دوستم بدارند و برايشان اهميت و احترام بيشتري داشته باشم.

آن شب تا نيمه هاي شب فكر مي كردم بالأخره با خود كنار آمده و با خداي خود عهد بستم كه انسان بزرگي باشم و براي همنوعانم از هيچ خدمتي فرو گذار نكنم

و تنها راه خدمت را در اين مي ديدم كه اولا خانواده خودم را راضي و خوشنود كنم.

مي دانستم كه اگر تسجيل نشوم مثل دو تا از خاله هايم كه اصلاً تسجيل نشدند و با مسلمان ازدواج كردند و خانواده با آنها قطع رابطه كرده

و دائم پشت سرشان حرف مي زنند من هم تنها مي شوم و باعث عذاب خانواده ام خواهم بود.

تصميم گرفتم يك بهائي كامل و فعال باشم و از تمام تعلقات دنيوي دست شسته و همه اوقاتم را در راه خدا صرف كرده و خود را غرق معنويات كنم.

من كه عاشق خدمت به پدر و مادرم بودم هيچ خدمتي بالاتر از اين نبود كه آنها ببينند كه من يك عنصر فعال تشكيلاتي هستم و به من افتخار كنند.

اين تنها انگيزه من بود كه به تسجيل شدن تن دادم. از طرفي هم راه ديگري را براي درست زندگي كردن نمي شناختم.

تبليغات عليه مسلمانها به حدي بود كه در آن حقيقتي حس نمي كردم. خصوصاً كه در بين جماعت سني زندگي مي كردم

و از آنها مي شنيدم كه شيعه بدترين مذهب روي زمين است و از بيانات بهاء هم شنيده بودم كه شيعه را شنيعه خوانده بود.

همسايه هايم نيز اكثراً سني مذهب بودند و تلاشي براي آشنا كردن من با اسلام به عمل نمي آوردند.

البته من عده اي از عوام مردم را مي ديدم و با مومنين آنها بر خوردي نداشتم.

با خدا عهد و پيمان عاشقانه بستم و با سوز و گداز بر او التماس كردم كه مرا از حقيقت انساني يك انسان واقعي دور ننموده و لحظه اي مرا به خود واگذار نكند.

تصميم گرفتم تسجيل شوم و مسئوليتهاي زيادي در حد توانم برعهده گرفته و يك هدف رادنبال كنم و كمتر نكته سنج و ريز بين باشم و به مسائل جامعه ام با خوش بيني بيشتري نگاه كنم تا كمتر دچار تزلزل و ترديد شوم.

تصميم گرفتم وقتي به نام بهائيت مسجل شدم آلوده به تظاهرو تملق نگردم و با اينكه در اعماق قلبم حس مي كردم به پرويز علاقه مند شده ام تصميم گرفتم او را از فكر كردن به خود منصرف كنم و خود نيز كم كم فكر او را از سر بيرون كنم.

فرداي آن شب نامه اي برايش نوشتم و در اين نامه او را از تصميم جديد خود آگاه كردم اما او را آنچنان نااميد نكردم كه از تلاش براي برگشتن منصرف شود.

برايش نوشته بودم دين ما بر پايه الفت و دوستي بنا نهاده شده و من اگر دوست او باشم نه تنها كاري بر خلاف خواست خدا نكرده ام بلكه اگر نيتم پاك باشد كه هست اين دوستي منتج به نتيجه اي پسنديده و با ارزش خواهد شد و اشاره كرده بودم كه آينده را هيچ كس نمي تواند پيش بيني كند براي همين به او قول ازدواج نمي دهم.

چند روز بعد اعضاي محفل باز به سراغم آمدند و خود را آماده كرده بودند كه طور ديگري با من رفتار كنند.

آقاي صميمي و آقاي پارسا كم كم مرا تهديد مي كردند و مي گفتند اگر تو نخواهي كه تسجيل شوي ديگر نمي تواني در اين خانه زندگي كني چون همه اعضاي اين خانواده از بهائيان فعال اين جامعه هستند و تو اگر نخواهي مثل آنها باشي نمي تواني با آنها زندگي كني يعني براي خودت سخت مي شود

و من با اينكه به شدت از اين تهديدها و اين رفتارهاي كودك فريبانه متنفر بودم و اين سياست ابلهانه را كه آنها اتخاذ كرده بودند بسيار احمقانه مي دانستم تصميم خود را به آنها گفتمو آنها با خوشحالي فرم مخصوص تسجيلي را به من دادند و من آن را پر كرده و امضاي كردم.

آنها به من تبريك گفتند و به پدر و مادرم هم تبريك گفته و رفتند. شب همان روز برادرم همه را دعوت كرده بود، در آنجا همه مرا تحسين كرده و تبريك مي گفتند

و تشويق مي كردند كه در اين عرصه خودي نشان دهم و آنچنان از استعدادها و قابليت هايم استفاده كنم كه همه را مدهوش خود كرده و غبطه ديگران را برانگيزم.

ايام به همين منوال مي گذشت و من از همان روزها مسئوليتهائي را برعهده گرفتم، مسئول و مربي مهد كودك، عضو هيئت موسيقي و عضو كميسيون نوجوانان شدم كه هركدام از اينها احتياج به فعاليتهاي جانبي زيادي داشت و تقريباً همه اوقاتم پر شده بود.


برخورد من و مربي پرورشي

چند ماه بعد حدود اواخر سال بود كساني به معلم پرورشي مدرسه گزارش داده بودند كه رها بچه ها را به بهائيت تبليغ مي كند.

زنگ تفريح معلم پرورشي پيشم آمد و گفت: شنيدم كه بچه ها را تبليغ مي كني، تو حق نداري كه ذهن بچه ها را مغشوش كني و براي آنها از بهائيت حرف بزني

و رو به دوستانم كرده و گفت: بهائيت يك مكتب دست ساز است كه توسط روس و انگليس براي تفرقه ميان مسلمين و اختلال در اتحاد مسلمين بنيان نهاده شد

و اضافه كرد: اين مكتب دين نيست بلكه براي اغفال ديگران آن را به نام دين نام گذاري كرده اند.

من به شدت از اين نوع مخدوش شدن ذهن دوستانم ناراحت شده و به دفاع از بهائيت پرداختم و در حقيقت فرصتي دست داده بود كه علناً به تبليغ بيشتري بپردازم،

چيزي نگذشت كه دور ما را افراد زيادي از دانش آموزان مدرسه احاطه كرده و سراپا گوش بودند و باهم بحث مي كرديم.

معلم پرورشي گفت: مااطلاع داريم كه شما پول اين مملكت را هر نوزده روز يكبار جمع كرده و به اسرائيل مي فرستيد و اين يعني خيانت به مملكت، شما در واقع با دشمن ملت ومملكت ما دوست هستيد، شما دشمن دين و ديانت و حق و حقيقت هستيد

و من مي گفتم: دين ما دين آمده از سوي خداست و اگر ما پول جمع مي كنيم براي امور مذهبي مصرف مي شود كه همه در راه خداست.

بحث ما بطول انجاميد طوري كه زنگ خورده بود اما هيچ كس حاضر نبود دور ما را خلوت كند و به كلاس برود بحث ما به حدي داغ بود كه همه مي خواستند ببينند نتيجه چه خواهد شد؟

من تمام چيزهائي را كه آموخته بودم به زبان مي آوردم و سعي مي كردم همه را به بهائيت فرابخوانم و علناً قرار دادي را كه سران تشكيلات با جمهوري اسلامي بسته بودند و در آن متعهد شده بودند كه به تبليغ افراد نپردازند زير پا گذاشته بودم.

ساعتي بعد ناظم مدرسه به من اطلاع داد كه از طرف اداره آموزش و پرورش احضار شده اي و براي اين بلوائي كه در مدرسه ايجاد كرده اي بايد پاسخگو باشي.

وقتي به اداره رفتم رئيس آموزش و پرورش از من سؤالاتي كرد و از من پرسيد كه چرا بچه ها را تبليغ مي كني؟

من به اتفاقات پيش آمده اشاره كردم و همه چيز را تعريف كردم

رئيس آموزش و پرورش و معاون او گفتند تو علناً تبليغ كرده اي درحالي كه تبليغ كردن شما تخلف آشكار محسوب مي شود و مرا به اخراج از مدرسه تهديد كرد

من از اين تهديد ترسي به دل راه ندادم و گفتم: ما افتخار مي كنيم كه در راه دين هر گونه مشكلي را متحمل باشيم تحت تأثير تبليغات كاذب تشكيلات به شدت حاضر جوابي كردم و هر چه رئيس آموزش و پرورش سعي كرد كه مرا آرام كند كه ضرري متوجه من و موقعيت تحصيلي ام نباشد من بي توجه به خيرخواهي او خصمانه او را به بحث و مناظره دعوت مي كردم

او گفت: تو الان ما را هم تبليغ مي كني با اين سر پر شوري كه داري و با اين همه حس تنفر كه نسبت به مسلمانان داري مثل اينكه نصايح ما كارگر نخواهد بود.

متأسفانه شما از طريق آمريكا كنترل از راه دور مي شويد و ندانسته به جاي خدمت در راه خدا براي شيطان بزرگ كارمي كنيد. من همه اينها را توهين تلقي كردم و با او مخالفت كردم و بحث در اداره هم طولاني شد.
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)
Commander
Commander
پست: 509
تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 747 بار
سپاس‌های دریافتی: 635 بار

پست توسط MAHDIYAR »

بهاء را با خدا اشتباه گرفته اي!

گوش من به حدي از حرفهاي تشكيلات پر بود كه ديگر هيچ حرفي را نمي شنيدم و بدون تكيه بر هيچ عقل و منطقي در مقابل آنها ايستادم

و حتي گاهي اوقات به اسلام خرده مي گرفتم و مي گفتم اسلام شما مسلمانها را خشن و جنگجو تربيت كرده اما بهائيت فقط براي صلح و دوستي تلاش مي كند

و شعار بهائيت صلح است، شعارهاي به ظاهر زيبائي را كه فراگرفته بودم طوطي وار تكرار مي كردم

تا اينكه جسارت من بحدي رسيد كه به جاي مناظره، منازعه مي كردم و به جاي ابراز تأسف از بلوائي كه در مدرسه به راه انداخته بودم

و به جاي عذرخواهي، به هر نوع اهانتي عليه اسلام دست زدم تا اينكه رئيس آموزش و پرورش عصباني شد و گفت: فردا بيا پرونده ات را بگير! تو اخراجي.

با افتخار تمام اتفاقات پيش آمده را كه چند نفر از دانش آموزان بهائي هم شاهد آن بودند براي خانواده و تشكيلات تعريف كردم. آنها به تشويق من پرداختند

و كوچكترين اهميتي به اينكه من از درس و تحصيل عقب مانده و ممكن است ديگر هرگز قادر به ادامه تحصيل نباشم نمي دادند و تمام مدت به خاطر حركات شجاعانه

و جسارت آميزم تشويق و تحسين مي كردند. آنها دائماً به من مي گفتند خوشابه سعادت تو كه مورد توجه خاص جمال مبارك قرار گرفته اي و برگزيده شدي تا

مدرسه را فداي درگاهش كني تو تحصيل دنيوي را فداي تحصيل معنوي كردي و اين رحمتي است كه شامل حال هر كسي نمي شود

و هر كسي چنين افتخاري نصيبش نمي شود. همه بخاطر چنين از خود گذشتگي و شجاعتي به من تبريك مي گفتند و من غافل از اينكه در چه راهي چنين فدا

مي شوم و با چه حقيقت بزرگي در افتاده ام با غروري مضاعف در تقويت عقايدم مي كوشيدم.

فرداي آن روز با سينه اي سپركرده و اعتماد به نفسي قوي به مدرسه رفتم. مرا دوباره به اداره فرستادند، به اداره مراجعه كردم

و رئيس آموزش و پرورش گفت: نياز به فرصت داري شايد پشيمان شدي و از حرفهائي كه در باره اسلام زدي اظهار ندامت كردي.

گفتم: هيچ شكي ندارم و حتي براي شهادت در اين راه آماده ام.

او كه متوجه بود من تحت تأثير ترغيبهاي بزرگان بهائيت آينده تحصيلي خود را به خطر انداخته ام گفت باز هم مي گويم تو به فرصت احتياج داري برو سر كلاست و

سعي كن ديگر تكرار نشود من آن روز به مدرسه رفتم اما تحت تأثير تشويق و ترغيبهاي روساي تشكيلات دست از تبليغ و تخريب اذهان عمومي برنمي داشتم

چندين بار به من تذكر دادند دو بار ديگر به اداره خوانده شدم اما هر بار با حدت و شدت بيشتري از بهائيت و اعمال نابجاي خودم در ارتباط با تبليغ دانش آموزان دفاع

كردم رئيس آموزش و پرورش هم به تنگ آمده و بر خلاف ميل باطني پرونده مرا به دستم داد و مرا از مدرسه اخراج كرد.

اولين ضربه دنيوي را رؤساي تشكيلات با تلقينات غلط و تشويقهاي پي در پي بر من وارد آوردند و من اين كينه را از مسلمانها بر دل گرفتم

و در جهت تلافي اين ضربه بر آمدم و از آن پس فعاليتم بيشتر شد طوري كه ديگر زبانزد همه بهائيان شدم حتي به شهرهاي ديگر فرستاده مي شدم

تا موجب تقويت اعتقادي جوانان ديگر باشم. با تمام وجود به ارتقاي مكتب بهاء مي انديشيدم و تمام تلاش خود را مي كردم.

من ديگر به مدرسه نمي رفتم و نامه هائي به عنوان احقاق حق براي مسئولين كشور مي نوشتم اما چه احقاق حقي؟!

من كه مي دانستم مسئوليت تمام اين مسائل به خودم بر مي گردد و اگر من اين همه روي حرفهائي كه مي زدم پافشاري نمي كردم و يا اگر اين همه در كشوري

كه بايد طبق عقايد خود بهائيان تابع قانون آن باشم اركان اعتقادي و اساسي آن را زير سؤال نمي بردم و به تبليغ افكار غلط خويش نمي پرداختم اين اتفاق نمي افتاد،

اما نامه هائي را كه تشكيلات ديكته مي كرد مي نوشتم و به آدرسهائي كه آنها در اختيارم مي گذاشتند مي فرستادم

به امام جمعه شهر، به دفتر نخست وزيري، دفتر رياست جمهوري و براي مجلس شوراي اسلامي نامه نوشتم

اما پاسخي نيامد چرا كه هر مرجعي به رئيس آموزش و پرورش مراجعه مي كرد و حقيقت را جويا مي شد. ديگر پاسخي براي من باقي نمي گذاشت.

يك روز اعضاي محفل باز مرا فراخواندندو گفتند: امروز ديگر وقت آن رسيده كه نامه اي براي امام خميني فرستاده و اگر جوابي نيامد به سازمان بين المللي شكايت

كني و از ظلمي كه در حق تو شده تظلم خواهي نمائي،

پذيرفتم اما در نوشتن نامه تعلل كردم.

هر چه بيشتر مي گذشت من با اتفاقات عجيبي در بين بهائيان روبه رو مي شدم كه باعث تعجبم مي شد از اعضاي محافل گرفته تا ساير عناصر تشكيلاتي همه به

نوعي آلوده بودند و من كه چشمان تيز بيني داشتم همه اين چيز ها را مي ديدم و به شدت ناراحت بودم با خودم گفتم مشكلات من صد چندان شده و بايد تحصيل

خود را در خانه ادامه و متفرقه امتحان بدهم درحالي كه اينها سرگرم شهوات و خود پرستي و پول پرستي اند از انسانيت بوئي نبرده و خوي حيواني دارند.

از دست بيشتر افراد دلخور بودم و از اينكه بهائيت يك بهانه شده بود تا آنها به آمال و اميال نفساني خويش برسند و بتوانند آزادانه به اعمالي كه در ساير جوامع ممنوع

بود برسند زجر مي كشيدم.

يك روز در كنار خيابان ايستاده و منتظر تاكسي بودم، يك پيكان سفيد ترمز كرده و عقب عقب به سمت من آمد، مردي حدودا چهل و پنج ساله با كت و شلوار كرم رنگ،

مرتب و متشخص از من خواست كه سوار شوم مسيرم را گفتم.

او گفت: سوار شو حق داري مرا نشناسي. مگر تو رها نيستي؟

با تعجب سوار شدم لبخندي محبت آميز گوشه لبش بود حال پدر و مادرم را پرسيد و گفت: از درس اخلاق بر مي گردي؟

گفتم: شما از احباء هستيد؟

گفت: من دائي پويا هستم، به خاطرم رسيد كه يكبار سليم برادرم از او بد گوئي مي كرد و مي گفت دنيا پرست و جاه طلب بود و از بهائيت خارج شد.

پرسيد: اين همه زحمت براي چيست؟

گفتم: در راه عشق بهاء.

گفت: تو اصلاً مي داني بهاء كيست؟ يا فقط به خاطر تعريفهاي دروغيني كه درباره او شده همه زندگيت را وقف او كردي؟

گفتم: من او را نخواهم شناخت و هيچ كس به معرفت او نخواهد رسيد، او فرا تر از ذهن كوچك ماست.

گفت: تو او را با خدا اشتباه گرفته اي. اين چيزها را درباره خدا مي گويند

گفتم: او با خدا فرقي نمي كند.

گفت: اگر فرقي نمي كند بگو ببينم چه خصائلي داردكه فكر مي كني او با خدا فرقي نمي كند؟

يكباره به خود آمدم. واقعاً من بهاء را نمي شناختم او را به حدي از ذهن من دور نگه داشته بودند كه لحظه اي حس كردم بت پرستم، من حتي عكس او را نديده بودم،

يعني كسي اجازه نداشت عكس او را ببيند، او را مي پرستيدم بدون اينكه بدانم چرا؟

فقط شنيده بودم كه در قرآن آمده يك روز كه قيامت است خدا براي رستگاران قابل رؤيت خواهد شد، خدا خواهد آمد.

پس خدا به شكل انساني به نام بهاء ظهور كرده و بهاء در واقع وجود مادي خداست. با جمله اول او به فكر فرو رفته بودم اما سعي كردم همچنان در جبهه مخالف

باشم تا چيزهاي بيشتري دستگيرم شود.
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)
Commander
Commander
پست: 509
تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 747 بار
سپاس‌های دریافتی: 635 بار

پست توسط MAHDIYAR »

تمام احكام بهائيت از اسرائيل مي آيد

آقاي منصوري كه نام دايي پويا بود ديگر مجال جواب دادن به من نداد چون از اين جوابها زياد شنيده بود قبل از اينكه من مترصد پاسخي باشم

به پاسخ بهائيان اشاره مي كرد و آن پاسخ را با پاسخ دندان شكني رد ميكرد حس كردم در يك فرصت كوتاه قصد دارد هر آنچه مي داند به من بفهماند

و گويا براي گفتن حرفهايش وقت زيادي نداشت همه چيز را با عجله مي گفت، مدتي كه صحبت كرد

گفتم: آقاي منصوري مسئله اصلي كه شما را از بهائيت زده كرد چه بود؟

منتظر بودم بگويد از رفتارهاي ناشايست بهائيان دلخور شده، همان چيزي كه مدتي بود مرا آزار مي داد و باعث ترديد من شده بود

و من مي خواستم به او بگويم رفتار بهائيان را نبايد به پاي دين بنويسد اما او اساسي تر از اين چيز ها حرف مي زد و انتقاد او از ريشه بود

صداي تأثير گذار و پر جاذبه اي داشت و از چهره اش هيچ گونه كينه و عقده شخصي حس نمي كردم.

او گفت: تو اصلاً تا بحال از خودت پرسيده اي چرا ظهور و نبوت باب فقط 9 سال طول كشيد و به سرعت از بين رفت؟ مگر خود بهائيان نمي گويند كه هر ظهوري كه دروغ باشد دوام ندارد؟

گفتم: او مبشر ظهور حضرت بهاء ا. . . بوده و دليلي نداشت كه نبوتش زياد طول بكشد.

او گفت: اگر اين طور است پس چرا در كتابش اين همه احكام و تعاليم جديد صادر كرده؟ آيا فقط براي نه سال آن همه دستورات و احكام صادر شده؟

اشكال شما بهائيان اين است كه كتاب بيان عربي و حتي بيان فارسي باب و ساير كتابهايش را مطالعه نكرده ايد

يعني سران تشكيلات به شما اجازه مطالعه آنها را نمي دهند چون در اين صورت متوجه مي شويد كه اصلاً باب مبشر بهاء ا. . . نبوده

بلكه خودش ادعاي مهدويت و پيامبري كرد و گفت دو هزار سال ديگر من يظهرا. . . ظهور مي كند

و بهاء وقتي ديد اگر پيروان باب اين مسئله را بدانند به او شك مي كنند تمام كتابها و نوشته جات باب را به دريا ريخت

و گفت مردم هنوز قادر به درك اين كتابها و دستورات الهي نيستند اما نوشته هاي باب ديگر در دست مردم افتاده بود وهنوز هم باقي است،

اگر مي خواهي حقيقت را درك كني بيان عربي و بيان فارسي و ساير كتابهاي باب را پيدا كن و بخوان و مطمئن باش از بهائيت خارج مي شوي،

گذشته از اين كه متوجه بطلان بهائيت مي شوي بلكه متوجه مي شوي خود باب هم دست نشانده اي بوده كه فريب استعمار را خورده

او به حدي هذيان گو بود كه اگر آثار او به دست هر بهائي برسد خواهد گفت اگر بشارت دهنده بهاء اين است پس خود بهاء هم كذب محض است.

بعد گفت: تو فكر مي كني چرا در بين بهائيان كساني كه گفته ها و عملكردشان يكي باشد نادرند؟

البته به استثناي خانواده تو كه خون سادات در رگهايشان است و از اغفال شدگانند.

خيلي سريع گفتم: خوب در بين مسلمانان هم مسلمان واقعي نادر است و تازه مسلمانها اكثراً خلاف كارند.

آقاي منصوري گفت: مسلمانها اولاً تعدادشان خيلي زياد است و يك اقليت محدود نيستند ولي بهائيان با اينكه خيلي كم اند

و تازه در بين آنها بيشتر تخلفات حلال است باز هم اكثر قريب به اتفاق آنها خلافكارند

در ضمن در بين مسلمانها افراد مؤمن، علمأ و بزرگان اكثراً پاك و مبري از آلودگي ها و گناهانند

و تعدادي كه اهل مطالعه نيستند يا سواد و معلومات مذهبي شان كم است و پيرو هواهاي نفساني كه توسط شياطين انسي و جني - از جمله همين فرقه هاي

منحرف - در جامعه گسترش مي يابد بيشتر دچار انحراف مي شوند اما در بين بهائيان هر چه افراد مطالعات مذهبيشان بيشتر مي شود انحراف اخلاقيشان بيشتر

است و بر عكس مسلمانان، سران بهائي و تشكيلاتي ها بيشتر مرتكب گناه و آلودگي مي شوند به خاطر اينكه اين مكتب الهي نيست، انسان ساز نيست يك عده

مفت خور دنيا پرست جاه طلب آن بالا نشسته اند و براي من و شما تعيين تكليف مي كنند پولي كه اينها به جيب مي زنند، هيچ كمپاني و هيچ سازماني قادر به چنين

در آمدي نيست برايشان مي صرفد كه اين همه تشكيلات را راه انداخته، اين همه امار برايشان مهم است اين همه به افراد اجبار مي كنند. با قلب و روح و فطرت

ذاتي بشر بازي مي كنند. انسان ذاتاً به دنبال معنويت و خدا جوئي است. اينها براي اين بندگان ساده لوح خدا ساخته اند، بت ساخته اند و آنها را به استعمار كشيده اند.

سعي كن كمي با هوش باشي. اگر كمي دقت كني مثل مكتب شما هزاران هزار مكتب هست در كشور هائي مثل چين و ژاپن در آفريقا در هندوستان به تعداد

بي شماري مكتبهاي گوناگون هست كه پيروانش همه عاشقانه از آن پيروي مي كنند اما بدبختانه شما بهائيان به حدي اسير تاري كه تشكيلات به دورتان تنيده،

هستيد كه مطالعه اي غير از كتاب هاي ديكته شده از جانب تشكيلات بهائيان نداريد اگر كمي مطالعه داشتيد از خودتان مي پرسيديد كه اين دين كه ادعا مي كنند از

طرف خدا آمده چه برتري نسبت به دين اسلام دارد؟ كدام يك از اين احكام و تعاليمش بهتر از احكام اسلام است؟ اصلاً اسلام چه چيزي كم داشت كه بايد دين ديگري

مي آمد؟ من خودم يكي از مبلغان به نام اين شهر بودم و هيچ كدام از اين آقايان به اندازه من سواد و معلومات امري ندارد و فعاليتي كه من داشتم هيچ كدام ندارند

اما فهميدم سخت در اشتباهم. كسي به نام بهاء را پيامبر خدا و خداي ما كرده اند و تمام احكام از اسرائيل مي آيد.

پيامبري كه در طول يك قرن همه احكام و تعاليمش توسط پسر و نوه و نتيجه اش كاملاً تغيير كند و دست آخر هم يك مركزي به اسم بيت العدل دستور دهنده و صادر

كننده احكام شود پيامبر نيست.

خود بهاء چهار زن داشته و گرفتن چهار زن را جائز دانسته اما عبد البهاء كه خود چهار زن داشته فقط با گرفتن يك زن موافقت كرده و حكم پدر را لغو كرده، براي خودش هر چه حلال بوده براي پيروانش حرام كرده،

بعد از عبد البهاء هم شوقي هر حكمي را كه دوست داشته تغيير داده و بسياري را لغو كرده و حالا هم اعضاي بيت العدل كه 9 نفر هستندبراي ما حكم صادر مي كنند.

فرق بهائي با مسلمان اين است كه مسلمانان به جز خدا و پيامبر و امامان كسي را مصون از خطا نمي دانند اما بهائيان آن 9 نفر را مصون از خطا مي دانند و حكم آنها

را حكم خدا مي پندارند درحالي كه آن 9 نفر خودشان فاسدند، هر روز تعاليم جديد صادر مي كنند هيچ فكر كرده اي دليل اين همه تلاش تشكيلات براي سرگرم كردن

جوانان چيست؟ و اين همه هراس آنها از ارتباط گيري جوانان با مسلمانان براي چيست؟ براي اينكه نمي خواهند كسي به حقيقت پي ببرد. پيام جديد هم كه از طرف

بيت العدل رسيده حتماً شنيده اي در اين پيام ياد گيري موسيقي و پرداختن به آن تأكيد شده، احكام خدائي را ببين به جاي اينكه تعاليم انسان ساز و جامعي كه

صلاح چند ميليارد انسان در آن باشد صادر شود آنها را به رقص و آواز فرا مي خوانند ! چون تنها وسيله اي است كه به تنهائي مي تواند شما را از حقايق دور نگه دارد.

بهترين سرگرمي ممكن كه مي تواند جوانان را به خود جذب كند و آنها را به جاي خدمت به عالم بشريت به موسيقي عادت دهد تا به حقايق درون تشكيلات پي نبرند.

اصلاً كدام دين مراسم و خدمات مذهبي اش اجباري است؟ اين همه اجبار براي ارائه خدمت و عهده دار شدن مسئوليتهاي گوناگون براي چيست؟ براي اين است كه

نمي خواهند كسي فرصتي براي فكر كردن داشته باشد. رها خانم توصيه مي كنم به تاريخ بيشتر مراجعه كني، نه تاريخ دروغيني كه اينها به خوردتان مي دهند.

تاريخ حقيقي پيدايش اين مكتب را بخوان تا ببيني اينها ريشه در كجا دارند و اصلاً چگونه بوجود آمدند. كوركورانه يك مكتبي را نپذير فرق تو با يك بت پرست چيست؟

امروزه ديگر بت پرستي از بين رفته اما مذهب شما از بت پرستي بدتر است كتابهاي صبحي به نام خاطرات صبحي و كتاب كشف الحيل آقاي آواره را بخوان

تا بيشتر متوجه حرفهاي من بشوي. همه مبادي و احكام بهائيت باهم تناقض دارد ابوالفضل گلپايگاني يك سري دلايل براي حقانيت بهاء آورده كه پر از دروغ است.

او حتي آيات قرآن را تغيير داده تا بنفع خودش بهره برداري كند اگر متوجه شوي كه او آيات خدا را تحريف كرده و تغيير داده تا به مقصودش برسد باور ميكني كه اين

فرقه يك فرقه دست ساز و از بيخ وبن دروغ است؟


مثلاً در كجاي قرآن آمده كه در قيامت خدا رؤيت مي شود كه بها گفته من همان خدا هستم كه اكنون قابل رؤيت شده؟

من كمي فكر كردم و گفتم: امكان ندارد چنين كاري كرده باشد. ما مي دانيم كه قرآن تحريف نشده و حقيقت قرآن همان است كه امروز در دست مردم است.

گفت: اما او بعضي از آيات را تغيير داده تا به نفع خودش بتواند از آن استفاده كند. يك بار با پويا به خانه ما بيا تا به تو ثابت كنم.
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)
Commander
Commander
پست: 509
تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 747 بار
سپاس‌های دریافتی: 635 بار

پست توسط MAHDIYAR »

نمي دانم چرا خام تشكيلات شدم

ديگر داشتيم به خانه مي رسيديم

او باز هم مرا به تفكر توصيه كرد وگفت: سعي كن انسان آزاد و رهائي باشي. مثل اسمت، حيف از تو و خانواده تو كه اسير اين تشكيلات هستيد

درضمن به كسي نگو كه با من حرف زدي مي داني كه من طرد روحاني شده ام، ديگر نمي گذارند كه با من ارتباط بگيري .

ناگهان مثل برق زده ها خشكم زد، من با كسي كه طرد روحاني شده حرف مي زدم.

به دستور بهاء و عبد البهاء با كسي كه طرد روحاني شده حق يك كلمه صحبت كردن نداشتيم حتي جواب سلامش را نبايد مي داديم

چون در اين صورت خود ما هم طرد روحاني مي شديم، يادم آمد وقتي آقاي منصوري براي عرض تسليت و اداي احترام به منزل يكي از بهائيان مي رود تا در تشييع

جنازه يكي از افراد بهائي شركت كند هيچ كس پاسخ سلام او را نمي دهد و آنقدر به او بي محلي مي كنند تا بر مي خيزد و از آنجا خارج مي شود

اين حركت از قومي است كه خود را منادي صلح و دوستي مي دانند و ادعاي انسانيتشان به آسمان سر مي زند،

قومي كه يكي از احكامدوازده گانه شان اين است كه دين بايد سبب الفت و محبت باشد، حال چگونه همين دين انسانها را به خاطر عقايدشان به جان هم مي اندازد

و فرزند را از پدر ومادرو خانواده اش مي گيرد و همسران را با سنگدلي تمام از يكديگر جدا مي كند؟

درحالي كه يكي ديگر از احكام دوازده گانه شان كه در درس اخلاق آموزش مي دهند اين است كه دين بايد مطابق علم و عقل باشد

اگر كسي عقل و منطقش بر مبناي اين مكتب نبود بايد با او حرف نزنند و او را از خانه و كاشانه اش بيرون كنند؟!

از ماشين پياده شدم درحالي كه گيج و مبهوت بودم آقاي منصوري با مهرباني از من خداحافظي كرد و رفت،

بهت زده به خانه رفتم كمي كه فكر مي كردم كاملاً به او حق مي دادم.

مسائلي كه او عنوان مي كرد بارها به ذهن خودم رسيده بود اما به افكارم انسجام نداده بودم و نمي توانستم همه چيز را در كنار هم قرار دهم

و ذهنم را متمركز كنم احتياج به مطالعه بيشتري داشتم، حس مي كردم حقايقي در پشت پرده هست كه من از آنها غافلم، هيچ دست آويزي جز درگاه خدا

نداشتم - اگرچه هنوز خدايم بهاء بود اما در ضمير ناخودآگاهم حقيقتاً خداي فطرتم را مي خواندم كه هادي است - مطمئن بودم ياري جستن از او حقايق را بر من

روشن مي سازد و مرا از اين همه شك و ترديد رهائي مي بخشد باز به او پناه بردم و التماسش كردم كه مرا از اين همه دو دلي و ترديد رهائي داده و به حقيقت

برساند

به خانه كه رسيدم به پدر و مادرم گفتم آقاي منصوري مرا رسانده، به اندازه اي ناراحت شدند كه گوئي بزرگترين خطا از من سر زده است

و از من قول گرفتند كه ديگر هيچ وقت با او حرف نزنم و قرار شد اين مسئله بين خودمان بماند و به كسي هم نگويم.

به پدر و مادرم گفتم: مگر آقاي منصوري چه كار كرده كه طرد روحاني شده؟

گفتند: او دشمن خداست يك روز در بين جمع پشت تريبون حضيره القدس رفت و با صداي بلند حرفهاي خيلي خيلي نابجائي زد. از حضرت بهاء اله تا حضرت ولي امر

اله را به باد ناسزا گرفت و همه چيز را تكذيب نمود به همين دليل از طرف بيت العدل حكم طردش اعلام شد.

حالا هم او خيلي خطرناك است هرگز به او نزديك نشو و. . .

با پرويز كم و بيش مكاتبه داشتم براي هم از وضعيت دور و برمان مي گفتيم و عقايدمان را به هم انتقال مي داديم پرويز با اينكه فقط يك سال از من بزرگتر بود

آنقدر سطح معلومات و سطح فكري اش بزرگتر مي نمود كه هر چه مي گذشت بيشتر مجذوب او مي شدم وقتي جريان اخراج شدنم را برايش نوشتم

بي نهايت ناراحت شد و توصيه كرد كه حتماً خودم را براي امتحانات متفرقه آماده كنم. خودش هم درس مي خواند و قرار بود متفرقه امتحان بدهد.

از روزي كه رفته بود او را نديده بودم اما از نامه هايش پيدا بود كه خيلي بزرگتر از قبل شده، نامه ها را خيلي كوتاه و مختصر مي نوشت و دائم به من قول مي داد

كه در اولين ديدار همه قضاياي آنجا را برايم تعريف كند.

فعاليتهاي او در بين ضد انقلابها هنوز برايم معلوم نبود و خيلي دلم مي خواست بدانم مشغول چه نوع فعاليتهائي است. اما از آنجا كه نامه ها دير به دير به دستم

مي رسيد مشخص بود كه وقت زيادي ندارد.

تشكيلات لحظه اي مرا به حال خود رها نمي كرد دائم فرا خوانده مي شدم و اگر مراجعه نمي كردم به ديدنم مي آمدند و اصرار مي كردند كه نامه هايي را كه بايد

براي رهبرانقلاب بنويسي و شكايت نامه اي را كه بايد براي سازمان بين المللي آماده كني زودتر تنظيم كن.

هر بار به آنها قول مي دادم اما صحبتهايي كه با آقاي منصوري داشتم مرا نسبت به دستورات تشكيلات كمي بي تفاوت كرده بود باز هم هجوم افكاري كه مرا مردد

مي كرد روحيه مطيع محض بودن را در من مي كاست. از طرفي هم به مدرسه نمي رفتم و خانه نشين شده بودم و همكلاسي ها و دوستانم را مي ديدم كه همه

چگونه به مدرسه مي روند و چه لذتي از اين روند زندگي مي برند دائم از خود مي پرسيدم چرا از مدرسه محروم شدم؟ و دليل اين همه پافشاري من روي عقايدم چه

بود؟ چرا خام تشكيلات شده بودم؟ و چرا بايد تحت تأثير تشويقها و تحسينهاي بي جاي آنها قرار مي گرفتم اگر فرداي آن روز عذر خواهي مي كردم و تعهد مي دادم

كه ديگر هرگز در مدرسه تبليغ نخواهم كرد اتفاقي نمي افتاد اما من خود را فداي خواسته هاي تشكيلات كرده بودم. آنها از من كه داوطلبانه طوق اطاعت و

فرمانبرداري به گردن انداخته بودم نردباني ساخته بودند كه حرفهايشان را از طريق من منتقل كنند و من بي آنكه بدانم بازيچه قرار گرفته بودم، اين افكار به حدي مرا

دل تنگ و افسرده كرده بود كه شب و روز گريه مي كردم از يك طرف تنهائي و از طرف ديگر رها كردن درس و تحصيل مرا به تنگ آورده بود.

زمستان گذشته بود وبهار درحالي فرا رسيد كه من حس مي كردم يك بازنده شكست خورده ام با وعده و وعيدهايي كه از لطف بهاء به من مي دادند هيچ دردي از

دردهاي من دوا نمي شد، به قول مادرم با حلوا حلوا گفتن دهن شيرين نمي شود.

از نوشتن نامه براي رهبر انقلاب و سازمان بين الملل خودداري كردم و افسردگي روحي را بهانه قرار دادم، چند بار به سراغم آمدند اما ديگر اطاعت نكردم مادرم به

آنها گفت كه شب و روز در گوشه اي مي خوابد و روحيه اش را كاملاً از دست داده.
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)
Commander
Commander
پست: 509
تاریخ عضویت: جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 747 بار
سپاس‌های دریافتی: 635 بار

پست توسط MAHDIYAR »

مأموريت مهران در خانه ما

چند روز بعد متوجه شدم تشكيلات تصميم جديدي درباره من گرفته. پسر جواني به نام مهران را به خانه ما فرستاده بودند كه بناي دوستي را با من بگذارد

و مرا از اين حال و هوا خارج كند. من اهل سرودن شعر نو بودم. مهران ناشيانه چشم و ابرويي تكان مي داد و خماري مخصوصي به چشمان بي حالتش مي داد

و قيافه اش را مضحكه مي كرد. شايد بتواند از اين دستور شيرين هم به اندازه كافي كامجوئي كند و هم مأموريتش را خوب به پايان برد.

مهران گفت: پاشو بريم به اتاق خودت. دوست دارم تنها باشيم.

گفتم: من حال و حوصله ندارم، مهران دست از سرم بردار.

مهران به مادرم گفت: من طرح جديدي به محفل داده بودم و بالأخره بعد از مدتها اين طرح مورد قبول واقع شده و با آن موافقت كردند نمي خواهم در اين طرح شكست بخورم.

طرح من براي حل اين معضل اين بود كه: دخترها و پسرهاي ما مي روند با جوانان مسلمان طرح دوستي و محبت مي بندند. چون ما نياز جوانان را نمي توانيم كنترل

كنيم! بيائيم آن را منتقل كنيم و زمينه اي ايجاد كنيم كه اين نياز در بين جوانان خودمان برآورده شود و اگر عشقي هم مي خواهد شكل بگيرد در بين جوانان بهائي

شكل بگيرد.

اين حرفها را مي زد و من كه روي تاقچه كوتاه جلوي پنجره هال نشسته و محو شكوفه هاي زيباي درختان و طراوت و شادابي اطراف خانه شده بودم گاهي به حالت

تمسخر به مهران نگاه مي كردم و از اين همه حماقت و نا پختگي تشكيلات براي موافقت با اين طرح احمقانه در تعجب بودم.

ما با خانواده مهران دوستان خيلي قديمي بوديم و رفت و آمد ما باهم نسبت به ساير بهائيان خيلي بيشتر بود. من مهران را هميشه مثل برادرانم نگاه مي كردم او

حدود سه سال از من بزرگتر بود، يكي از خواهرهاي او در بمباران كشته شده بود و ما كه با اين خانواده سالها بود رفت و آمد نزديكي داشتيم احساس مي كرديم يكي

از خواهرها را از دست داده ايم. من هر از گاهي به سر مزار خواهرش شهين خانم مي رفتم و براي آمرزش روحش دعا مي كردم، مهران با من و بهمن همبازي بود و

به اندازه كافي باهم بر سر مسائل كودكانه لجبازي كرده بوديم، اصلاً به هم فكر نمي كرديم دقيقاً مثل يك خواهر و برادر كه هرگز به هم به عنوان يك معشوق

نمي توانند نگاه كنند حتي لحظه اي نمي توانستيم به هم عاشقانه نگاه كنيم اما حالا مي ديدم كه به دستور تشكيلات مهران چشمهايش را برايم خمار مي كند و

سعي مي كند نمايش وار دلبري كند و مرا مجذوب و معطوف خود نمايد. به نظرم فوق العاده چندش آور و تمسخر آميز بود.

مهران گفت: شنيدم شعرهاي خوبي گفته اي ميشه برويم توي اتاق خودت شعرهايت را برايم بخواني.

عصباني شدم و گفتم: مهران تو فكر مي كني با بچه طرفي؟ اين دان پاشي ها و اين اي خروس سحري خواندن ها مال دوران بچگي من بود منظورت از اين ادا و

اطوارها چيست؟ تو كه مي داني من اگر عاشق يك رفتگر مسلمان شده باشم نمي آيم تو را جايگزين او كنم. اين چه مسخره بازي است كه محفل راه انداخته؟

پدرم در همين حين با دستان گلي وارد هال شد و معلوم بود خسته است و باز باغباني و كارهاي سخت روزمره اش شروع شده بود.

به محض اينكه ديد من با مهران با عصبانيت حرف مي زنم نگاه تندي به من كرد و گفت: چي شده؟ چرا با مهمانت اين طور رفتار مي كني؟

گفتم: شما در جريان نيستي بابا.

گفت: خب بگو در جريان باشم،

به مهران نگاهي كردم و گفتم: به بابام هم بگو اگر خجالت نمي كشي.

مهران چيزي نگفت. مامان از داخل آشپزخانه آمد و ظرف ميوه را جلوي مهران گذاشت و گفت: شما را محفل فرستاده يا هيئت جوانان؟

مهران گفت: خود محفل.

پدرم اين را كه شنيد بدون هيچ آگاهي و اطلاعي رو به من كرد و گفت : تو هم شورش را در آوردي تازگي ها با خدا هم مي جنگي تو كه توان مقاومت نداشتي بيخود

كردي كه با مسئولان مدرسه جروبحث كردي كه حالا زمين و زمان را مقصر مي داني و با همه سر جنگ داري.

تا بحال پدرم با من اينطور صحبت نكرده بود غرورم شكست و به شدت دلم شكسته شد بغض كردم و به اتاقم رفتم، اشكهايم مثل باران فرومي چكيد ديگر براي پدرم

توضيح ندادم كه اين طرح جديد كه از طرف خداي او صادر شده چقدر احمقانه و ابلهانه و كثيف است

دقايقي بعد مهران به اتاقم آمد كنارم نشست و گفت: تو چرا با من مثل دشمن رفتار مي كني؟ من كه قصد بدي ندارم.

گفتم: قصد مسخره اي داري مثل خاله بازي بچه ها براي پير مردها ست. اين حرفها را براي يك نوجوان تازه به دوران رسيده بگو كه لااقل نفهمد او را احمق فرض كرده اي.

مهران مصرانه به كارش ادامه داد و گفت: درست است كه تو عاشق من نمي شوي و مي دانم كه برا ي تو پشيزي ارزش ندارم ولي دليل نمي شود كه حرفهاي مرا

گوش نكني از زماني كه تو را در عروسي خواهرت ديدم اينقدر زيبا و جذاب شده بودي كه از آن به بعد طور ديگري تو را دوست داشتم درست است كه الان از طرف

محفل آمده ام ولي دارم حرفهاي دل خودم را مي زنم من عاشق تو بودم و سالهاست كه اين عشق را در دلم حفظ كردم اما فهميدم كه داداش مي خواهد به

خواستگاريت بيايد و مي دانستم تو هم كوچكترين علاقه اي به من نداري تصميم گرفتم كه ديگر براي هميشه شعله اين عشق را خاموش كنم باور كن اينها واقعيت

است. وقتي از مدرسه بر مي گشتي معمولاً سر مسير من بودي منم از هنرستان بر مي گشتم تو را مي ديدم كه در ايستگاه منتظر آمدن اتوبوسي، درحالي كه

خيلي از دخترها حتي از بچه هاي خودمان با دوست پسرشان مي رفتند، به بهمن حسوديم مي شد كه چنين خواهر با وقار و متيني دارد. دلم مي خواست تو هم

مرا دوست داشتي اما هيچ وقت به خودم جرأت ندادم چيزي بگويم.

لبخند تحقيرآميزي زدم و گفتم: تااينكه محفل تو را مأمور خر كردن من كردو تو هم تصميم گرفتي بگوئي؟

مهران گفت: به خودت توهين نكن من تحمل ندارم، من دوستت دارم مي خواهي باور كن مي خواهي باور نكن حالا افتخار مي دهي باهم به باغهاي اطراف برويم و كمي قدم بزنيم؟

گفتم: شرمنده من اينجا در اين محل آبرو دارم. درست است كه در جامعه خودمان آزادي مطلق داريم اما مثل اينكه بين مردم متعصب و با غيرتي زندگي مي كنيم.

گفت: اين طور حرف نزن مگر ما بي غيرتيم؟

گفتم: نمي دانم فقط اين حركت محفل اگر اسمش بي غيرتي نباشد چه مي تواند باشد؟

گفت: استغفرا. . . رها تو داري كافر مي شوي، محفل كه خطا نمي كند.

گفتم: نه خطا نمي كند فقط مورد اغفال طرح تو قرار مي گيرد.

خنديد و گفت راستش مدتهاست كه التماس مي كنم با اين طرح موافقت كنند و مثل اينكه بالأخره مجاب شدند.

گفتم: حالا تو چرا اين همه اصرار داشتي؟ قرار است سراغ همه دختر ها بروي؟

گفت: تو اولي هستي گفتم: بخدا اين حركت بيشتر به طنز شباهت دارد اين خيلي مسخره است كه تو راه بيفتي و دختر ها را به خودت جذب كني تا منحرف نشوند و دل به جوانان و اغيار نبندند.

خنديد و گفت: نه قرار نيست كه با همه از عشق و عاشقي حرف بزنم فقط قرار شده با همه يك دوستي سالم برقرار كنم تا اگر نيازي دارند مثل درد دل كردن يا به

تفريح رفتن و تخليه روحي و رواني نيازهايشان برآورده شود تا ديگر به پسر هاي مسلمان كه قصدشان فقط سوءاستفاده است رو نياورند.

گفتم: يك وقت برايت بد نباشد، سخت نگذرد، اگر سخت گذشت به محفل بگو دو جين ديگر دختر برايت حواله كند مثل اينكه براي محفل اين كارها ساده است.

گفت: تو كه مي داني هيچ كدام از دخترهاي اين شهر مرا جذب نمي كند تو هم استثنا بودي. صداي قشنگت مرا از خود بي خود مي كند لرزشي كه در صدايت هست فكر نكردن به تو را برايم غير ممكن مي كند.

گفتم مگر نمي گوئي داداش مي خواهد بيايد به خواستگاري من، خجالت نمي كشي با زن داداش آينده ات اينطور حرف مي زني؟

گفت: يعني تو جوابت مثبت است.

گفتم: انصافاً مهرداد در اين شهر تك است. داداش سهيل هم از آلمان چندي پيش نامه اي برايم نوشته بود و از مهرداد خيلي تعريف كرده بود. او پسر سالم و سر به راهي است اما من واقعاً قصد ازدواج ندارم.

گفت: من در اين باره اصراري نمي كنم اين وظيفه من نيست. فقط خوب فكر كن داداش عاشق تو نيست او تو را براي زندگي انتخاب كرده يك زندگي عادي بشور و

بپزو بخور و بخواب، اما من تو را دوست دارم و مي دانم هر طور دوست داشته باشي با تو خواهم بود. حتي اگر بخواهي باهم به خارج مي رويم من با همسرم

دوست خواهم بود اگر به تو نرسم ادامه زندگي برايم سخت خواهد شد.

گفتم: خدا بده بركت به دختر ها حالا هم كه از طرف تشكيلات اجازه نامه داري با هركدام دوست داشتي خوش بگذراني اما دور مرا خط بكش. حالا هم حرفهايت تمام شد؟

گفت: چطور مگه؟

گفتم: راحتم بگذار، شنيدن اين حرفها برايم به اندازه سر سوزني ارزش ندارد.

گفت: ولي من دوستت د ارم.

گفتم: منم باور كردم، بهتره تمامش كني. درب اتاق را باز كردم تا از اتاقم خارج شود. از وجود بي هويت و كوچكش حالم به هم مي خورد

وقتي مي گفت: دوستت دارم دلم مي خواست خفه اش كنم او به طور علني از طرح هوسبازانه خود حرف مي زد و از طرفي با من از عشق و عاشقي مي گفت.

بدون شك هوس را با دوست داشتن اشتباه گرفته بود.
فَمَنْ اتبَعَ هُدايَ فَلايَضِلُ وَ لا يَشقَي( طه/123)
ارسال پست

بازگشت به “بهائیت”